| شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۸ | ۰۳:۱۹
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند

مقدمه
ژانر عاشقانه ترسناک تخیلی

و عشق چه زیباست!
بی محدودیت!

عاشق بودن هیچ محدودیتی ندارد.

حتی اگر انسان نباشی میتوانی دیوانه وار عاشق شوی….

و چه زیباست عشق جنی که هیچگاه نتوانسته معشوقه اش را لمس کند!
هیچگاه در آغوش هم نبودند و هیچگاه نتوانسته با او چند کلامی صحبت کند
ولی طفلکی جن عاشق برای او،جان میدهد

او فقط میتواند صبح تا شب غرق تماشای او شود
او سرشار از معشوقه اش است

یک جن سرشار از انسان

او بوی معشوقه اش را گرفته!

و معجزه عشق اینجاست!

او دیگر جن نیست!

او همزاد معشوقه اش است…

مقدمه نویس:سید سجاد عریضی

پایان_خوش
☆بسم الله الرحمن الرحیم☆

☆به نام آن که جن و انسان را آفرید☆

نمی دونم از کجا شروع کنم و چطور با نوشته ها بازی کنم ولی دقیقا یادمه ده سال پیش اتفاقی برام افتاد که هنوز که هنوزه کمی باورش برام سخته ولی خوب هرجور شده باهاش کنار اومدم.

‘فلش بک ده سال پیش’

بیست سالم بود و تویه خانواده پنج نفری زندگی می کردم دوتا داداش داشتم به نام های نریمان و نیما نریما بیست و پنج سال داشت نیما بیست و هفت نریمان و نیما به شدت غیرتی و تعصبی بودن خانواده ی نیمه مذهبی بودیم اون زمان ها من کتاب های جنی بسیاری خوانده بودم ولی همیشه فکر می کردم جنی و جود نداره و تمام قصه ی کتاب هاست.

یه روز که از دانشگاه اومدم خونه کسی نبود نریمان و نیما که سرکار بودن بابا هم سرکار بود

وضع مالی متوسطی داشتیم بابام یه سوپرمارکتی کوچیک داشت سر کوچه مون نریمان هم تو شرکت برق کار می کرد نیما هم درسش تموم شده و معلمه

خداروشکر همیشه از داشته هامون رازی بودیم از افکارم بیرون کشیدم و رفتم سمت آشپزخونه.

وارد آشپزخونه که شدم چشمم به برگه ای که رو میز بود افتاد برگه رو بر داشتم و شروع کردم به خوندن

[متن نامه]
{نیلوفرم اگه اومدی خونه گرسنت بود غذا تو یخچال هست گرم کن بخور من باخالت رفتم دکتر}

برگه رو گذاشتم رو میز
خاله یه مدت پاهاش به شدت اذیتش می کردن امروز با مامان رفته بود دکتر انشاءالله که چیز خاصی نباشه

رفتم سمت یخچال غذایی که مامان گذاشته بود رو بیرون کشیدم

درحال گرم کردن غذابودم که باصدای در حیاط زیرقابلمه رو خاموش کردم ازآشپز خونه خارج شدم رفتم تو حیاط بعد از مرتب کردن مقنعه ام به آرامی در حیاط باز کردم قامت آقای حیدری[صاحب خانه] جلو در نمایان شدبا لحنی کاملن مودبانه سلام دادم

_سلام آقای حیدری

آقای حیدری با لحن همیشگی و پدرانه گفت:

_سلام دخترم بابا یا مامان هستن؟

_خیر نیستن اگه کاری باهاشون دارید به من بگید تا بهشون اطلاع بدم

آقای حیدری باکمی من من کردن گفت:

_خوب دخترم نمی دونم چی بگم روم به دیوار شرمنده که اینجور می گم شما که از وضع حاج آقا باخبرید

با لحن آروم همراه با کمی ناراحتی گفتم:

_بله.خدایی نکرده برای ایشون اتفاقی افتاده؟

_نه دخترم ببخشید که اینو می گم ولی من مجبورم خونه رو به فروش بزارم می خوام پولشو خرج دوا درمون حاج خانم کنم بابا جان شرمنده ام می دونم تو چه وضعی هستید ولی منم مجبورم

باهمون لحن آروم همیشگیم و همراه با لبخندی دل نشین گفتم:

_دشمنتون شرمنده باشه پدر جان درکتون می کنم حق باشماست چشم پدر و مادرم حتما بیان بهشون اطلاع می دم

آقای حیدری با کمی سرافکندگی گفت:

_ممنون باباجات خدا حفظت کنه برای پدر و مادرت که چه دختر دست گلی تربیت کردن بابا جان کاری با من نداری؟

_نظر لطفتونه پدر جان.نه ممنون

با لحن غم انگیزی گفت:

_از طرف من از حسن[پدرنیلوفر]معذرت خواهی کن خداحافظ

با لحن آرام بخشی گفتم:

_نیاز به معذرت خواهی نیست بابا جان حق باشماست خدا پشت و پناهتون.

بعد از رفتن آقای حیدری رفتم تو خونه اعصابم بهم ریخته بود دیگه میل خوردن ناهار و نداشتم.

آخه تو این وقت سال خونه کجا گیر میاد باذهنی درگیر و اعصابی داغون راهی اتاقم شدم شاید تو این گرمای بوشهر یه دوش بتونه حالمو بهتر کنه و اعصاب و ذهنمو آروم تر.

یه شلوار ورزشی و یه تونیک با حوله ام و از کمدم کشیدم بیرون.
از اتاقم خارج شدم حمام تو حیاط بود و مجبور بودم لباس ها مو همراه خودم ببرم.

وارد حمام شدم لباس ها مو رو آویز گذاشتم.

در حال حمام کردن بودم که صدای چرخیدن کلید رو توی در حیاط شنیدم خیلی سریع آبی به بدنم زدم و حوله مو از رو آویز برداشتم.

در حال خشک کردن بدنم بودم که صدای بلند نیما رو شنیدم

_نیلوفر خواهری کجایی؟

کمی به صدام ولوم دادم و گفتم:

_جونم داداشی تو حمامم

نیما باهمون صدای بلند گفت:

_باش آبجی فقط سریع دوش بگیر بیا ناهار بکش روده کوچیکه داره روده بزرگه رو می خوره

به حرف نیما خنده ی کوتاهی کرد و چشمی بهش گفتم مشغول پوشیدن لباس هام شدم.

بعد از پنج دقیقه از حمام در آومدم وارد پذیرایی شدم نریمان و نیما در حال تماشا کردن فوتبال بودن درسته تعصبی و گاهی بداخلاق بودن ولی جونم براشون در می شد

بالحن آروم و مهربانانه گفتم:

_سلام داداشیا خسته نباشید

نریمان مثل همیشه با لحن مهربانانه جواب سلامم رو داد

_سلام آبجی خانم سلامت باشی عزیزم

نیما هم با لحن آرام ولی آمیخته باغرور گفت:

_سلام خواهریم سلامت باشی می شه ناهار رو گرم کنی؟

به نیما چشمی گفتم و وارد آشپزخانه شدن ترجیح دادم مسئله ی خونه رو بعد از ناهار اطلاع بدم تا خدایی نکرده بی میل نشن.

بعد از گرم کردن غذا و کشیدن توی ظرف ها و چیدن روی میز نریمان و نیما رو صدا زدم

_نریمان نیما داداشیا ناهار آماده اس

بعد از چند ثانیه قامت نریمان و نیما در آشپزخانه نمایان شد هر دو روی صندلی پشت میز ناهار خوری نشستن و شروع کردن به غذا کشیدن در بشقاب هایشان

خواستم از آشپزخانه خارج شم که باصدای نیما که اسمم رو صدا زد به رفتن ادامه ندادم و سربرگردوندم

_جانم داداشی

_مگه تو ناهار خوردی؟

_نه داداشی میل ندارم

نریمان با لحنه نگرانی گفت:

_نیلوفر ابجی اتفاقی افتاده؟

خواستم جواب نریمان بدم که نیما با همان لحن نگران که شبیه به نریمان بود پرسید:

_آبجی جایت درد می کنه؟

به این همه نگرانی های داداش هام لبخندی زدم و با لحن آسوده و مهربان گفتم:

_نه داداشیا نه اتفاقی افتاده نه جایم درد می کنه فقط تو دانشگاه هله هوله زیاد خوردم سیرشدم.

از اینکه مجبور به دروغ گفتن شدم عذاب کشیدم ولی چیکار می شد کرد دوست نداشتم اشتها شون کور کنم

نگاهی به نریمان و نیما انداختم که با خیال آسوده شروع به خوردن غذا کرده بودن منم به اتاقم رفتم تاشاید یه کم خواب حال تشویش درونمو بهتر کنه.

تشک مو از کمد دیواری اتاق در آوردم و رو زمین پهن کردم پتو و بالشتمم برداشتم.

روی تشک دراز کشیدم خیلی آرام چشم هایم را بستم و به خوابی عمیق فرو رفتم.

نمی دونم ساعت چند بود که با صدای بابا مامان از خواب بیدار شدم نگاهی به ساعت دیواری اتاق انداختم ساعت هشت شب بود وای چقدر خوابیده بودم عجیب بود که مامان بیدارم نکرده بود لباس هامو مرتب کردم شالمم سرم انداختم از اتاق بیرون رفتم.

مامان بابا تو پذیرایی نشسته بودن و مثل همیشه در حال بحث کردن بودن باصدای من به بحث شون خاتمه دادن

_سلام به مادر پدر گلم

بابا مثل همیشه با خوش رویی جواب داد

_سلام دختر بابا خوب خوابیدی بابا جان؟

منم خیلی آرام و خانمانه جواب دادم

_بله باباجان خوب خوابیدم

مامان با لحن مهربون ولی عصبی که ناشی از بحث با پدر بود جواب داد

_سلام.دخترم خوب نیست دختر گلی مثل تو تا این موقع بخوابه واسه خودت می گم سر درد می گیری عزیزم

به این همه محبت و نگرانی مادرم لبخندی زدم و با خوش رویی گفتم:

_چشم مامان فرشته ی گل

یک آن قضیه خونه به ذهنم اومد با کمی نگرانی و لحنی ترسیده که ناشی از اینکه حال بابا بد بشه گفتم:

_مامان بابا باید یه قضیه رو با شما در میون بزارم

مامان و بابا با تعجب نگاهم کردن و مامان سریع به خودش اومد و گفت:

_چه قضیه ای؟

با کمی من من کردن جواب دادم

_امروز آقای حیدری اومده بود گفت باید خونه رو تخلیه کنید حال حاج خانم بده می خواد خونه رو بفروشه پول شو خرج دوا درمون حاج خانم کنه

بابا با بهت و ناباوری گفت:

_چی؟آخه این وقت سال چه وقت تخلیه ی خونه اس اصلا خونه گیرمون نمی اد

با لحن آرام که سعی کردم درش آرامش باشه جواب دادم

_نگران نباش بابا جونم می گردیم پیدا می کنیم توکل به خدا پیدا می شه

بابا با لحن دردناک و اعصابی خراب ولی کنترل شده گفت:

_آخه چه جور؟بابا جان دم عیدی خونه کجا گیر میاد؟

_باباجونم کار نشد نداره می گردیم پیدا می کنیم قول می دم

بابا باشه ای گفت و باسر به زیری به اتاق خودش رفت رو به مامان کردم و گفتم:

_مامانی چرا چیزی نگفتی که حداقل بابایی آروم شه؟

مامان با صدای بعض دار که قلبمو به لرزه در آورد جواب داد

_آخه چی بگم دخترم حق با باباته تو این وقت سال خونه کجا بوده؟

_عه مامان جونم به خدا توکل داشته باش همیشه خودت بهم می گفتی هیچ وقت نباید ناامید شد پس چی شد خودتون نا امید شدید من دلم روشنه خونه پیدا می شه

_ناامید نشدم گلم ولی خدا از زبونت
بشنوه من برم پیش بابات تا باز قلبش درد نگرفته

_باشه مامانی برو
بعد از رفتن مامان رفتم تو حیاط کنار حوض کوچیک حیاط مون نشستم دست ک صورتم وآب زدم و سر بلند کردم و به آسمون آبی خدا زل زدم باصدای نسبتا بلند گفتم:

_خدا جونم خودت کمک مون کن دم عیدی خونه پیدا کنیم خداجونم من می دونم دست رد به سینه ی من نمی زنی هیچ وقت هم ازت ناامید نمی شم چون تو همیشه بامنی

با صدای نیما و نریمان به خودم اومد

نیما:چی شده خواهری؟

نریمان:آبجی گلم حرف بزن چرا گریه می کنی؟

با حرفی که نریمان زد دستی به چشم هام کشیدم راست می گفت چشام از اشک هام تر شده بودن من کی گریه کردم که خودم نفهمیدم

با بغض رو به نیما و نریمان گفتم:

_داداشیا امروز آقای حیدری اومده بود اینجا گفت خونه رو لازم داره باید بار کنیم

نیما برادرانه منو تو آغوشش کشید و گفت:

_این که نگرانی نداره آبجی گلم

_داداشی نگرانی چی نداره اخه تو این دم عیدی خونه کجا گیرمیاد؟

نیما با تن صدای آرومی که روحم و آروم کرد گفت:

_عزیزم امروز خونه دوستم اجاره نشین شون بار کرد باهاش حرف می زنم خونه رو واسه ما بزاره

منو نریمان با خوشحالی که تو صدامون موج می زد گفتیم:

_واقعا راست می گی داداشی؟

نیما به تله پارتی ما ته خنده ی مردونه ای کرد و گفت:

_آره آجی داداش خلم

جیغ آرومی کشیدم و گفتم:

_خل تویی داداشی

نیما و نریمان خنده ای سردادن

با خوشحالی به نیما و نریمان گفتم:

_تا شما دست و صورت تون آب بزنید من برم این خبر خوب به مامان بابا بگم.

نریمان و نیما باشه ای گفتن و مشغول آب زدن به دست و صورتشون شدن منم باحالت دو رفتم تو پذیرایی باصدای بلند که شبیه به فریاد بود گفتم:

_بابایی مامانی خبرخوش دارم براتون مشتلق بدید

بابا و مامان باهم از اتاق اومدن بیرون بابا با حالت حیرون پرسید:

_چی شده دخترم؟

لجوجانه گفتم:

_نه بابایی اینجور نمی شه مشتلق بدید

مامان با کمی اعصبانیت گفت:

_دختر سکته مون دادی بگو دیگه

زبون مو گاز گرفتم و گفتم:

_عه مامان نگید خدا نکنه چشم می گم اوم فکر کنم خونه جور شد

مامان با شادمانی گفت:
_جون مامان فرشته راست می گی

باحالت عصبی ولی آروم و کنترل شده گفتم:

_عه مامانی قسم نده آره راست می گم الان نیما میاد بهتون می گه

بعد از چند ثانیه نیما و نریمان وارد پذیرایی شدن مامان با بی طاقتی از نیما درباره خونه پرسید نیما هم با حوصله برای خودش و بابا تعریف کرد خوشحال بودم از اینکه قضیه خونه حل شده بود خدارو شکر

با صدای مامان از افکار دست کشیدم

_دخترگلم پاشو بریم شام بکشیم

_مگه شام درست کردی مامانی؟

_آره عزیزمادر ماکارونی درست کردم

آخ جونی گفتم و بامامان همقدم شدم سمت آشپزخونه.

بعداز کشیدن شام و صرف کردنش ظرف ها روشستم.

رفتم تو پذیرایی کنار نیما وایستادم

_داداشیا امشب فیلم آوردید؟

نریمان:آره آبجی کوچولو بیا بشین تا بزاریم

_نه نزارید

نیما با تعجب پرسید:

_چرا؟

باحالت مظلومی گفتم:

_صبرکنید برم پفیل بیارم

نریمان قهقه ای سر داد و گفت:

_حالا مظلوم نمایی نکن باشه برو زود بیا

چشمی گفتم و برگشتم تو آشپزخونه

ظرفی از کابینت بیرون کشیدم و پفیل ها رو داخل ظرف ریختم ظرف برداشتم و رفتم تو پذیرایی.

ظرف جلو نیما و نریمان گذاشتم و رفتم بین نیما و نریمان جای گرفتم.

همیشه عاشق فیلم های ترسناک بودم گه گاهی هم کتاب درباره اجنه می خوندم ولی اینکه…

باصدای نریمان از افکارم بیرون کشیدم

_آبجی کجایی فیلم الان شروع می شه بلند شو برق خاموش کن.
چشمی گفتم و بلند شدم برق خاموش کردم و دوباره کنار نریمان و نیما جای گرفتم.

اسم فیلم آره بود در مورد دو مرد درحالی که خود رابسته شده با زنجیر می یابنددر اتاقی متروکدر دو طرف یک جنازه بیدار می شوند در جیب هریک از آن ها دستگاهی گذاشته شده که پیامی که از فرد ناشناس را که نقاب زده و بعد هامعلوم ……

ساعت یک بود که فیلم پایان یافت.

همون موقع مامان و بابا وارد حال شدن با تعجب پرسیدم:

_عه شماکجابودید؟

بابا خنده کوچیکی کرد و گفت:

_واقعاتو دوساعت نبود ما رو حس نکردی؟

باشرمندگی گفتم:

_ببخشید بابایی گرم فیلم شده بودم

بابا با مهربانی ذاتیش گفت:

_خداببخشه باباجان شوخی کردم گل بابا..

نریمان میان حرف بابا پرید

_بابا ماهم هستیم چرا فقط این چشم سفید گل باباس؟

بابا خنده ای سرداد

_توهم گل بابای

نیما و مامان خنده ای سردادن رو کردم به نریمان و گفتم:

_داداشی گل بودن بهت میاد اسمت هم گلی بزاری عالی می شه

نریمان دخترونه چشم غره ای بهم رفت و ایشی گفت و رفت تو اتاق.

همه از این کار نریمان قهقه ای سر دادیم.

از اینکه خدا خانواده ای سالم و کامل و شاد بهم داده بود خوشحال بودم.

باگفتن شب بخیر به مامان و بابا و داداشیا رفتم تو اتاقم.

روی تشکم که از ظهرپهن کرده بودم دراز کشیدم با فکر به خونه جدیدمون خواب مهمان چشم هام شد.

صبح با صدای مامان که اسمم رو صدا می زد چشم باز کردم.

باصدای خواب آلود گفتم:

_جانم مامانم

_دختر پاشو برو صبحانه بخور می خوایم بریم

با تعجب پرسیدم

_کجا بریم؟
مامان خنده آروم و کوتاهی به گیجی من کرد و گفت:

_دختر خوش هواس من می خوایم بریم خونه دوست داداش تو ببینیم

باکمی فشار آوردن به مغزم تمام اتفاق های روز قبل مثل فیلم توی ذهنم گذر کردن.

با گفتن آهان باشه زود آماده می شم از جام بلندشدم مامان رفت تا صبحانه رو آماده کنه منم تشک و پتومو جمع کردم.

بعد از جمع کردن از اتاق خارج شدم و رفتم تو حیاط کنار حوض نشستم دست و صورت مو آب زدم.

داشتم باخودم فکر می کردم که اگه این خونه نشه چیکار کنیم که با صدای نیما به خودم اومدم

_به به صبح بخیر آبجی کوچولومن در چه حاله؟

_سلام صبح بخیرخان داداش منم عالی شما درچه حالی؟

نیما باصدای شاد و بشاش گفت:

_منم عالی باخبری که امید داد بهتر هم شدم

سوالی نگاش کردم که معنی نگاهمو فهمید و گفت:

_امید همون دوستمه که می خوایم خونشون بگیریم باهاش حرف زدم گفت خونه واسه ما نگه می داره فقط مونده ما بریم خونه رو ببینیم

از سر خوشحالی جیغی کشیدم

_راست می گی داداشی؟

_آره گلم حالا هم بریم صبحانه بخوریم زود آماده شیم بریم خونه رو ببینیم

با گفتن چشم با نیما هم قدم شدم و وارد آشپزخونه شدیم

بعد از خوردن صبحانه وارد اتاقم شدم یه شلوار لی توسی رنگ با یه مانتو و شال همون رنگ از کمد کشیدم بیرون زود لباس هامو تنم کردم و شانه ای به مو هان زدم بعد از شانه زدن شال مو رو سرم انداختم و رژلبی به لبم زدم و از اتاق خارج شدم.

مامان و نیما تو پذیرایی منتظر من بودن.

_مامان جون مگه بابایی و نریمان نمیان؟

_نه دخترم اون ها کار دارن نمیان .

_باشه.زنگ زدید تاکسی؟

نیما به جای مامان جواب داد

_آره بیا بریم بیرون الان هاس که برسه.

من و مامان باشه ای گفتیم و کفش هامون پاکردیم از خونه زدیم بیرون با خروج ما از خونه تاکسی هم اومد.

نیما جلو نشست منو مامان هم صندلی پشت.

بعد از سوار شدن ما ماشین به حرکت افتاد باصدای آرومی از نیما پرسیدم

_داداشی آدرس خونه کجاست؟

نیما هم مثل من با لحن آرومی گفت:

_تنگک سه
آهانی به نیما گفتم و به فکر فرو رفتم تنگک سه پایین شهر بوشهر بود ولی بازم خدا رو شکر بیرون از بوشهر نبود.

بیخیال فکرکردن شدم و به آدم های که ازشون می گذشتیم نگاه می کردم.

بعد از ده دقیقه ماشین کنار یه خونه قدیمی متوقف شد.

بعد از حساب کردن پول ماشین از ماشین پیاده شدیم.

_داداشی کدوم خونه است؟

نیما به همون خونه قدیمی اشاره کرد

_اون خونه است.

باکمی ناراحتی گفتم:

_کمی قدیمی نیست؟

مامان در جواب سوال من گفت:

_ناز نکن دخترم مجبوریم.

با گفتن باشه بحث رو خاتمه دادم.

رو به نیما کردم و گفتم:

_داداشی به دوستت زنگ زدی که بیاد یا نه؟

نیما با کف دست به پیشانیش زد و گفت:

_وای فراموش کردم زنگ نزدم ولی صبرکن الان زنگ می زنم

و بعد گوشیش رو از جیب شلوارش کشید بیرون و شماره دوست شو شماره گیری کرد.

بعد از کمی تاخیر جواب داد

_………..

_داداش سلام کجایی؟ما جلو در خونه هستیم.

_…………

_باش داداش منتظرتم پس فعلا

وتماس رو قطع کرد مامان خیلی هولکی پرسید

_چی شد پسرم؟

_نیما به این همه هول بودن لبخندی زد و گفت:

_گفت الان میاد.شما چرا اینقد هول کردید؟
مامان با حالت غم دار گفت:

_پسرم می ترسم تنها امیدم رو از دست بدم.

نیما با اطمئنان رو به مامان گفت:

_نترس مامان جون خونه برای ماست.

مامان خیلی آروم گفت:(خدا از زبونت بشنوه)

بعد از ربع ساعت تاخیر آقا امید به همراه پدر و مادرش تشریف آوردن.

بعد از سلام و علیک کردن با پدر و مادر آقا امید و خود آقا امید ما رو به سمت در خونه راهنمایی کردن

باصدای پدر آقا امید افکارم پاره شد

پدر آقا امید:خانم قاسمی خونه کمی قدیمی هست ولی خیلی محکمه و اگر پسند کردید و مشکلی در خونه پیش اومد می تونید به من اطلاع بدید

فرشته خانم(مادرنیلوفر):چشم حتما.

پدر آقا امید در حیاط رو باز کرد و وارد حیاط خونه شدیم.

با وارد شدن به حیاط احساس کردم مو به تنم سیخ و تنم مور مور شد نمی دونم چرا هنوز وارد نشدن کامل به خونه احساس تنفر بهم دست داد.

باصدای ماما بیخیال حال بدم شدم.

_نیلوفر مامان بیا بریم اتاق هارو ببینیم.

با گفتن چشم با مامان هم قدم شدم.

یکی از اتاق های گوشه ی حیاط بود اول منو مامان به سمت اون اتاق روانه شدیم.

مامان در اتاق باز کرد و وارد اتاق شد بعد من وارد اتاق شدم.

اتاق کوچک و آروم بخشی بود[ولی ای کاش هیچ وقت ظاهر گولش رو نمی خوردم]

مامان با کمی خوشحالی

_خوبه ظاهر داخل خونه تمیز تر و نوساز تر از بیرونه.

_آره بریم اتاق های دیگه رو ببینیم؟

_آره دخترم بریم.
به همراه مامان از اتاق خارج شدیم و وارد اتاق های دیگه شدیم.

در کل خونه تمیز و خوب و بزرگی بود چهار اتاق خواب و یه پذیرایی بزرگ داشت ولی نمی دونم چرا من زیاد راضی نبودم آخه از بدو ورود حالمو بد کردا بود جز اون اتاق گوشه ی حیاط آرامش خاصی بهم داد.

خیلی آروم که خانواده ی آقاامید نشنون در گوش مامان گفتم:

_مامانی واسه اون اتاق گوشه ی حیاط نقشه نکشی ها اون واسه منه.

مامان خنده نمکینی کرد و گفت:

_چشم دخترم

_فدای مامان گل…..

باصدای پدر آقاامید که مخاطبش منو مامان و نیما بود دست از حرف زدن با مامان برداشتم و به حرف های پدر آقا امید گوش کردم

_پدر آقا امید:امیدوارم از خونه خوشتون اومده باشه؟

فرشته خانم[مادر نیلوفر]:بله خونه مورد پسند مون بود

پدر آقا امید:خدا رو شکر پس اگه موافق هستید فردا بریم بنگاه؟

این بار نیما جای مامان جواب داد

_بله آقای مهدوی فردا چه موقعه؟

آقای مهدوی[پدر آقا امید]:فردا بعد از ظهر چطوره؟

نیما:عالی اگه کاری ندارید از حضورتون مرخص شیم

آقای مهدوی:بفرماید خونه یه چایی در خدمت باشیم خونه ما دوتا کوچه بالا تره

نیما به این همه مهمان نوازی آقای مهدوی لبخندی زد و گفت:

_نه ممنون مزاحم شما و خانواده نمی شیم

آقای مهدوی:مراحمید نیماجان هرطور راحتید.

نیما با آقای امید و پدرشون دست داد و من و مامان هم از خانم مهدوی و آقای مهدی و اقا امید خداحافظی کردیم و از خونه زدیم بیرون.

_داداشی بریم سرجاده یا تاکسی تلفنی زنگ می زنی؟

_نه آبجی گلم مامان نمی تونه زیاد راه بره پاهاش در می گیرن الان تاکسی زنگ…………

مامان میان حرفش پرید
_نه پسرم می تونم یکم پیاده روی که به جایی بر نمی خوره؟می خوره؟

نیما با نگرانی پرسید:

_پا درد تون چی؟

_پسرم پاهام درد می کنن ولی فلج که نشدم

منو نیما همزمان گفتیم:

_عه مامانی خدانکنه

مامان با خنده ی با مزه ای گفت:

_باشه تسلیم حالا هم راه بی افتید که باید زود برم خونه ناهار درست کنم.

چشمی به مامان گفتیم که با مامان هم قدم شدیم.

چون نزدیک بهار بود هوا خیلی گرم نبود بل عکس خیلی هم عالی بود.

بعد از بیست دقیقه به سر جاده رسیدیم.

نیما با نگرانی از مامان پرسید:

_مامان خوبی؟پاهاتون درد نگرفت؟

مامان چشم غره ای به نیما رفت و با حرص رو به نیما گفت:

_آره خوبم پاهامم درد نگرفتن.

نیما وا رفته و کمی لوس گفت:

_خوب نگران تونم

_اگه نگرانمونی یه تاکسی بگیر زود بریم خونه.

_چشم مامان جون

رو به مامان و نیما کردم و با لحن مظلومی گفتم:

_مامان نیما اجازه می دید برم کنار دریا کمی قدم بزنم؟

مامان با آرامش همیشگی گفت:

_مشکلی نیست گلم برو فقط مواظب خودت باش.

نیما با کمی اخم گفت:

_باشه برو ولی زود بر می گردیا؟

_چشم داداشی

_چشمت سلامت آبجی گلم

رو به مامان و نیما کردم و با شادمانی گفتم:

_عاشقتونم

مامان لبخندی زد

_دخترلوس من برو زود هم بیا

چشمی گفتم.

نیما یه تاکسی برام گرفت از مامان و نیما خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم.

همیشه عاشق دریا بودم از اینکه بچه بوشهر بودم و بچه دریا به خودم می بالیدم با این هوای خوب هم حیف بود کنار دریا قدم نزنی .

باصدای راننده که…….
باصدای راننده که مقصد رو می پرسید به خودم اومدم

_خانم کجا تشریف می برید؟

_پارک tv

راننده باشه ای گفت و به سمت خیابان پارک پیچید.

بعد از پنج دقیقه ماشین کنار پارک[کنار دریا]وایستاد پول کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.

باصدای امواج دریا روحم آرام گرفت هیچ وقت از صدای آرام و پر خروش دریا دل زده نمی شدم و بلعکس عاشق تر هم می شدم.

باصدای بوق موتوری رشته ی افکارم پاره شد با ترس به موتوری که در کمترین فاصله ازم بود نگاه انداختم با داد مرد موتور سوار قبض روح شدم

_خانم حواستون کجاست؟چرا وسط خیابون وایستادید؟اگه خدایی نکرده بهتون میزدم چی؟

درسته از دادی که سرم کشید عصبی بودم ولی حق با اون بود با شرمندگی ازش معذرت خواستم و به سمت ساحل حرکت کردم.

در کسری از زمان به ساحل رسیدم.

بی هیچ فکری از اینکه لباس هام شنی بشن روی شن های ساحل نشستم و به دریای که امروز بیش از حد طوفانی بود زل زدم.

نمی دونم چرا دل منم مثل دریا طوفانی بود.

در افکارم غرق بودم که صدای پایی روپشت سرم شنیدم سر برگردوندم که ببینم کیه ولی در کمال تعجب کسی نبود.

ای باباخل شدما حتما توهم زدم هوف.

باز صدای پا باز به عقب برگشتم باز کسی نبود از تعجب و ترس دهنم وا مونده بود.

خدایا مگه راه رفتن روی شن هم صدا داره ؟چرا صدای پا میاد ولی کسی نیست؟

بافکری که از ذهنم گذشت یک آن تموم تنم به لرزه افتاد و تمام وجودم ترس فرا گرفت

_نه بابا خل شدما جن کجابوده خوب دختره دیوونه هرشب فیلم ترسناک و جنی میبینی عواقبش همینه

داشتم به خودم دلداری می دادم که با صدای زنی جیغ خفه ای کشید و به طرف صدا برگشتم.
_شرمنده خانوم جون ترسوندمت اجازه میدی فالت بگیروم عزیزوم.

باصدای که سعی در مخفی کردن لرزشش داشتم گفتم:

_دشمن تون شرمنده_من به فال اعتقادی ندارم ولی واسه بار اول امتحان می کنم بیاید فال مو بگیرید.

زن فال گیر:دست تو بده عزیزوم

دست مو به طرفش گرفتم و گفتم:

_می شه اول اسم تون بدونم؟

نگاهی گذرا بهم انداخت و خیلی بی تفاوت گفت:

_ملیحه

دیگه حرفی بین من و ملیحه رد و بدل نشد ملیحه مشغول نگاه کردن به گفت دست من بود گاهی تعجب می کرد و گاهی اخم می کرد از حالت هاش ترسیدم با ترس پرسیدم:

_ملیحه خانم چی شده؟

ملیحه باصدای که هم تعجب و هم ترس درش بود گفت:

_نمی تونم چیزی بگم ولی آینده ی خوبی در پیش نداری شاید تا دو سال آینده ات سیاه باشه فقط مواظب خودت باش.

با گفتن این حرف پاشد رفت و به صدا زدن های من هم توجهی نکرد.

از ترس تموم تنم یخ بسته بود حرفاش چه معنی می داد؟

صدایی از درونم می شنیدم که می گفت گوش نکن توجه نکن تمومش مزخرفه

_آره آره راست می گه و یهو پقی زدم زیر خنده

به خنده ام خاتمه دادم خدایا دیونه شدما یهو می خندم هوف دست از خود درگیری برداشتم و از جام پا شدم دوست داشتم پامو به آب بزنم به سمت دریا رفتم.

شلوار مو کمی بالا کشیدم و کفش مو در آوردم خیلی آروم و با احتیاط وارد دریا شدم.

سردی آب حال اشوب درون مو کمتر کرد از خدا ممنونم تو شهریم که همچین نعمت بزرگی درش هست.

باصدای اذان ظهر به خودم اومدم

_وای خیلی دیر شد باید برم خونه ولی کاش این نزدیکی ها مسجد بود می رفتم اول نماز مو می خوندم ولی خوب مسجد دو تا کوچه بالا تربود و منم عجله داشتم
باید می رفتم خونه که مامان دل نگرانم نشه بیخیال می رم خونه نمازم می خونم.

باسرعت از آب خارج شدم شلوارم که کمی خیس بود رو پایین کشیدم و کفش هامو پام کردم و با سرعتی زیاد خودمو به خیابان اصلی رسوندم.

تا به خونه رسیدم وضو گرفتم و رفتم پای سجاده ام.

بعد از اتمام نمازم باصدای مادرم از حال و هوای خوب نماز و آرامشی که ناشی از راز و نیاز باخدا گرفته بودم بیرون اومدم

_قبول باشه دخترگلم.

_قبول حق مامان جون

_دخترم اگه نمازت تموم شد پاشو بیا کمکم تا ناهار بکشیم الانه بابات و نیما و نریمان هم بیان.

_چشم مامان جون یه دو دقیقه دیگه میام

مامان باشه ای گفت و از اتاقم خارج شد.

سجاده مو با چادر نمازم جمع کردم و اتاقم به قصد آشپز خونه ترک کردم.

وارد آشپز خونه شدم مامان در حال کشیدن غذا تو ظرف ها بود.

_مامان جون در خدمتم

مامان باصدای من دست از کارکشید و به سمت من برگشت:

_اگه می شه دوغ و نوشابه هارو توی پارچ بریزی عزیزم

_چشم مامان جون

_مادر فدای چشات شه عزیزم

ازاین همه محبت مادرم اشک به چشام نشست باصدای که سعی داشتم تمام دوست داشتنم رو به مادرم اثباط کنم گفتم:

_عه مادر من خدانکنه خیلی دوست تون دارم سایه تون همیشه بالا سر من و نیما و نریمان و بابا باشه.

مامان مثل همیشه محبتانه لبخندی نثارم کرد و باشیطنت گفت:

_حالا نمی خواد سر منو گرم کنی که از زیر کارت در بری بدو برو کاری که گفتم انجام بده.

خنده ی آرومی کرد و چشمی گفتم و رفتم سرکاری که مادرم بهم گفته بود.

در حال ریختن نوشابه توی پارچ بودم که با صدای شاد نریمان دست از کار کشیدم و به سمت نریمان برگشتم که باباجون نیما هم کنارش ایستاده بودن.
_سلام بر خانم های زیبا

مامان باشیطنت گفت:

_سلام بر پسران گلم و همسر عزیزتر از جانم

همه به لحن مامان قهقه ای زدیم که با چشم غره ی مامان خنده مون خوردیم.

بابا با ته خنده ای گفت:

_خانومی اینجور به بچه هامون چشم غره نرو طفلی ها خودشون خ*ی*س*کردن.

من و نیما ونریمان همزمان باهم گفتیم:

_بـــــابــــا

بابا دست هاشو به نشانه ی تسلیم بالا برد….

باصدای مامان چشم از کار بامزه ی بابا برداشتیم.

مامان جون:عه بس کنید غذا یخ کرد برید دست هاتون بشورید تا منم خورشت هارو تو ظرف بکشم.

بابا و نریمان و نیما رفتن تو حیاط برای شستن دست هاشون منم به مامان تو چیدن ظرف هاتو سفره کمک کردم.

غذا رو در سکوت و آرامشی که من عاشقش بودم صرف کردیم.

امروز مامان و بابا و نیما رفتن برای قولنامه کردن خونه.

مامان جون هم منو بیدار کرد تا اومدن اون ها نصف وسایل خونه رو جمع و جور کنم باید شب اسباب کشی می کردیم اخه اقای حیدری خونه رو قولنامه کرده بود و باید فردا صبح کلید تحویل بده.

در حال گذاشتن ظرف های چینی تو کارتون بودم که یهو دلم گرفت سر تا سر خونه رو از نظرم گذروندم و اهی کشیدم.

خدا جونم دلم نمیاد از این خونه و محله و آدم هاش که بایک به یک شون خاطره دارم دل بکنم ولی چه می شه کرد مجبورم.

دست از فکر کردن برداشتم و به کارم ادامه دادم باید دل کندن برام آسون شه.

ساعت یازده بود که صدای در به گوشم رسید لباس مو مرتب کردم و از پذیرایی مون زدم بیرون.

در رو باز کردم که قامت مامان و نیما جلوی در نمایان شدبا خوشحالی گفتم:

_چی شد؟

مامان که از سر و روش خستگی می بارید گفت:
_دخترم بزار اول بیایم تو بعد بپرس چی شده.

خواستم مخالفت کنم که نیما پیش دستی کرد

_آبجی مامان راس می گه بزار بیایم تو بهت می گیم.

بی هیچ حرفی از جلوی در کنار رفتم تا مامان و نیما بیان تو.

از قیافه مامان کمی ترس به دلم افتاد وای خدایا نکنه پشیمون شده وای نه باید تموم افکار منفی رو پس بزنم در حیاط و بستم و رفتم سمت پذیرایی.

وارد پذیرایی شدم و با لحنی نگران گفتم:

_وای نیما نکنه قبول نکرده که اینقد پکرید؟یا خونه شو داده به کس دیگه ای؟

نیما نیمچه لبخندی بهم زد و گفت:

_چته آبجی گلم چرا اینقد نگرانی؟ نه عزیزم کی گفته پکریم فقط یه خورده خسته ایم بعد هم خونه رو قولنامه کردیم و تموم شد حالا آبجی کوچولوی ما نمی خواد یه لیوان آب بده دست ما؟

جیغ خفه ای کشیدم و گفتم:

_راس می گی داداشی؟

_آره آبجی گلم

وای خدایا شکرت که ناامیدم نکردی خدایا عاشقتم با داد مامان به خودم اومدم

آروم و بالحنی ترسیده که ناشی از داد مامان بود گفتم:

_جانم مامانی؟

_دختر جای که اونجا وایستادی داداشتو سوال پیچ می کنی بیا کمکم کن تا وسیله هارو جمع کنیم.

_وای مامانی ترسیدم خوب چرا داد میزنی چشم ولی اول اجازه بدید براتون آب بیارم تا خستگی از تن تون بره

مامان جونم:ببخشید دخترم.دستت درد نکنه خدا خیرت بده.

_خواهش می کنم مامان جونم.

وارد آشپزخونه شدم دوتا لیوان بزرگ پراز آب یخ کردم و رفتم توپذیرایی.

لیوان هارو به سمت مامان و نیما گرفتم.

مامان کمی از لیوان آب رو خورد و گفت:

_دخترم عاقبت بخیرشی خدا رو سفید نگهت داره داشتم هلاک می شدم از عطش

_نوش جان مامان جون

نیما هم لیوانشو یک نفس سر کشید وگفت:

_ممنون آبجی گلم

به نیما هم نوش جانی گفتم و با مامان و نیما مشغول جمع کردن وسایل شدیم.
ساعت نه شب بود که نریمان و بابا به همراه یه کامیون اومدن.

باصدای راسا و بلندی به بابا سلام و خسته نباشیدی گفتم که بابا با خوشروی جوابم رو داد.

_باباجون ما الان بریم یا بعدکه اسباب هارو بردید با کامیون اسباب هابریم؟

بابا خواست جواب سوالمو بده که مامان پیش دستی کرد و گفت:

_نه ما الان یه تاکسی تلفنی می گیریم و میریم.

آهانی به مامان گفتم و به سمت اتاقم رفتم تا اماده شم.

لباس های که از قبل آماده کرده بودم رو برداشتم و تنم کردم و از اتاقم بیرون رفتم.

_مامان جون زنگ زدید تاکسی بیاد؟

_آره عزیزم اگه آماده ای بریم بیرون الانه هاس برسه.

چشمی گفتم و بامامان همقدم شدم.

بعد از چند دقیقه معطلی ماشین رسید.

منو ومامان سوار شدیم.

راننده:ببخشید خانم کجا میرید؟

با صدای آرومی گفتم:

_امامزاده خیابان [،،،،،،]

راننده:خانم من آدرس و دقیق بلد نیستم شمابلدید راه رو نشونم بدید؟

_بله بلدم شما راه بیوفت.

بعد از بیست دقیقه که واسه من بیست هزار سال گذشت انقد که به این راننده کوچه پست کوچه هارو نشونش می دادم ولی باز اشتباهی می رفت تو یه کوچه ی دیگه آخر سر هم بعد از اون همه حرص خوردن آدرس پیدا کرد.

پیاده شدیم مامان پول کرایه شو حساب کرد.

_مامان جون کلید دارید؟

_آره عزیزم

مامان کلید و از کیف دستی کوچیکش بیرون کشید و در حیاط رو باز کرد.

با هم وارد خونه شدیم.
ناخداگاه به طرف اتاق ته حیاط کشیده شدم
وقتی وارد اتاق شدم………….وقتی وارد اتاق شدم احساس آرامشی به دلم سرازیر شد ولی به همراه این آرامش یه ترس مبهمی هم داشتم نمی دونم چرا احساس می کردم کمی تو این اتاق نفس کشیدن برام سخت می شد؟ شاید واسه نبودن پنجره ای توی اتاق باشه.

 

با صدای مامان از فکر اتاق و حالت هایی که بهم دست می ده بیرون اومدم.

 

_جانم مامان خانم

 

_ دخترم بیا اول اتاق های داخلی رو تمیز کنیم بعد می ریم واسه اتاق تو

 

چشمی به مامان گفتم و از اتاق خارج شدم.

 

_ مامان جون چیکار کنم؟

 

مامان به گوشه ای از حیاط اشاره کرد و گفت:

 

_ دخترم اون دوتا جارو و خاک انداز و بیار تا بریم اتاق ها رو جارو بزنیم و گرد گیری کنیم

 

_ چشم مامان جون.

 

بعد از یک ساعت و نیم اتاق های داخل تمیز و مرتب شده بودن و آماده چیدن وسایل بودند.

 

_دخترم بریم اتاق تو رو هم تمیز کنیم.

 

چشمی گفتم با مامان هم قدم شدم.

 

مامان با وارد شدن به اتاق با نارضایتی گفت:(

 

_ دخترم مطمئنی می خوای اینجا اتاقت باشه؟)

 

لبخندی زدم و با آرامشی که از اتاق گرفته بودم گفتم:(

 

_آره مادر جون مشکلش چیه مگه؟)

 

مامان با کمی نگرانی گفت:(

 

_ مشکلی نیست ولی احساس خوبی به این اتاق ندارم.)

 

با محبت مامان و تو آغوشم گرفتم و گفتم:(

 

_ مامان جون چرا نگرانید مگه این اتاق با اتاق های داخل خونه چه فرقی می کنه؟ اینم مثل همون اتاق هاست ولی خوب من از این اتاق بیشتر خوشم اومد و آرامش می گیرم.

 

مامان بوسه ای به پیشانیم نشاندو با کمی نارضایتی گفت:(

 

_باشه دختر قشنگم.)

 

دیگه حرفی بین من و مامان رد و بدل نشد و مشغول تمیز کردن اتاق شدیم.

 

ساعت یازده شب بود که صدای در حیاط به گوش رسید.

 

_ دخترم من میرم در رو باز کنم فکرکنم بابات اینا باشن.

 

در جواب مامان باشه ای گفتم. مامان چادرشو سر کرد و به طرف در حیاط رفت.

 

یه کهنه تمیز برداشتم و شروع به تمیز کردن شیشه های در اتاق کردم.

 

باصدای نیما دست ازکارکشیدم.

 

_آبجی کوچولو در اتاقو باز می کنی بیام اتاقتو ببینم؟

 

در رو به آرومی باز کردم و بفرمایدی به نیما گفتم و از جلوی در کنار رفتم.

 

با کمی خستگی که ناشی از کار کردن زیاد بود رو به نیما گفتم:(

 

_داداشی اتاق تمیز شده؟

 

نیما بامحبت خاص همیشگیش گفت:(

 

 

_آره آبجی گلم.)

 

نیما با کمی مکث گفت:(

 

_نیلوفر؟)

 

_جونم داداشی؟

 

با کمی من من کردن گفت:(

 

_اتاقت آرامش خاصی داره ولی یه ترس مبهمی هم درش هست.)

 

از حرفی که نیما زد تعجب کردم آخه منم وقتی وارد اتاق شدم همین احساس رو داشتم ولی واسه نگران نکردن نیما خنده ای ساختگی کردم و باشیطنت گفتم:(

 

 

_مثلا چه ترسی؟)

 

نیما به شیطنتم لبخندی زد و گفت:(

 

_هیچی آبجی گلم بیخیال بهش فکر نکن.)

 

چشمی به نیما گفتم و به تمیز کردن شیشه های در اتاق مشغول شدم.

 

_آبجی می شه بری کنار می خوام برم کمک بابا و نریمان.

 

نیما از اتاق خارج شد.

 

تو فکر حس من و نیما رفتم.

 

_یعنی این چه حسیه که هم آرامش و هم ترس رو به همراه داره[کاش همیشه اون احساس ترس رو جدی می گرفتم که نخوام به جرم……]
زمان حال

باصدای پسرکوچولوم دست از نوشتن برداشتم و دفتر رو بستم.یه نگاهی به ساعت رو دیواری اتاق انداختم که ساعت دوازده شب رو به نمایش گذاشته بود.
ولهان:ممن نیلوپل[مامان نیلوفر]

نگاهی به پسر کوچولوی نازم کردم و با تمام عشقی که بهش داشتم گفتم:(

_جون دل مامان نیلوفر)

ولهان باهمان لحن شیرین کودکانه گفت:(

_ممن خوافم نمیبله بلام قصه بوگو بوبوی هم نیست بلام قصه بگه[مامان خوابم نمی بره برام قصه بگو بابای هم نیست که برام قصه بگه]

با عشق تو چشم های پسرم زل زدم و با تموم محبتم گفتم:(

_چشم پسرقشنگم بیا بغل مامان تا برات قصه بگم.)

ولهان با دو پرید بغلم پسر کوچولومو با تمام عشقی که بهش داشتم تو آغوش گرفتم و موهای نرم و خوش حالتشو با سر انگشت هام به بازی گرفتم و براش قصه ی حسنی رو تعریف کردم.

ساعت یک بامداد بود که ولهان به خواب رفت.
ولهان به اتاقش بردم برگشتم به اتاق خودم رو تخت دراز کشیدم و چشم هامو به زندگی نامعلومم بستم و به خوابی عمیق فرو رفتم.

‘فلش بک ده سال پیش’
دوماه بعد…

دوماه از اومدنمون به خونه جدید می گذره.

نمی دونم چند شبه چرا احساس می کنم کسی تو اتاقمه و داره بهم نگاه می کنه شاید هم توهمی بیش نباشه.

با صدای بلند مامان که اسمم رو صدا می زد رشته ی افکارم پاره شد.

_جونم مامان جون؟

مامان با لحنی آرومتر گفت:(

_کجایی تو دختر دوساعته دارم صدات می کنم تو آشپز خونه ام بیا کارت دارم.)

از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت آشپز خونه.

_جونم مامانی ببخشید حواسم نبود در خدمتم مامان خانوم.

_دخترم آقای مهدوی نیا رو می شناسی؟

کمی فکر کردم تا شخصی که مامان گفت رو بیاد بیارم که با کمی فشار به مغزم چهره ی زیبا و مهربون آقای مهدوی نیا جلوی چشم هام نقش گرفت.

_بله مامان جون می شناسم اتفاقی افتاده؟

مامان با ناراحتی گفت:(

_مرد خوبی بود دیشب سکته می کنه خدا رحمتش کنه.)

با ناراحتی و بغض که ناشی از شنیدن فوت آقای مهدوی نیا بود گفتم:(

_وای چه آدم مهربون و خوش قلبی بود خدا رحمتش کنه.)

مامان مکث کوتاهی کرد و گفت:(

_دخترم من ساعت چهار میرم تشیغ جنازه خواستی تو هم بیا.

چون از فضای عذاداری و قبرستون بدم میومد هیچوقت نمی رفتم.

_نه مامان جون شما می دونید که من مجالس ختم نمی رم.

مامان باشه ای گفت و به کارش ادامه داد منم به اتاقم برگشتم.

^چهار بعد از ظهر…^

ساعت چهار بعد از ظهر بود که مامان قصد رفتن کرد.
تنها توخونه بودم نریمان و نیما با دوست هاشون بیرون بودن بابا هم طبق معمول سرکار بود.

از بیکاری حوصله ام سر رفته بود رفتم یکی از کتاب هامو برداشتم و شروع به خوندن کردم.

نمی دونم چقدر گذشته بود که با صدای راه رفتن کسی پشت سرم دست از خواندن برداشتم سر برگردوندم ولی کسی نبود داشتم از تعجب سکته شاخ در می آوردم.

خواستم بیخیال صدا بشم که با صدای محکم بسته شدن در اتاق قبض روح شدم با حالت دو به سمت در اتاق دویدم.

دست گیره در رو به ست خودم کشیدم ولی باز نشد.

در حال جنگ با در اتاق بودم که بازش کنم که با صدای شکستن شیعی دست از جنگ با در اتاق برداشتم و سر برگردوندم.

از چیزی که رو به روم می دیدم باور نداشتم در کمد به طرز عجیب و وحشتناکی خورد شده بود داشتم از ترس سکته می کردم که صدای همون قدم زدن هارو پشت سرم احساس کردم و خواستم سر برگردونم که با اثابت چیزی به گردنم از حال رفتم.
چشم هامو خیلی آروم باز کردم گنگ به اطراف نگاه کردم اتاق سرتاسر سفید با پرده‌های سبز رنگ فهمیدم بیمارستان هستم ولی کی منو آورده؟کسی که خونه نبود!

با باز شدن در اتاق نگاه مو به سمت اتاق کشاندم.

مردی قد بلند که رو پوش سفیدی بر تن داشت در درگاه در ایستاده بود بیشتر که توجه کردم مردی پشت سر دکتر هم ایستاده بود ولی به دلیل اندامی بودن دکتر قیافه مرد واضح دیده نمی‌ شد.

با صدای دکتر دست از دید زدن اون مرد برداشتم و نگاه مو به سمت دکتر گرفتم.

_ خانم قاسمی بهترید؟

با صدای آرومی گفتم:(

_ بله خوبم آقای دکتر.)

دکتر از درگاه در کنار رفت و به تختم نزدیک شد که باعث شد قیافه ی اون مرد رو تشخیص بدم کسی نبود جز دوست نیما و پسر صاحب خونه ی ما ولی اون اینجا چیکار می کرد؟ با نوری که به چشم هام ‌خورد رشته ی افکارم پاره شد و چشمام رو ببندم.

دکتر بعد از معاینه کردن من و گفتن اینکه حالم خوبه از اتاق رفت بیرون نگاهم به طرف دوست نیما کشیده شد با صدای آرومی پرسیدم:

_ ببخشید می شه بگید…

نگذاشت حرفم رو کامل که گفت:(

_ بله می دونم براتون سوال شده ولی اتاق بیرون حیاط خونه ی شما چسبیده به اتاق من هست وقتی صدای جیغ تون رو شنیدم نگران شدم اومدم در خونتون هرچقدر در زدم کسی در رو باز نکرد مجبور شدم از دیوار وارد خونه بشم وقتی اومدم تو اتاق تون شما رو وسط اتاق دیدم که غش کرده بودید ولی میشه یک سوال بپرسم البته فضولی نباشه؟

با حرفاش کمی فکر کردم که تموم اون صحنه های وحشتناک چند ساعت پیش جلوی چشم هام جون گرفت از ترس لرز به تنم افتاد ولی خودمو کنترل کردم و با صدایی که ناشی از ترس بود و سعی در کنترل کردن اون داشتم گفتم:(

_ بفرماید بپرسید.)

با کمی این پا و اون پا و من من کردن پرسید:

_ چرا جیغ کشید؟ و چرا در کمد تون به طرز وحشتناکی شکسته بود؟

موندم چی جوابشو بدم آخه چی داشتم که بگم اگه حقیقتو بگم مثلمن باور نمی‌کرد و من رو دیوانه خطاب می‌کرد.

اون که متوجه شد نمی خوام جواب شو بدم گفت:(

_ ببخشید قصد فضولی نداشتم هر طور راحتی می تونید جواب ندید.

ممنونی در جوابش گفتم و با صدای آرام و نگرانی پرسیدم:

_ ببخشید به خانوادم خبر دادید؟

_بله به نیما خبر دادم تو راه الانه هاست برسه.

آهانی گفتم و سکوت کردم.
اونم ساکت به زمین خیره شده بود چشم ازش برداشتم و به فکر فرو رفتم خدایا یعنی چه اتفاقی افتاد؟ چرا در کمد خود به خود شکست؟ نکنه زلزله اومده بود؟ از فکر مسخره خودم خنده آرومی کردم که دوست نیما نگاه معنا داری به هم انداخت از نگاهش شرمم گرفت حق داره اون جوری نگام کنه اخه کی با خودش می خنده ولی خوب اون نمی دونست چه حرف خنده داری به خودم زدم.

با باز شدن در اتاق رشته ی افکارم پاره شد نگاهی به در اتاق انداختم که نیما و نریمان رو توی درگاه در دیدم.

نیما به طرفم اومد و محکم و مردونه در آغوشم گرفت و گفت:(

_حالت خوبه آبجی کوچولو؟چی شده عزیزم؟)

برای این که نیما رو نگران نکنم خیلی خون سرد که انگار نه انگار اتفاقی افتاده گفتم:(

_خوبم داداشی.هیچی نیست داداشی فقط یه سوسک دیدم تو اتاقم ازش ترسیدم و جیغ کشیدم و غش کردم.)

دهان دوست نیما ازاین دروغ من باز مونده بود از حالتش خنده ی یواشکی کردم.

نریمان که خنده ی منو دید به سمتم اومد و گفت:(

_می بینم آبجیم با دیدن سوسکه دیوونه هم شده با خودش می خنده؟)

مشت آرومی به بازوی نریمان زدم و با صدای معترضی گفتم:(
نـریــــمـــان)

نیما و نریمان و دوست نیما از حرص خوردن من قهقه ای سر دادن.

نیما با لبخندی که ته مونده ی قهقه اش بود پرسید:

_نیلوفر دکتر گفت کی مرخصی؟

دوست نیما به جای من جواب داد:

_دکتر گفت نیم ساعت دیگه سرمشون تموم می شه و می تونید ترخیصش کنید.

نیما آهانی گفت و با گفتن میرم صندوق حساب کنم و برگه ترخیصی رو بگیرم منو نریمان و دوستش رو تنها گذاشت.
یک ساعتی بود که از بیمارستان اومده بودیم خونه نیما و نریمان هنوز تو اتاقم نرفتن که در شکسته کمدم رو ببینن قصدمم این بود که هیچ وقت بهشون نگم دوست نداشتم الکی نگران شون کنم.

با صدای نریمان دست از فکر و خیال برداشتم.

_آبجی حالت بهتره؟

دلم ضعف رفت برای این محبت برادرانه.

_آره داداشی بهترم. نیما کجاست؟

نریمان شانه ای به معنای نمی دونم بالا انداخت و گفت:(

_به من که نگفت کجا می ره.

آهانی گفتم و سکوت کردم ولی فکرم مشغول بود خیلی چرا ها تو مغزم بود ولی هیچ جوابی براشون نداشتم.
سردردم باعث شد دست از فکر کردن بردارم و کمی استراحتی به روح و جسمم بدم.

دو ساعت بعد…

دو ساعت بعد بابا و مامان اومدن خونه.

مامان با تمام محبت و نگرانی در آغوشم گرفت.با صدای بابا که اسمم رو صدا می زد از آغوش گرم و پر امن مامان دل کندم.

_نیلوفر

_جونم بابایی؟

_دخترم می خوای اتاق تو پاک سازی کنیم؟

از حرف بابا ترس برم داشت می ترسیدم وارد اتاقم بشن و در کمد رو ببینن نمی دونم چرا سعی داشتم قضیه رو پنهان کنم؟شاید ترس از این که دیوونه خطابم کنن باشه.هول زده و با لبخند استرسی گفتم:(

_ن…ن..نه بابا جون نیاز نیست یه سوسک بوده دیگه بعد من کشتمش.)

نمی دونم بابا چی توی چشم هام دید که پرسید:

_مطمئنی فقط سوسک بوده؟

با لکنت زبون که ناشی از ترس بود گفتم:(

_ب..ب…بله باباجون.)

_باش دخترم مجبورت نمی کنم حرفی بزنی ولی هر وقت دلت خواست می تونی قضیه ی واقعی که پیش اومده رو بگی.

از این که بابا فهمید دروغ گفتم شرمم گرفت و سرم رو باشرم پایین انداختم که با صدای داد ولی کنترل شده و عصبی نریمان سر بلند کردم.

_نیلوفر بابا چی می گه؟مگه قضیه چیه؟ه…..

با صدای داد بابا حرف تو دهن نریمان ماسید.

_دیگه نبینم سر آبجیت داد می زنیا خودش اونقد فهمیده است که اگه اتفاقی افتاده باشه به وقتش بهمون می گه.

از این همه محبت بابا اشک به چشم هام نشست دوست داشتم حقیقت بگم ولی نمی شد.

سکوت بدی بر خونه حاکم شده بود دوست نداشتم بین بابا و نریمان شکر آب بشه بلند شدم رفتم طرف نریمان.

نریمان و در آغوش گرفتم و زمزمه وار گفتم:(

_داداشی شرمنده اتم به خدا نمی شه الان قضیه رو بگم ولی قول می دم به وقتش بهت بگم الهی قربونت برم نمی خوام بخاطر من میان تو و بابا شکر آب بشه.

نریمان محکم در آغوشش فشردم و گفت:(

_باشه آبجی کوچولوی خودم.)

ساعت دوازده شب بود می خواستم برم اتاقم استراحت کنم ولی مامان اجازه نداد و گفت:امشب پیش خودش بخوابم منم که از خداخواسته بودم زود قبول کردم.

دو ماه بعد…

از اون روز نحس می گذره شب ها صدای عجیب و غریبی می شنوم ولی خوب نشنیده می گیرم که ترسی به دلم راه نده.

نگاهی به ساعت دیواری اتاقم انداختم که ساعت یازده شب رو به نمایش گذاشته بود مامان و بابا خواب بودن نیما و نریمان هم طبق معمول با دوستاشون بیرون بودند.

روی تشکم دراز کشیدم و پتو رو تا گردنم بالا کشیدم و به سقف اتاقم زل زدم که احساس کردم……. ‌
پتوم کنار زده شد و دستی دورم حلقه شد به جهت دیگه چرخیدم ولی در کمال تعجب کسی نبود.

_وای خدای من چه بلایی سرم اومده حتما توهم زدم.

بافشاری که به بازوهام وارد شد جیغ خفه ای کشیدم چشم هام از ترس گشاد شده بود و تمام تنم به لرز افتاده بود .

باید بخوابم باید خودم رو به دست خواب بسپارم تا از این فکرهای ناجور خلاص شم.
محکم چشم هام‌ رو بستم با احساس دست کسی که روی چشم هام قرار گرفت چشم هام رو باز کردم و با تاریکی مطلق روبه رو شدم هرچی پلک زدم ولی بی فایده بود دیگه از شدت ترس به گریه افتاده بودم.
نمی دونم چقدر گذشت که با همون گریه های که تبدیل به هق هق شده بود و تاریکی مطلق خواب مهمان چشم هام شد .

“دانای کل”

دخترک قصه یک ما چه می دانست که چه کسی از دوری عشق او و نداشتنش در حال عذاب است!

نیلوفر ما چه می دانست از این که عشقش نمی تواند به او اعتراف کند چه دردی می کشد!

امشب عاشقش به جنون رسیده است می خواهد هر جور باشد نیلوفری را مال خودش کند.یعنی چه درسر عاشق قصه ی ما می گذرد؟اگر فکرهای شوم و پلید باشن چه؟وای بر حال نیلوفر.

“نیلوفر”

صبح با درد شدیدی که زیر دلم احساس کردم از خواب پریدم از درد چشم هام به اشک نشسته بودند.
بادرود شدید و کمر خم شده از درد از رو تشکم بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم احساس کردم مریض شدم ولی خبری نبود از دستشویی در اومدم و رفتم سمت اتاق مامان بابا.
صدای مامان رو از آشپز خانه شنیدم راهم رو کج کردم و رفتم سمت آشپزخانه.

با صدای خش دار که ناشی از درد زیاد بود سلام دادم که بابا و مامان با شنیدن صدای من به طرفم چرخیدند.

بابا با نگرانی پرسید:

_سلام بابا جان چته گل دختر؟

خواستم جواب بابا رو بدم که مامان با سرعت به سمتم آمد و در آغوشم گرفت و پرسید:

_دختر نازنینم چته مادر؟چرا صدات خش دار شده؟

با بغض و خیلی آروم زمزمه کردم:

_مامان جون فکرکنم می خوام مریض شم.

مامان که منظور منو گرفت نفسی از آسودگی کشید و گفت:(

_خدا رو شکر فدات شم ترسوندی منو حالا بهت یه قرص می دم که بهتر شی و….

با صدای بابا حرف مامان نصف موند.

_خانم به ما هم می گی دخترمون چشه؟دارم سکته می کنم از نگرانی.

منو مامان هم زمان زیر لبی خدانکنه ای گفتیم.
مامان رفت سمت بابا خیلی آروم طوری که من نشنوم در گوش بابا چیزی گفت که بابا نفسی از آسودگی کشید و آهانی گفت و رفت توی حیاط.

کنجکاوانه از مامان پرسیدم:

_مامان جان چی به بابا گفتید؟

_هیچی عزیزم واقعیت.

با چشم های گشاد شده و صدای نسبتا بلند گفتم:(

_چی؟شما به بابا گفتید…..)

مامان میان حرفم پرید و گفت:(

_چرا داد می زنی دختر؟نه فقط بهش گفتم دل درد ساده است همین.)

نفسی از آسودگی کشیدم و با حالت شرمندگی رو به مامان گفتم:(

_شرمنده مامانی نباید صدا مو بلند می کردم ببخشید.)

مامان لبخندی بهم زد و با گفتن اشکال نداره دیگه تکرار نشه رفت سمت جعبه ی کمک های اولیه اش.

یه قرص به همراه یک لیوان آب به دستم داد.

قرص رو با لیوان آب سر کشیدم و مرسی به مامان گفتم و به اتاقم برگشتم.

“سه ماه بعد”

یک ماه شکمم به طرز عجیبی بزرگ شده رفتار مامان و بابا و نیما و نریمان بلکل باهام عوض شده بود و زیادی بهم شک داشتن حتی اجازه بیرون رفتن رو هم بهم نمی دن.

خودمم نمی دونم چه بلایی سرم اومده؟مامان واسه امروز نوبت گرفته.دلشوره ی عجیبی دارم احساس می کنم امروز تمام آرامش چندین سالم ازم صلب خواهد شد.

با صدای مامان که اسمم رو صدا می زد از افکارم بیرون کشیدم.

_جانم مامان؟

مامان با لحن بدی که تو این چند مدت باهام برخورد می کرد گفت:(

_پاشو بیا بابات کارت داره.فراموش که نکردی ساعت دو ظهر نوبت دکتر داری؟)

از لحن بدش دل آزرده شدم ولی به روی خودم نیاوردم و با لحن آروم گفتم:(

_چشم-ولی چرا ساعت دو؟)

نگاه بدی به سر تا پام انداخت و با همان لحن که قلبم را به آتش می کشید گفت:(

_توقع که نداری ساعت شش ببرمت که مردم با این وضع ببیننت؟)

قلبم آتیش گرفت اصلا رفتار مامان برام قابل درک نبود.نمی دونم چه اشتباهی کردم که باید همچین رفتاری تاوانش باشه؟

با صدای دو رگه که بخاطر بغضی که تو گلوم سیب شده بود که هر آن ممکن بود راه نفسم را ببندد گفتم:(

_چشم مامان جان.)

مامان نگاه بدی بهم انداخت و رفت.

با رفتن مامان چشم هام مثل ابر بهار شروع کردن به باریدن.

نمی دونم چند دقیقه یا چند ساعت در حال گریه بودم که با صدای داد مامان چشمه ی چشم هام خشک شد و از جام پریدم.

مامان با صدای بلندی گفت:(

_دختره زبون نفهم مگه نگفتم بابات کارت داره هان؟نشستی واسه من اشک می ریزی؟معلوم نیست چه غلطی کردی که داری گریه می کنی؟

با داد مامان و حرف هاش چشمه ی اشک هام دوباره به راه افتادن.

مامان با گریه های من جریحه دارتر شد و به سمتم حمله ور شد….
مامان با تمام قدرتش موهایم را به دور دستانش پیچ و تاپ داد که باعث شد از کشیده شدن موهایم سرم تیر بکشه و ضعف را در تمام تنم احساس کنم.

جیغ بنفشی کشیدم و با چشم های اشکیم شروع به التماس کردم:

_مامان جون تو رو به خاک آقا جون موها مو ول کن دارم میمیرم.

مامان با لحنی خون سرد و کاملا بی رحمانه گفت:(

_الهی بمیری ازت راحت شم.مردنت بهتر از بی آبروی یه دختر *ه*ر*ز*ه داشتنه باید کشته شی.دفعه ی آخرت هم باشه قسم پدر مو می دی فهمیدی؟)

از حرفای مامان درد سرم رو به کلی فراموش کردم حالا احساس می کردم قلبم در حال آتیش گرفتنه به معنای واقعی قلبم خاکستر شد.

این بار جیغی بنفش از درد قلبم و حرف های مادرم زدم.

با صدای جیغ من نریمان وارد اتاقم شد.

وقتی دست های مادرم را به دور موهایم دید فریادی بر سر مادرم کشید که احساس کردم چهار ستون بدنم به لرزه در آمده است.

نریمان:معلومه چی کار می کنید؟

مامان که از فریاد نریمان عصبی بود با حالت بد و صدایی بلند گفت:(

_نه خوشم اومد آفرین حالا دیگه بخاطر این ه*ر*ز*ه که معلوم نیست از چه سگی شکمش اومده بالا سر مادرت فریاد می کشی؟هان؟)

مامان جوری گفت هان که تمام حرف های که دربارم به نریمان زده بود را برای ثانیه ای فراموش کردم.

با صدای نریمان سر بلند کردم .

نریمان مقابل مامان ایستاد و با لحنی همانند لحن مامان گفت:(

_شما که نماز می خوانید چرا؟شما که حلال و حرم سرتون می شه چرا؟شما که قضاوت سرتون می شه چرا؟ حالا چرا سر دختر خودت قضاوت می کنی؟هان؟چرا هنوز دکتر نرفته بهش تهمت می زنید؟)

مامان که انگار از حرف ها و برخورد نریمان خوشش نیامده بود و گویی انگار حرف های نریمان به مزاعش خوش نیامده بود با لحن تندی در جواب نریمان گفت:(

_بچه درست صحبت کن.خودم سه شکم زایدم اگه فرق زن حامله با آدم مریض یا شکم چاق رو تشخیص ندم که باید خودمو زنده زنده خاک کنم.)

نریمان که می دید بحث با مامان فایده نداره با نا امیدی رو به مامان گفت:(

_هر چی من می گیم شما چیز دیگه ای می گید ولی واسه خودتون می گم یه وقت قضاوت بیجا نکنید که فردا پس فردا نتونید تو روش نگاه کنید.

یک آن احساس کردم قیافه ی مامان تغییر کرد و حالت پشیمان به خود گرفت ولی خیلی زود به خود امد و با خون سردی تمام دستانش را از لا به لای موهایم آزاد کرد و گفت:(

_من که می دونم توله تو شکمشه واین رو به همتون تا یک ساعت دیگه ثابت می کنم.

این را گفت و اتاق را ترک کرد.
با رفتن مامان نریمان کمی بهم نزدیک شد و با لحنی وحشتناک بیرحمانه گفت:(

_فکر نکن ازت طرف داری کردم هنوز به عنوان آبجی قبولت دارم.نخیر طرف داریمم واسه خاطر حال خرابی مامان بود نمی خواستم حالش از اینی که هست بدتر بشه و دعا کن دکتر نگه توله داری وگرنه با همین دست هام می کشمت.)

با چشم های ترسیده به نریمان زل زده بودم.

نریمان نگاهی به چشم هام انداخت و گفت:(

_معلوم نیست چه گ*و*ه*ی خوردی که چشمات دارن از ترس دو دو می زنن.)

با لکنت زبان که ناشی از لحن ترسناک نریمان بود گفتم:(

_هی…هی…هیچ ک…کاری نکردم.)

پوزخندی به روم پاشید و با گفتن کاملا معلومه اتاق را ترک کرد.

با حالی داغون و چشم های که این روز ها اشک مهمانشان بود گوشه ای از اتاق گز کردم و زانو هایم را بغل گرفتم.

در حال فکر به این چند ماه بودم که چه کار بدی کردم؟که خدا این چنین به سرم آورد؟یک آن حرف زن فال گیر که در کنار دریا ملاقاتش کرده بود به یاد آورد.آن موقع وقتی به او گفت سرنوشتش سیاه و شوم هست باورش نکرده بود ولی حال حرف هایش را باور کرده بود.ولی باعث و بانی این روزگار سیاه چه کسی بود؟

“دانای کل”

چه کسی می توانست جواب سوال های دخترک قصه ی ما را بدهد؟

چه به روز دخترک قصه می آید؟

عاشق قصه ی ما کجاست؟که جواب سوال های عشقش را بدهد؟آیا او جواب سوال ها را می داند؟

“چهار ساعت بعد”

خانه ی نیلوفر ما چه غوغا است.
به راستی جنینی که در بطن نیلوفر است متعلق به چه کسی است؟

“نیلوفر”

از چیزی که دکتر گفته بود رو به موت بودم مامان که تا از زبون دکتر این حرف رو شنید جلوی دکتر یک کشیده محکم خوابوند توگوشم.

بعد از چهار ساعت اومدیم خونه.

با ورود ما بابا اومد سمت مون با بی تابی پرسید:

_چی شد؟جواب منفی بود؟اشتباه می کردیم؟

مامان با اعصبانیت زیاد و صدایی بالا رفته گفت:(

_اشتباه چیه مرد دختر ه*ر*ز*ه*ا*ت*معلوم نیست از چه حروم زاده ای بارداره.

یک باره قامت مردونه ی بابا جلوی چشم هام فرو ریخت.

با جیغ من و بابا نریمان و نیما به حیاط امدن با دیدن پدر در اون حالت یک بار باهم یا حسینی گفتن و به سمت بابا اومدن.

بابا رو در آغوش کشیدند و وارد پذیرایی شدن.

مامان با عجله سمت آشپز خانه رفت و برای بابا آب قند درست کرد.

نیما هم برای به هوش آوردن بابا کشیده ی آروم به صورت بابا زد که باعث شد بابا له هوش بیاد.

نیما که دید بابا به هوش آمده لیوان آب قند رو از مادر گرفت و به لبان پدر نزدیک کرد ولی بابا با پشت دست محکم لیوان را پس زد که باعث شد لیوان به زمین بر خورد کند و هزار تیکه شود.

با فریاد بابا احساس کردم روحم از تنم جدا شده.
_دختره هر جایی من این جوری بارت آوردم؟هان؟از کی این قدر بی بند و بار شدی؟

با کشیده محکم بابا که تو گوشم زد اشک هام به راه افتادند.

با فریاد نیما و نریمان سر بلند کردم.

نیما:بابا چی شده؟

نریمان:مامان بابا حرف بزنید بگید چی شده؟جون به لب مون کردید.

بابا با کمر خم شده و صدایی بغض کرده خیلی آرام گفت:(

_اخه از چی بگم؟از بی ابرویی بگم؟یا از این بگم که معلوم نیست دخترم از چه حروم زاده ای بارداره؟)

با حرف بابا خانه غرق در سکوت شد ولی به دقیقه نرسیده که سکوت با فریاد نریمان در هم شکست.

_یا حسین.معلومه چی می گی بابا؟

بابا با صدایی بلند که بی شبیه به داد نبود گفت:(

_آره می دونم چی می گم.این خواهر تو یه ه*ر*ز*ه*ی به تمام معناست.)

نریمان با اعصابی خورد و رگ گردنی باد کرده به سمتم حمله ور شد.

جیغ خفه ای کشیدم و کمی عقب گرد کردم که به دیوار برخورد کنم و باعث شد نریمان بیشتر و بیشتر بهم نزدیک شود.

نریمان دست هایش را به گردنم فشار داد و با لحن ترسناک گفت:(

_می کشمت زنده موندن تو بی آبرویی ماست.)

با صدایی خفه که ناشی از دست های گره شده ی نریمان به دور گردنم بود گفتم:(

_نریم…ان دست تو بردار دارم خفه می شم.)

نریمان خنده ترسناکی سر داد و گفت:(

_دستم بردارم هان؟می خوام خفه شی می خوام بمیری.

و همراه با این حرف فشار دست هایش را بیشتر کرد که با عث شد برای ثانیه ای جلوی چشم هایم سیاه و نفسم بند بیاید.
با احساس این که گردنم از حصار دستان قویی نریمان آزاد شد نفس عمیقی کشیدم.

نیما که تا به الان ساکت بود گفت:(

_با کشتنش بیشتر بی آبرومون می کنی.)

نریمان فریاد زد و گفت:(

_خوب تو بگو چه غلطی کنیم؟هان؟)

نیما نیم نگاهی بهم انداخت و با خونسردی تمام و لحنی بیرحمانه و برنده گفت:(

_براش یه تصادف ساختگی می سازیم و یه مراسم خاک سپاری الکی می گیریم و بعدش می فرستیمش به یه روستای دور افتاده.

از این همه بیرحمی داداش هایم قلبم به درد امد.
چرا بهم اعتماد ندارن؟من که کاری نکردم منی که تا حالا با نا محرم دست هم ندادم پس این بی ابرویی چی بود که دامن گیرم شد؟

با خنده ی ترسناک نریمان رشته ی افکارم پاره شد.

_آره،آره فکر خوبیه ولی بگیم کجا تصادف کرده؟

مامان و بابا و نیما در حال فکر بودن که خود نریمان پاسخ داد:

_آهان یافتم می گیم می خواست بره پیش خاله حنا شمال که تو راه تصادف می کنه.نظرتون چیه؟

مامان گفت:(

_آره عالیه.ولی کجا بفرستیمش؟)

بابا نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:(

_خودم یه جا براش سراغ دارم.)

نیما با همان لحن بیرحمانه اش گفت:(

_خیلی خوبه پس از فردا شروع می کنیم جمعه شب نقشه رو اجرا کنیم و پنج شنبه شب می فرستیمش روستایی که بابا مد نظرشه.موافقید؟)

همه موافقید خودشون رو اعلام کردن فقط من بودم که هاج و واج بهشون نگاه می کردم.

خدای من چه اتفاقی داره می افته؟می خوان بگن تک دختر شون مرده؟می خوان کجا بفرستنم؟

تمام سوال ها را توی ذهنم پس زدم و با صدای آروم و بغض دار گفتم:(
_معلومه چی می گید؟کجا می خواید بفرستینم؟)

بابا پوزخند صدا داری زد و گفت:(

_برو خدا رو شکر کن می خوایم ببریمت یه جای دیگه اگه پای ابروم وسط نبود به حتم می کشتمت.)

بغضم شکست و با صدای بلند زدم زیر گریه.

میان گریه گفتم:(

_بابا….تو رو خدا….من کاری….نکردم…..دارید اشتباه….می کنید….تو رو خدا بهم…..رحم کنید….غلط کردم…..منو جایی …..نفرستید….تنهایی…می ترسم.)

سمت مامان رفتم.
رو به روی پاهاش نشستم و روی پاهاش بوسه ای زدم و گفتم:(

_مامان تو رو به خاک دایی نزارید منو از شما دور کنن من بی شما نمی تونم زنده بمونم مامان من نیلوفر کو چولوتم یادت رفت برام لالایی می خوندی بهم رحم کن مامان جون.)

این حرف رو زدم و سرم رو روی پاهای مامان گذاشتم که مامان با پا هاش پرتم کرد به کناری و با صدای بلند گفت:(

_خفه شو اون موقع که داشتی خودتو به حراج می گذاشتی باید فکر این چیز ها رو می کردی نه الان.)

با گریه که حالا تبدیل به هق هق شده بود گفتم:(

_مامان جان به خدا اشتباه می کنید من کاری نکردم).

بابا فریادی زد و رو به نریمان کرد و گفت:(

_بلند شو این هرجایی رو از جلو چشم هام دور کن.)

نریمان به سمتم اومد و زیر بازو مو گرفت که جیغ بنفشی کشیدم و گفتم:(

_بابا تو رو خدا منو از خودتون نرونید بزارید کنارتون باشم من کاری نکردم…..

با کشیده ای که نریمان به صورتم کوبید حرف توی دهنم ماسید.

نریمان با یک حرکت ناگهانی منو توی حیاط پرت کرد و در سالن رو قفل کرد.
از این همه بی کسی قلبم به درد امد.

با بدنی کوفته و چشم هایی که در حال بارش بودن از روی زمین بلند شدم و به سمت اتاقم حرکت کردم.

گوشه ای از اتاق کز کردم و به زندگی سیاهم فکر کردم.

خدایا می دونم تمام کار هات حکمته ولی حکمت این اتفاق چیه؟این بچه از کجا یهو ظاهر شد؟خودت شاهدی خدا؟خودت می دونی بی گناهم پس خودت کمکم کن و بی گناهیم رو اثبات کن.

در حال حرف زدن با خود بودم که داستان حضرت مریم و پسراش عیسی مسیح را بیاد آوردم.

کمی با خود فکر کردم که شاید من هم این چنین شدم؟ولی خیلی زود این فکر را پس زدم.

با حالت عصبی و پشیمان به خود گفتم:(

_خاک تو سرت تو اون قدرا پاک نیستی که خودتو جای حضرت مریم می زاری.اونقد هم لیاقت نداری که فرزند خدا رو بخوای تو بطن خودت پرورش بدی.وای خدا من روانی شدم کاش تمام این اتفاقات یه کابوس می بود و می تونستم با بیدار شدن به این کابوس شوم خاتمه بدم و به زندگی ایده ال قبلم برگردم.)

بعد از یک ساعت گله و شکایت و اشک و اه بلند شدم و روی تشکم دراز کشیدم.

بعد از نیم ساعت این ور اون ور شدن خواب مهمان چشم هایم شد.
امروز روزیه که می خوان ببرنم به یه روستا. نمی دونم کجاست؟فقط می دونم یه روستای دور افتاده است که شش الی هفت خانه بیشتر ندارد.

آن قدر التماس بابا کردم که بابا عصبی شد و من رو تو اتاقم زندانی کرد.

دیگه از گریه و آه و ناله و گله و شکایت از خدا خسته شدم می خواهم خودم را به دست تقدیر بسپارم ببینم او با من می خواهد چه بازی های کند؟

با صدای نیما که اسمم را صدا می زد رشته ی افکارم پاره شد.

_بله داداش

نیما با پرخاشگری گفت:(

_اول این که من داداشت نیستم و من آبجی ه*ر*ز*ه*ای مثل تو ندارم دوم این که زود بلند شو آماده شو می خواهیم حرکت کنیم.)

دلم شکست ولی به رو خود نیاوردم و گفتم:(

_هنوز که زوده تازه یک ظهره.)

نیما با همان لحن گفت:(

_می خوام زود تر شر تو از سر مون کم کنم تا کمتر عذاب بکشیم.)

دیگه نمی تونستم حرفی بزنم فقط اشک هام بودن که بی اراده ریخته می شدند.

نیما با حقارت تمام نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:(

_زود آماده شو اشک تمساح هم نریز که حتی ارزش ترحم هم نداری.)

نگاه اشک بارم را به نیما انداختم که با کلافگی دستی در موهایش کشید و رفت.)

با قلبی شکستی و کمری خم شده از این همه اتهامات بلندشدم.

لباس های مشکی رنگم را که این روز ها رنگ زندگی من مثل رنگ لباس هایم شده بود را بر تن کردم.

بعد از نیم ساعت مامان با صدای بلند صدام کرد.

از اتاق رفتم بیرون.

مامان و نیما و بابا توی حیاط منتظرم ایستاده بودن ولی خبری از نریمان نبود.

احساس تنفر می کردم از این اعضای به نسبت خانواده.

با صدایی گرفته و سرد که ناشی از تنفرم بود گفتم:(

_بله صدام کردید؟)

نیما با لحنی نفرت انگیز تر گفت:(

_آره باید حرکت کنیم.آماده ای؟)

پوزخندی زدم و در جوابش گفتم:(

_آره اماده ام.)

به همراه بابا و نیما از خانه زدیم بیرون که یه شاسی بلند به رنگ مشکی دم در خونه پارک شده بود.

رو به نیما کردم و گفتم:(

_ماشین واسه کیه؟)

نیما نگاهی بهم انداخت و با لحن سردی که این مدت ها بهش عادت کرده بودم گفت:(

_برای دوستمه.)
پرسیدم:

_چرا این ماشین؟

نیما با لحن تند و عصبی گفت:(

_داری زیادی سوال می کنیا.)

بابا که لحن تند و عصبیه نیما رو دید گفت:(

_آروم باش مرد.)

نیما به بابا نگاهی انداخت و گفت:(

_بابا مگه نمی بینیش روزگار مون سیاه کرده حالا پرو پرو داره سوال پیچم می کنه.)

دلم گرفت بغض چند ماهم دوباره به گلوم چنگ زد ولی خیلی محکم بغضم رو قورت دادم دیگه نمی خواستم اشکی بریزم.

با لحن سرد و قاطع گفتم:(

_من کاری نکردم و این رو هم یک روز حتی مونده باشه به زنده موندنم ثابت می کنم و اون موقع است که نمی بخشمتون.حالا هم در ماشین رو باز کن می خوام سوار شم…

با پوزخند و لحنی تلخ تر از قهوه ی ترک ادامه دادم:

_که یه وقت کسی نبینه منو با این وضع شما بی ابرو شید.

از نگاه بابا و نیما خشم و عصبانیت می بارید.
از چشم های بابا و نیما چشم برداشتم و به سمت ماشین رفتم.

نیما به طرفم امد و محکم بازو هایم دا در دست گرفت و با لحنی عصبی گفت:(

_زبونا باز شده خوبه آفرین.حیف تو خیابونیم وگرنه می کشتمت.)

در ماشین را باز کرد و محکم پرتم کرد تو ماشین.

اخی گفتم و آروم یه گوشه از ماشین نشستم.

بعد از ده دقیقه نیما ماشین را به حرکت در آورد.

دلم گرفت از مامانم که بی خداحافظی گذاشت برم و دیگه معلوم نبود کی ببینمش؟یا اصلا می شه دو باره ببینمش؟

یک ساعت و نیم از حرکت مون می گذشت دیگه داشتم کلافه می شدم.کجا دارن می برنم که این قدر دور افتاده و پرت هست؟

بالحنی عصبی گفتم:(

_معلومه کجا دارید می برینم؟)

بابا نگاه برزخی بهم انداخت و گفت:(

_بن بید.)
با صدای بلند و تندی گفتم:(

_چی؟بن بید؟

نیما عصبی گفت:(

_خفه شو همین روستا از سرت هم زیادیه.

دیگه نمی تونستم رو بغضم مقاومت کنم و با حالت بدی شکست که باعث شد با صدای بلند گریه کنم که با صدای بلند و محیب نیما صدای گریه مو تو گلوم خفه کردم.

خدایا ازت گله دارم مگه چه گناه کبیره ای در حقت کردم که این چنین دارم تاوان می دم؟خدایا خستم تو این چند ماه به اندازه کافی تاوان پس دادم تمومش کن. خدایا چه جور تنها تو اون روستا زندگی کنم؟روستایی که از هیچ نظر امکانات نیست روستایی دور افتاده که شاید هفت الی ده خونه درش بیشتر نیست خدایا خودمو به تو می سپارم خودت بهم صبر بده تا هم تحمل کنم و هم بی گناهیم را ثابت کنم.
بعد از دو ساعت و نیم بلخره به روستا رسیدیم.روستایی که حکم مرگ را برایم داشت.

با توقف ماشین دست از افکارم برداشتم و به دور و بر نگاه انداختم.

کنار خانه ای قدیمی و کاهگلی متوقف کرده بود.

با صدای لرزانی پرسیدم:

_اینجا کجاست؟

بابا نگاه بدی بهم انداخت و گفت:(

_خونه همیشگیت.)

از حرف بابا تنم به لرزه افتاد یعنی دیگه هیچ وقت خانواده مو نمی بینم؟یعنی برای همیشه از دست شون دادم؟خدایا غلط کردم این چه کاری بود که با زندگی من کردی؟

با صدای بابا رشته افکارم پاره شد.

_پیاده شو

بی هیچ حرفی پیاده شدم و به دور و بر نگاه انداختم جز چند خانه کاهگلی و فرسوده و بیابان هیچ چیزی دیده نمی شد.

با التماس نگاه به پدر کردم.

_بابا تو رو خدا منو اینجا نزارید من تنهایی می ترسم تو رو خدا منو با خودتون ببرید تنهایی می میرم.

بابا به درکی گفت و به سمت همان خانه ای که کنارش بودیم رفت.

با صدای نیما نگاه از پدر برداشتم و نگاهم را به نیما دوختم که با یک پوزخند مسخره ای نگاهم می کرد.

_امیدوارم از خونه ی جدیدت لذت ببری.

اشک در چشمانم نشست.

با چشمان اشکی رو به نیما کردم و با لحن زار و بغضی که هر لحظه ممکن بود راه تنفسم را بند بیاورد گفتم:(

_داداشی تو رو خدا تو با بابا حرف بزن منو اینجا نزارید تو رو به هر کی می پرستی به خدا ثابت می کنم بی گناهیمو نیما داداش به پات می افتم جان مامان بابا تنهام نزارید می ترسم لعنتیا…….)

نیما بی هیچ حرفی همراه با یک پوزخند وارد آن خانه شد.

همان جا نشستم و زار زدم برای این بخت سیاه برای این سرنوشت شوم برای زندگی که تا چند ماه پیش در خوشی غرق بودم ولی حال در بدبختی غرق هستم.کاش می مردم ولی این خفت گریبان گیرم نمی شد.

با صدای زنی که لهجه خاصی داشت سر بلند کردم.
زنی با لباس کهنه و محلی رو به رویم ایستاده بود.

_چتن دوتم؟ای جا غریبی؟تازه اندی؟(چته دخترم؟اینجا غریبی؟تازه اومدی؟)

با بغضی که تو گلوم بود و صدای لرزانی گفتم:(

_چیزی نیست.)

خانومه اومد کنارم زانو زد و دست به سرن کشید و گفت:(

_پاوو دخت عزیزوم(پاشو دختر عزیزم)

باشه ای گفتم و با کمک خانومه از رو زمین بلند شدم.

_عزیزوم اسم مو مرجانه اسم تو چنن؟(عزیزم اسم من مرجانه اسم تو چیه؟)

_منم نیلوفر این…..

با صدای بابا که اسمم را صدا می زد نتونستم حرفم را کامل کنم.
_نیلوفر دختر بیا.

از مرجان خداحافظی کوتاهی کردم و رفتم سمت بابا.

_بله با…

با فریادی که بابا سرم زد حرف توی دهانم ماسید.

_من بابای تو نیستم من یه دختر داشتم که اونم واسه همیشه مرد.

باورم نمی شد این بابای منه این اون مردیه که همه ی زندگیمه باورم نمی شد پدری که از رگ گردنم بهم نزدیک تر بود بهم بگه من دخترش نیستم و براش مرده ام وای خدایا من دیگه تحمل این درد را ندارم.

با صدای لرزان:

_یعنی چی ؟یعنی منو برای همیشه فراموش می کنید؟یعنی دیگه نمی ام پیش تون؟….نه نه بابا بگید دروغه بگید دارید اذیتم می کنید بگید که دارید سر به سرم می زارید تو رو خدا بگید که همه این اتفاقات فقط یه خواب…..

با کشیده ای که در گوشم زده شد حرفم نصفه ماند.

بابا با فریاد گفت:(

_خفه شو دختره ی هر جایی وقتی رفتی این غلط کردی باید به فکر من و مامانت و داداش هات می بودی.)

بابا با صدای بلند تری نیما را صدا زد که نیما با حالت دو از آن خانه ی کاهگلی قدیمی بیرون آمد.

بابا رو به نیما گفت:(

_به این دختره بفهمون که دیگه راهی نداره زود هم باید حرکت کنیم که…

بابا نگاه بدی بهم انداخت و با پوزخندی ادامه داد..

_زود باید بریم کارهای دختر مرده ام رو انجام بدم.)

با ناباوری نگاهی به بابا انداختم که محلی به نگاهم نگذاشت و سوار ماشین شد.

نیما کمی بهم نزدیک شد و گفت:(

_هنوز باورم نمی شه آبجی کوچولویی که همه دم از پاکیش می زدن این چنین شده.امیدوارم یه روزی ببینمت که بی گناهیت رو ثابت کرده باشی به امید اون روز مواظب خودت باش خدانگهدار.

با تمام شدن حرفش به سمت ماشین رفت و سوار شد.

با یک چشم بهم زدن ماشین را روشن کرد و از من دور شدن هر چه دور تر می شدن مغز من بیشتر به کار می افتاد.

با احساس این که برای همیشه باید تنها زندگی کنم اشک هایم بر روی گونه هایم سرازیر شدن و خیلی آرام به حال خود و زندگی نکبت بارم گریستم.

زیر لب زمزمه وار گفتم:

_بابا جون داداشی یه روز بهتون ثابت می کنم که بی گناهم ولی کاش اون موقع بتونم پیداتون کنم می دونم زمان بره ولی صبر میکنم.

اگر زلیخا از دوری یوسفش نابینا شد شاید منم روزی از دوری شما نابینا بشم.

با تاریکی هوا به خود امدم.

خیلی آرام ولی با احتیاط وارد خانه ای که تنها یادگاری خانواده ام برایم شد شدم.

“دانای کل”

می خواهیم به خانه ی پدری نیلوفر برویم خانه ای که امشب همه از فراغ دختر و خواهرشان در حال گریستن هستن.

امشب پدر خانواده از همه حال خراب تر و کمر خم تر و قلبش نا آرام تر است.

به راستی چرا نا آرام است؟مگر او نبود که نیلوفرش را تک دانه دخترش را از خود راند و به ان روستای دور افتاده فرستاد؟مگر او با تمام بی رحمی به نیلوفرش نگفته بود که دخترش نیست؟مگر او با تمام تنفر به دخترکش نگفته بود که برایش مرده است؟

آری او این ها را گفته بود ولی از ته دل که نگفته بود او هنوز دخترکش را دوست داشت او دخترکش را می خواست به که می گفت که دلش برای دخترکش پر می کشد.ولی او مجبور بود برای حفظ ابرویش دوردانه اش را به جایی بفرستد که امنیت جانی وجود ندارد.

وای بر دل پر درد حسن آقا.

از مادر نیلوفر مان نگویم که سنگ به حال این مادر می گرید.

حال دو برادر هم کمتر از حال مادر و پدرشان نیست.
“نیلوفر”

یک هفته از امدنم به روستا می گذشت گاهی وقت ها مرجان یه سری بهم می زد.
بابا هم خونه رو پر مواد خوراکی کرده بود و نیاز به چیزی نداشتم .
تنها کمبود من نبود خانواده ام نبود محبت نبود دل گرمی های مامان غیرتی شدن های داداش هام بود.

یک هفته تمام اشک مهمان چشام بود و هست.

دو سه شب اول از تنهایی هراس داشتم ولی حال کمی عادت کرده بودم.

با صدای در دست از فکر و خیال بر داشتم این روز ها فکر و خیالاتم شده شام و نهارم.

به آرامی در را گشودم که قامت مرجان جلوی در نمایان شد.

مرجان:سلام گل دوتوم[دوتوم_دخترم]

با محبت در چشم های زل و پاک مرجان خیره می شوم و با صدای که همچو زمزمه است می گویم:

_سلام عزیزم ممنون که هستی اگه تو نبودی از تنهایی دق می کردم.

مرجان کشیده ای آرام به لپش می کوبد و لبش را با حرص می گزد و با لحنی حرصی می گوید:

_عه دوت خدانکنه سی چه ای حرف و می زنی؟[عه دختر خدانکنه واسه چی این حرف رو زدی؟]

_هی مرجان جون تو که از وضع و حال من با خبری.

مرجان:آره عزیزوم ولی بسپارش به خدا که هم کریمه هم حلال مشکلاته.نگران نباش حل می شه.

زیر لبی خداکنه ای گفتم و به مرجان نگاهی انداختم که تازه متوجه شدم کنار در نگهش داشتم با شرمندگی لب گزید و گفتم:(

_وای خاک به سرم اصله حواسم نبود بیا داخل عزیزم شرمنده.)

مرجان کمی بهم نزدیک شد و بوسه ای به پیشانیم زد و گفت:(

_دشمنت شرمنده عزیزوم.)

تو این یک هفته ای که تو این روستا بودم خیلی زیاد به مرجان عادت کرده بودم.
مرجان زنی سی ساله بود و دو بچه داشت اونم مثل من از خانواده اش تردود شده بود ولی فرق من و اون این بود که اون بخاطر عشقش به جواد آقا ولی من بخاطر بچه ای که اصلا نمی دونم از کجا اومده و دارم تو بطنم پرورشش می دم.

وقتی به خودم اومدم نگاهی انداختم به رو به رو که مرجان رو ندیدم نگاهی به دور و بر انداختم که توی اشپز خانه بود.

تو این یک هفته خیلی با هم جور شده بودیم و راحت.

با صدای مرجان رشته ی افکارم پاره شد.

_نمی خوای در رو ببندی؟انگار زیادی غرقت کرده؟کیه این جوان خوشبخت؟

جیغی کشید که مرجان خنده ای بلند سر داد.

چشم غره ای براش امدم و با لحنی حرصی گفتم:(

_کوفته عزیزم .اخه تو این بیابون پسر کجا بوده؟اگه پسری هم باشه کی با این شکم بهم نگاه می….)

با لگدی که بچه به زیر شکمم می زد حرف در دهانم می ماسد و اخ بلندی می گویم.

مرجان با نگرانی و ترس با حالتی دو به کنارم می اید و با لحنی نگران می پرسد:

_چی شدی نیلوفر؟چته دختر؟

با دردی که زیر دلم احساس می کردم و صدای که از درد لرزش خاصی پیدا کرده بود می گویم:

_چیزی نیست گلم فکر کنم بچه لگد زد.

مرجان دستی به شکمم کشید و گفت:(

_ای جونم خاله فداش بشه معلومه از الان شیطونه ها.نیلو جان یه سوال دارم؟)

نگاهی به مرجان می اندازم و با لحنی خواهرانه می گویم:

_جانم عزیز دلم بپرس.

مرجان:چند ماهته چرا شکمت این قد گنده شده مگه پا به نه ماهگی گذاشتی؟

شکم گندگی خودمم برام سوال بود ولی من که نه ماه نبودم ؟بودم؟

با کمی مکث می گویم:

_نمی دونم عزیزم ولی فکرکنم چهار ماهم باشه.)

مرجان باکمی فکر می گوید:

_شاید بچه دوقلو باشد که شکمت این قد گنده اس؟

_آره شاید هم همین باشه.

بعد از یک ساعت گپ زدن با مرجان از پیشم رفت.
بعد از رفتن مرجان ترس عجیبی به دلم افتاد.

احساس می کردم مثل دریا طوفانی و نا آرام شده ام.

احساس می کردم حال امشبم مثل هرشب نیست.

با احساس سایه ای که از کنارم گذشت هینی بلندی گفتم و از سرجام بلند شدم.

با بلند شدن من احساس کردم آن سایه هم پشت به من وایساده.
به عقب برگشتم با دیدن چیزی که رو به روم می دیدم احساس ضعف در تمام بدنم را کردم.

از چیزی که می دیدم باور نداشتم نمی دانم حیوان است یا انسان؟ولی هر چه بود در خون غرق بود با کشیده شدن دستم توسط آن فرد جیغ بنفشی کشیدم و از حال رفتم.

با صدای مرجان که از شخصی می پرسید:

_ساره بانو حالش خوبه؟

چشم هایم را گشودم.
با احساس زنی که در کنارم بود نگاه انداختم که پیر زنی با اخمی بزرگ کنارم نشسته بود.

این کیه؟چی می خواد این جا؟چه بلایی سر من اومده؟با کمی فشار بر روی مغزم تمام آن صحنه ها جلوی چشم هایم جان گرفت.

با جان گرفتن صحنه ها و به یاد آوردن آن فردی که سر تا پا خونی بود جیغ بلندی کشیدم.

مرجان نزدیک تر به من شد و محکم در آغوشم گرفت و با لحنی نگران پرسید:

_چی شده دوتم؟سیچه جیغ می زنی؟ها عزیزم؟با مو گپ بزه؟ببینم چتن خو؟[چی شده دخترم؟چرا جیغ می زنی؟هان عزیزم؟با من حرف بزن بگو ببینم چته خوب؟

با ترس در چشمان مرجان خیره شدم و تمام اتفاق ها را برایش تعریف کردم.

ساره بانو که تا آن موقع ساکت بود.پرسید:

_بیشتر از حالت هاش می گی؟

تعجب کردم ساره بانو هیچ لحجه ای نداشت شاید اون هم از جای دیگه آوردن این جا.

با صدای مرجان سر بلند کردم.

_نیلوجان جوابه ساره خانوم بده.

چشمی گفتم و کمی با زبانم لبم را تر کردم و گفتم:(

_به خاطر وحشت زدگی خیلی بهش نگاه نکردم بعد هم که از حال رفتم اصلا نمی دونم آدم بود یا حیوان فقط می دونن غرق تو خون بود.)

ساره بانو کمی به فکر فرو رفت.

بعد از ده دقیقه فکر کردن رو به من کرد و گفت:(

_دیگه تنها موندن تو این خونه برای تو خوب نیست.)

_پس کجا زندگی کنم؟من که جایی ندارم؟کسی هم ندارم.

ساره بانو کمی فکر کرد و گفت:(
_می تونی بیای پیش م…)

مرجان در حرف ساره بانو پرید و گفت:(

_نه ساره بانو جان نیاز نیست شما به زحمت بی افتید می برمش پیش خودم.)

ساره بانو با اخم شدید و وحشتناکی به مرجان نگاه انداخت و گفت:(

_دفعه آخرت باشه تو حرف بزرگترت می پری.بعد تو بچه داری وقت نمی کنی بهش برسی می برمش پیش خودم.)

مرجان خجالت زده سر پایین انداخت و با لحنی شرم زده گفت:(

_ببخشید ساره بانو.)

ساره بانو سری تکان داد و رو به من کرد و گفت:(

_بلند شو برو آماده شو با من میای؟)

سرفه آرامی کردم و گفتم:(

_ولی من تو خونه خودم راحتم.)

ساره بانو پوزخندی زد و گفت:(

_حتی با وجود اون…)

حرفش را کامل نکرد و به دور و بر نگاه کرد و با لحن آرام ولی وحشتناک خشن گفت:(

_همین جاست تو همین اتاق.)

با تعجب و ترس پرسیدم:

_کی؟کی این جاست؟

ساره بانو با دادی که زد از جام پریدم.

_الان وقت این حرفا نیست بلند شو آماده شو مرجان تو هم بهش کمک کن من می رم بیرون.

با رفتن ساره بانو مرجان بهم نزدیک شد و گفت:(

_تو فهمیدی درباره چی حرف می زد؟)

_نه منم نفهمیدم راستی این ساره بانو چرا این جوریه؟چرا این قد اخمویه؟

مرجان انگشتش را بر روی لبانم گذاشت و گفت:(

_ساکت شو بشنوه بد می شه برات ساره بانو که پانزده سالش بود آوردنش اینجا کسی هم نمی دونه چرا.اصلا هم نمی دونن از کجا به این جا اومده.

آهانی گفتم و به کمک مرجان لباس و چیزهای که لازم داشتم رو جمع کردم و به بیرون از خونه رفتیم.

ساره بانو رو به مرجان کرد و گفت:(

_تو بهتره بری خونت خودمون دیگه می ریم.

مرجان:بزارید همراهی تون کنم.

ساره بانو با قاطعیت کامل گفت:(

_نیاز نیست گفتم برو.)

مرجان نگاهی بهم انداخت که با باز و بسته کردن چشم هایم بهش فهماندم می تواند برو و خیالش راحت باشد.
مرجان که خیالش از طرف من راحت شده بود باشه ای گفت و از ما خداحافظی کرد و به سمت خانه اش رفت.

_ساره بانو کمی هوا سرده می شه زود تر بریم؟

ساره بانو باشه ای گفت و حرکت کرد منم پشت به سرش حرکت کردم.

خانه ساره بانو کمی دور تر از خانه ی من و مرجان بود.

بعد از هفت دقیقه پیاده روی به خانه ساره بانو رسیدیم.

نگاهی به خانه اش انداختم که بر عکس خانه های روستا بود.
خانه ای زیبا و شیک مثل خانه های شهر.

از بیرون زیبایی خاصی داشت.

با صدای ساره بانو به خود امدم.

_دختر حواست کجاست؟یک ساعته دارم صدات می کنم.

با شرمندگی گفتم:(

_ببخشید حواسم نبود.جانم.

ساره بانو:گفتم نمی خوای بیای تو؟

آهانی گفتم و به همراه ساره بانو وارد حیاط خانه شدم.

حیاط کوچک و قشنگی داشت.

وقتی وارد خانه شدیم دهانم از تعجب باز ماند خانه ای شیک و مدرنی داشت و کلی هم وسیله های عتیقه در خانه اش دیده می شد.

تعجب کردم ساره بانو که وضع خوبی دارد چرا این جا زندگی می کنه؟چرا تا به الان برای زندگی به شهر نرفته است؟چرا به این جا آمده؟

با کنجکاوی ولی با لحنی مودبانه گفتم:(

_ساره بانو جان اجازه هست سوالی بپرسم؟)

ساره بانو سوالی نگاهم کرد و آرام گفت:(بله بپرس)

لبم را با زبان تر کردم و گفتم:(

_شما که وضع تون این قد خوبه چرا نرفتید شهر زندگی کنید؟)

ساره بانو به چشم هایم زل زد و با کمی مکث گفت:(

_فعلا برو استراحت کن به وقتش برات تعریف می کنم.)

درست خسته نبودم و خیلی کنجکاو بودم درباره ی ساره بانو بیشتر بدونم ولی باز به خواستش احترام گذاشتم و با گفتن چشم و کجا استراحت کنم به کنجکاویم خاتمه داد.

ساره بانو به اتاقی که در سمت چپ بود اشاره کرد و گفت:(

_می تونی اون اتاق رو برای خودت برداری.)

تشکر کردم و وارد اتاق شدم.
بعد از گذاشتن لباس هایم در کمد و عوض کردن لباس های تنم.می روم بر روی تختی که در اتاق قرار داشت دراز می کشم.

با فکر به اتفاقات امشب به خواب عمیق فرو می روم.

نمی دانم ساعت چند بود ولی با احساس کسی که اسمم را صدا می زد چشمانم را گشودم.

ولی در کمال تعجب کسی را ندیدم و صدایی نشنیدم.
کمی فکر کردم و با خود گفتم شاید خواب دیده ام؟آری به حتم خواب بوده است.

نگاهی به ساعت دیواری اتاق می اندازم که ساعت سه و سی دقیقه صبح را به نمایش گذاشته بود.

با احساس دستی بر روی شانه ام سر بر می گردانم که با دیدن آن موجود که غرق در خون بود جیغ می کشم ولی در کمال تعجب صدایم در گلویم خفه می شود.

با دستان آن موجود که به دور گردنم پیچ خورده بود و با احساس جاری شدن خون در دهانم از هوش می روم.

“ساره بانو”

با احساس سنگینی چیزی بر روی شانه ام بیدار می شوم.

از ترس نفس هایم به شمارش افتاده بود.
احساس سنگینی که در خانه ی نیلوفر می کردم را حال در خانه ی خود هم احساس می شد.

با یاد آوری نیلوفر با حالت دو به سوی اتاقش می روم.

در اتاق را که می گشایم با چیزی که رو به رویم می بینم تمام تنم یخ زده و بی روح می شود.

جسم بی جان نیلوفر که غرق در خون به زمین افتاده بود را جلوی چشمانم باور نداشتم گویی چشم هایم اشتباه می دیدن.

با سرعتی باور نکردنی به سمت نیلوفر می روم.
در آغوشم می گیرمش و از آن دریاچه خون جدایش می کنم و بر تخت می گذارمش.

نگاهی به تن و بدن نیلوفر که غرق در خون بود می اندازم ولی هیچ رد زخمی در بدنش دیده نمی شد.پس دلیل این همه خون چیست؟حال وقت فکر نبود باید قبل از این که نیلوفر به هوش آید زمین و خودش را از خون پاک کنم که وحشت زده نشود.

“نیلوفر”

با پاشیده شدن آب بر روی صورتم تکان آرامی می خورم و خیلی آرام چشمانم را می گشایم.
ساره بانو را رو به روی خود لیوان به دست می بینم.

با یاد آور آن صحنه ها ناخداگاه اشک هایم جاری می شوند و با کمی لکنت زبان رو به ساره بانو می گویم:

_س..س..ساره..با..بانو….این..جابود.

ساره بانو لیوان را بر روی میز عسلی کنار تخت می گذارد و خیلی آرام در آغوشم می گیرد و نجوا کنان کنار گوشیم می گوید:

_هیش عزیزم چیزی نیست تمام شد دیگه نمی زارم کسی اذیتت کنه من کنارت هستم آروم بگیر عزیزدلم.
۱۰:۵۰ PM
با هق هق می گویم:

_نه ساره…بانو او..اون باز ا..ا..اذیتم می کنه …می خواد..منو…بکشه.

ساره بانو نوازش گرانه دست در موهایم می کشد.

_نه دختر گل من دیگه اذیتت نمی کنه من مواظبتم از امشب هم پیش خودم و تو اتاق خودم می خوابی نمی زارم کسی بهت آسیب برسونه.حالا هم آروم بگیر و راحت چشم هاتو ببند من کنارتم کسی جرئت نمی کنه بهت نزدیک بشه.

با حرف های ساره بانو کمی ته دلم گرم شد ولی خوب باز ترس در وجودم بود ولی ان قد بی حال و خسته بودم که خواب نگذاشت به فکرم ادامه دهم.

“ساره بانو”

نمی دانم با حرف های که به نیلوفر زده بودم توانسته بودم کمی آرامش را به وجودش تزریق کنم یا خیر؟
ولی باید بدانم آن ها با او چه کار دارند که این چنین اذیتش می کنند؟
باید کاری می کردم که تا زایمان نیلوفر به او نزدیک نشوند.
شاید باید بعد از چند سال دوباره دست به طلسم بزنم.

“نیلوفر”

ساعت هشت صبح بیدار شدم از اتاق بیرون رفتم که ساره بانو را در حال خوردن صبحانه در آشپزخانه دیدم.

_سلام ساره بانو جان صبح بخیر می شه بگید دستشویی کدوم طرفه؟

ساره بانو که در حال لقمه گرفتم بود سر بلند کرد و نگاهی بهم انداخت.

_سلام عزیزم بهتری؟دستشویی دو تا اتاق بالا تره اتاقته.

_ممنون بهترم.

_زود دست و صورت تو بشور بیا صبحانه بخور تا ضعف نکردی.

چشمی به ساره بانو گفتم و به سمت دستشویی روانه شدم.

بعد از شستن دست و صورتم به سمت آشپزخانه می روم.

ساره بانو:بیا بشین برات چای بریزم دخترم.

_ممنون نیاز به زحمت نیست شما بشینید خودم می ریزم.

ساره بانو اخم ریزی بر روی پیشانیش می نشیند و با لحنی دلخور می گوید:

_چه زحمتی ناسلامتی مهمان منی مگه من بمیرم بزارم مهمانم دست به سیاه و سفید بزند تکرار نشه.

با شرم خدانکنه ای می گویم و شروع می کنم به خوردن صبحانه.

بعد از اتمام صبحانه به حیاط می روم که با صدای ساره بانو به درون خانه باز می گردم.

_جانم ساره بانو جان.

_دخترم بهتره وسایل هاتو جمع کنی از امشب پیش من بخوابی شب ها بدون من جای نمی ری روز ها جایی که خلوت و کمی تاریکه هم نمی ری…

چاقو و قرآن کوچکی را جلویم می گیرد و ادامه می دهد:

_این ها رو هم هر جا می ری همراهت می بری باشه؟

با سردرگمی و گیجی نگاهی به ساره بانو می اندازم که نگاهم را خوب می فهمد و با لحنی مهربان می گوید:

_نمی خوام گیج و سردرگمت کنم و نمی تونم هم چیزی بهت بگم فعلا فقط چیزهای که بهت گفتم و گوش کن باشه نیلوفرجان؟

با کمی ترس و سردرگمی می گویم:

_چشم. می شه کمی برم تو حیاط حالم بهتر شه؟

ساره بانو با تمام محبت روی سرم را بوسه می زند و می گوید:

_برو عزیزم.
بعد از گرفتن قرآن و چاقو از ساره بانو به حیاط باز گشتم.

با حالی داغون بر روی زمین می نشینم و به حرف های ساره بانو فکر می کنم تا شاید بتوانم چیزی از حرف هایش بفهمم.

با صدای اذان ظهر به خود می آیم.
از روی زمین بلند می شوم و به سمت شیرآبی که در گوشه ی حیاط است می روم.

بعد از وضو گرفتن به سمت اتاقم می روم.

جا نمازی و چادرم را از کمد بر می دارم.

جانمازیم را پهن می کنم و چادرم را سر می کنم.

در حال خواندن نماز عصر بوده ام.

سرم را که از سجده بلند می کنم زبانم بند می آید!احساس سرما در تمام تنم را می کنم.

از خون اون موجود سجاده ام پرخون شده بود.

رو به روی من به حالت خمیده و تنی خون آلود ایستاده بود و در صورتم زل زده بود.

با گفتن یا خدایای من به سمتم هجوم می آورد و گلویم را در مشتش می گیرد و فشار محکم به گلویم وارد می کند.

نفس هایم به تنگ آمده بودن گلویم از تنگی نفس به خس خس افتاده بود.

دست هایم را بر روی دست هایش می گذارم تا شاید فشار دست هایش کمتر شوند ولی در کمال تعجب دست هایم از دست هایش گذر می کند.

با حالی زار و نگاهی متعجب تماشایش می کنم.
با خیره شدن در چشم هایش احساس چکیدن خون را بر روی صورتم احساس می کنم.

تمام صورتش در خون غرق بود از ترس با حال بد و صدای که به دلیل گرفتن گلویم به زور خارج می شد جیغ کشیدم.

با جیغ کشیدن من تحریک می شود و محکم سرم را به میله ی تخت می کوباند با احساس گرمی خون که از سرم جاری می شد جیغ بلندی کشیدم و نام خدا را با صدای بلند فریاد زدم که باعث شد بلندم کند و محکم به زمینم زند.

بی حسی را در تمام تنم احساس کردم حتی احساس درد هم نداشتم با گفتن کلمه ی خدا از هوش می روم.

“ساره بانو”

در حال آب دادن به گل ها بودم که با شنیدن صدای بلند نیلوفر شلنگ آب از دستم رها شد و با سرعت به سمت اتاقش دویدم.

با دیدن نیلوفر که در دستان آن شیطان صفت بود به سمتش می دوم با دیدن من به یک باره نیاوفر را به زمین می زند و در هوا غیب می شود.

به سمت نیلوفر می روم.
دستم را که زیر سرش می گذارم متوجه خون و زخمی شدن سرش می شوم با تمام نفرت فریاد می کشم.

_خودم نابودت می کنم لعنتی.

با چشمان اشکی به نیلوفری که در همین چند ساعت عجیب به دلش نشسته بود نگاه می اندازد.

اشک چشمانش را پس می زند و نیلوفر عزیزش را از روی زمین بلند می کند و بر روی تخت می گذارد.

“نیلوفر”

با صدای گریه ی شخصی چشم هایم را می گشایم به اثر نور خیلی زود چشم هایم را می بندم.

با صدای که مخاطبش را به خوبی می شناختم چشمانم را بسته نگه می دارم.

مرجان:ساره بانو جان چه بلایی سرش اومده؟حرف بزنید چهار روزه به هوش نیومده.دارم از نگرانی می میرم حرف بزنید تو رو قرآن قسم.

چهار روزه که من بی هوشم؟به راستی او کیست؟چه می خواهد از جانم؟چرا می خواهد مرا بکشد؟یا شاید قصدش کشتن نیست و زجر کش کردن من است؟

با صدای هق هق مرجان به آرامی چشمانم را گشودم.دوست نداشتم دوست عزیزم را بیش از این نگران و چشم انتظار بگذارم.
مرجان:وای نیلوفر جان آخر به هوش امدی؟آخر از دل نگرانی نجاتم دادی؟فدای تو بشم دختر داشتم دق می کردم.

به تمام محبت مرجان لبخندی می زنم و با صدای که به زور شنیده می شود می گویم:

_شرمنده ام که دل نگرانت کردم مرجان جان.

مرجان مرا محکم در آغوش می کشد و نوازشگرانه موهایم را بازی می دهد و با لحنی که محبت ازش فوران می کرد.می گویم:

_دشمنت شرمنده باشه عزیزدل مرجان.حالا خوبی جایت درد نمی کنه؟

_نه عزیزم خوب خوبم.

مرجان:خدا رو شکر عزیزدلم.

ساره بانو به تختم نزدیک می شود و با لحنی گیرا می گوید:

_نیلوفر جان؟چند روز پیش رو یادت می یاد؟

خیره می شوم به آن دو گودی مشکی رنگ ساره بانو که سر تا سر محبت و غرور درشان موج می زد.
با صدای ضعیفی در پاسخش می گویم:

_آره یادمه.ولی چرا این بلا رو سر من می اره؟اصلا اون کیه؟چه بدی در حقش کردم که این چنین داره ازم انتقام می گیره؟

ساره بانو نگاهی به چشمانم می اندازد:

_بعد از زایمانت جواب تمام سوال هاتو می گیری.ولی خدا کنه اون چیزی که فکر می کنم نباشه.یه سوال دارم می شه بپرسم؟

سوالی به ساره بانو می نگرم:

_جانم بپرسید.

ساره بانو با کمی من من کردن می گوید:

_امیدوارم از سوالم ناراحت نشی ولی باید بپرسم..

دستان ساره بانو را در دستانم می گیرم و با لحنی گرم و صمیمانه می گویم:

_بپرسید خیال تون تخت ناراحت نمی شم.

ساره بانو کمی دستانم را می فشارد:

_بچه ات از کیه؟

نگاهی سردرگم به ساره بانو می اندازم:

_نمی دونم…خودمم نمی دونم.بهم تهمت فاحشه بودن زدن ولی خدا شاهده هیچ کار خطایی انجام ندادم و این بچه نمی دونن از کجا یهو تو بطنم سبز شد.

ساره بانو دستم را نوازش می دهد و با لحنی که روحم را نوازش می داد گفت:(

_ناراحت نباش عزیزدلم به موقعش بی گناهیت و ثابت می کنیم.ولی اول باید بدونیم این بچه برای کیه؟

قطره اشکی از چشمانم سرازیر می شود:

_من که از خدامه بی گناهیم ثابت کنم تا باز گردم به آغوش گرم خانواده ام.

ساره بانو با گفتن حل می شود نگران نباش اتاق را ترک می کند.

مرجان با نگاهی متعجب می پرسد:

_این ساره بانوی خودمونه؟

با بی خیالی می گویم:

_آره مگه چشه؟

مرجان:آخه مگه می شه؟مگه داریم؟ساره بانو با هیچکس نه گرم می گیره و نه محبتی به کسی می کنه.خدا شانس بده انگار خیلی از تو خوشش اومده.

نیمچه لبخندی می زنم و با لحن شوخی می گویم:

_پس من حالا سوگلی ساره بانوام؟

مرجان قهقه ای می زد:

_آره خوشبخت شید.به پای هم فسیل شید.

چشم غره ای به مرجان می روم که باعث می شود خنده ی بلندتری را سر دهد.

مشتی به بازوی ضریفش می کوبم و می گویم:

_مگه نیامدی عیادت مریض؟پس کو سوپ کمپوتت؟

مرجان چشم غره ای برایم می آید و پرویی نثارم می کند.
“ساره بانو”

بعد از خروج از اتاق به سمت زیر زمینی رفتم که چندین سال در بسته بود.

وارد زیر زمین شدم.

وسیله های که در زیر زمین قرار داشتن به علت تمیز نکردن و سر نزدن خاک گرفته و تار عنکبوت بسته بودند.

به طرف صندوقچه ی بزرگی که گوشه ای از اتاقک زیر زمین جای گرفته بود رفتم.

خاک های روی صندوقچه را با دست پس می زنم و به آرامی قفلش را باز می کنم.

نگاهی به درون صندوقچه می اندازم.
با دیدن وسیله های درون صندوقچه تمام خاطرات گذشته در ذهنم جان گرفت.

با یاد آوری خاطرات با اعصابی داغون ولی کنترل شده به آرامی کوزه ی آب مقدس را از صندوقچه خارج کردم و در صندوقچه را محکم می بندم و با حالت عصبی کوزه را در دست می گیرم و به سمت اتاق نیلوفر برگشتم.

“نیلوفر”

بعد از ده دقیقه خوش و بش کردن با مرجان.مرجان قصد رفتن کرد.

بعد از رفتن مرجان ساره بانو با کوزه ای در دست و اعصابی داغون و حالی خراب وارد اتاق شد.

سوالی نگاهی به چهره ی پیر اما زیبایش انداختم.
ساره بانو که زنی فهمیده ای بود زود معنی نگاهم را فهمید و گفت:(

_می خوام تا قبل از به دنیا اومدن بچه ات ازت محافظت کنم پس چشماتو ببند و ساکت باش و بزار کارم رو بکنم.)

با حالتی سردرگم و گیج چشمی گفتم و چشم هایم را بستم.

“نیم ساعت بعد”

بعد از نیم ساعت با صدای ساره بانو چشم هایم را باز می کنم.

_ساره بانو می شه بگید چیکار کردید؟

ساره بانو با آن کوزه ای که در دست داشت کنارم نشست:

_هیچی عزیزم.فقط کاری کردم که دیگه اذیتت نکنه تا زمان زایمانت.
در چشمان ساره بانو زل می زنم:

_چرا تا زمان زایمانم؟

ساره بانو کوزه را به زمین می گذارد و دست هایم را در دست هایش می گیرد:

_عزیزم فعلا چیزی نمی تونم بگم بعد از زایمانت متوجه همه چیز می شی قول دیگه سوالی نپرس باشه گلم؟

چشم هایم را به معنای چشم باز و بسته می کنم.

ساره بانو چشم غره ای برایم می رود و می گوید:

_چشم سفید مگه زبونت موش خورده که چشات برام چپ می کنی؟

خنده آرام و ضعیفی سر می دهم:

_نه زبونم هست فقط هنوز تو شک هستم ببخشید.

ساره بانو بوسه ای بر روی سرم می زند و با لحنی مهربان می گوید:

_می دونم بهت حق می دم تو دختر قویی هستی روح پاکی داری عزیزم.

در چشمان ساره بانو محبت موج می زد.

دستانش که در دستانم قرار داشت را بالا می آورم و بوسه ی ریزی بر روی دستانش می کارم.

_ممنون که پیشم هستید با بودن شما کمتر دلتنگ مادر و خانواده ام می شم همیشه مدیون تونم.

اشک در چشمان ساره بانو جمع می شود:

_من باید ممنون باشم که با بودنت آروم جونم شدی.عزیزم می شه یه در خواست بکنم؟

+بله ساره بانو جان بفرماید.

با کمی من من کردن می گوید:

_می شه بهم نگی ساره بانو؟

با چشمانی درشت شده می گویم:

_پس چی بگم؟

+می…می شه بهم بگی مامان؟

در چشمان ساره بانو زل می زنم و با تمام محبتی که در وجودم سرازیر شده بود:

_چشم من از خدامه.ممنون که منو لایق دختر بودنتون دونستید.

مامان[“ساره بانو”]مرا محکم در آغوش می گیرد و با تمام بغضی که در گلویش بود و سعی در پس زدنش داشت می گوید:

_نیلوفرم دخترم خوشحالم قبولم کردی.
“پنج ماه بعد”

پنج ماه از آمدنم به خانه ی مامان ساره می گذشت.

در این پنج ماه ساره بانو من را مثل دختر نداشته اش نگهداری کرد.

پنج ماه از آن حیوان یا آدمیزاد ترسناک خبری نبود و این را باید ممنون مامان جان باشم.

در افکارم غرق بودم که با صدای مامان ساره رشته افکارم پاره شد:

_نیلوفر دخترم کجایی؟بیا عزیزم

+جانم مامان جان چشم الان می ام.

در این پنج ماه شکمم به طرز عجیب و حشتناکی بزرگ شده بود.
راه رفتن با آن شکم گنده برایم سخت و طاقت فرسا شده بود با تمام سختی از روی تخت پایین آمدم و از اتاق خارج شدم.

به سمت آشپز خانه راهم را کج می کنم.

وقتی وارد آشپز خانه شدم مامان ساره پشت به من ایستاده بود و در حال کشیدن غذا در ظرف ها بود.

کمی بهش نزدیک شدم و از پشت مامان را در آغوش گرفتم که بخاطر کار یهویی من از جا پرید و دستش را بر روی قلبش گذاشت.

از ترس این که بلایی سر مامان امده باشد رنگ از صورتم پرید و با لحنی ترسیده پرسیدم:

_چی شدید مامان جان؟حال تون خوبه؟

مامان نفس عمیقی می کشد و با محبت می گوید:

_چیزی نشده دختر قند عسلم فقط کمی ترسیدم عزیزدلم.

سرم را از شرم و خجالت پایین می آورم و با صدایی که پشیمانی درش موج می زد می گویم:

_شرمنده تونم مامان جان نمی خواستم بترسونم تون.

مامان اخم ساختگی بر روی پیشانیش نشاند:

_دشمنت شرمنده باشه.دیگه نشنوم خیلی هم…

حرفش را نیمه می گذارد و رو به من چشمکی می زند و ادامه می دهد:

_خوبه دختر آدم قافل گیرش کنه و شیطون باشه.حالا هم سر پا واینستا بشین تا غذا رو بیارم تا ضعف نکردی.

+عه بزارید منم کمک تون کنم.این قد بیکار نشستم شبیه بادکنک پف کردم به خدا.

مامان چشم غره ای برایم می رود و می گوید:

_عه دختر می گم بشین حرف نباشه.

+هوف من که از پس شما مامان گلم بر نمی ام که. چشم.

_آفرین دختر قشنگم.

بعد از صرف کردن ناهار طبق عادت همیشگی این پنج ماه به اتاقم می روم تا کمی استراحت کنم.

چشمانم را که می بندم با درد عجیبی که از ناحیه ی دلم شروع می شود جیغ بنفشی می کشم.
از درد به دور خود می پیچیدم و جیغ و داد راه انداخته بودم نمی دانم ساره بانو کجا بود که صدای داد و فریاد من را نمی شنید.
در دل دعا می کردم که هر کجا که هست زود تر بیاید و از این درد لعنتی خلاصم کند.

از شدت درد در حال موت بودم که با سریع باز شدن در اتاق نگاه خمارم که ناشی از درد بود را به در انداختم.

که ساره بانو را در درگاه در دیدم.

وقتی نگاهش به صورت رنگ پریده و پر دردم افتاد با لحنی نگران و هول زده پرسید:

_چی شده دخترم؟

و به تختم نزدیک می شود.

با حالی زار و صدای که به زور شنیده می شد گفتم:(

_م…م…ما…مامان دارم می میرم کمکم کنید فکر کنم بچه داره می اد.)

ساره بانو فریاد می زند:

_چی؟

جیغ بلندی می کشم:

_مامان تو رو خدا کمکم کنید دارم می میرم

ساره بانو هول زد می گوید:

_باشه باشه دخترم فقط کمی تحمل کن.

با زدن این حرف اتاق را ترک می کند.

چشم هایم از درد به اشک نشسته بودند.

با همان چشمان اشکی مبهوت به جای چند دقیقه پیش ساره بانو که ایستاده بود و حال نبود نگاه می کردم.

با خود زمزمه وار گفتم:(یعنی ساره بانو تنهایم گذاشت؟)

با حالتی دیوانگی کمی صدایم را بالا می برم و می گویم:

_نه نه اون مادر منه مادرا که دختراشون تنها نمی زارن!

با یاد آوری مادر خونی خود که به ناحق مرا از خود رانده بود می افتم و اشک هایم بیشتر از قبل سرازیر می شوند.

گویی انگار چشم هایم با یک دیگر مسابقه گذاشته بودند که کدام بیشتر بارانی شوند و هیچ کدام قصد تمام کردن این بازی را نداشتند.

از درد زیاد دیدم تار شده بود همه چیز را مانند هاله ای از مهَ می دیدم.

چشم هایم در حال بسته شدن بودند که ساره بانو را که در دست یک دیگ و حوله داشت را می بینم.

ولی آن قدر دردم زیاد بود که قدرت فکر کردن به این که آن دیگ و حوله به چه کاری می آیند را نداشتم و خیلی آرام پلک هایم بر روی هم افتادند.

“ساره بانو”

از چیزی که رو به روم می دیدم باور نداشتم این بچه چرا……..
باصدای ناله ی نیلوفر دست از نگاه کردن به پسرکی که نه می شود اسمش را جن گذاشت و نه می شد اسمش را انسان گذاشت بر داشتم و به سمت نیلوفر رفتم.

با کمی آه و ناله چشمانش را گشود و با لحنی که دردش را به رخ می کشید می گوید:

_مــ…امان ساره چـرا زیردلـ…م درد می کنه؟دارم مـ..یـ..مـ..یـ..رم.

محکم دستش را در دست هایم می گیرم و با لحنی آرام و نجوا کنان می گویم:

_هیچی عزیزم آروم باش فارغ شدی.

با لحنی که آمیخته با درد و تعجب بود پرسید:

_چی؟بچه ام به دنیا آومد؟مادر جون می شه بیاریدش ببینمش؟ توروخدا می خوام بچه ای که تمام زندگی و آرزو هامو نابود کرده رو ببینم.

وای خدای من اگر بچه را ببیند حتما از ترس سکته می کند خدایا خودت به فریادم برس.

با کمی من من کردن می گویم:

_دخترم فعلا اصلا صلاح نیست بچه رو ببینی ولی قول می دم شب هم بچه رو ببینی هم پدر بچه رو.

نیلوفر هین بلندی می کشد و با لحنی هول زده می گوید:

_چی؟بابای بچه مگه این جاست؟ باید حتما همین الان ببینمش باید ازش سوال کنم چرا این بلا رو سرم آورد.توروخدا بهش بگید بیاد باید ببینمش.

_آروم دخترکم شب می فهمی الان هم آروم بخواب بی هیچ فکری. مادرت فدات بشه که امشب شب درازی در پیش داری عزیزکم.

نیلوفر مانند کودکی که مادرش را بعد از سال ها یافت بود در آغوشم گرفت و با چشمانی که به تازگی بارانی شده بودن گفت:(

_چه جور بخوابم؟ باید اون مرد ببینم. باید باهاش حرف بزنم باید بفهمم چرا روزگار مو سیاه کرد؟ آره باید بفهمم.

_میفهمی دخترکم میفهمی ولی الان آروم بخواب که شب تحمل حرف ها رو داشته باشی نازنینم.

بعد از نیم ساعت آرام کردن و خواباندن نیلوفر از کنار تختش بلند می شوم و نگاهی به پسرکی که نیمی از جن و نیمی از انسان بود می اندازم.
برایم خیلی جالب بود که این بچه حتی گریه هم نمی کند.

به آرامی کودک را در آغوشم می گیرم و از اتاق بیرون می آیم.

باید همه چیز را برای امشب آماده کنم نیلوفر باید با تمام ماجرا رو به رو شود باید بدانم که چه کسی آرامش زندگی اش را ربوده بود.تاکی پنهان بماند? تا کی نداند که به دست یک جن صفت به خاک سیاه نشسته است.تاکی با سردرگمی و زندگی در هوا؟..

آری او باید بداند چه بر سر زندگی اش آمده است.
”نیلوفر”

با صدای عجیب و غریبی که به گوشم می رسید از خواب پریدم.
نگاهی به دور و بر می اندازم ولی کسی را در اتاق نمی یابم.
با کمی فکر یاد حرف های ساره بانو می افتم با دردی که زیر دلم داشتم از جایم برمی خیزم و به سمت پنجره کنار اتاق می روم تا مطمئن شوم شب شده است و می توانم قاتل زندگی ام را که تمام هستی ام را به آتش کشیده است را ببینم.

پرده را کنار می زنم و به آسمان نگاه می اندازم امشب آسمان از هر وقتی سیاه و تیره تر بود دقیقا مثل رنگ زندگی من.

چشم از آسمان می گیرم و از اتاق خارج می شوم.

با صدایی که از درد مرتعش شده بود ساره بانو را صدا می زنم:

_مامان جان…مامان خانم کجاید؟

ساره بانو با ته صدایی مردانه و گرفته جوابم را می دهد:

_دخترم زیر زمینم بیا که وقتشه.

صدای ساره بانو ترس و دلهره را به جانم انداخت.

_مامان چرا صداتون این جوری شده؟

احساس صدای ساره بانو خشن تر و گرفته تر شد و با همان صدا غرید:

_بهت می گم بیا زیر زمین.

با ترس عجیبی که به دلم افتاده بود به سمت زیر زمین می روم.

در زیر زمین نیمه باز بود و نور شمعی در آن تاریکی به وضوح دیده می شود.

به آرامی وارد زیر زمین می شوم.

با صدایی که از ترس مرتعش شده بود ساره بانو را صدا می زنم.

_مامان ساره!

ساره بانو با همان لحن جوابم را می دهد:

_بیا نزدیک دختر بیا اول بچه تو ببین بعد شوهرت.

کمی نزدیک تر شدم چند قدمی شمع بودم که بچه ای را دیدم…ولی از چیزی که می دیدم باور نداشتم.

جـیـغ بلندی می کشم و با حالتی زار می گویم:

_نه نه نه این بچه ی من نیست این اصلا بچه ی انسان نیست!خـ….

با صدای فریاد ساره بانو حرف در دهانم ماند.

_ساکت شو اسم نیار.

با کمی هنگی و ترس می پرسم:

_چرا اسم نیارم؟مامان جان بگید این جا چه خبره؟این بچه چرا این جوریه؟

نگاهی به بچه می اندازم ولی خیلی زود از ترس رویم را به طرف مامان ساره بر می گردانم.

ساره بانو با تن صدایی که آرام شده بود می گوید:

_همه چیز رو می فهمی فقط بچه رو بغلت بگیر.

با نگاهی ترسیده و تن صدایی بالا رفته می گویم:

_یعنی چی بغلش کنم؟
ساره بانو با صدایی بلند می گوید:

_می گم بچه رو بغل کن.مگه نمی خواستی بدونی کی زندگی تو خراب کرده؟ پس بغلش کن.

نگاهی ترسیده به ساره بانو و آن بچه که حتی نمی شد اسمش را بچه گذاشت انداختم و زیر لب می گویم:

_نه نمی تونم می ترسم ازش.

ساره بانو کمی از عصبانیتش کاسته می شود و با کمی ملایمت تر می گوید:

_بغل کن بچه تو. منم هواسم بهت هست قول می دم.بغلش کن دخترکم.

با سردرگمی و ترسی به سمت کودکی که در انسان بودنش شک داشتم می روم.

آرام در آغوشم می گیرمش.

یک آن احساس آرامش تمام وجودم را احاطه کرد.

انگار نه انگار دقیقه ای پیش ترس به جانم مانند خوره افتاده بود.

ساره بانو نگاهی بهم می اندازد و می گوید:

_باید هم آرامش بگیری هر چی نباشه نیمی از وجودته.

واقعا ساره بانو زن فهمیده ای بود که از نگاهم آرامش درونم را خوانده بود.

سرم را به نشانه ی تایید به حرف ساره بانو تکان می دهم و می گویم:

_بله حق با شماست. می شه اون مروی که زندگی مو نابود کرد رو ببینم.

ساره بانو کمی مکث می کند و می گوید:

_قبل از این که اون رو وارد این جا کنم باید بگم با هر تصویر و حرفی که رو به رو شدی نباید ترس رو به وجودت راه بدی می فهمی چی می گم؟

با نگاهی سردرگم می گویم:

_نه واقعا نمی فهمم چی می گید.

ساره بانو با کلافگی می گوید:

_خودت می بینی می فهمی.فقط نباید بترسی.باید قویی باشی.حالا هم بیا این جا کنارم بشین.

بی هیچ حرفی کناره ساره بانو می نشینم که باز ساره بانو می گوید:

_چشم هاتو ببند.

به آرامی چشم هایم را می بندم که به یک باره صدای ساره بانو بلند می شود و به عربی کلمات و جملاتی را می خواند.
با تمام شدن آن جملات به یک باره صدای مهیبی تمام زیر زمین را فرا گرفت.

به یک باره چشم های خود را می گشایم.

ترس تمام وجودم را احاطه کرده بود

از چیزی که می دیدم باور نداشتم
آیا خواب بودم؟هرگز این خوابی بیش نبود؛بیداری بود.

زبانم از ترس بند امده بود تمام تنم به عرق نشته بود آن موجود عجیب و غریب و ترسناک چه بود؟

به یک باره با فریاد ساره بانو به خود آمده ام

_از کدوم قبیله هستی؟

آن موجود عجیب غریب با صدای که قابل فهم نبود جواب ساره بانو را داد که ساره بانو در جوابش گفت:(

_چرا این بلا رو سرش آوردی؟)

آن موجود دوباره با همان صدای نامفهموم جواب ساره بانو را داد این میان فقط من ساکت بوده ام و تماشا گر این منظره وحشتناک.
زبانم از ترس بند آمده بود و دست و پایم به لرز در آمده بود ولی باید حرفی می زدم باید بدانم این موجود کجای زندگی من است؟اصلا او کیست؟

با فریادی که از خود انتظار نداشته ام می گویم:

_این جا چه خبره؟مادر جان این موجود چیه کیه؟

ساره بانو که معلوم بود در حال خود نبود و درد زیادی را دارد تحمل می کند می گوید:

_قاتل زندگیت نابودگر زندگیت هیچ وقت فکر نمی کردی یه جن تمام داراییت رو ازت سلب کنه؟

”دانای کل”

نیلوفر قصه ما از چیزی که می شنید و می دید باور نداشت او فکر می کرد دارد کابوس وحشتناکی را می بیند که هر آن ممکن بود از خواب بپرد و کابوس پایان یابد ولی افسوس که او اشتباه می کرد کابوس نبود حقیقتی بود که باور کردنش سخت و به شدتت دردناک بود.

نیلوفر ما میان یک انسان و جن و یک کودک که نیمی از انسان بود و نیمی از جن گرفتار شده بود او رهایی می خواست او ناباور کردن را می خواست و ای کاش تمام این ها خوابی بد برای نیلوفر ما بود.

“نیلوفر”

حرفی که ساره بانو زد را برای دقیقه ای باور نکردم ولی یک آن نگاهم به کودک درون آغوشم برخورد کرد که تمام معادلات ناباوریم را بهم ریخت.

نگاهم بین کودک و آن موجود رد و بدل شد.
دیگر ترسی درون دلم نبود نمی دانم چرا ولی به یک بار تمام بی حسی های دنیا درونم شعله ور گرفت.

مارا در تلگرام دنبال کنید

میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 57 Average: 3.7]
176+
رمان های پیشنهادی
رمان آنلاین عشق کینه ای من نویسنده آرزو توکلی
داستان کوتاه اولین و آخرین اشتباه نویسنده نیلوفر انصارا
دانلود رمان شروع بد پایان عاشقی نویسنده دختر زمستانی
  • 357 روز پيش
  • دختر زمستانی
  • 8,433 بار بازدید
  • ۱۰۹ نظر
https://sarzaminroman.ir/?p=292
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
سجاد رشیدی
شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷ | ۵:۲۳ بعد از ظهر
سجاد رشیدی

سلام پریسا خانوم خییییییلی جالبه من که تا آخر میخونمش چون که خییییییییییلی کنجکاوم

19+
پریسا
شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷ | ۷:۲۳ بعد از ظهر
دختر زمستانی ....

سلام اقا سجاد مرسی ممنون ازاینکه امیدودلگرمی بهم میدید

12+
شایان
شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷ | ۵:۲۷ بعد از ظهر

سلام. خدمت شما دوست گرامی رمانتون خیلی قشنگه اگه میشه کمی بیشترش کنید خیلی ممنونم دلم میخاد ببینم آخرش چی میشه موفق و پیروز باشید

15+
پریسا
شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷ | ۷:۲۴ بعد از ظهر
دختر زمستانی ....

سلام سلامت باشید اقا شایان چشم حتما ممنون 🌺

14+
فاطمه
شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷ | ۵:۲۹ بعد از ظهر

سلام گلمممممم چقدر مقدمش آلی بود خیلی میترسم ترجیع میدم روزا بخونم فدات ادامه بده که شدید مشتاقم بابای

11+
پریسا
شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷ | ۷:۲۶ بعد از ظهر
دختر زمستانی ....

سلام فاطمه جان مرسی عزیزم🌹

11+
لیلا
شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷ | ۵:۳۱ بعد از ظهر

سلام رمانت خیلی قشنگه یکی از دوستام میگفت جن وجود نداره ولی الان دیگه این رمان رو خوند باور کرده که جن هست ولی میگه مگه جن ها عاشق میشن خخخخخخ

12+
پریسا
شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷ | ۷:۲۸ بعد از ظهر
دختر زمستانی ....

سلام لیلاجان عزیزم جن وجود داره ولی خوب باید دربارش تحقیق بشه ولی جن عاشق فکرنکنم وجودداشته باشه واین رمان ساخته ذهن منه

11+
نازنین رضایی
شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷ | ۵:۳۵ بعد از ظهر

سلام گلم رمانت آلی هست فقط غلط املایی کمی داره و ی سوال جلد دوم هم داره رمانت یا همین جوری آنلاین اینو تو سایت میزاری اگه میشد فایلش هم بزاری دیگه خیییییییییییلی آلی میشد راستی اولین رمانت هست؟؟؟؟

9+
پریسا
شنبه ۷ مهر ۱۳۹۷ | ۷:۳۱ بعد از ظهر
دختر زمستانی ....

سلام عزیزم ممنون بابت اینکه اشتباهات مو بهم گوشزد میکنید نه عزیزم جلد دوم نداره و رمان دومم هست رمان اولم شروع بد پایان عاشقی هست بله بعداز اتمام فایل میشه 🌷

9+
کیا
دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷ | ۱۲:۵۷ بعد از ظهر

سلام پریسا خانم رمان هاتون عالیه قلم تون سبز

9+
پریسا
دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷ | ۶:۲۸ بعد از ظهر
دختر زمستانی ....

سلام آقا کیا خوشحالم که خوشتون اومده

9+
آریانا
سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷ | ۱:۵۸ بعد از ظهر
آریانا عاشوری

عالیه رمانتون موفق باشین

9+
پریسا
سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷ | ۳:۱۱ بعد از ظهر
دختر زمستانی ....

ممنون آریانا جان همچنین

9+
پریسا
سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۷ | ۳:۲۵ بعد از ظهر
دختر زمستانی ....

دوستان حمایت کنید💖💥💫

10+
مریم
پنج شنبه ۳ آبان ۱۳۹۷ | ۷:۳۲ بعد از ظهر

سلام عزیزم چقدر دیر ادامه دادی دیگه داشتم نا امید میشدم به خدا خوش حالم که برگشتی خیلی کنجکاو بودم ببینم چی میشه اخرش

9+
پریسا
پنج شنبه ۳ آبان ۱۳۹۷ | ۱۱:۱۷ بعد از ظهر
دختر زمستانی ....

سلام عزیزم ببخشید نبودم ی مدت سعی میکنم دیگه بیشتر فعال باشم موفق باشی

9+
فاطمه
شنبه ۵ آبان ۱۳۹۷ | ۸:۳۶ قبل از ظهر

سلام پریسا جونم ی کامنت برات نوشتم فکر کنم ارسال نشد دوباره مینویسم میگم دوتا سوال ازت داشتم عزیزم سوال اول این که این رمان آنلاینی که داری تو سایت ادامه میدی کی فایل میشه؟ و سوال دوم این که اگه فایل بشه دقیقا کجای سایت قرار میگیره برای دانلود بازم ممنونم منتذر جوابت هستم عزیز دلم

7+
پریسا
شنبه ۵ آبان ۱۳۹۷ | ۱۰:۰۸ قبل از ظهر
دختر زمستانی ....

سلام عزیزم فکرکنم حدود دوماه دیگه تموم بشه و فایل میشه تو همین سایت سرزمین رمان قرار می گیره قسمت آخرین رمانها

7+
اهمد
یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷ | ۶:۳۹ قبل از ظهر

سلام خدمت شما خواهر گل واقعا دیگه داشتم نا امید میشدم همه ی داستان های ترسناک که تو گوگل بود رو خوندم امروز گفتم بزار ی سرچی تو گوگل بزنم نوشتم داستان ترسناک این سایت رو برام آورد که خدارو شکر رمانتون انلاینه منم دیگه از امروز رمانتون رو دنبال میکنم تا اینجا خیلی آلی بوده امیدوارم آلی تر هم بشه

6+
پریسا
یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷ | ۶:۲۲ بعد از ظهر
دختر زمستانی ....

سلام از اینکه همراهیم میکنید دوست عزیز🌹

4+
لیلا حسینی
یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷ | ۶:۴۱ قبل از ظهر

سلاااام آخ جووووون رمان ترسنااااااککک وای من فدای تو بشم پریسا خانوم که این رمان رو گذاشتی تو سایت خیییییییلیییی عاشقتممم گلم زود زود ادامهه بده ملسییییی

4+
پریسا
یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷ | ۶:۲۶ بعد از ظهر
دختر زمستانی ....

سلام عزیزم واقعا با این همه ذوقی که در کامنت شما بود انرژی مثبت گفتم چشم حتما گلم زود به زود ادامه میدم

5+
زهرا
یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷ | ۶:۴۳ قبل از ظهر

سلام. خوبید؟ رمانتون خیلی قشنگه ولی میتونه بهتر هم بشه مثلا کلمات رو به هم نچسبونید آلی میشه تشکر

4+
پریسا
یکشنبه ۶ آبان ۱۳۹۷ | ۶:۲۸ بعد از ظهر
دختر زمستانی ....

سلام عزیزم مرسی.ممنون از اینکه مشکلاتم رو بهم گوشزد می کنید چشم حتما بیشتر دقت میکنم.ممنون از همراهیتون

4+
نازنین
دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷ | ۸:۱۳ قبل از ظهر

سلاااااااااااااااام بابا وااای خدا به این دختر رمانمون رهم کنه پری بنظرم هیجانیش کن

2+
پریسا
دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷ | ۸:۲۹ قبل از ظهر
دختر زمستانی ....

سلام گلم چشم حتما

3+
فاطمه
دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷ | ۸:۱۵ قبل از ظهر

باز من اومدم ی دختر شیطون که همیشه توگوگل ول میگرده خخخخخخخ پری یعنی ممکنه دختره ببخشید ها تو این سایت اینو میگم امیدوارم برا سایت مشکلی پیش نیاد ممکنه هامله باشه؟

3+
پریسا
دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷ | ۸:۳۷ قبل از ظهر
دختر زمستانی ....

سلام دختر شیطون گل یه سه ساعت دیگه پارت جدید میزارم اون موقعه متوجه می شیم دختر داستانمون چه بلایی سرش اومده

3+
مهشید
دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷ | ۸:۱۷ قبل از ظهر

سلام ممنونم گلم رمااانت خیلی آلی هست پری ی سوال دارم شخسیت خودت چطوری هست ببخشی ها شاید سوالم بی رپت بوده باشه

3+
پریسا
دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷ | ۸:۴۶ قبل از ظهر
دختر زمستانی ....