| شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۸ | ۰۳:۵۱
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند

زغال های نیمه سوخته توی پیپ حلبی یهو زبانه کشید و زن را چند قدم به عقب راند.چادر روی شانه اش سر خورد و نگاه مرد به سینه ی بلورین زن لغزید.
زن بلافاصله خودش را جمع کرد .مرد تخته ها را توی پیپ حلبی انداخت و گفت : اسمت چیه ؟
زن سرش را بالا گرفت و گفت : سایه
مرد به آسمان نگاهی انداخت قطره های ریز باران مشغول باریدن بودند . چند تخته ی دیگر داخل پیپ انداخت و گفت :
اینجا قیمت ها فرق داره و جنس آدم ها همچنین
ملتفتی؟؟
زن جواب داد: نه
مرد یقه ی ژاکتش را کیپ کرد و گفت : منظورم این اگه می خوای فقط اسپند دود کنی باید بری دو چهار راه بالاتر
اگه می خوای فال بفروشی و شیشه ی ماشین پاک کنی …یه چهار راه بالاتر
اما …
اما اگه می خوای خرجت با دخلت جور در بیاد باید واسه من کار کنی ….
کار سختی نیست و پول زیادی توش ولی یه نمه خلاف…
زن نگاهش را درون چشم های مرد دوخت با لحنی که حرف درونش را بر ملا می کرد گفت :
من دنبال کار خلاف نیستم…
..اگه زلزله نمی اومد
اگه…
مرد وسط حرف زن پرید و گفت:
شوهر و بچه ات مردند خب خدا بیامرزشون
ولی حالا اینجایی
غیر از این ؟؟
زن سرش را به علامت تایید پایین انداخت
سرعت باران هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد.
مرد با ضربه ی پا پیب را به سمت شیروانی یکی از مغازه ها هل داد و یک نایلون کوچک سفیدی را نزدیک پای زن انداخت و گفت : بدون اینکه توجه کسی را به خودت جلب کنی این بسته را بردار و ببر بده به اون زن …که کنار جدول، پارک کرده …همون سمند مشکی
زن نگاهی به اطراف کرد با تردید بسته را زیر چادر پنهان کرد و آرام آرام به سمت سمند رفت و چند ضربه به شیشه ی ماشین زد.
با پایین آمدن شیشه، موجی از دود سیگار به صورت یخ زده ی باران هجوم آورد.
زن صورت کشیده با چشمان سیاهی داشت ، موهای بلوند رنگ کرده که قسمت جلو را کاملا از شال بیرون گذاشته بود. با تعجب به سایه نگاهی انداخت و
با صدای لرزان گفت : تو ساقی جدیدی؟
سایه بدون اینکه جوابی بدهد نگاهی به صندلی عقب ماشین کرد .پسر بچه ی به خواب رفته بود و در دستانش هواپیمایی کوچکی بود.
ناگهان به یاد پسرش افتاد که آرام و بی صدا زیر آوار به خواب رفته بود.
زن ازداخل داشبورد چند تا اسکناس در آورد.
سایه نگاهی به پسر و بسته کرد و با سرعت به سمت پیاده رو دوید.
مرد که از دور مراقب رفتار سایه بود با عصبانیت به دنبالش دوید.
باران شدید می بارید .چادر خیس شده بود و به اندام لرزانش چسبیده بود.
مرد فریاد میزد و بد و بیراه می گفت .
زن دیگر لابلای جمعیت گم شده بود

مارا در تلگرام دنبال کنید

میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 0 Average: 0]
1+
رمان های پیشنهادی
داستان کوتا من_دروغگو_‌نیستم نویسنده فاطمه یونسی
داستان کوتا حوالی دیروز نویسنده فاطمه یونسی
داستان کوتاه شاید یک خطر نویسنده فاطمه احمدی
  • 332 روز پيش
  • معصومه
  • 717 بار بازدید
  • ۹ نظر
https://sarzaminroman.ir/?p=400
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
سجاد رشیدی
چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷ | ۷:۴۷ قبل از ظهر
سجاد رشیدی

سلام. خیلی قشنگ بود واقعا آفرین ادامه بدید موفق باشید

0
معصومه
چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷ | ۸:۱۵ بعد از ظهر
معصومه سلیمی بنی

سلام جناب رشیدی گرامی….
ممنونم از حضور سبزتون
سپاس

0
مینا
چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷ | ۷:۳۵ بعد از ظهر

سلام خیلی قشنگ بود

0
معصومه
چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷ | ۸:۱۶ بعد از ظهر
معصومه سلیمی بنی

درود گلم
مرسی

0
مهسا
چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷ | ۷:۳۸ بعد از ظهر

سلام خدایی من داستان های قبلیتون هم دنبال کردم شما خیلی قشنگ مینویسید فقط ی درخاست اگه میشه داستان ترس ناک هم بنویسید آلی میشه

0
معصومه
چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷ | ۸:۱۷ بعد از ظهر
معصومه سلیمی بنی

افتخاری همراهی تون
چشم….اتفاقا دارم در ده قسمت می فرستم

0
فاطمه
چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷ | ۷:۴۰ بعد از ظهر

سلام سلام سلام باز من پیدام شد خخخخخ راست میگن ایشون اگه میشه داستان ترسناک هم بنویسید خیلی ممنونم

0
معصومه
چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۹۷ | ۸:۱۷ بعد از ظهر
معصومه سلیمی بنی

سلام چشم

0
YAME
یکشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۷ | ۲:۰۸ قبل از ظهر
YAME

خیلی عالی بود.

0

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین نظرات
  • نگارسلیمانی : خیلیییییی رمان بدیه این رمان کپی رمان رقاص های شیطون رمان قبلیتون البته نمی دونم...
  • نگارسلیمانی : خیلی خیلی خیلی خیلییییییییییی بد بود خیلییییی بی معنی بود😕😕😕😕😕...
  • نگارسلیمانی : این جلدش برام جالب نبود...
  • Reyhane : تو رووو خداا کاملش کجاس...
  • Reyhane : وایی تو رو خدااا بگید کاملششش کجاسسسس من خیلیی کنجکاووو شدم...
  • Reyhane : وایی تو رو خدااا بگید کاملششش کجاسسسس من خیلیی کنجکاووو شدم...
  • نگارسلیمانی : ببخشید ولی اخلاقای که این مرد داشت میشه گفت یک وحشی نه یک مغرور واین رمان کپی رم...
  • نگارسلیمانی : شماچرا دیگه اصلا پارت نمیزارین این چه جورشه که خواننده های رمان رو منتظربزارید ا...
  • نگارسلیمانی : سلام رمان قشنگی بود فقط واقعا معذرت می خوام راستش میشه بپرسم عکس شخصیت آوارو از...
  • زهرا : برا من رمان کامل نیس میشه بگید کاملش رو کجا باید بخونم ممنون لطفا جواب بدین خیلی...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده