| پنج شنبه 27 تیر 1398 | 00:12
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند

زغال های نیمه سوخته توی پیپ حلبی یهو زبانه کشید و زن را چند قدم به عقب راند.چادر روی شانه اش سر خورد و نگاه مرد به سینه ی بلورین زن لغزید.
زن بلافاصله خودش را جمع کرد .مرد تخته ها را توی پیپ حلبی انداخت و گفت : اسمت چیه ؟
زن سرش را بالا گرفت و گفت : سایه
مرد به آسمان نگاهی انداخت قطره های ریز باران مشغول باریدن بودند . چند تخته ی دیگر داخل پیپ انداخت و گفت :
اینجا قیمت ها فرق داره و جنس آدم ها همچنین
ملتفتی؟؟
زن جواب داد: نه
مرد یقه ی ژاکتش را کیپ کرد و گفت : منظورم این اگه می خوای فقط اسپند دود کنی باید بری دو چهار راه بالاتر
اگه می خوای فال بفروشی و شیشه ی ماشین پاک کنی …یه چهار راه بالاتر
اما …
اما اگه می خوای خرجت با دخلت جور در بیاد باید واسه من کار کنی ….
کار سختی نیست و پول زیادی توش ولی یه نمه خلاف…
زن نگاهش را درون چشم های مرد دوخت با لحنی که حرف درونش را بر ملا می کرد گفت :
من دنبال کار خلاف نیستم…
..اگه زلزله نمی اومد
اگه…
مرد وسط حرف زن پرید و گفت:
شوهر و بچه ات مردند خب خدا بیامرزشون
ولی حالا اینجایی
غیر از این ؟؟
زن سرش را به علامت تایید پایین انداخت
سرعت باران هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد.
مرد با ضربه ی پا پیب را به سمت شیروانی یکی از مغازه ها هل داد و یک نایلون کوچک سفیدی را نزدیک پای زن انداخت و گفت : بدون اینکه توجه کسی را به خودت جلب کنی این بسته را بردار و ببر بده به اون زن …که کنار جدول، پارک کرده …همون سمند مشکی
زن نگاهی به اطراف کرد با تردید بسته را زیر چادر پنهان کرد و آرام آرام به سمت سمند رفت و چند ضربه به شیشه ی ماشین زد.
با پایین آمدن شیشه، موجی از دود سیگار به صورت یخ زده ی باران هجوم آورد.
زن صورت کشیده با چشمان سیاهی داشت ، موهای بلوند رنگ کرده که قسمت جلو را کاملا از شال بیرون گذاشته بود. با تعجب به سایه نگاهی انداخت و
با صدای لرزان گفت : تو ساقی جدیدی؟
سایه بدون اینکه جوابی بدهد نگاهی به صندلی عقب ماشین کرد .پسر بچه ی به خواب رفته بود و در دستانش هواپیمایی کوچکی بود.
ناگهان به یاد پسرش افتاد که آرام و بی صدا زیر آوار به خواب رفته بود.
زن ازداخل داشبورد چند تا اسکناس در آورد.
سایه نگاهی به پسر و بسته کرد و با سرعت به سمت پیاده رو دوید.
مرد که از دور مراقب رفتار سایه بود با عصبانیت به دنبالش دوید.
باران شدید می بارید .چادر خیس شده بود و به اندام لرزانش چسبیده بود.
مرد فریاد میزد و بد و بیراه می گفت .
زن دیگر لابلای جمعیت گم شده بود

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 0 Average: 0]
1+
  • 267 روز پيش
  • معصومه
  • 695 بار بازدید
  • 9 نظر
https://sarzaminroman.ir/?p=400
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
سجاد رشیدی
چهارشنبه 2 آبان 1397 | 7:47 قبل از ظهر

سلام. خیلی قشنگ بود واقعا آفرین ادامه بدید موفق باشید

0

[پاسخ]

معصومه پاسخ در تاريخ آبان 2ام, 1397 8:15 بعد از ظهر:

سلام جناب رشیدی گرامی….
ممنونم از حضور سبزتون
سپاس

0

[پاسخ]

مینا
چهارشنبه 2 آبان 1397 | 7:35 بعد از ظهر

سلام خیلی قشنگ بود

0

[پاسخ]

معصومه پاسخ در تاريخ آبان 2ام, 1397 8:16 بعد از ظهر:

درود گلم
مرسی

0

[پاسخ]

مهسا
چهارشنبه 2 آبان 1397 | 7:38 بعد از ظهر

سلام خدایی من داستان های قبلیتون هم دنبال کردم شما خیلی قشنگ مینویسید فقط ی درخاست اگه میشه داستان ترس ناک هم بنویسید آلی میشه

0

[پاسخ]

معصومه پاسخ در تاريخ آبان 2ام, 1397 8:17 بعد از ظهر:

افتخاری همراهی تون
چشم….اتفاقا دارم در ده قسمت می فرستم

0

[پاسخ]

فاطمه
چهارشنبه 2 آبان 1397 | 7:40 بعد از ظهر

سلام سلام سلام باز من پیدام شد خخخخخ راست میگن ایشون اگه میشه داستان ترسناک هم بنویسید خیلی ممنونم

0

[پاسخ]

معصومه پاسخ در تاريخ آبان 2ام, 1397 8:17 بعد از ظهر:

سلام چشم

0

[پاسخ]

YAME
یکشنبه 27 آبان 1397 | 2:08 قبل از ظهر

خیلی عالی بود.

0

[پاسخ]

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آمار سایت
  • 5
  • 629
  • 149
  • 2,870
  • 512
  • 18,624
  • 66,893
  • 276,563
  • 48,816
  • 2,673
کاربران آنلاین
کاربران: 18 کاربر مهمان, 1 ربات
آخرین نظرات
  • مهدیه : سلام خسته نباشید نویسنده عزیز لطفا پارت گذاریتون رو به موقع انجام بدین انتظار گذ...
  • نسیم : شرمنده تونم دوست عزیزم بیشتر از ده پارت آماده است اما نتم ضعیفه و سایت دیر میاد...
  • سجاد رشیدی : سلام به این ایدی مراجعه کنید @sajjadrashidi76 ایدی تلگرام با تشکر...
  • زهرا : سلام منم گیخوام رمان بنویسم ایده هم دارم و میخوام تو همین سایت به صورت انلابن با...
  • مهرنوش : سلام دوست عزیزم شما که باز بدقولی کردین. لطفا اگه آماده نیست بهمون بگین که منتظر...
  • Sara : من از اواخر جلد یک با مریم همراه بودم و این همراهی واقعا برام لذت بخش بوده و هست...
  • سوگند : سلام. رمانتون خیلی قشنگه! ولی، ادامه اش رو کجا می تونم بخوانم؟...
  • سجاد رشیدی : سلام دوست عزیز وقتتون بخیر خیر این رمان نویسنده داره به صورت آفلاین ادامه میده ا...
  • Qpsg : دوستان عذر میخوام برای ادامه رمان حتما باید عضو کانال تلگرام بشیم؟؟؟ من خیلی وقت...
  • شهره : مرسی از معرفی رمان های جذاب شما...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده