| چهارشنبه 26 تیر 1398 | 23:58
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند

بسم الله الرحمن الرحیم

نام رمان مملو از تهی

برای سومین بار نگاهی به ساعت مچی دستم کردم بله طبق معمول مریم خانم دیر کرده بود.

فقط پنج دقیقه به شروع کلاس مونده بود.

شوتی به سنگ ریزه ی جلوی پام زدم، کوله ی سنگین روی شونمو جا به جا کردم و به درخت رو به روی نگهبانی تکیه دادم بلکه خانم از راه برسه.

همیشه از کلاسای ظهر متنفر بودم ولی امروز چون آخرین کلاسه ظهرم بود خوشحال بودم.

با شنیدن صدای خنده ی گروهی بچه های ورودی ذهنم به گذشته پر کشید.

انگار همین دیروز بود اومدم ثبت نام بعد از اولین کلاس روی نیمکت کناری بوفه نشستم یکی از دخترای کلاس هم اومد پیشم نشست و گفت سلام من مریمم.

غرق گذشته بودم که دستی روشونم قرار گرفت و گفت: سلام خانم کجا سیر میکنی؟

با دیدن چهره ی بشاش مریم دلم نیومد دیر اومدنشو غر بزنم لبخندی زدم و گفتم: سلام بدو بریم دیر شد.

نیم ساعتی از کلاس گذشته بود و من اصلا حواسم به درس نبود.

نمیدونم چرا این روزای اخر همش تو خاطرات گذشته بودم همیشه میگفتیم خوش به حال اون روزی که دانشگاه تموم شه اما چرا حالا که داره تموم میشه دلتنگشم؟

ناخود اگاه سرمو روی شونه ی مریم گذاشتم که یک دفعه ا ستاد با صدای بلند گفت: خانم رفیعی ا گه خوابتون میاد میتونید تشریف ببرید.

با این حرف استاد همه برگشتن سمت منو مریم و کلاس از خنده منفجر شد.

نزدیکای غروب کلاسا تموم شده بودن خسته و کوفته سمت سرویسای خوابگاه میرفتم.

مریم باباش دنبالش اومده بود و رفت. مریم بچه شیراز بود بعد کلاسا راحت میرفت خونه حالا بماند چند باری اومد خوابگاه و غبطه میخورد که چرا خوابگاهی نیست..

بدن خستمو روی صندلی اتوبوس انداختم هندزفری تو گوشام گذاشتم چشامو بستم.

روزای روشن خداحافظ

سرزمین من خداحافظ خداحافظ

……

با ضربه دنیا به شونم فهمیدم رسیدیم خوابگاه.

پیاده شدیم ورفتیم سمت اتاق.

حال و حوصله لباس عوض کردن هم نداشتم با همون مانتو شلوار تنم روی تخت افتادم مقنعمو وقتی درازکشیدم فهمیدم درنیوردم.

درش اوردم روی میله ی تخت انداختم.

طبق معمول بچه ها همه خواب بودن کلا غروبا اتاق ما سوت و کور بود.

اتاقمون چهارنفره بود. اتاقای شلوغ ترم بود اما من حوصلشو نداشتم.

یه فرش دوازده متری وسطش میخورد انتهاش هم یه کناره ی بزرگ.

وقتی از در وارد میشدی سمت چپ یه سکوی بزرگ بود که یخچال ها اونجا قرار داشتن.

یه یخچال ساده بود و یه یخچال تمام فریزر که هر کشو مطلق به یه نفربود.

کنار یخچال ها فایل ها و کمد لباسا بودن.

هرکسی بنا بر سلیقه خودش از فایلا استفاده میکرد من یه سمت فایلم کتابام بود سمت دیگه ظرفام.

بعد از فایل ها تلوزیون بود البته تو اتاق ما کاربردی نداشت مگه مواقعی که دربی بود.

من تخت پایین بودم و رشتم پرستاری تخت بالای من سودابه بود و مامایی میخوند تخت رو به رویی هم ندا بود که بهداشت خانواده میخوند اخرین نفرمون زهرا بود که دانشجوی پزشکی.

من فقط ترم اول با همکلاسیام هم اتاق بودم و همونم شد درس عبرت که دیگه با همکلاسیام اتاق نگرفتم.

و یه جورایی ما چهارتا خلق وخومون بهم میخورد تو اشپزخونه تو حیاط با هم صحبتی داشتیم اشنا شدیم وتصمیم گرفتیم هم اتاق شیم.

غرق خواب بودم که صدای جیر جیر در باعث شد چشام کمی باز بشن تو اون تاریکی چیزی مشخص نبود نور ملایمی از سالن که از زاویه اندکی در که باز بود به چشمم خورد پتو رو کشیدم سرم ،که دیگه نور به چشمام نخوره و به خوابم ادامه بدم.

حدس زدم که سودابه باشه اخه اون کلاس داشت و نبود.

یک دقیقه هم نشد که عزم خواب کردم که یک دفعه با صدای بلند اسپیکر که اهنگ واویلا لیلی عاشقتم خیلی پخش میکرد خوابم پرید.

عصبانی پتو رو برداشتم که داد بزنم سودی این چه کاری بود

اما دیدم لامپ اتاق روشنه مریم خانم دست به سینه رو به روی منه.

ندا و زهرا هم با لباس خواب وموهای افشون وچشای خمارپشت سر مریم بودن.

از رو تخت بلند شدمو گفتم امان ازدست خل بازیات مریم امان امان..

حالا من به جهنم این دو تا بیچاره رو چرا خواب زده کردی؟

مریم برخلاف همیشه چیزی نگفت فقط با یه لبخند منو نگاه میکرد. این رفتارش دیونم میکرد عصبی رفتم سمت اسپیکر خاموشش کنم که زهرا اومد جلو دستمو گرفت و گفت عشقم عه؟

باز بداخلاق شدی؟ لباساتو جمع کن بریم یه دوش بگیریم خستگیمون در بره.

مریم روتخت من نشست وگفت قربونت برم زهرا منو از دست این روانی نجات میدی.

ندا هم گفت تا شما بیایت منم یه چایی دبش براتون دم میکنم.

باورم نمیشد یهو چه همه مهربون شدن؟ ندا و زهرا هم برا خوابشون اعتراضی نکردن؟

با اخم روبه مریم گفتم جریان چیه همه مهربون شدن ؟باز چه نقشه ای داری؟

مریم که برا خودش روتخت من ولو شده بود و میدونست روتختم حساسم و کمتر کسی به خودش اجازه این رفتار میده ازلج من جوراباشو دراورد و در حالی که آویزون تختم میکرد گفت:میگم خوشبحال تختت سعادت جورابای من به هرکسی نمیرسه.

حسابی عصبی شده بودم اما میدونستم ادامه بدم بدتر میکنه بدون حرف و با اخم لباسامو جمع کردم حوله شامپو مو برداشتم با زهرا به حموم رفتیم.

دو تا حموم اولی خالی بود من رفتم اولی زهرا هم دومی.

دیوارای ما بین حموما به سقف نرسیده بودن وما راحت میتونستیم حرف بزنیم.

صدای دوشای دیگه میومد یکی مشغول اواز خوندن بود یکی هم با دوستش که حموم کناریش بود حرف میزد.

زهرا صدا زد: لیلی اهنگ چی بزارم؟

امان ازدست زهرا بازم گوشی اورده بود.

گفتم:هر چی خودت دوس داری..

آهنگ این اخرین باره ابی رو گذاشت میدونست دیونه این اهنگم..

این اخرین باره من ازت میخوام برگردبه این خونه…

……..

یک ساعت بعد همزمان با زهرا از حموم بیرون اومدیم لباسا مونو رو رخت آویز پهن کردیم و اومدم برم سمت اتاق که زهرا دستمو گرفت و گفت بیا بریم تو حیاط دلم گرفته.

مخالفتی نکردم و همراهش شدم.

روی نیمکت کنار باغچه نشستیم اب از موهام می چکید گفتم زهرا حداقل میومدی میرفتیم یه سشوار میکشیدیم بعد میومدیم تو حیاط ببین موهای منو.

زهرا خندید و گفت: موهای تو بلند دیر خشک میشن منو ببین با حوله سریع خشک شدن.

پوزخندی زدم موها مو از زیر حوله بیرون اوردم در حالی که سعی میکردم آبشونو بگیرم به زهرا گفتم: من نمیتونم مثل تو موهامو مدل اصغر بقال بزنم بعد حس دخترونه داشته باشم از قدیم گفتن دخترو موهاش.

زهرا قه قه ای زد و گفت خوبه اصغر بقالم شدیم.

 

موهامو به زیر حوله هدایت کردمو گفتم: خب بگو میشنوم.

زهرا دستشو پشت نیمکت گذاشت و گفت: لیلی تو از دردای من خبر داری. من مثل تو نیستم بریزم تو خودم و چیزی نگم.

بدم میاد از حاشیه رفتن . این زهرا هم همیشه این طور بود. با

اخم بش زل زدمو گفتم: چند بار گفتم برو سر اصل مطلب حوصله حاشیه رفتن ندارم.

 

دستشو از روی نیمکت برداشت و پشت کمرم قرار داد و گفت: چشم بی اعصاب من. میگم یادته اون سری رفتم بیمارستان دکتر یاوری چند تا شیفت بهم داده بود؟

-من-آره خب که چی؟

-خب اونجا یه اقای دکتری بودش از من خوشش اومد تحقیقم کردم خیلی متشخص و خانواده داره.

-ا گه واقعا ادم خوبیه بگو با خانوادش بیان.

-همین دیگه. درد من اینه. بیان کجا؟ هان؟ چطور برم بش بگم بابای من یه معتاده خرج خانوادمونو مامانم با هزار تا کار میده خواهرم نتونست درس بخونه با یکی بدبخت تر از خودمون عروسی کرد.

چطوری بگم من روزامو تا غروب سرکار بودم شباتو زیرزمین درس میخوندم جون کندم تا پزشکی اوردم الانم استادا واسه خرجی دراوردن اوایل با کارای ساده تر الانم با شیفت دادن به من لطف میکنن.

-همه چیز پوله؟ مهم تویی که تونستی با اون موقعیت پزشکی قبول شی.خیلیا بهترین موقعیت دارن بهترین کلاسای کنکور میرن اصلا مجاز هم نمیشن.

-اره الان همه چیز پوله.

-اگه واقعا همچین ادمیه که تو رو به خاطر این چیزا بزاره کنار همون بهتر بهش جواب رد بدی.

-هر بهونه ای اوردم قانع نشد خیلی سختمه بخوام حقیقت بگم اما میگم دیگه فارغ التحصیل میشم بیمارستان نمیرم بر میگردم ابادان.

-اوکی پاشو بریم اتاق من یه سشوار بکشم.

بلند شدیم به سمت اتاقا رفتیم. مشغول حرف زدن با زهرا بودم که نفهمیدم چیشد با یه شی سنگین برخورد کردم. و افتادم دماغم به شدت درد گرفته بود.

زهرا فقط میخندید. گفتم :به جای خنده بیا دستمو بگیر این چی بود؟ فک کنم دماغم داغون شد.

دیدم گیتی اون طرف تر مشغول جمع کردن خرت و پرتایی بود که ازاون کارتونی که کنارش بود کف سالن ریخته بودن.

بله پس این کارتون بوده به من خورده.

گیتی با حالت شرمندگی گفت: وای ببخشید لیلی جون.

اتاقمون کولرش مشکل پیدا کرده داریم میریم اون اتاق ته سالن که خالیه.

(گیتی دانشجوی ترم سه مامایی بود و اتاق جفتی ما بودن).

زهراگفت: عه پس اسباب کشی دارین بیایم کمک؟

اسباب کشی. اره! ضربه همین کافی بود ؛ که پر بکشم تو گذشته.

۱۸ سالم بود و یه کنکوری که همه فکر و ذهنش کنکور بود. خونه ما تو یکی از روستا های نزدیک آمل بود.

حیاط بزرگ ویژگی مشترک همه ی خونه های شمالیه.

خونه ما ته یه کوچه بود. اون روز در حیاط باز بود با خودم گفتم: بازم حتما این زنی که همسایه اومده و یادش رفته در ببنده.

خواستم برم در ببندم بعدش گفتم کی بره این همه راهو؟

من تو اتاق دومی طبقه بالا مشغول درس خوندن بودم و گه گاهی از پنجره، حیاطو دید میزدم.

شروع کردم تکرار لغات انگلیسی .

که یهو با صدای ضربه ای محکم سریع سمت پنجره رفتم.

با دیدن یه کامیون پر از اسباب خونه تو چهار چوب در چشام چهار تا شد. انقدم وسایل زیاد بود، دری که باز بود محکم به دیوار چسبیده بود.

یک دفعه زهرا ضربه ای به شونم زد و گفت: لیلی حالت خوبه؟ بنده خدا گیتی هر چی باهات خدافظی و معذرت خواهی کرد متوجه نشدی . حالت خوب نیس ببرمت اورژانس.

بغض گلومو میفشرد با صدایی اروم گفتم: نه خوبم .چیزیمم بشه دکتر جفتمه.

زهرا گفت : از دست تو.

حالم دست خودم نبود. دلم تنهایی میخواست . اما با یاد آوری این که مریم امشب اینجاس دیدم بی احترامیه پس باید حفظ ظاهر می کردم.

دست گیره در فشردمو با زهرا وارد شدیم.

همین که یه پامو وارد اتاق کردم موزیک بلند اهنگ فتانه تولد پخش شد.

تولد تولد تولدت مبارک

تولد تولد تولدت مبارک

بیا بندازیم امشب یک عکس یادگاری..

سودابه با برف شادی و مریمم با کیک به استقبالم اومدن. ندا هم بادکنکای دستشو میچرخوند . حسابی سوپرایز شدم. اصلا تولدم یادم رفته بود.

وارد اتاق شدم ؛ اصلا باورم نمیشد این همه تدارکات تو اون یک ساعتی که من نبودم اتفاق افتاده شوکه شده بودم.

مریم با کیک میرقصید با اهنگ تکرار می کرد تولد تولد تولدت مبارک. ندا و سودابه هم همراهیش میکردن.

زهرا لپمو بوسید و گفت: دیدی خودشون تریپ زدن منه بیچاره مسئولیت تو رو بر عهده داشتم. الان برم تیپ بزنم بیام.

با گفتن تیپ تازه توجهم به لباسای تن بچه ها جلب شد مریم یه پیرهن کوتاه دکلته زرشکی پوشیده بود خیلی ساده بود فقط تو کمرش یه پاپیون میخورد.

ندا هم تاب زرشکی با شلوارجین تیره و سودابه یه پیرهن عروسکی که زرشکی سفید بود تنش کرده بود چه جالب ستم کرده بودن.

یدفعه مریم صدای اهنگو کم کرد کیک در یخچال گذاشت و اومد سمت من گفت: پاشو برو لباساتو عوض کن ارایش کن موهاتم یه دسی بزن.

لبخندی زدمو گفتم: مرسی عزیزای من واقعا سوپرایز شدم بعدشم شما خوشگل کردین کافیه.

مریم ابرویی بالا انداخت گفت: پاشو لوس نشو ببینم میخوام عکس بزارم اینستاگرامم الکی این همه به خودمون نرسیدیم راستی اون ور دیدی؟

با دستش اشاره کرد به اون سمت اتاق که خالی بود دیدم کلی بادکنک و پارچه های ساتن به صورت قشنگ تزیین کردن همشونم قرمز سفید و نوشتن تولدت مبارک یه صندلی پلاستیکی قرمز گذاشتن میز مطالعه هم روش ساتن قرمز زدن و تم قشنگی هم انتخاب کرده بودن.

از بس شوکه شده بودم اینا رو ندیده بودم.

گفتم: وای شما چکار کردین حسابی ترکوندید.

سودابه دستمو گرفت و از روی تخت بلندم کرد و گفت: بیا بریم لباستو عوض کن موها و ارایشتم با من.

تازه یادم اومد که لباس زرشکی اونم مجلسی ندارم اخه تو خوابگاه لباس مجلسی نمیبرن که فوقش چند دست تاپ شلوارک و ساپورت اینا و لباس خواب داشتم.

مریم با جعبه ای نزدیکم اومد و گفت: میدونم به چی فکر میکنی.

کادو تولدت لباس گرفتیم بیا برو بپوش.

وای دیگه حرفم نمیومد  سوپرایز پشت سوپرایز نمیدونستم چی بگم.
مریم و سودابه که کنارم بودن رو بغلم کردم و گفتم منو حسابی شرمنده کردین.
زهرا از تخت بالا در حالی که داشت زیپ لباسشو میبست گفت: خوبه خوبه دیگه انقد ادا مظلوما رو در نیار تولدامون که دیگه پیش هم نیستیم عروسیامون جبران کن.
گفتم: ای به چشم.
هر کسی یه گوشه اتاق مشغول کاری بود.
سودابه هم به جون من افتاده بود که یک دفعه صدای در اومد تق تق.
ندا رفت در باز کرد.
– سلام خانم دارابی خوبین؟
خانم دارابی با  اخم   و  دفتر حضور غیابش وارد  اتاق شد سلامی کرد و جواب دادیم.
بعد نگاهی به اتاق کرد نگاهش رو تزیینات و میز و  وسایل روش ثابت موند.
عینکشو  کمی  جا  به   جا   کرد  و گفت: تولد  دارید  مبارکه  ولی  ..(این ولی گفتنش باعث شد   نفس  تو    سینه   ها  مون   حبس شه و  با   اضطراب بهش زل بزنیم .)
ولی  این لباسا میدونید   که   مناسب   خوابگاه نیس حتما   هم    تولدتون   شروع    نشده   الانم که    نیم   ساعت داریم   به   خاموشی  متوجه اید  که؟
من   جواب   دادم  و  گفتم:  بله   متوجه ایم.  تولد   منه   دوستان   زحمت   کشیدن   ما   هم  قول   میدیم   برای    بقیه ی  اتاقا   مزاحمت ایجاد   نکنیم.
اخمی   کرد  و  گفت:  امیدوارم به    هر  حال هر   صدایی   هر  گونه    مزاحمتی   ایجاد   شه من گزارشتو نو  به    حراست    میدم.
با   این لباساتونم   بیرون   اتاق   نمیرید.
همه  به    نشونه   ی    تایید   سری    تکون   دادیم     بعد   رو کرد به  مریم   و   گفت:  ببین مریم   خودت  میدونی  خلاف    قوانینه   کسی از  بیرون   بیاد   خوابگاه   شب   بمونه    این چند   بارم    به  خاطر   بابات   اقای  زاهدی   اجازه داده   بیای   ولی  اگه  قرار  باشه   نظم   بهم بزنی    دیگه    شرمنده    باباتیم.
(بابای   مریم   رییس   دانشگاه    ازاد    شیراز  بود  و  با    رییس  دانشگاه  ما   اشنایی داشت).
مریم  که حسابی عصبی شده بود با  صدایی تند  گفت:  ببخشید   میشه   بگید    من الان چه نظمی بهم زدم؟
خانم  دارابی   گفت:  این لباسا این چیزا زیر  سر   توعه    من  بچه های  این اتاق چهار  ساله میشناسم.
مریم باز  خواست   چیزی   بگه که دیدم نه ادامه پیدا   کنه    شر   میشه. با  ابرو  بش اشاره کردم چیزی نگه و بعد  گفتم:  خانم دارابی چشم بی نظمی نمیکنیم .
خانم دارابی پوزخندی زد   و   گفت:    شبتون  بخیر و   بعد   از   اتاق رفت .
همین  که  در اتاق بسته شد . همه نفس راحتی کشیدیم   و   نشستیم   کف اتاق .
مریم   دستی   به   کمرش  زد   و   گفت:   چیه غمبرک   زدین؟
غلط    کرده    زنی که    پررو   هیچ   کاری   نمیتونه   کنه  یه    بشقاب  کیک   بش   بدین   لال     میشه. پاشید   ببینم دیره.  زهرا  خندید  و  گفت:  بیچاره راس   میگفتا   همه   اتیشا از   توعه.
خلاصه اون شب   با  کلی    مدل های مختلف عکس گرفتیم   رقصیدیم   اولین تولد   عمرم    بود    که   انقد   خوش   گذشت.
صبح   با   صدای آلارم گوشی مریم  بیدار  شدیم من  با   مو  های   چسب    چسبی   که رو  شونه هام  پخش   شده بودن   و  با   تاپ  و  شلوارک سبزم  روی   زمین   کنار  مریم   خوابیده   بودم به  زور   چشامو   باز   کردم   گوشی مریمو   ساکتش  کردم. ندا غرغر  کنان   میگفت: مریم خدا  خفت   کنه   امروز   جمعس مرض داری آلارمتو  رو   هشت  گذاشتی اه.
اما   مریم   خانم   انگار  نه انگار. بیدار  نشده بود  هیچ   در   حال    دیدن    خواب  هفت  پادشاه   بود.
زهرا  و  سودابه   هم غرغری کردن و  خوابیدن.
اما  من دیگه خوابم نمیبرد.  چقد   تو   دلم بد  و  بیراه   به   مریم که  نگفتم.
دیگه خوابم پریده بود و اصرار برای خوابیدن فایده نداشت. بلند  شدم به سمت سرویس بهداشتی رفتم.
آبی به دست و صورتم زدم و با  دیدن چهره خودم تو آینه نگاهم ثابت موند .  مو های پخش و  پلا   و   چشمای   پف   کرده   سیاه  .خلاصه رد  پایی   از ارایش دیشب مونده بود که از من هیولا ساخته بود. شانس اوردم که صبح جمعه بود  وهمه خواب بودن کسی منو با این قیافه ندید .
سریع به اتاق برگشتم که برم حموم. تا در اتاق باز کردم دیدم مریم خانم حاضر شده و با عجله از این ور اتاق به اون ور میرفت.
گفتم: عه بیدار شدی چته عجولی؟ مریم تا منو دید گفت:  وای  لیلی اصن سوال نپرس دیرم شده بد  جور. جورابای من کو؟ با   اشاره به تختم که جوراباشو دیروز اونجا  آویزکرده بود گفتم صبح جمعه با   این عجله کجا؟ مریم سریع به سمت جورابا    رفت که سودابه غرغرکنان گفت: اه تو  چکارش داری کجا  بره بزار   زودتر   بره بخوابیم جمعمونم کوفتمون شد.
سکوت اختیار کردم مریم که انقد  عجله داشت خداحافظیم   یادش رفت.
اون روز هر  کی از  خواب  بیدار  میشد  یه غری میزد و گوش زد میکرد به مریم بگم اگه قراره بازم بیاد   خوابگاه مراعات بقیه رو  بکنه.
خوابگاه همینه دیگه باید  مراعات همه ر و  کنی روزای خوب داره روزای بد دعوا داره و بلا فاصله آشتی.
اصلا   شاید   دلم   برا  همین    غرغرای بچه ها  تنگ شه.
فردا   یه   میانترم   درس یه واحدی حجیم داشتم یه بیسکوییتی برداشتمو   سمت سالن مطالعه رفتم تا غروب اونجا  مشغول  بودم. ناهارم ندا  برام اورد.
غروب کتابارو و  روی تختم گذاشتم و  شالمو  برداشتم   سمت محوطه رفتم روی نیمکتی نشستم  و  به بقیه نگاه میکردم.
یه دختری با   موبایلش حرف میزد ومدام از  جلوی من رد  میشد نا خود  آگاه کلماتی رو  میشنیدم.تا اینکه گفت تولد . با   شنیدن تولد یاد  دیشب افتادم خودمم حتی تولدم یادم رفته بود.اما   بچها   سنگ تموم گذاشتن.
نگاهی به گوشیم کردم هیچ پیام تبریکی هم نداشتم. شاید  سال دیگه این  موقع هم بچه ها  تولد  منو  یادشون بره و دیگه کسی نباشه تولدمو  بهم یادآوری کنه.
اشک تو  چشام   حلقه   بست   چقد  دلم میخواست مامانم   زنگ  بزنه    تولدمو   تبریک   بگه حالا بابا که با  اون اوضاع انتظاری ازش نمیره.
انگار من شدم فراموشی ت رین حقیقت تلخ این روزا.
خیلی زود  همه فراموشم کردن همه زندگیم این بچه های خوابگاه بود که اونا هم حتما سال دیگه کمتربه من فکر میکنن.
غرق تو افکارم بودم که یک دفعه یه ضربه محکمی به شونم خورد به خودم ا ومدم دیدم بله باز این خانم خانما با  اون چشم های ابی اسمونیش بهم   زل زده .
لبخندی زدم و  گفتم:   میدونی   بهار  مشکل تو  چیه؟   جفتم نشست و گفت: حتما  میخوای بگی سوپرایز   وحشیانم؟
اینو  هزار  بار  گفتی   میدونم. در جواب گفتم: اشتباه حدس زدی مشکل تو چشمای خوشگلته که آدم جذب میکنه و نمیزاره جواب خشونتت رو   با   خشونت  بدم.
دستشو   زیر   چونم   قرار  داد  و  گفت:  ببین خانم اینی که شما   میگین مشکل نیس که اقتداره خوش شانسیه که شما  نداری..
با  این شیرین زبونیاش قند   تو  دلم آب میشد ناخود  آگاه   اشک تو چشام جمع شد و بهار در آغوش گرفتم و گفتم: اخه لعنتی کم شیرین زبونی کن میدونی که روزای آخره دلم برات تنگ میشه.
بهارهم سرشو رو شونم گذاشت و با بغض گفت: منم.
بهار هم دانشجوی پرستاری بود ولی سه ترم از ما پایین تر بود.
روزای اولی که اومده بود گه گاهی تو دانشکده یا  محوطه خوابگاه میدیدمش الحق که چشمای خوشگلی داشت و خودم به شخصه چند باری حسرت زیبایی چشماشو خوردم.
یه روز تو اتاق با ندا مشغول بگو مگو بودم سرنوبت جارو کردنش (خوابگاه دیگه این چیزا عادیه) ندا  هم اون روزا یه خورده بچگیاش گل کرده بود و از کار در میرفت یک دفعه صدای در  اومد همون  طور  با  عصبانیت سراغ در رفتم و وقتی درباز کردم انقد تو اوج عصبانیت بودم که موقعیتمو  فراموش کرده بودم با  قیافه ای بر  افروخته داد  زدم چته؟

اون دختر که بهار بود و بار اولش بود در اتاق ما اومده بود شوکه شده بود با  چشمای چهارتا شده از تعجب گفت: به من گفتن تو بزرگ وعاقل پرستارای ورودیتونی اما انگار خل ترینشونی ، اینو گفت و رفت.
با این حرفش انگار یه تشت آب سرد روم ریختن من چکار کردم؟  اونم با یه غریبه؟
ندا هم با  ناراحتی گفت: همینو میخواستی ابرومونو بردی برگشتم سمت ندا گفتم: همش تقصیر توعه.
اون روز با کل کل با ندا  گذشت و اخرش مجبور شد جارو شو  که نوبتش بود  بکشه.
برام سوال بود که چرا این دختر که نمیشناسمش پیگیر منه؟
از فردا دنبال اون دختر چشم آبی افتادم.
اتاقشو پیدا کردم اما  هم  اتاقیاش گفتن رفته کلاس .
تو  دانشکده هم کلی دنبالش گشتم نبود  از  همکلاسیاشم پرسیدم گفتن امروز کلاس نیومده .
نمیدونم چرا من که نمیشناختمش و میخواستم بابت رفتار دیروزم ازش معذرت خواهی کنم چرا انقد نگران ندیدنش بودم؟
برگشتم خوابگاه بازم رفتم سراغ اتاقش گفتن انگار صبح زود خروج زده ورفته خونشون.
وقتی به بچه ها گفتم، ندا  میخندید میگفت: دختره بیچاره انقد  از  رفتار  تو وحشت زده شده که گذاشته رفته خونشون بقیه هم میخندیدن.
اما من همش دلهره داشتم از نبود کسی که نمیشناختمش.
چند روزی گذشت خبری از بهار نشد. تا  اینکه نزدیکای غروب با  بچه های اتاق مشغول چایی خوردن بودیم که یک دفعه دراتاق زده شد و یکی از هم اتاقیای بهار اومد گفت:لیلی پاشو بیا بهاراومده کشتی ما  رواین مدت.
بچه ها که نمیدونستن من مدام پیگیر بهار بودم علامت سوال تو  صورت   همشون  شکل  گرفته   بود  زهرا   لیوان   چاییشو   زمین  گذاشت و   گفت:  احسنت  لیلی   برای  معذرت  خواهی چقد   پیگیر  بودی.
ندا  و   سودابه هم قه قه کنان میخندیدن.  فوری بلند  شدم و  همراه   هم اتاقی بهار رفتم .وقتی به نزدیک اتاق رسیدیم. هم اتاقی بهار دستمو گرفت و گفت:  ببین بهار  از  وقتی   اومده   ناخوشه با  هیچ کدوممونم حرف نزده ممکنه باهات برخورد  خوبی   نکنه  گفتم   اینارو  که   انتظار  هر  رفتاری  داشته باشی.
دستشو    فشردمو  گفتم:  منم  برای همین اینجام. منم برخورد  خوبی نداشتم باهاش.
ته دلم آشوب بود .گفتم :ضایعم نکنه جلو  همه.  پشت سر  دخترک وارد اتاق شدمو  به  همه سلام دادم. بهار رو  تختش   درازکشیده بود.   چشماشم بسته بود . مشخص بود که خواب نیس.
نزدیکش رفتم  و  صداش زدم سلام بهار  جان.
همون طور با چشمای بسته جواب داد: علیک لطفا  هر  کی   هستی  برو  الان   حوصله ندارم.
گفتم:  باش من لیلی ام اومدم بابت رفتار  اون روزم معذرت خواهی کنم.
یهو  بلند   شد  و  نشست نگاهم کرد  و  گفت:  لیلی..چه خوب شد اومدی. بعدم دستمو گرفت با هم به محوطه رفتیم.روی نیمکت نشستیم روکرد به من وگفت:واقعانشناختی منو؟
من که نمیشناختمش با بهت جواب دادم نه.
لبخندی زد وگفت:عجب بی معرفتیا.منم بهار که چند سال پیش خواستیم بیایم یه شب سوئیتتون که پر بود بابات ما رو اورد خونتون.
تازه یادم اومد. اول  دبیرستان  بودم  یه  شب  دیدم بابام با  مسافرا  اومده خونه  گفتش که  همه  سوئیتای  روستا  پر  بودن  و بخاطر  دیر  وقت   بودن   این  مسافرا  رو اورده  خونه.
اون مسافرا  یه دختر چش ابی  خوشگل  داشتن که چند  سالی ازمن کوچیکتربود. این دخترهمون بهار بود منو بهاربرای هم دوستای خوبی شده بودیم وبعد از دو روز که خواستن برن کلی موقع خدافظی گریه کردیم. با هیجان گفتم:بهار وای دختر چقد خوشحالم میبینمت.منو ببخش حافظم این روزا یاری نمیده.
بهار دستشو روی دستم گذاشت وگفت:فدای سرت عزیزم.مهم اینه که بعد ازچند سال باز پیش همیم.
کوه  به  کوه نمیرسد ولی آدم به آدم میرسد.اوایل که اومده بودم دانشگاه چهرت برام آشنا بود اما اهمیت نداده بودم  تا اینکه اسم و فامیلیتو ازیکی  از بچه ها شنیدم   وپیگیرت شدمـ.
دستشوفشردموگفتم:خوشحالم که دوباره میبینمت.خب چه خبر؟خانواده چطورن؟
بهار لبخند تلخی زدوگفت:خانواده کدوم خانواده.
اون آخرین مسافرت خانوادگیمون بود بعد  از دو سال  پدر مادرم از هم جدا شدن که خودمم دلیلشو نمیدونم به  هیچ کسی هم چیزی نگفتن.
پدرمم مجبوری به عقد  پسرعموم دراوردم. داداش کوچیکمم  پیش مادرم بود.
پسر عمومم   تا تونست  اذیتم کرد.زجرم داد تحقیرم کرد.
انتظار شنیدن این حرفا رو  نداشتم حسابی شوکه و ناراحت بودم بغلش کردمو گفتم:واقعا حرفم نمیاد.خیلی متاسفم عزیزم.بهار با گریه  گفت:یه روز که پسرعموی نامردم صورتمو کوبوند به دیوار وکبود شد باهمون صورت کبود رفتم خونه بابام وگفتم:که میخوام ازش جداشم. اما بابام فکر کرد بهونه میارم که برم پیش مامانم.ازخونه بیرونم کرد.منم مجبوری رفتم خونه مادربزرگم وباهمون صورت رفتم شکایت کردم بعدازمدتی طلاق گرفتم.
شروع کردم به خوندن برای کنکور.
وپرستاری اینجاقبول شدم.
نمیدونم چرا یهو زندگیمون بهم خورد کاش حداقل دلیلشو بهم میگفتن.

چند  روز پیشا  هم  مامانم  بهم زنگ زد و گفت: که داره ازدواج میکنه وهمسرجدیدش قبول نکرده که شایان رو نگه داره وشایان رو میفرسته خونه مادربزرگم. حالم بد شد بیشتر بخاطر شایان.دیگه تحمل موندن اینجارو نداشتم رفتم اصفهان خونه مادربزرگم پیش شایان.
خلاصه منو  بهاربرای هم دوستای خوبی شدیم تا  الان که رو به رومه.
بهار زد روشونمو  گفت: چیه باز رفتی تو فکر ؟ با  لبخند  جواب   دادمو  گفتم:فکر اون روزای اول که شناختمت.
بهار  گفت:  الان که نزدیکای شبه تابریم بیرون بیایم وقت خروجی تمومه. فردا  صبح میدونم کلاس نداری امتحانتم بعد  ازظهره منم کلاس نمیرم بیا  بریم یه جایی مهمون من.
فک نکن تولدت یادم رفته ها فقط خواستم جدا برات تولد  بگیرم.
در  جوابش گفتم:  اخه عزیزم همین که یادته برام کلی ارزش داره راضی به زحمت نیستم.
بهار ادای من دراورد با  لب و لوچ کجه وکوله گفت: راضی به زحمت نیستم.
بعدم دو  تایی با هم خندیدیمو سمت اتاقا  رفتیم.
صبح همه بچه ها  رفته بودن کلاس منم مشغول لباس پوشیدن بودم یه مانتو کرمی ساده با شال همرنگش و شلوارجین روشنم پوشیدم. صدای تق تق کفشای تو سالن خبر میداد   که باز  بهار  خانم اون کفش پاشنه بلندا  شو پوشیده انگار میخواستیم بریم عروسی .
در اتاق باز کرد و گفت:   به به خوبه عقلت رسیده جشن تولده تیره نپوشیدی.
با ابرو اشاره به کفشاش کردمو گفتم: ولی انگار تو عقلت نرسیده فک میکنی داریم میریم عروسی .
دستی تو موهاش اورد وگفت: خدا رو چه  دیدی شاید سر از عروسی در اوردیم.
با  این   حرفش ترس وجودمو گرفت نکنه باز نقشه کشیده بود. توچشاش نگاه کردمو گفتم: جون لیلی امروز نقشه ای چیزی که نداری؟
اخمی کرد و گفت: پاشو بریم دیره عصبیم نکن باید زود  برگردیم که به امتحان عصرت برسی.
یه ربعی میشد تو کافه فردوسی نشسته بودیم کافه فردوسی یکی از بهترین کافه ها ی شیرازه غذا های اصیل  ایرانی و معماری خاصش باعث شده بود جذبش بشیم.
انگاری که بهار منتظر کسی بود مدام سرشو میچرخوند و ورودی رو دید میزد.
منو رو برداشتم که منو رو ازدستم گرفت وگفت:عه کی گفته تو انتخاب کنی؟ با  خنده گفتم:تولد   منه ها در  جریانی که.
بازم ادامو  دراومد وگفت: تولد  منه ها. بعد شم خندید و گفت: بله در جریانم اما تو در جریان نیستی که من سفارشا رو از قبل دادم.
دستمو گذاشتم زیر چونم تو چشماش خیره شدمو گفتم: خوشگل خانم میشه بگی منتظر کی هستی؟
دستپاچه شد و نمیدونست چطور جوابمو بده لبشو مدام گاز میگرفت وبا نگرانی بهم نگاه میکرد .بلند شدم وگفتم فهمیدم این نگرانیت از چیه .
بهار تو  که منو  میشناسی چرا  اذیتم میکنی؟
کیفمو  برداشتمو گفتم: مرسی ازهمه تدارکاتت اما من نمیتونم بمونم.
به محض برگشتنم به سمت خروجی باهاش رو در رو شدم.
پس همه ی حرفای منو بهار شنیده بود.
سری تکون داد و گفت: سلام لیلی خانم کجا با این عجله؟
آخ که چقد حرصم گرفته بود از این بهار و این دعوت کوفتیش.

پس همه ی حرفای منو بهار شنیده بود.
سری تکون داد و گفت: سلام لیلی خانم کجا با این عجله؟
آخ که چقد حرصم گرفته بود از این بهار و این دعوت کوفتیش.
آهسته کیفمو روی صندلی گذاشتمو گفتم: سلام هیچ جا داشتم میرفتم دستامو بشورم که شما سد معبر کردین.
میدونستم حرفامونو شنیده و با این دروغم درس بشو نیس اما خواستم طوری نشون بدم که مثلا من نمیدونم شنیده.
کنار کشید و گفت:  بله بفرمایید.
حسابی حرصم گرفته بود که چرا بهار آرمان دعوت کرده.
آرمان وقتی من ترم اول بودم .ترم آخر ارشد پرستاری بود.
چند باری توی توی دانشکده دیده بودمش.و از بچها هم شنیده بودم که چون جز پرسنل بیمارستانه تو کارآموزی خیلی کمک میکنه و حتی مربی بعضی از واحدای بیمارستانم هست.
یه  بار  یکی  از  استادامون  براش  مشکلی  پیش اومده بود. چند  هفته ای  نتونست بیاد  و تدریس درسشو به آرمان سپرده بود.
روز اولی که حضور غیاب می کرد با خوندن اسم من و دیدنم مکثی کرد.
از روزای بعد  متوجه   توجه  بیش از حدش به خودم شده بودم.
اما به امید این که هر چه زودتر میره و استاد خودمون میاد. کلاساشو سپری می کردم.
تا این  که چند  روز  بعد  از  تموم  شدن  کلاساش ،من  تازه  خواستم  نفس  راحتی  از  ندیدنش  بکشم که، وقتی که  منو مریم مشغول  قدم زدن  تو محوطه بودیم، اومد  پیشمون  بعد از سلام و احوال  پرسی با هر دومون. رو  به  من  گفت:  خانم رفیعی  میتونم چند  لحظه  تنها  باهاتون  صحبت کنم؟
حدس میزدم میخواد چی بگه تا اومدم بگم نه بهونه بیارم .مریم سریع  گفت: پس  با اجازتون من برم.
بعد هم  با لبخند به من گفت: لیلی جون من میرم سلف اون جا منتظرتم.
وای که چقد مریم عصبی کرد منو.با لبخندی پر از حرص بدرقش کردم.
آرمان یه پسر عادی مثل بقیه بود زیبایی آن چنان نداشت که همه ی دخترا محوش باشن.
پوست گندمی ،چشما وموهای قهوه ای سوخته داشت. قدشم بلند بود و متناسب با وزنش.مشخص بود یه ورزشی چیزی دنبال میکنه که اندامش رو فرم بود.
اما با توجه به کلاسایی که باهاش داشتم فهمیدم که شخصیت والایی داره.
همین طوری که قدم میزدیم،آرمان  شروع به صحبت کرد: خانم رفیعی ببخشید من وقتتونو گرفتم  ولی  خب چاره ای  نداشتم.
شاید خودتونم فهمیده باشید که من از روز اولی که شما رو دیدم نگاهم روی شما ثابت موند.
با توجه به درسامو حجم کاریم اصلا علاقه ای به تدریس نداشتم ولی خب تو رودربایستی قرارگرفتم  جای استاد شما اومدم وهرگز فکر نمیکردم این رودربایستی انقد برام شیرین بشه.
هر روز با نشاط تر وبا انگیزه تر سر کلاس شما میومدم وعلت همه انگیزه من دیدن شمابود.
نمیدونستم در برابر حرفاش چی بگم. خیلی خجالت زده شده بودم و تصمیم به سکوت گرفتم.
شاید  باورتون  نشه  الان  که  کلاس  شما  نمیام  انگار  یه  چیزی  گم  کردم.
میتونید  راجع  به  من  تحقیق  کنید و بپرسید من نه تا حالا با کسی بودم  نه  به  کسی  ابراز  علاقه کردم.  کلا تو این فازا نبودم تا این که با شما آشناشدم.
آب دهنمو قورت دادم سعی کردم به خودم مسلط باشم وبعد گفتم:من نمیخوام درگیر هیچ رابطه ای بشم به خاطر یه سری مسائل علاقه ای چندان هم به رابطه عاشقانه ندارم.پس لطفا هر حسی به من دارید رو فراموش کنید.
لبخندی زد وگفت:من کاملا حساسیت های شما رو درک میکنم.یه فرصت به من بدید باهم اشنا بشیم.من تک پسر خانوادم اصالتاهم شیرازیم.
دیگه نذاشتم ادامه بده و گفتم:من باید برم هر چیزی رو هم امروز گفتید فراموش میکنم.
هرچی پیگیرشد دوستامو واسطه کرد نتونست دلمو بدست بیاره تا این که فهمیدم رفته شمال حسابی عصبی شدم واز اون موقع به بعد بهش تنفر پیدا کردم.
بعد از یه ربعی الکی وقت گذروندن تو دستشویی برگشتم.
با  رسیدن من حرفای اونو بهار تموم شد.
بهار که اصلا  جرات نگاه کردن بمن رو هم نداشت سریع بلند و شد و گفت: من برم یه سر بزنم ببینم سفارشو چیشد.
رو به روش نشستمو گفتم: اینکه بهار دعوتت کرده دلیل نمیشد بیای خودت بهتر میدونی اصلا مشتاق دیدارت نیستم.
نگاهی به ساعت مچی دستش کردوگفت:کاش زودتر سفارشات بهاربرسه که توام به امتحانت برسی بعدشم تومشتاق دیدارنیستی منکه هستم.
پوزخندی زدمو گفتم: آقای مشتاق دیدار خوب میدونی من از آدمایی که سرک تو زندگیم میکشن بیزارم بیشتر از اینم نمیتونم تحملت کنم از طرف من از بهار خدافظی کن.
بعدش بلند شدم و سمت خروجی رفتم هیچ حرفی نزد مانعم نشد چون خوب میدونست حرفاش برام اهمیتی نداره.
حسابی کلافه بودم سریع یه تاکسی گرفتم به سمت دانشگاه رفتم.
انقدر فکرم درگیر بود که یادم رفته بود با چه سر و تیپی دارم میرم دانشگاه.
اما دیر شده بود به دانشگاه رسیده بودم.
به راننده گفتم: ببخشید آقا میشه دور بزنید تغییر مسیر دادم.
راننده گفت: خواهر من نمیشد از اول فکراتو قشنگ کنی کجا میخوای بری؟
تند جوابشو دادمو گفتم: شما  پولتو میگیری غیر از اینه؟ ناراحتی پیاده میشم ماشین بعدی.
همین حرف برای برای ساکت کردنش کافی بود.
بعد از رسیدن به خوابگاه سریع به اتاق رفتم شانس اوردم بچه ها اتاق نبودن و گرنه حوصله جواب پس دادن به اونا رو هم نداشتم لباسامو عوض کردمو به بیرون رفتم تا با سرویسا به دانشگاه برم امتحانم ساعت ۴بعد ازظهر بود. تصمیم گرفتم این چهار ساعت مونده به امتحان رو هم دانشگاه باشم اگه ذهن کلافم اجازه داد مروری هم کنم.
وقتی به دانشگاه رسیدم دل ضعفه ای گرفتم اما من که امروز ناهار رزو نکرده بودم به ناچار سمت بوفه رفتم .
جالب بود بهار اصلا باهام تماس نگرفته بود مثل اینکه حسابی ترسیده بود.
گازی به ساندویچ دستم زدم بازم افسار فکرم منو به گذشته برد.
با کامیون پر از وسایلی که تو چار چوب در بود سریع شالی به سرکردم و سمت حیاط رفتم ببینم چه خبره آخه ما جاییم نداشتم که مستاجر بخواد بیاد پله ها رو یکی یکی رد کردم به آخرین پله که رسیدم مامانم جلوم ظاهر شد وگفت: کجا؟ با دست به کامیون اشاره کردمو و گفتم:کامیون دیدی برم ببینم چه خبره.
مامانم خندید و دستشو اورد جلو گفت:  برو عقب بابات رفت پیششون تو برو سر درس و مشقت.
هوفی کشیدمو همون جا رو پله نشستمو گفتم: مادر من مگه ایست بازرسیه جلوی منو گرفتی.
قه قه و زد و گفت:امان از تو دختر.
این بنده های خدا همسایه جدیدن در حیاط که باز بوده فک کردن ادامه ی کوچس(خونه ی ما ته یه بن بست بود)واشتباه اومدن داخل.
الان توام بری اونجا فک میکنن چه خبره که کل اهالی خونه ریختن سرشون یه اشتباه شده اشکال نداره.
بلند شدمو گفتم: باش من برم سراغ درسم ولی این سیمین خانم که بیاد تا  قشنگ تخلیه اطلاعاتی نکنه ول کنتون نیستا کنجکاو تشریف دارن دخترتون.

(سیمین خواهر  بزرگترم بود۲۵  سالش بود لیسانس حسابداری داشت وتوی یکی از شرکتای آمل مشغول کار بود.)
باز دستی رو شونم قرار گرفت و گفت: لیلی باز که رفتی تو رویا ساندویچتم که نخوردی.
برگشتم دیدم مریمه.
گفتم سلام اشتها ندارم اگه میخوای بیا تو بخور.
مریم سری تکون داد و گفت: باز چه مرگته ها امروز سخت ترین   میان ترمو داریما با معده خالی میخوای بیای؟
ساندویچ روی میز بوفه گذاشتمو گفتم: ولم کن مریم حوصله ندارم.
مریم ساندویچ برداشت وگفت: حالا که اشتهات با فکر و خیال پر شده اصراری نیس من ساندویچ میخورم حیفه ها.
لبخندی زدم و با هم شروع کردیم قدم زدن.
اوایل خیلی بچه ها از زندگیم میپرسیدن ولی وقتی دیدن دوس ندارم چیزی بگم دیگه هیچ وقت ازم چیزی نپرسیدن اما  تنها  کسی که از پرسیدن سوالای بی جواب خسته نمیشد مریم بود.
ساندویچش تموم شد و گفت خ خدایا  شکرت که روزی رسانی.
بعد  رو  کرد  به منو  گفت:  لیلی امروز آبگوشت داشتیم نخوردم دیدی خدا نذاش گرسنه بمونم.
لبخند  ملیحی زدم . اخمی کرد و گفت:چته ها؟ قبلا چیزی میگفتم ازخنده میمردی الان برا من لبخند میزنی؟
اون چیه که هر وقت بهش فک میکنی ازعالم وآدم زده میشی؟
ابرویی بالا انداختم وگفتم: اون فکرکردن به داشتن دوست خل و چلی هم چون مریمه.
مریم دهن کجی برام کرد و گفت:به جهنم که نمیگی .بعدشم جزوشو دراورد مشغول خوندن شد.
بعد  از امتحان با مریم به بازاررفتیم برای خوابگاه باید  کمی خرید  میکردم.
مریم تو فکر بود و اصلا حرف نمیزد این رفتارش عجیب بود اخه مریم ازاون دخترای چونه گرم بود.
کیفمو توشونم جا به جا کردمو گفتم: چیشده تو فکری؟
دستاشو توی جیب مانتوش فرو کرد و گفت:لیلی یه اتفاق داره میوفته.
-من: جدا؟ چه اتفاقی؟خوب یا بد؟
-مریم:واسه من خوب واسه تو بد.
ابروهامو بالا بردمو گفتم: چییییییییییی؟
مریم با حالت ناراحتی ساختگی گفت: متاسفم دوستم من دارم عروس میشم تو تنها.
خندم گرفت کنترل خندم دست خودم نبود گفتم: چی میگی دیونه.
مریم چشمکی زد و گفت:همون که شنیدی عاقل .
خندم روی لب هام خشک شد سر جام موندم وبا جدیت نگاه مریم کردم.
مریم دستمو گرفت وگفت:چیه خشکت زده؟
بغلش کردمو گفتم:دیونه چرا زودتر نگفتی حالا کیه این آقای خوشبخت.
درگوشم زمزمه کرد خواستم مطمئن بشم بعد بگم.
حالا بیا بریم یه فست فودی پیتزا بزنیم بعد برات تعریف میکنم.
من که ناهارم چیزی نخورده بودم شروع به خوردن پیتزاکردم مریم هم شروع کرد به تعریف کردن و گفت: پسر همکار بابامه پسر بزرگ خانوادس یه خواهر۱۷ساله هم داره که محصله.خودش ارشد عمرانه و یه شرکت ساختمون سازیم داره.
خیلی مقرراتیه اون روز دیدی جمعه رفتم
حرفشو قطع کردمو سس برداشتم گفتم:ای کلک گفتم تو جمعه سحر خیز نیستی پس خبری بوده.
خندید و گفت: شب خواستگاری بهم گفت: اهل ورزشی منم الکی گفتم آره.
اونم گفت: جمعه ساعت نه بیا فلان پارک،
منم که به لطف تولد شما خواب موندم وبا تاخیر رفتم.
مریم کلی تعریف کرد و از تعریفاش مشخص بود که پسر خوبیه عقدشونم بعد از فارغ التحصیلیه.
وقتی به خوابگاه برگشتم انقد خسته بودم که خوابم گرفته بود یهو با صدای مسیج گوشیم بیدارشدم تمام بدنم کوفته شده بود به سختی خودمو تکون دادم و به پهلو شدم صفحه گوشیو روشن کردم مسیج ازطرف آرمان بود  نوشته بود: سلام بیداری؟میتونم زنگ بزنم. گوشیمو  سریع خاموش کردم اصلا  حوصلشو  نداشتم چقد  این بشر  پرروعه ظهر  بهش گفتم ازت بیزارم باز  برداشته مسیج داده.
سودابه که تخت بالای من بود سرشوازتخت آویزکرد و گفت:عه لیلی بیدار شدی.بهار بنده خدا سه بار اومد رفت دلش نیومد بیدارت کنه.
زیرلب گفتم: بنده خدا  و پوزخندی زدم بعد سرمو بردم بیرون تخت به سودابه گفتم: نوبت کیه چایی بزاره؟خیلی خستم.
سودابه گفت:باید خدمتت برسونم که نوبت خودته.
وای یادم رفته بود که نوبت خودمه انقدرهم خسته بودم که جون بلند شدن رو هم نداشتم.
یه تار از موهای سودابه که آویزشده بود به تخت من کشیدمو گفتم: سودی جون من پاشو تو چایی بزار من امروزخیلی خسته شدم دفعه بعد من دوبار جای تومیزارم.
سودابه جیغ خفیفی کشید و گفت: آی موهامو نکش. من درس دارم بعدشم الان فقط تو چایی میخوای پاشو خودت دم کن.
نگاهی به تختای ندا و زهرا کردم دیدم نیستن.
بلند شدمو گفتم: این دوتا کجان پس؟
سودابه گفت: زهرا امتحان داره رفته سالن مطالعه. ندا هم با گوشی مشغول صحبته.
نگاهی به ساعت کردمو گفتم: الان خاموشیه چطورندا با گوشی حرف میزنه؟
سودابه بلند شد ونشست روتختش و گفت:نه مثل این که امروز واقعا چیزیت شده ها.
امروز شیفت خانم داوودیه میدونی که کاری نداره.
آهانی گفتمو اما یک دفعه چشمم به گوشی دست سودابه خورد با ابرو به گوشی دستش اشاره کردمو گفتم:عه پس اینه درست.
خندید و گفت: کوفت لیلی فقط امشب جات چایی میزارمو بعدشم چایی تموم شده قهوه میارم.
لبارو غنچه کردم و بوسی براش فرستادمو گفتم:مرسی سودی من.
پس حالا که خانم داوودیه منم برم یه دوش بگیرمو بیام.
…..
روز بعد تو دانشکده بهار مدام پشت سرم میومد و میگفت:لیلی یه لحظه صبر کن من برات توضیح بدم.
اما من انگار گوش شنوا نداشتم تند تند راه میرفتم و نمیخواستم چیزی بشنوم. بهار کولمو کشید و گفت:میگم بمون دیگه اه این بچه بازیا چیه. عصبی برگشتمو گفتم: بچه بازیای من یا تو؟روت میشه تو صورت من نگاه کنی؟
چقد  گفتم ازاین بشر متنفرم ها چقد؟ برداشتی برا من سوپرایز تولدم کردیش.
دستت دردنکنه. بهار سری تکون داد و گفت:آره عصبی هستی هرچی میخوای بگو اما اول گوش کن بعد منم به حرفای تو گوش میدم.
با هم روی نیمکت نشستیم و گفتم: بگو میشنوم.
رو به من نشست و دستشوپشت نیمکت قرار داد و گفت: من میدونم بین تو آرمان هیچی نبوده و اینم میدونم اون تو رو خیلی دوست داره تو بهش اعتنا نمیکنی این موضوع برای همه روشنه وکسی حتی من که دوست صمیمیتم حق دخالت ندارم.
چند باری آرمان ازمن خواست که با توصحبت کنم دلتو نرم کنم اما من بش گفتم دخالتی نمیکنم.
چند روز پیش که رفتم کافه رزو کنم آرمان هم اونجا بود.با  این پسره سروش مسئول اونجا صحبت میکرد منو  دید شروع کرد احوال پرسی گفت: که کافه دوستشه و هر چی بخوام سفارشی برام میارن.
منم تشکر کردمو گفتم: که چیزی نمیخوام اومدم یه میز برای چند روز دیگه رزوکنم.
اصلا حرف از تولدتو نزدم خودش برگشت و گفت: برا تولد لیلی؟مهمون نمیخوای؟اصلا  چطوره دو تاتون مهمون من باشید.
منم بهش گفتم که نه لیلی بفهمه ناراحت میشه و بهتره که اون روز نیاد.اونم گفت:سعی میکنم نیام اما بهت قول نمیدم.
-من:مرتیکه پررو اخه چند بارباید شخصیتشو خورد  کنم چند بار توهین با زدوباره پیداش میشه.
-بهار:لیلی خواستم برم کافه دیگه والا روم نشد بگم نظرم عوض شده میرم کافه دیگه زشت بود. حالاچرا انقد  از ارمان بدت میاد؟
-چون شخصیت نداره نمیخوامش زوره. برداشته رفته شمال که با  خانواده من حرف بزنه اونم بدون اطلاع من. آدم انقد  بیشعور.خانواده من ممکنه هزار فکر درباره من کنن.
بهار متعجب گفت:وای عجب پسره احمقی.حالا مامان بابات چی گفتن؟

با  ناراحتی جواب دادم به لطف یکی ازهمسایه های همیشه درصحنه اقا ازرفتن به داخل منزل منصرف شدن همسایه ی دهن لق برداشته کل اتفاقا رو براش گفته. من دوس ندارم از زندگیم چیزی بگه لکه ی ننگی هم توش نیس ولی حال خوشی ندارم از بازگو کردنش برای دیگران.
فقط تو میدونستی که حالا این اقا هم اضافه شد.
بهار لبخند تلخی زد و گفت: درکت میکنم که بازگو کردن  زندگیت چقد  سخته برات، همون طور که من زندگیمو فقط برای تو گفتم.
حس عجیبی داشتم انگار وجودم پر از حرف های گفتنی بود که جرات بازگو کردنشون رونداشتم حتی نمیخواستم گریه کنم.
بعد از حرف زدن با بهار سمت کلاس رفتم بازم متوجه حرفای استاد نبودم و ذهنم تو گذشته قدم میزد.
دو سه روزی از اومدن همسایه جدید میگذشت یه روز صبح که بیدارشده بودم به مدرسه برم در اتاقم باز شد.
میدونستم سیمینه هیچ وقت عادت نداشت در بزنه.
تو چارچوب در ظاهر شد و گفت: سلام صبت بخیر.
من که داشتم مقنعمو اتو میکردم گفتم: سلام گرگ بی طمع نیس باز چی میخوای؟ اومد  جلوم نشست و گفت: قربونت خواهر باهوشم برم. میگم که لیلی تو اون پالتو سورمه ایتوامروزکه نمیپوشی؟(منو سیمین تقریبا هم سایز بودیم سیمین خیلی به خودش میرسید واصلا اجازه ی اضافه وزن به خودش نمیداد).
اتو رو کنار گذاشتمو گفتم: باش ببرش من بافتمو میپوشم. بوسه ای به لپم زد و گفت: قربونت برم که خواهریم.
چش غره ای بهش اومدمو گفتم:خوبه لوس نشو پاشو برو.
بلند شد و گفت: بیا لیاقت محبت نداری بعدشم از اتاق رفت.
عاشق این کل کل هامون بودم.
منم سریع لباسامو پوشیدم و به پایین رفتم هیچ وقت عادت به خوردن صبحونه نداشتم مامانمم که میدونست لقمه حاضر میکرد میزاش روپله که بردارم ببرم مدرسه.
اون روز خبری از لقمه ها نبود گفتم: شاید مامان خواب مونده اما دیدم لامپ آشپزخونه روشنه پس خواب نمونده بود. با عصبانیت رفتم سمت اشپزخونه وارد  شدمو گفتم: مامان واقعا که من دیرمه اما تا اومدم بقیه جملمو بگم چشمم به بابام خورد و سرمو انداختم پایین و گفتم: سلام بابا صب بخیر.
بابام سری تکون داد وگفت:سلام لیلی بابا صب توام بخیر. ادم با مامانش انقد عصبی حرف میزنه؟ بعدشم مامانت اینجا نیس.
ببخشیدی گفتمو و رفتم سریع شروع به گرفتن لقمه نون خیار گوجه پنیر کردم و گفتم : پس مامان کجاس؟
بابام استکان چایی روی میز گذاشت  و گفت: این همسایه  جدیده اومد سراغش میخواس بره آمل.
نوبت دکتر داشت گفت: شوهرم نیس تنها نمیتونم برم.
لقمم رو توی نایلون گذاشتم و گفتم:واه چه پررو صب به این زودی اونم کجا آمل مگه چقد  فاصلس اخه خودش میرفت.
بابام گفت:چقد بد  اخلاقی دختر. برو مدرست دیر نشه.
خدافظی کردمو از خونه خارج شدم اما به محض خارج شدنم صدای در خونه ی همسایه اومد.
تو گذشته غرق بودم که مریم دستمو فشار داد و گفت: کجایی لیلی؟ا ستاد با  توعه ها.
من که حسابی گیج وهنگ بودم گفتم: کی؟ استاد با من چکارداره؟ استاد با صدای بلند گفت: خانم رفیعی مشخصه اصلا  توی کلاس نیستین انگار به بهونه این که آخرین ترمه کلا قید درسو زدین شاید  دوس دارین یه ترم دیگه مهمون ما  باشید.
تازه موقعیت خودمو درک کرده بودم بلند شدمو گفتم :بله حق با شماست استاد. من این روزا فکرم یه خورده مشغوله و بعدش هم از کلاس خارج شدم.
بلافاصله مریم پشت سرم اومد و گفت:دیوونه معلومه چته ها؟ کلا قاط زدی.
اصلا حوصله سروکله زدن با مریمم نداشتم گفتم: من میخوام برم خوابگاه تو چرا کلاسو ول کردی؟ مریم گفت:این که نگران تو بودم بهونه خوبی شد  از  کلاس بیام بیرون و با آقای همسر آینده برم کافه.
دستمو گذاشتم رو شونشو گفتم: این حال خرابی منم خوب موقعه ای به دادت رسید.
با  ناخنش دستمو فشارداد و گفت: خب نگرانتم دیوونه وقتی به کسی چیزی نمیگی کسی هم نمیتونه کمکت کنه باید  بگی وگرنه حرفشو قطع کردمو گفتم:  خدا   لعنتت کنه با این ناخنات بیا برو آقای همسرآیند تو منتظر نزار منم برم خوابگاه بکپم.
وقتی به خوابگاه رسیدم ودر اتاقو بازکردم دیدم صدای گریه میاد.
نگاهی به تخت سودابه کردم دیدم نیستش زهرا هم نبود حتماکلاس داشتن. اما صدای گریه های ندا منو به طرف تختش کشوند.
کولموزمین گذاشتمو گفتم:ندا چیشده؟
سرشو از زیر پتو در اورد صورتش خیس اشک بود.
با  دیدن چهره سرخ شده از گریش نگرانیم بیشتر شد کمکش کردم ازتخت پایین بیاد بغلش کردمو گفتم: چی  شده عزیزم حرف بزن.
هق هق کنان گفت:آخرش کیارش رفت صب بیدارشدم دیدم مسیج داده من توایران هیچ آینده ای ندارم همه کارامو انجام دادم ودارم میرم آلمان پیش مامانم. منوببخش.

میدونستم حسی که الان ندا داره چقد  سخته اما نمیدونستم چطور باید آرومش کنم وقتی درون خودم غوغا بود.
آروم نشوندمش و رفتم یه لیوان آب قند درس کردمو گفتم: بخور فشارت افتاده، تو اونو دوس داری اما اون اون قدری دوست نداشت که ازت گذشت. الانم این حرفا نمک رو زخم پاشیدنه، ازدست دادن عزیز سخته حالا به هر طریقش پس تا وقتی که میخوای گریه کن آروم شدی بیا حرف بزنیم.
سرشو روی  زانوهاش قرار داد و گفت:آروم بشم مگه دیگه آروم میشم.
همون لحظه سودابه وارد  اتاق شد با دیدن من که با  لیوانی آب قند بالا سر ندا بودم شوکه شد نایلون های خریدش ازدستش افتاد و با صدایی لرزان گفت: چتونه؟چه اتفاقی افتاده؟
لیوان کنار ندا گذاشتم و گفتم:خبر جدیدی نیس بازم عاشق مدعی بازیگر از آب دراومد. این دفعه هم قربانی این بازی ندا شده.
سودابه با شنیدن این خبر خیلی ناراحت شد و گفت:  الهی بمیرم برات ندا. خدا  لعنتت کنه کیارش اون ننه گیس بریدت آخر کار خودشو کرد .بعدش رفت کنار ندا نشست وشروع به صحبت کردن با ندا کرد.
به  نظرم اینجور مواقع آدما نیاز به تنهایی دارن باید  اجازه بدیم آروم شن بعد  بریم وز وز در گوششون.
اما  خب سودابه و ندا از منو زهرا  کوچیکتر بودن یقینا هم روحیاتمون خیلی بهم نمیخورد بازم صد رحمت به این دو تا که یکم پخته تر از سنشون هستن.
من به خاطر اتفاقایی در زمان کنکورم باعث شد دانشگاه رفتنم به تعویق بیوفته. زهرا هم که پزشکی میخوند سه سال قبل تر از ما دانشجو بود.
مقنعمو در اوردم سمت نایلون های خرید  سودابه که پخش زمین شده بودن رفتم که جمعشون کنم.
سودابه مدام با ندا  حرف میزد و لعن نفرین نثار کیارش. نایلون های میوه که جمع کردم چشمم به جعبه ی لباسی افتاد انگارباز سودابه مهمونی دعوته.
میوه ها رو در یخچال گذاشتم و جعبه لباس رو رو تختش.
سودابه گفت:دستت درد نکنه لیلی. ببخشید  من حواسم پرت ندا شد زحمت اونا هم گردن تو افتاد.
لبخند  ملیحی زدمو گفتم: اشکال نداره هم تختی من رسم همسایه داریو به جا اوردم.
ندا چند ساعتی گریه کرد صدای فین فین کردنش عجیب رو مخ بود. آخر هم با قرصای آرامش بخش سودابه خوابش برد.
زهرا هم با عجله اومد جزوه هاشو توی اتاق گذاشت و به بیمارستان رفت شیفت شب داشت.
شام اون شب هم عدس پلو بود  که هیچ کدوم دوس نداشتیم زهرا که نبود نداهم که حالش خراب بود سودابه هم مشغول آرایش کردن بود  پس حتما اونم امشب نیس.
رفتم در یخچال ببینم چی داریم یه شام سبک برای خودمو ندا  درس کنم که صدای گوشیم بلند شد مریم بود جواب دادم:سلام علیکم خانم آینده بفرمایید.

-مریم:علیکم،نه میبینم که باز خل شدی یعنی حالت خوبه اون همه بهونه برا نیومدن کلاسا بود دیگه؟
-من:ای بابا باز که شروع کردی بگو چی شده
-مریم:امروز سه دو تا کلاس نیومدی یکیشم که نصفه ول کردی من بعد کافه کلاس بعد ازظهر رفتم چه مرگته میخوای حذف شی؟
-من:حالا بعدا بت میگم.کلاسارم سعی میکنم دیگه بیام خب من باید برم شام درس کنم
-مریم:اه بد اخلاق بمون برات تعریف کنم امروز چی شد با آقای همسرآینده.
-من: همرو ویس بده تلگرام بعد  شام آنلاین میشم الان باید  برم یه چیزی درس کنم مثل شما  که خیالمون ازبابت شام راحت نیس.
-مریم: باش یادت نره آنلاین شی بای بای
-من: اوکی بای.
گوشیو روی تخت گذاشتم. باز رفتم سراغ یخچال تخم مرغ بود و خیار گوجه. دیگه چیزی برای شام نبود.بقیش پنیر،عسل، کره مربا وشیربود.
پس باید  املت درس میکردم تخم مرغ و گوجه ها  رو  از  یخچال  در  اوردم   چشمم خورد  به سودابه حسابی آرا   بیرا  کرده بود   و  بوی عطرش کل اتاقو  گرفته بود.
تابه رو از فایل در اوردم سودابه اومد  کنارم وگفت:لیلی مواظب ندا باش من امشب تولد  دعوتم میرم آخرشبم طبق معمول خونه میترا اینامیرم ..لبخندی زدمو گفتم:چشم. خوش بگذره.
سودابه از یه خانواده با سطح فکر خیلی باز بود بهش اجازه میدادن همه جا بره وبا خوابگا هم هماهنگ کرده بودن شبایی که نیس خونه ی فامیلشونه.
میترا هم کلاسی سودابه بود و اما شیرازی.
سودابه ومیترا با هم کلی مهمونی های مختلط وتولد میرفتن .ولی خب از حق نگذریم سودابه دختر خیلی محتاطی بود و با   وجود این  همه آزادی از طرف خانوادش هیچ خطایی ازش سرنزده بودو حتی با هیچ پسری در رابطه نبود.به قول خودش سینگل فور اور فقط میرفت خوش میگذروند.
املت درس کردم وقتی وارد اتاق شدم صدای فین فین کردن نوید از بیدار شدن ندا میداد تا به رو روی زمین گذاشتم دیدم ندا هندزفری گذاشته چشاش خیره به گوشیشه و در حال اشک ریختن.
رفتم کنارش هندزفریشو در اوردم با دستم اشکاشو پاک کردمو گفتم: بیا  شام بعد شام باز بیا  گریه کن.
با  صدای  گرفته گفت:  من اشتها  ندارم تو بخور لیلی.
گوشیشم برداشتمو گفتم: بیا  باهات حرف دارم بعدش بیا زار بزن.
میدونست که حریف من نمیشه به ناچار بر خلاف میلش ازتخت پایین اومد.سفره رو پهن کردم وشروع کردم لقمه گرفتن اولین لقمه دادم دست ندا. و بعد شروع کردم به حرف زدن و گفتم:  نه حوصله نصیحت دارم و نه توام اعصابشو.
خیلی سخته کسی که باهاش شب روز بودی بهش دل بستی بزاره بره وسخت تر از اون عادت کردن به نبودنش.
هیچی هم تو دنیا سخت تر از شکستن قلب نیس اینا رو گفتم:که فک نکنی من نمیدونم یا  درک نمیکنم چقد  سختته.من با تمام وجودم درکت میکنم که میزارم گریه کنی.
تو حق ناراحتی و گریه داری اما فقط تا یک هفته.
بعدش باید  به زندگی برگردی ندا تو فقط یه بار حق زندگی داری پس به خاطر خودت با غم واندوه نبودنش بجنگ.
لقمه رو روی سفره گذاشت واشکاش جاری شد و گفت: حرفات همه درس اما نمیفهمم میدونی چقد دلم برا صداش لبخنداش تنگ شده ازصب دارم عکسا و چتا رو میبینم دارم آتیش میگیرم من نمیتونم نبودنش روتحمل کنم نمیتونمممم.
کنارش رفتم سرش روی پاهام گذاشتمو گفتم: تو میتونی به شرطی که به خودت انقد نمیتونم تلقین نکنی اون هیچ وقت ازیادت نمیره اما تومیتونی یادش کم رنگ تر کنی اون قدری که بره ته دلت اول باید هر چی ازش داری پاک کنی.
اون شب کلی با ندا حرف زدم اما  نتیجه نداد.
بالاخره طبیعیه باید بهش زمان بدم تا به خودش بیاد.
اون قدری درگیر ندا بودم که یادم رفته بود به مریم قول دادم آنلاین شم گوشیمم رو سایلنت بود هر چی مریم زنگ زده بود نشنیده بودم.
وقتی هم چشمم به گوشی خورد که دیگه دیر وقت بود.
با خودم گفتم صبح بهش میگم که وقت نکردم. خیلی دلم برا ندا میسوخت اما کاری هم ازدست من برنمیومد امشبم باز با قرصای آرامش بخش خوابید.
عشق هم چیزعجیبیه وقتی دو نفر با رضایت هم وارد یک رابطه میشن اما برای خروج از رابطه رضایت یک نفر کافیه.
من نمیتونستم ندا رو سرزنش کنم که انتخابت اشتباه بوده بالاخره دل اشتباه رو نمیشناسه وممکنه هر جایی اسیر شه دل نداهم اسیرکیارش شد و حالا باید روزای سختی بگذرونه تا آروم شه.
چون دیر وقت خوابیدم صب یکم دیر بیدارشدم با عجله لباسامو پوشیدم حتی وقت اتوی مقنعه هم نداشتم سریع رفتمو لحظه ی آخربه سرویس رسیدم وقتی که روی صندلی اتوبوس نشستم تازه یادم اومد که امروز کلاس عملی بیمارستان رو هم داریم و روپوش یادم رفته دیگه فرصت برگشت روهم نداشتم. نمیدونستم باید چکارکنم اونم استاد حاتمی که روی این چیزا خیلی حساسه البته بدون روپوش هم نمیشه که خدمات داد.
سرمو به شیشه ی پنجره چسبوندم و گفتم: اینم از شانس امروزم.
صدای خنده ی پریسا میومد پریسا هم اتاقی بهار بود.
چند  روزی هم بود  ازبهار بی خبر بودم.
سرمو از روی شیشه برداشتمو پریسا رو صندلی سمت چپ دیدمو گفتم: پریسا سلام خوبی؟
پریسا با دیدن من گفت:عه سلام لیلی جون چطوری خوفی؟
لبخندی زدمو گفتم: قربونت مرسی،چه خبراز بهارندیدمش امتحان داره؟
پریسا گفت:نه بابا امروز کارورزی بیمارستان دارن ساعت هشت تا ده فک کنم با سرویس قبلی رفته.
باشنیدن این که کارورزی داشته انگار از شادی دو تا بال دراوردم تشکری از پریسا کردمو فورا گوشیمو دراوردم به بهارمسیج زدم سلام بهارصب بخیر روپوشتوبرام بزاربیمارستان پیش پرستاربارانی من ساعت ۱۱کلاس دارم یادم رفته روپوش بیارم.
بعد از ارسال مسیج با خیال راحت سرمو به پنجره تکیه دادم.
با  رسیدن به دانشگاه مسرور و سر حال از این که غم نیوردن روپوش نداشتم سمت کلاس رفتم پنج شیش تا از بچه های شیراز اومده بودن سلام دادمو رفتم عقب کلاس جای همیشگی نشستم تصمیم گرفته بودم این روزای آخر فکرمو بدم به درس وکمتر غرق گذشته شم .
یهودیدم مریم اومد اما بر خلاف همیشه رفت صندلی جلو نشست. بله فهمیدم خانم چشه به خاطر دیشبه اگه الان میرفتم پیشش مطمئنا جلو بچه ها  سنگ رو یخم میکرد پس آنلاین شدم و بش پیام دادم سلام و یه استیکرخجالت فرستادم میدونستم اون همیشه آنلاینه یه استیکر اخم برام فرستاد.
یه استیکرقلب براش فرستادم و بعدش نوشتم: برات توضیح میدم دیشب چرا وقت نکردم آنلاین شم.
دیدم بلافاصله مریم بلند شد و اومد کنارم نشست و آروم گفت:خب بگو میشنوم زود تا استاد نیومده.
مریم درسته هم اتاقی ما  نبود  اما ازبس گاه و بی گاه اتاق اومده بود با همه بچه ها  اتاق ما صمیمی شده  بود. و از همه چیز خبر داشت ماجرای ندارو براش گفتم چون ازرابطشون خبرداشت حسابی ناراحت شد ومنو عفو کرد.
ساعت۱۰کلاس تموم شد وباید با سرویس ۱۰:۳۰به بیمارستان میرفتیم.
منو مریم کیک و شیر کاکائو از بوفه گرفتیم روی نیمکتی نشستیم.
مریم کیکشو تو دهن گذاشت و با دهن پر گفت: خب از اقای همسر آینده بگم برات.
میدونست من متنفرم با دهن پر حرف بزنه عمدا هم اینکار کرد منم چشامو روی هم گذاشتمو گفتم:مریم زود باش بخورش بعد حرف بزن.به اندازه کافی اعصابم خورد شده تو روی مخم نرو.
بعد از چند لحظه گفت:خوردم چشاتو باز کن.
چشامو باز کردم و نی توی شیرکاکائو زدم و گفتم: خب بگو گوش میدم.
با  شوق و ذوق شروع به تعریف کرد:
وای لیلی این پسر خیلی بد شانسه که گیرمن افتاده. بیچاره به حساب بابام اومدن جلو فکر کردن منم مثل بابامم.
با هم زدیم زیرخنده.
با حرکات ابروها بهش گفتم چرا؟
با خنده گفت: یارو تحصیل کرده از ایناس که مقاله میده یه مدتم اون وربوده. ورزش صبح گاهی ایناش سرجاس ازاین بچه های مثبت مودباس تازه به منم گفته بلافاصله باید برای ارشد بخونم نمیدونه من یه دختر تنبل شیطونم نمیدونم اخرش اون تنبل میشه یا من درس خون.
حسابی خندم گرفته بود از لحن صحبت کردن مریم.
مریم جد  شد  و گفت: البته من همه اینارو بش گفتم اونم گفت: که تفاهم یعنی با  تفاوت  های هم کنار اومدن.
بعدش قیافشو لوس کرد وبا صدای بچگونه گفت :فک کنم عاشق همین شیطونیام شده.
دیگه کنترل خندم دست خودم نبود انقد  میخندیدم که حتی نمیتونستم حرف بزنم.
مریم اخمی کرد وگفت:چته میخندی والا  خوش به حالش با من پیر نمیشه منم عاشق همین مثبتیاش شدم.
ازشدت خنده اشک ازچشام زده بود بیرون.
همین طورکه میخندیدم گفتم:عاشق مثبتیاش ؟مثبتیاش چیه دیگه دختره ی خل.
مریم بلند شد و گفت:پاشوخودت جمع کن مردی از خنده بیا بریم الاناس سرویس حرکت کنه.
رفتیم بیمارستان بهار روپوش روبه پرستار بارانی داده بود منم ازش گرفتم.
از شانس بد من آرمان همون روز شیفت بود.
رو پوشمو پوشیدم با مریم سمت بخش اطفال میرفتیم که آرمان روبه رومون میومد.
به ناچارسلام علیکی کردم.
آرمان روبه مریم گفت: ببخشید مریم خانم میشه منو لیلی خانم روچند لحظه تنها بزارید.

من نذاشتم مریم جواب بده و گفتم: شرمنده امروز بخش اطفالیم با استاد صارمی. میدونی که چقد حساسه باید زود بریم.
تو چشام زل زد و گفت: استاد صارمی با من.
مریم هم فعلنی گفت و رفت.
ابرویی بالا انداختمو گفتم : خب بگو.
نگاهی به اطرافش کرد و گفت:این جا نمیشه بیا بریم تو محوطه بیرون.
خمی به ابروهام اوردمو با  لحن عصبی گفتم:کلاس دارم متوجه ای؟
دستشو توی جیبش کرد و گفت:استادت همکار منه متوجه ای؟
با همون لحن عصبانیت پاسخ دادم. همکارت هست که هست. تو  به من ربطی نداری.
دستشو به نشانه ی سکوت جلوی دهنش گذاشت و گفت: هیس. بیا بریم.
رسیدیم به محوطه. دستامو به سینه زدمو گفتم:خب میشنوم.
شروع کرد به حرف زدن.
خب تو از من بدت میاد درست اما اوایل که بدت نمیومد فقط  جواب منفی دادی. اما این  طور رفتار نمی کردی. همین که رفتم شمال بدت اومد.
تو بالاخره باید ازدواج کنی چه با من چه با هر کسی دیگه.
من رفتم شمال..
نزاشتم ادامه بده. پریدم وسط حرفش گفتم: تو بی خود کردی رفتی شمال میفهمی ؟بی خود کردی رفتی تو زندگی من سرک کشیدی.
با عصبانیت گفت:بسه دیگه بزار حرفمو بزنم بعد شروع کن به بد و بی راه بارم کردن.
من رفتم شمال اره رفتم. که بفهمی هدف من ازدواجه رفتم که برم پیش خانوادت که یکی ازهمسایه ها  یه حرف هایی رو به من گفت. اگه من نرفتم پیش خانوادت به خاطر اون حرفا نبود فقط و فقط به خاطر این بود که با اون چیزایی که من شنیدم راجع به  تو نسبت به من برداشت بد نکنن.
فکر کردی انقد احمقم برم همه جا جار بزنم؟یه موضوع خانوادگی توی گذشته شماس و به منم مربوط نیس.
از امروزم دیگه مزاحمت نمیشم. هی لج بازی کن ببینم به کجا میرسی.
اینا  رو گفت و  بعدم رفت.
اما من مات و  مبهوت مونده بودم از حرف های آرمان .کاملا متفاوت بود. با اون چیزی که من ازش ساخته بودم.
چقد بد و بی راه که به این بدبخت نگفتم.
همون جا  روی پله های ورودی نشستم دوباره گذشته جلوی چشمم نمایان شد.
اون روز وقتی از خونه خارج شدم به محض خارج شدنم صدای در خروجی همسایه اومد.
چینی به ابروهام دادم با جد منتظر موندم ببینم کی از خونه خارج میشه؟
با خودم گفتم: عجب آدمای دروغ گویی هستن اینا برا این که زحمتشون بیوفته گردن مامان من، الکی گفتن کسی نیس.
یه پسر حدود سی شاید سی دو سه ساله از خونه خارج شد. به سرعت به سمتش رفتم. با  حالت پر خاش گری گفتم: سلام پس شما همسایه جدید هستین. چرا مامانتونو نبردید دکتر؟؟
چطور دلتون  اومد؟
پسر که در جواب حرف های من فقط می خندید گفت: پس شما باید خواهر سیمین خانم باشید.
یهو خشکم زد. این ما رواز کجا میشناخت. اخمی کردم و گفتم:هستم که هستم. اصلا شما ما رو از کجا میشناسین؟
بعدشم مشخصه جواب سلام هم بلد نیستین.
سری تکون داد و گفت:آخ آخ سلام صبح شما بخیر.شرمنده من خیلی خندم گرفته بود از برخورد شما فراموش کردم سلام نکردم.
پوزخندی زدمو گفتم:برخورد من کجاش خنده داره؟
سرفه ای کرد و  گفت: بنده نیما پرستش هستم همکار جدید سیمین خانم و همسایه جدید شما.
مادر هم میدونستم که نوبت دکتر داره. ولی من تازه ازتهران رسیدم، که مدارکمو بردارم برم شرکت.
اگه مادرم صبر می کرد، تا من بیام نوبت دکترش دیر می شد و این شد که ،زحمتش افتاد با مادر شما.
امیدوارم بتونم جبران کنم.
وقتی به قیافش دقت کردم ،متوجه ته ریشش شدم. و چشمای درشت مشکیش با  مژه های بلندش  جذابیت خاصی تو چهرش  ایجاد کرده بود.

لبخند مصنوعی زدمو گفتم:نیازی به جبران نیس .روزبخیر
اون روز تو مدرسه تمام فکر و ذهنم این پسره بود. که اون ما رو میشناخت .پس چرا سیمین حرفی ازش نزده بود.
شب مشغول خوندن زیست بودم. اما دو ساعتی می شد که روی یک صفحه بودم. اصلا  حواسم به درس نبود.
بالاخره دل زدم به دریا و رفتم اتاق سیمین .در زدم وقتی وارد  شدم ،دیدم جلوی آینه مشغول پرو کردن انواع مانتوعه.
نشستم رو تختش و گفتم: خبریه؟عروسی مروسی تولدی چیزی دعوتی؟
سیمین جلوی آینه خودشو با تمام زاویه ها بررسی می کرد وگفت: نه مگه باید خبری باشه؟
گفتم: نمیدونم ولی انگار این نیما پرستش خبر ساز شده.
با شنیدن این حرف ،سیمین سریع به سمتم برگشت و با چشمای پر از تعجب گفت:چی گفتی تو؟
منم گفتم : نیما پرستش.
جلوی پاهام زانو زد و گفت:تو  از کجا  میشناسیش؟ خب همسایه جدیدمونه همکارمنم هس.
یکی از مانتو ها شو برداشتمو گفتم:دلیل اینا هم پرستشه؟ اخه قبلا انقد  حساس نبودی رو تیپات.
بعدشم با ایشون صبح آشنا شدم.
سیمین مانتو رو ازدستم گرفت و گفت:حالا یه بار من خواستم به خودم برسما چش نداری ببینی.
بلند  شدم و گفتم: چش ندارم ببینم خواهرم با یه پسر تازه اومده غریبه...
نذاشت حرفمو ادامه بدم دستشو روی دهنم گذاشت وگفت: هیییییس. اروم تر.مثل این که جزوه های کنکور ذهنت از بین برده ها.
این فکرای چرت و پرت چیه اخه خواهرمن؟
.یادت رفته من از توبزرگ ترم خوب و بدمو بهتر از تو میدونم.
دستشو برداشتم و گفتم: امیدوارم. بعد هم از اتاق خارج شدم.
اون شب تمرکز درس خوندن نداشتم مدام برگه های جزوه ها رو ورق میزدم وتوی هپروت سیر میکردم.
صبح وقتی خواستم به مدرسه برم بازم نیمای پرستش رو دیدم.

این دفعه سر مست تر از دفعه ی قبلی با من احوال پرسی کرد. بعدش هم به من گفت: تا مدرسه با ماشین برسونتم.
منم قبول کردم.
ده دقیقه ای تا مدرسم راه بود.
تا  نشستیم تو ماشین سریع پرسیدم: مگه شما همکار سیمین نیستید پس چرا سیمین زود تر از شما سرکارمیره؟
لبخندی زد و گفت:همکاریم .ولی مسئولیت من بیشتره و من شاید تا ظهرم شرکت نرم چون کارای اداری و مالی زیادی داریم تو امل.
آهانی گفتم و ازپنجره ی ماشین به بیرون خیره شدم.
این دفعه نیما سر صحبت باز کرد وگفت:لیلی خانم فکر میکنم شما از من بدتون میاد. میشه علتشو بدونم.من که خواهر ندارم شما هم مثل خواهرکوچیکه ی من.
تودلم گفتم:ای بابا چه زود پسرخاله شد.
خواهرکوچیکه ی من. لبخندمصنوعی زدم وگفتم:نه بدم نمیاد.
به مدرسه رسیدیم خواستم پیاده شم که گفت:حالا که بدتون نمیاد یه روز با سیمین خانم مهمون من.تشریف بیارید.
سری تکون دادم وتشکرکردم   به سمت مدرسه رفتم.
وقتی به خودم اومدم دیدم فقط یه ربع دیگه ازکلاس مونده بازم غرق گذشته شده بودم وموقعیتمو  فراموش  کرده بودم.
وای خدا  حالا  جواب استاد  چی بدم؟
آرمانم که عمرا  بهش بگم وساطت کنه.
به ناچار بلند شدم وبه سمت بخش رفتم وقتی وارد شدم سرمو پایین انداختموگفتم:سلام استاد ببخشید.
استاد با  لحنی تند گفت:سلام.خانم رفیعی شنیده بودم این روزای آخرکم کاری می کنید اما  انتظارنداشتم برای کلاس منم کم کاری کنید.
سرمو بلند کردم که بگم اماده بودم بیام کلاس امانشده.
با  دیدن آرمان کنار استاد ازحرفم منصرف شدم ببخشیدی گفتم سمت بچه ها رفتم.مدام توذهنم درگیری داشتم اخ اخ پسره ی پررو باعث شد من ازکلاسم عقب بمونم بعد  هیچی نگفت به استاد.
منو استادت همکاریمو درد وکوفت.
مریم روشونم زد و گفت:چته؟ باز کیو داری تو ذهنت لگد مال میکنی؟
عصبانی جواب دادم از دست این آرمان بیشعور وقت منو گرفت بعد هیچی به استاد نگفت.
دیدم مریم داره میخنده و ابرو بالا میندازه.
عصبی تر شدمو گفتم:درد  توام همش بخند اه.
یک دفعه صدای چند سرفه تو گوشم پیچید بعدم صدای آرمان که گفت: خانم رفیعی من وقت زیادی ازتون نگرفتم میتونستید به کلاستون برسید این که بعدش چرا به کلاس نیومدید رو من دیگه مقصر نیستم.با اجازتون روزبخیر.
وبعدم رفت.
اون لحظه فقط دلم میخواست خفش کنم پس میخواس تلافی کنه.
مریمم گوشیش زنگ خورد رفت.من موندمو یه حجم پر از عصبانیت.
وسایلمو برداشتم سمت سرویسا رفتم.
هندزفریمو توی گوشم گذاشتم سرمو به شیشه پنجره چسبوندم و تصاویر از عابرای پیاده و ماشین های مختلف
از دخترک گل فروشی که مدام به پنجره ی این ماشین اون ماشین میزد تا دخترپسرای جوونی که دست همو گرفته بودن وحتی پیرمردی که با عصا از چهار راه عبورمی کرد جلوی چشام رژه میرفتن.
صدای قمیشی هم توی
گوشام دلبری میکرد.
میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو آخه شکسته بالم
میفهمی چی میگم بهت میبینی خستگیمو
میشه بزارم پیش توچند روزی زندگیمو
میشه بشینی پیشمو یه شعربرام بخونی
امشب یکم تنها شدم میشه پیشم بمونی
انگار یه بغضی توگلوم داره شکسته میشه
اینجوری که پلک های تو هی باز و بسته میشه
میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم
میشه ببندی بالمو اخه شکسته بالم
………..
بعد از ظهر کلاس نداشتم با خیال راحت خوابیدم.
بازم باصدای بلند اسپیکربیدار شدم.دستمو گذاشتم روی  پیشونیمو گفتم: باز مریم اومده سر و صدا؟یا شمایید؟
سودابه اومد دستمو ازروی پیشونی برداشت گفت :پاشو خوابالو.امروز به خاطرعوض کردن حال ندا میخوایم بترکونیم.
به سختی بلند شدمو چشامو نیمه بازکردم وگفتم:سودی خیلی خستم بزار یه نیم ساعت دیگه بخوابم ببین چشما موباز نمیشه.
سودابه دستمو محکم گرفت واز روی تخت بلندم کرد وگفت: پاشو ببینم تنبل برو آب بزن صورتت بیا.
مثل اینکه فایده نداشت باید بیدار میشدم ولی خب لعنتی خواب بهار عجیب شیرینه آدم اصلا ازش سیر نمیشه.
بعداز زدن آبی به دست وصورتم خوابم پرید.شونه روبرداشتم موهامو شونه بزنم زهرا گفت:چه عجب نگفتی ما بیایم  برات  شونه  بزنیم.
لبخندی زدمو گفتم : یه بار برا من شونه زدیا حالا هی بگو.
سودابه هم آهنگ شاد گذاشته بود مجلس گرم کن اتاقمون بود.
ندا هم ازقیافش مشخص بود خیلی رو به راه نیس فقط به خاطر بچه ها خیلی بروز نمیداد.
موهامو شونه زدم وبافتم خواستم برم لباسای بیرون بپوشم سودابه دستمو گرفت منو برد  وسط گفت:برقص ببینم .زهراهم اومد وسط.
ماهم شروع کردیم به مسخره بازی وحرکات خنده دار.
ندا هم  ما رو  نگاه  میکرد لبخند میزد.
رسما ما سه تا  اون وسط  حکم دلقک داشتیم.
مانتو مشکیمو برداشتم که بپوشم سودابه  با رقص اومد مانتو مشکی رو ازم گرفت یه چند دور باهاش رقصید  وبعد پرتش کرد  روتخت وگفت:شاد بپوش روحیه ما رو نگیرلطفا .
زهرا که حسابی خندش گرفته بود گفت: سودی بیا با مانتوی منم چند دور برقص.
بادیدن ندا دلم براش پرگرفت.همیشه اونم جز شلوغی ها ورقاصی های اتاق بود این چندروز حسابی آروم شده بود وبیشترتو خودش بود.
با ابرو به سودی اشاره کردم که بره پیش ندا.
سودابه  هم با اهنگ  میخوند  حامد پهلانه  دست ندا رو گرفت اورد وسط.
ندا که حرکتی  نمیکرد لبخندی ملیح زده  بود سودابه خودش  دستای ندا روتکون میداد.
بالاخره هممون حاضر شدیم و با آژانس به مرکز شهر رفتیم.
سودابه  که  دست ندا رو گرفته بود  و مدام مسخره بازی  در میورد.
منو  زهرا هم  پشت  سرشون  راه  میرفتیم.
زهرا گفت: بیچاره ندا با این حالش باید مسخره بازیا  سودابه   رو  هم   تحمل کنه.
یک دفعه دیدیم سودابه ندا رو کشون کشون برد سمت یه پیرزن.
مشغول صحبت شدن.
به زهرا گفتم: باز این سودابه خل شد .بیا بریم ببینم چکار پیرزن داره.
زهرا خندید و گفت:بریم.
چند قدمی رفتیم وکنارشون قرار گرفتیم ندا که لبخند مصنوعی زده بود.سودابه  هم  به  پیر  زن  میگفت: خب  حاج  خانم  تصمیمتو  گرفتی؟

پیرزن هم  با صدایی لرزون گفت: دخترم  اگه  برای من  مشکلی  درست  نمیکنی  اشکال  نداره  فقط  باید خانوادتم  ببینم.
منو زهرا با چشمای گرد شده از تعجب  به  سودابه زل  زدیم.
سودابه  دستاشو  بالا  اورد  و گفت: من  غلط  غلط. بعد  با  خنده  رو  به  پیر زن  گفت:  حاج  خانم شرمنده  باهاتون  شوخی  کردم  ما  خوابگاه  داریم.
پیرزن  سری  تکون  داد  و گفت: خدا  شفات  بده و بعد  رفت.
زهرا و  سودابه   بلند  بلند  میخندیدن.
اخمی کردمو گفتم:  ای درد ای مرض باز رفتی سر این  پیر زنا رو  کلاه  گذاشتی  که  خوابگاه  ندارم و بیام  خونه  تو. تا  کی  مردم  ازاری؟
سودابه با  خنده  جواب  داد: ترم  آخره  لیلی  ننه بازی  در نیار   بعدشم  من  همه ی  این  کار  را رو برای  شادی  ندا کردم.
ندا  سری   تکون  داد  و گفت:  منم  خوب  بهونه ای برات  شدم.
سودابه دستشو دور گردن ندا حلقه کرد وگفت:عزیزم از امروز تو دیگه معشوقه ی منی.
این  بار منم  نتونستم  جلوی  خندمو  بگیرم  خندیدمو گفتم: سودابه  الاناس  آبرومو نو ببره بیاید  بریم  تو  یه  کافه ای  بشینیم  اینجوری  خیلی  تو چشیم.
به نزدیک ترین کافه رفتیم اما ازشانس ما کافه آهنگ عارف رو گذاشته بود
کی بهتر از تو که بهترینی
تو ماه زیبای روی زمینی
تو قلب من باش تا که بفهمی
چه دل برانه به دل میشینی
آهنگ  مورد  علاقه ی   سودابه  بود  با  اهنگ میخوند  و با  دستاش  رو  میز  ضرب  میرفت  هی بهش  چشم  و ابرو  میومدیم  اما  فایده  نداشت. میزای  اطراف  نگاهی  به  سودابه  میکردن و میخندیدن.
به  زهرا  گفتم:  پاشو  برو  بگو  این  آهنگو  عوض کنن   تا  آبرو مونو  نبرده.
ندای بیچاره هم که مشخص بود اصلا حوصله ی ما رو نداره دستشو زیر چونه گذاشته بود مشغول تماشای سودابه بود.
زهرا که بلند شد بره سودابه دستشو گرفت و گفت:  ای بابا بشین بزار شاد  شیم.
بعدشم  نگاه ندا کرد و گفت: این اخماتو وردار بخند وگرنه میبرمت وسط برقصیا میدونی که شوخی ندارم.
ندا به نشونه ی تسلیم دستاشو بالا اورد.
من خیلی حساس بودم رو این چیزا اما سودابه دختر شادی بود و زمان و مکان براش مهم نبود. منو رو گرفتم دستم حداقل یکم سرگرم انتخابا شم کمتر حرص بخورم.
بعد  از  چند  لحظه دیدم اهنگ قطع شد. خدا  رو  شکر  کردم  اما  وقتی   سرمو   بلند  کردم  دیدم سودابه   کنار اون مسئول کافه مونده و  گفت:  عزیزانی که اینجا حضور دارید الان اهنگ قبلی پخش میشه هم با هم باهاش بخونیم.
من این کار به خاطر دوستم ندا انجام میدم ممنون میشم ما رو همراهی کنید.
وای دیگه حرفم نمیومد.
دستی به موهام اوردم و  خواستم با  گوشی سرگرم شم که سودابه اومد گوشیشو داد به من گفت:  لیلی میدونم   تو   نمیخونی   پس  لطفا  میشه   با  گوشی   من   لایو بگیری؟
نه مثل   اینکه   امروز   درجه   دیوونگی  سودابه به   صد رسیده   به   ناچار  گوشی  از  دستش گرفتم   لایو  همزمان   با  خوندن   دسته  جمعی افرادی  که  تو  کافه   بودن   شروع   کردم.
خیلی   قشنگ   شد؛ واقعا  حس  خوبی داشت. سودابه   نمونه ی   واقعی   یک   دوسته    اون برای   عوض   کردن   حال   ندا   همه   کاری میکرد.
بچه های   دانشگاه   یکی   یکی   تو   لایو   میومدن   و  میگفتن: ای کاش به اونا  هم خبر  میدادیم.
یه   لحظه   دیدم   آرمان   هم   وارد  لایو  شد  اما بعد   از   اینکه   صدای   منو   شنید   که    جواب بچه  ها  رو   میدادم  از لایو  خارج  شد.
تا  حالا   هیچ وقت  به  من  بی اعتنایی  نکرده بود. همیشه  من  به  اون  بی اعتنایی  میکردم  برای اولین  بار  دلم  گرفت  از اون  آخرین  دیدارمون شنیدن  حرفاش  انگار  دیگه  هیچ  حس  تنفری  بش نداشتم.
اما اون  تصمیمشو  گرفته   بود   که  از من دور  بشه.  با  وجود  اون  رفتارای  من  حقم  داشت.
فکرشونمیکردم انقدخوش بگذره حتی نداهم سرحال شده بود.
بعد  از  کافه   تو  یه   پارک   رفتیم   قدم بزنیم.
سودابه  گفت:  دیدید  چقد خوش  گذشت. حالا امشب میاید  بریم  مهمونی؟
بعد رو به زهرا  کرد  و  گفت:  تو  که   اکثر شبا شیفت  میری  خانوادت  کاریت  ندارن بعدشم  برا سن  تو دیگه اجازه  گرفتن  از خانواده  صورت قشنگی  نداره.
رو به  ندا  کرد و گفت:توام  که میدونم  خانوادت مشکلی  ندارن.
بعد هم  ملتمسانه  به من  چشم  دوخت  و گفت:  لیلی این  میشه  اولین  و آخرین مهمونیمون که با هم میریم اینا همش خاطره میشه.
همه ی ما هاج و واج به سودابه نگاه میکردیم آخه سودابه زیاد مهمونی میرفت اما مانه.
زهرا سری تکون داد و گفت: چون روزای آخره دلتو نمیشکنم باش.
ندا  هم گفت:  منم حرفی ندارم.
خب با این حساب فقط من میموندم.
منم گفتم: باید فکر کنم.
سودابه  چشم غره ای  بهم  کرد  و گفت: ضد حال نباش دیگه.

هر چند  که  ته  دلم  راضی  نبود  اما  برای  اینکه دلشون  نشکنه  گفتم: باش.
سودابه  هورایی  کشید  و گفت: پس  بریم  خوابگاه آماده  شیم.
به خوابگاه رفتیم و بچه ها سریع مشغول جمع کردن لباس و وسایل شدن که بریم خونه ی میترا دوست سودابه اون جا   حاضر بشیم.
سودابه به من گفت: لیلی اون پیرهن تولدتو میاری ها.
اخمی کردمو گفتم: نخیر اون زیادی بازه. حالا برم ببینم بهار لباس چی داره رو جین تیرم بپوشم.
سودابه لباشو خم کرد و گفت: اوکی هر جور راحتی.
به اتاق بهار رفتم اخه بهارم تولد مهمونی زیاد میرفت. تنها کسی که هیچ مراسمی نمیرفت من بودم به خاطر این لباس مناسب مهمونی نداشتم.
بهار همه چمدونشو خالی کرد و گفت: بیا هر چی میخوای بردار.
رو کردم به بهار و گفتم: یه لباسی کتی چیزی میخوام که خیلی باز نباشه.
بهار چند تا از لباس ها رو زیرو رو  کرد یه تاب سفید که حالت حریر ساده قشنگ بود با کت مشکی ساده روش بهم داد خیلی هم باز نبود همین خوب  بود.
برش  داشتمو  ازش  تشکر  کردم.
هر گوشه ی  خونه  ی میترا یه  لباس  و  لوازم آرایشی  پرت  بود.
همه  حسابی   آرایش   کرده  بودن  اما  من  حوصله  نداشتم  یه  خط  چشم  فقط  کشیدم  با  یه رژ  رنگ  لب.
زهرا  منو  دید  خندید  و گفت: پس  چرا  تو  انقد بی  روحی؟
ندا  رو  ببین  با  اون  وضعیتش  حفظ  ظاهر کرده.
روی  کاناپه  نشستمو  شروع  کردم  به بافتن موهامو گفتم: بیخیال  زهرا.
سودابه  که  انگار  یکی  از  این  عروسای  حنابندونی  بود  با اون  آرایش  غلیظش؛ با پیرهن عروسکی  کوتاش  نزدیکم  اومد  و گفت: میمردی یه  رژ  پر رنگ  تری  میزدی؟
شاید  یکی  پسندت  کرد  از دستت  راحت  شدیم.
خندیدمو  گفتم:  عزیزم  همینجوریشم  منو  ببینن  کلی  خاطر خواه  پیدا  میکنم  بله  چی  فکر کردی شما.
میترا  با  یک  سینی  چای  اومد  و گفت: بوی آرایش  خونه  رو  برداشته  چی   زدید  شما.
زهرا گفت : نود  درصد  بو  بوی  لوازم  ارایشی سودابس.  لامصب  ده  برابر  وزن  من  کرم  زده.
میترا  سینی  چای  رو  روی  میز گذاشت و گفت: فعلا بیاید  چای  بخوریم  تا بعدش.
……..
از   اومدنمون   به   مهمونی   یک   ساعتی میگذشت.
سودابه  که  دست  ندا  رو  گرفته  بود  و یکی  یکی به  افرادی  که  اونجا  بودن  معرفی  میکرد.
میترا هم  وسط  مشغول  رقصیدن  بود.
زهرا  هم   یه  هم شهری  گیر اورده  بود  حسابی با  هم   میگفتن  میخندیدن.
و اما من ساده ترین فردی  بودم که  اون جا حضور داشتم.
گوشه ی   سالن   تنها  نشسته  بودم.
پیامای   تلگراممو  چک   میکردم.  هیچ  خبری  از آرمان  نبود.  نمیدونم  چه  حسی  داشتم  شایدم دلتنگش  بودم  کسی   که   ازش  متنفر  بودم  حالا نبودش  تو   لحظه  هام  حس  میشد.
خیلی  وقت  بود  به  مهمونی  نرفته  بودم.
با  یاد  اوری  آخرین  مهمونی  که  رفته  بودم  بغض  گلومو فشرد.
از  اون  روز ی  که  نیما  پرستش  منو به  مدرسه رسوند. چند  روزی  می گذشت  تا  این که  یه  روز ظهر  بعد از  ناهار  سیمین  به  اتاقم  اومد.

این  دفعه  بر عکس  همیشه  در  زد.  شاید  بهتره بگم  اولین  باری  بود  که  تو  عمرش   در اتاق منو  به  صدا  در اورد.
وقتی  وارد  اتاق  شد  با  تعجب  نگاش کردمو گفتم:  نه میبینم  که  خانم  شدی  در  میزنی  افرین پیشرفتت  قابل  تحسینه.
خندید  و گفت:  یدونه  خواهر که  بیشتر ندارم قربونشم  میرم  حیف  که  زبونش  درازه.
بعدم اومد دستشو دور گردن من حلقه کرد و گفت: لیلی  امشب  مهمونی  دعوتیم  یه  امشبی  بی خیال  درس شو.
ابرویی  بالا  انداختمو  گفتم:  خواهرای  مردم  میگن بشین  بخون  دکتر بشی  بعد  تو  میگی   نخون  واه واه.
دستشو  برداشت  زد  به  کمرش  و  گفت:لوس نشو دیگه.
میای  دیگه؟
چشامو ریز کردمو گفتم: مهمونی این یارو پرستشه نه؟
دستی  تو موهاش  برد   و گفت: آره  فقط  هم  به خاطر تو  مهمونی  گرفته  نیای  بی  احترامیه.
کتابمو  بستم  و گفتم :  خب  مامان  اینا  میدونن؟  اصلا مهمونیش  کجاس  کیا  دعوتن؟
نزدیکم  اومد  و گفت: آها  راستی  ببین  من به مامان اینا  گفتم: مهمونی  همکارای  شرکته  لو  ندی ها.
فقط منو تو ایم  دو  سه   تا  از   دوستای  صمیمی نیما هم هستن. تو یکی از ویلاهای دوستاشه.
با  شنیدن   اسم   کوچیک  پرستش  بدون  پیش وند از  زبون  سیمین  ماتم  برد.
با  چشای   گرد  شده  از  تعجب  بهش  زل زدمو  گفتم:  جونم   نیما؟  اقا نیما؟اقای  پرستش  می گفتی بهتر  نبود؟
اخمی  کرد و گفت:  لباس   خوبا  تو  بپوشی ها ساعت  هفت  غروب  حاضر  باش  بریم  و بعدم رفت.
ساعت هفت با سیمین بیرون رفتیم که سوار ماشین پرستش بشیم که شهلا خانم همسایمون اومد و دست سیمین روی دستگیره ماشین  خشک  شد.
زنه  خیلی  کنجکاوی  بود. و  مدام  در  حال  سرک کشیدن  به  زندگی  مردم  محله  بود.
اومد و گفت: سلام  به به خوشگل  کردین. کجا  تشریف  میبرین  با این  همسایه  جدید.
یکی نبود بش بگه آخه  بتوچه ما کجا تشریف میبریم.
بعدم با ابرو به پرستش که تو ماشین بود اشاره کرد و رو به سیمین گفت: بلا خبریه؟
سیمین پوزخندی زد و گفت: سلام شهلا خانم ایشون همکار بنده هستن امشبم مهمونی همکارای شرکته بعدم با حالت مسخره گفت: البته با کسب اجازه از شما.
یک دفعه پرستش از ماشین پیاده شد و گفت: سلام به همگی.
چه خبره؟
شهلا سریع جواب داد: سلام پسر گلم به این محله خوش اومدید. با مامانتون ظهری آشنا شدم. ماشالله بزنم به تخته چه پسر شمشادی.
پرستش در جواب شهلا لبخندی زد و گفت: لطف دارید شما. ما باید  بریم مهمونی با اجازتون.
شهلا که انگار تو ذوقش خورده بود به آهستگی گفت: به سلامت.
زنیکه ی پر رو انتظار داشت ما رو نگه داره تا پرستش به همه ی سوالاش جواب بده  خوشم اومد تو ذوقش زد.
سوار ماشین  شدیم.
یک  دقیقه ای  در سکوت  گذشت. تا  این  که  نیما از توی آینه  نگاه  من  کرد  و گفت:خب لیلی خانم افتخار دادین  مهمون  ما  شدید حسابی  خوشحالمون کردین.
و من  در  جواب  فقط  به  لبخند  اکتفا کردم.
سیمین جای  من  زبون باز کرد و  گفت: لطف دارید شما.
نیما  لبخندی  زد و گفت: لیلی خانم،سیمین خانم میگن من لطف دارم به نظر شما من لطف دارم؟
تو دلم گفتم:عجب گیری کردما. بعد با لبخند جواب دادم :لطف که دارید ولی سعادتم دارید آخه من کنکوریم هیچ مهمونی مراسمی  نمیرم.
با این حرفم سیمین سقلمه ای به کمرم زد به نشونه ی اعتراض.
نیما خندید وگفت:به نکته ی خوبی اشاره کردید.مرسی که اومدید.
نیم ساعتی میشد که به ویلا رسیده بودیم ویلای مجهز و بزرگی بود.
تو  یکی از آلاچیقای تو حیاطش آتیش روشن کرده بودن. کنار آتیش چایی میوه انواع خوراکی ها بود.
اون  طرف  تر نیما با دوتا ازدوستاش به اسم بهرام و کامران که بهرام رییس  و کامران معاون همون شرکتی بودن که  نیما و  سیمین  توش  کار می کردن.
منو  سیمین  با  دو  تا  دختر  دیگه   به  اسم  شیما و عسل  که  شیما  همسر  بهرام  و عسل  نامزد کامران  بود. توی  آلاچیق  نشسته  بودیم.
فکرشو  نمی کردم انقد  فضا  صمیمی  باشه. موقع ورود خیلی معضب بودم و خشک  بر خورد میکردم.
اما  کم کم که صحبت کردیم، یخ منم کم کم آب شد.
طوری که صدای خنده های  من از همه  بلند  تر بود.
بعد از شام،کامران  گیتار  میزد  و عسل میخوند.
از دست  من میری از دست تو میرم
تو زنده  میمونی  منم  که میمیرم
تو رفتی  از پیشم  دنیامو غم  برداشت
برداشت  ما  ازعشق با هم تفاوت داشت
این آخرین باره من ازت میخوام برگردی به  خونه
این آخرین باره من ازت میخوام عاقل شی دیوونه
……………..

صداش  خیلی  دلنشین  بود. متوجه رد  و بدل  نگاه هایی  بین  سیمین  و نیما  شدم.
غلط  نکنم  خبرایی بود. ولی  دیگه  ناراحت  نبودم از  این  که  خبری  باشه  چون  مهمونی  امشب باعث  شد. دیدم  نسبت  به  نیما  عوض   بشه.
…..
یک دفعه زهرا صدام زد: لیلی لیلی
تازه به خودم اومدم و گفتم: جانم.
گفت: کجایی دختر؟  باز رفتی تو هپروت؟ میدونی چند بار صدات زدم؟
آروم  گفتم:  ببخشید  چیزی  شده؟
کنارم   نشست  و  گفت:  ما اومدیم  این جا  حال و هوای ندا عوض شه  که شد. ببینش اون وسط چه قری داره میده.
اماغافل ازاین که یه افسرده دیگه داریم.
لبخندی  زدمو  گفتم:  چیه نکنه انتظار  داری برم اون  وسط  قر بدم؟
دستشو گذاشت رو شونمو گفت:نه. راستش منم دلم گرفته.
با حالت سوالی نگاش کردم.
سرشوگذاشت روشونموگفت:اون پسرکت کرمی میبینی اون وسط بااون دختره پیرهن کرمی؟
گفتم:  اره. خب که چی؟
گفت: این همون دکتره که از من خواستگاری کرد. یادته که بت گفتم نمیخوام بیاد جلو.
_من:  آره آره یادمه.عجب؛  خب دیگه  تو  جوابش کردی  رفته  با یکی  دیگه. نکنه  دوسش  داری؟
_زهرا: دوس  داشتن  اون  طوری  که نه. ولی خب خیلی  برا  من نقش  عاشقا  رو بازی کرد که اگه بهم جواب رد بدی من دیگه محاله بتونم با  کسی باشم فلان  بهمان.حالا  ببین چه راحت…
بوسه ای  به  دست زهرا زدمو گفتم:  قربون دلت برم آخه.
ولش کن  خلایق هرچه لایق. حکمت این مهمونی اصلا  انگار همین بود. عاشق واقعی رو که  با حرف  نمیشناسن  با عمل  میشناسن.
تو حال هوای  خودمون  بودیم که یهو دو تا پسر  اومدن  سمت  ما  گفتن:  خانما   افتخار آشنایی میدین؟
زهرا سرشو از روی شونه ی من برداشت گفت:آقایون تشریف میبرید یا افتخار کتک میدین؟
پسر لبخندی زد و گفت:افتخار کتک.
دست  زهرا رو گرفتم وگفتم: ما  بریم اون ور صدامون  میکنن.
و بعد هم  سریع  زهرا رو  بردم  و گفتم:افتخار کتک چیه  خل شدی تو.
زهرا که قه قه میخندید. گفتم:هر هر بخند.
در حالی که میخندید بادستش به روبه رو اشاره کرد وقتی سرموبرگردوندم دیدم که سودابه داره بایه پیرمرد میرقصه.منم شروع به خندیدن کردم کنترل خندمون دست خودمون نبود.
تا این که میترا اومد و گفت:جم کنید خودتونو. چتونه.
زهرا با  خنده گفت:  سودابه با  همه پسرا یه دوری رقصیده دیگه پسری نمونده رفته  سراغ  پیرمردا.
میترا  خندید و گفت:این بابای میزبانه. بابای اون پسره آرمین. خیلی پیرمرد پایه ایه لامصب. همیشه هم تو مهمونیا  هست.
ندا هم به جمعمون پیوست.
رو  به ندا گفتم: خوشحالم که خوشحال میبینمت. ندا گفت: آن که میخندد، غمش بی انتهاس.
یک دفعه زهرا زد؛ به شونه ندا و گفت: تا حالا اون وسط خودتو کشتی. حالا اومدی پیش ما از غم میگی!؟
میترا هم گفت: ندا بس کن .کمتر بهش فکر کن. کسی که رفت دیگه ارزش فکر کردن نداره.
بعد اشاره کرد. به پیرمرد و گفت: اون میخوای؟ندا خندید و گفت: دیوونه ها.
آخر شب همه به خونه ی میترا رفتیم.
هر کسی یه گوشه ی خونه ولو شده بود. حسابی خسته بودیم.
میترا همون طوری که خمیازه میکشید گفت:  رو تو نو برم. نگا خونم کنید، شده بازار شام.اول مرتب کنید بعد تشریف ببرید.
ندا گفت: من که حوصله کلاس هشت صبح فردا استاد عظیمی رو ندارم. نمیرم میمونم کمکت تمیزمیکنم.
میترا گفت:بازم به معرفت تو.
زهرا گفت:من که فردا صبح حتما باید برم.
سودابه جای من تمیز میکنه. سودابه بالشتشو پرت کرد .سمت زهرا گفت:چی چی سودابه. من انقد خستم که نگو.
منم خندیدمو گفتم:  بایدم خسته باشی با اون رقصا.
آخری که پیرمرد بود. فک کنم، حسابی خستت کرده.
سودابه خسته جواب داد: لیلی خانم پرونده شما تو خوابگاه بهش رسیدگی میشه.
همه با هم  خندیدیم.
اون شب هم به لیست بهترین شبای دانشجویی اضافه شد.
صبح روز بعد، بعد از کلاس با مریم به کتاب خونه دانشگاه رفتیم. میان ترم یکی از استادا  نصف نمرش تحقیق بود.
بین قفسه های  پرستاری  دنبال  رفرنس  مورد  نظر میگشتیم، که  صدای  پچ پچ  دو تا  دختری که  ترم اولی  بودن  و هم زمان  با ما  دنبال  کتاب  میگشتن حواسمو نو پرت  کرد.
یکی شون می گفت:عه یعنی آرمان یاری رفته؟
میگفتن  خیلی  تو کارورزی  بیمارستان  به بچه ها کمک می کرده.
اون دیگری جواب داد:شانس ما عه  دیگه.
منو مریم مات نگاه هم می کردیم.
مریم بالاخره طاقت نیورد و رفت سمت دخترا.و گفت: ببخشید صداتون ما  شنیدیم. گفتید  آقای یاری رفته؟ میشه بپرسم کجا؟
یکی  از دخترا  با  ناراحتی  جواب  داد: آره  میگن انتقالی  گرفته  رفته  به کسی هم  نگفته کجا.
مریم تشکری کرد و برگشت.
و رو به من گفت: میگما خوب کردی حال این آرمانو همش می گرفتی. عجب آدم بیشعوری یه خدافظی نکرده رفته. انگار نه انگار اون همه کارورزی  با ما ها داشت. فک کنم از هیچ کسی خدافظی  نکرده.
سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم. یه کتاب از قفسه دراوردمو گفتم: ولش کن بابا. بیا اینو بخون ببین به دردمون میخوره؟
مریم که حسابی عصبی شده بود، با  لحن عصبی گفت: حالا هی توام برا من تریپ ریلکسارو  بردار. اه.
کتابو سر جاش  گذاشتمو گفتم: خب چکار کنم؟بزنم تو سر خودم؟جهنم  که رفته.
مریم تو چشام نگاه کرد و گفت:حتم دارم به خاطر تو رفته.
من پوز خندی زدمو گفتم:من که دیگه فارغ التحصیل میشم. این جا موندنی نیستم که، هی ببینتم اذیت شه.
مریم سری تکون داد و گفت:شاید تحمل همین چند روزم نداشته رفته و بعد از فارغ التحصیلی تو برگرده و به خاطر اینم خدافظی نکرده با کسی.
با خنده گفتم: اوه تا کجاشو رفتی تو بی خیال.
ظهر مریم آقای همسر آیندش سراغش اومد و با هم ناهار بیرون رفتن.
منم با بهار به سلف رفتم.غذا قورمه سبزی بود. اونم قورمه سبزیای  دانشگاه که طعمش به  همه چی میخورد جز قورمه سبزی.
با قاشق با غذا بازی میکردم. اما بهار با ولع می خورد.
با تعجب نگام کرد و گفت:چیه؟مگه ترم اولی که ناز میکنی؟ واسه یه دانشجوی خسته همینم غنیمته.
خودمم نمیدونستم که چمه یا اصلا چه حسی دارم. قاشق رو کنار ظرف گذاشتم ودستمو زیر چونم قرار دادمو کلافه به بهار نگاه کردم.
بهار با لحنی تمسخر آمیز گفت:نکنه عاشق شدی؟
به نشونه ی مخالفت سری تکون دادم.
بهار در حالی  که  گوشتای خورشت منو جدا می کرد گفت: اصلا  چکارت  دارم. تو نخور نگو چته. منم گوشتاتو میخورم.
لبخندی زدمو گفتم:نوش جونت.
وقتی به خوابگاه رفتم. متوجه شدم که انگار من تنها دپ نیستم همه اتاق دپن.
ندا روی تختش دراز کشیده بود وهندزفری توگوشش بود.
زهرا هم با حالت  ناراحتی کنار پنجره ایستاده بود.
سودابه هم به یه گوشه اتاق خیره شده بود.
کولمو روی زمین گذاشتمو گفتم: سلام.
زهرا و سودابه سلام کردن. اما ندا متوجه ورودم نشد.
کش و قوسی به بدنم دادم. لباساموعوض کردم و کنار سودابه نشستمو گفتم: چتونه ؟سر حال به نظر نمیاید.
سودابه با بی حالی جواب داد: نمیدونم کدوم اشغالی رفته به حراست گفته: این دختره هر روز مهمونیه.
امروز منو میترا رو بردن حراست. کلی بحثم شده.
با ناراحتی گفتم:ای بابا.نسل این آدمای مزخرف کی منقرض میشه.
زهرا هم اومد کنارمون نشست .
با لحنی گرفته گفت:منم کلاسام تموم.دیگه باید برم خونه بخونم برای امتحانا.اگه این جا بمونم چون موقع امتحانا نیس و خوابگاه هنوز شلوغیاشو داره، نمیتونم هیچی بخونم.
از این هفت سالی که این جا بودم فقط چهار سال آخرش اونم به خاطر شما خوش بود.
شوکه شده بودم. قلبم تند تند میزد، میدونستم روزای آخره ولی انگار هنوز آمادگیشو نداشتم.
میخواستم حرف بزنم، اما بغض راه گلومو بسته بود .
زهرا رو بغل کردم. آروم آروم اشک ریختم.
خیسی اشکای زهرا رو هم روی شونم حس میکردم.
از اولین دیدار تا روزای خوب و سختی که کنار هم بودیم .همه مثل فیلمی تند از جلوی چشم رد می شدن.
وقتی سرمو از روی شونه زهرا برداشتم. از چشمای قرمز سودابه و ندا فهمیدم که اونا هم، هم زمان با    ما گریه کردن.
با این که میدونستیم زهرا موقع امتحانا باز کنارمونه.
اما زمان امتحانا همه درگیر درس خوندنن و خیلی وقتی برای کنارهم بودن نداریم.
چند لحظه ای سکوت بینمون حاکم بود؛ تا این که گوشی من زنگ خورد.
مریم بود.
-من:سلام مریم
-مریم:سلام عزیزم خوبی؟
-مرسی توچطوری؟
-:عالیم.ببین به بچه ها بگو امشب شام همه مهمون من.میخوام برا نامزدیم بهشون شیرینی بدم.
-:میای خوابگاه؟
-:آره.
-خوش اومدی.
_میبینمتون عزیزم.فعلا خدافظ
-خدافظ.
گوشی قطع کردمو گفتم:خب شام امشبمون حاضرشد.مریم میخواد شیرینی نامزدیشو بده.
سودابه گفت:پس امشب قراره جشن بگیریم به رفتن زهراهم فعلا فکرنکنیم.
زهرا باخنده گفت:فعلا فکر نکنی  چیه.پس فردا میرم.ازتون انتظاردارم بشینید قشنگ گریه کنید.
سودابه رو به منو ندا گفت:ببینید دوقطره اشک ریختید خانم پررو شد.
ندا با لحنی معترض گفت:واه خوبه خودتم گریه کردی ها.
من بلند شدمو گفتم: نشد یه بارخسته بیام خوابگاه استراحت کنما پاشید هرکی بره روتختش تاوقتی که مریم میاد بخوابیم.
همگی بلند شدن وهر کی سمت تختش رفت.
همین که سرمو روی بالشت گذاشتم، صدای مسیج گوشیم اومد.
زهراخندید و گفت:این اونی بود که میخواست بخوابه ها.
ندا و سودابه هم تایید کردن.
گفتم: ای بابا کی بود این موقع. گوشی برداشتم با دیدن اسم آرمان انگار مغزم قفل کرد.
آرمان قبلا هم به من پیام میداد اما اولین بار بود این طور قلبم میتپید. ویه حسی متفاوت تر از گذشته داشتم.
با  دستایی لرزون پیامو باز کردم. نوشته بود:
سلام.نمیدونم چقد با دیدن اسمم روصفحه ی گوشیت عصبی شدی. بزار بهت مژده بدم که این آخرین باره ازدستم عصبی میشی.
من از روز اولی که دیدمت شیفتت شدم و تلاشم کردم دلتو به دست بیارم اما نخواستی.
دلیل انتقالیمم اینه که من تحمل شیراز بدون تو رو ندارم. هر جای دانشکده و بیمارستان منو یاد تو میندازه. خواستم زود تر از تو برم  چون خدافظی با تو جز دردناک ترین لحظامه پس خواستم این خدافظی حضوری نباشه.
منو ببخش بابت همه لحظه هایی که ازم عصبی شدی.
نمونش قضیه شمال رفتنم.
همشونو بزار به پای عشق. ولی خب دیگه نمیخوام خودمو به زور تو دلت جا کنم. برات آرزوی موفقیت دارم خدا نگهدار.
دستام یخ کرده بود. نمیدونم بار چندم بود که پیامو می خوندم. چند  بار هم جواب های نصفه نوشتم و پاک کردم.
تودلم غوغا بود. حسی که همیشه ازش فرار می کردم انگار این دفعه رهایی ازش نداشتم.
ولی آخه چرا حالا؟ حالا که آرمان دیگه نیس.
با همون لرزش دستام شروع کردم به تایپ کردن. نوشتم:سلام.من بابت همه ی رفتارام ازت معذرت میخوام. سر قضیه شمال رفتنت دچار سو تفاهم شدم.الانم واقعا نمیدونم چی باید بگم جز تاسف.
یادم رفته بود گوشی رو روی سایلنت بزارم.
چند لحظه بعد صدای مسیج اومد.
سودابه دستشو اورد پایین تخت و با صدایی خواب آلود گفت:گوشیتو بده من. تو می خواستی بخوابی   چیشد پس؟
خندم گرفته بود. حق داشت اعتراض کنه.
گوشیمو روی سایلنت گذاشتمو گفتم:ببخشید دیگه تکرار نمیشه.
دستشو برداشت و گفت:امیدوارم.
با عجله صفحه گوشیو باز کردم نوشته بود: باورم نمیشه  لیلی  خودتی؟ نکنه گوشی دست کسی دیگس؟
لبخندی گوشه لبم جا خوش کرد.نوشتم:چرا باورت نمیشه خودمم؟
سریع جواب داد:آخه اولین باره با من این طور صحبت کردی. نکته جالبشم اینه ازم معذرت خواهی کردی.
نوشتم:نکنه دلت برای اون رفتارا تنگ شده؟
جواب داد:نه نه غلط کردم.همین طور مهربون بمون.
نمیدونم چقد مسیج دادیم که خوابم برد.
غرق خواب بودم که حس کردم یه چیزی روی صورتم راه میره.
بدون این که چشامو باز کنم دستمو روی صورتم برد که اگه چیزی هست برش دارم.
اما یه دفعه دستم توی  یه دست دیگه قفل شد.
صدای مریم کنار گوشم که می گفت:پاشو تنبل.باعث شد کم کم چشامو باز کنم.
کش و قوسی به بدنم دادم وبا چشای خواب آلود نگاه مریم کردمو گفتم:ساعت چنده؟کی اومدی تو؟
مریم نگاهی به گوشیش کرد وگفت:ساعت یک ربع به نه. پاشو یه آبی بزن دست و صورتت شام بخوریم.
بعد از زدن آبی به دستو صورتم اومدم دیدم سفره پهنه وهمه نشستن.
مریم برای هرکی غذای مورد علاقشو گرفته بود.
برای ندا کوبیده،برای زهرا ماهیچه،برای سودابه و من  وخودش جوجه گرفته بود.
بعد از صرف شام همه به مریم تبریک گفتیمو و ازش تشکر کردیم.
امشب کارا نوبت من بود. برای دم کردن چایی وشستن میوه ها بلند شدمو به آشپزخونه رفتم.
کتری رو پر آب کردمو روی شعله قرار دادم.
در حال شستن میوه ها بودم.ککه حس کردم گوشیم زنگ میخوره اما گوشیم که همرام نبود.
یک دفعه دیدم مریم با گوشی من که دستش بود و زنگ  می خورد. به سمتم میومد  گوشی داد دستمو گفت:بیا  این بدبخت کشت خودشو.
با دیدن اسم آرمان روی صفحه ی گوشی باز حالم دگرگون شد. انگار دستام  بی حس شده بودن برای گرفتن گوشی.
مریم که انگار دلیل مکث منو فهمید خودش صفحه گوشیو کشید و گوشی روی گوش من گذاشت:با صدایی پر از استرس جواب دادم:بله
-:سلام خانم. حالتون چطوره؟
-:سلام.ممنونم.شما خوبین؟
-:عالی عالیم.ای کاش زودتر انتقالی میگرفتم انگار ندیدنم باعث شده مهربون بشی.
در جوابش فقط خندیدم.
مریم هم کل حواسشو داده بود به مکالمه ی ما.
-:نمیدونی  لیلی  چقد  خوشحالم.حس خیلی خوبی دارم .شایدم  باز دارم زیاده  روی میکنم  رواعصابت راه  میرم اما باور کن نمیتونم ذوقمو پنهون کنم. میدونی من چقد حسرت کشیدم که یه بار باهام خوب  برخورد کنی؟
-:ببخشید. مهمون داریم تو اتاق بچه ها منتظر منن باید برم.
-:آهان باش.مرسی که جواب دادی. شبت بخیر.
-:شب بخیر.
بعد از قطع کردنش یه نفس عمیق کشیدم. قبلا خیلی راحت باهاش حرف می زدم اما همش دعوا. نمیدونستم چرا حالا حرف زدن با آرمان انقد برام سخت شده بود.

مریم گوشیو برداشت و گفت:عه خبریه پس. تا دیروز چش نداشتی ببینیش حالا چی شده؟
میوه ها روی  توی آبکش گذاشتمو گفتم: هیچ خبری. فقط  فهمیدم من راجع  به این آقا دچار سو تفاهم شدم همین.
مریم خندید وگفت:توگفتی ومنم باور کردم.
دستمو روی شونش گذاشتمو گفتم: هرطور راحتی.
میوه و چایی رو به اتاق بردیم.
میوه ها روی تو ظرف گذاشتم وچایی هم توی لیوان هرکسی ریختم.
زهرا لبخند تلخی زد و گفت: امشب آخرین  دورهمی من با شماس. چقد دلم برای این لحظه ها تنگ شه.
مریم با تعجب گفت:عه زهرا جدا؟مگه کلاسات تموم شدن.
زهرا به معنی تایید سری تکون داد.
سودابه برای این که بحث عوض کنه و فضا غمگین نشه روبه مریم گفت:بیخیال امشبو خراب نکنیم.از لحظمون استفاده کنیم. مریم ببینم عکس نامزدتو.
مریم هم شروع کرد عکساشو نشون زهرا سودابه داد.
اما ندا سرش تو گوشی بود.گاهی ناخن میجوید و با استرس تایپ می کرد.
متوجه رفتارش شده بودم طبیعی نبود اما سعی کردم کنجکاوی نکنم بالاخره اگه چیزی باشه خودش میگه.
سودابه گفت:خوشبخت بشید مریم جون.بهم میاین.
زهراهم گفت:مبارکت باش عزیزم.
مریم درجواب گفت:مرسی بچه ها.انشالله که شما هم قسمت بهترین آدم ها بشید.
منم با لبخند نظاره گر بودم.
مریم بطری نوشابه رو  برداشت وسط  قرارداد  و گفت:بریم بازی.
گفتیم بریم.
بطری رو چرخوند.سرش رو به روی ندا قرار گرفت و انتهاش روبه روی سودابه.
سودابه گفت:خب ندا حقیقت  یا عمل؟
ندا که اصلا حواسش نبود با حالتی هنگ جواب داد:چیه چی شده؟
سودابه سری تکون داد و گفت:بیا  بیرون از این گوشی تا بفهمی  چه خبره.
ندا با دیدن بطری گفت:عه بازیه.میشه من امشبو شرکت نکنم؟
سودابه با اخم گفت:معلومه که نمیشه.
من گفتم:اشکال نداره ندا راحت باش. سودی تو هم ادامه نده.از اول بچرخون.
سودابه چرخوند  و این دفعه انتهای بطری طرف من و ابتداش طرف مریم قرار گرفت.
مریم با لبخندی حیله گرانه گفت:خب به به چه زود به هدفمون رسیدیم.
خب لیلی خانم حقیقت یا عمل؟
اگه می گفتم :حقیقت مطمئن بودم سوالایی میپرسید که جواب دادنشون برای من سخت بود.پس عمل رو انتخاب کردم.
یه اتاق بود که خیلی زود میخوابیدن وبچه های مقرراتی هم داشت.
مریم هم از بس خوابگاه اومده بود میشناختشون.
مریم خانم هم نامردی نکرد و گفت:باید پاشی بری اتاق اونا. لامپو روشن کنی یه دور برقصی.
همه مات این عمل مریم بودیم.
زهرا گفت:مریم قید این اتاق بزن.ما رو میکشونن حراست.
مریم سری تکون داد وگفت:اصلا و ابدا.
سودابه بد موقع دهن وا کرد و گفت:رقص با آهنگ یا بی آهنگ؟
مریم چشمکی برای سودابه زد و گفت:به نکته ی خوبی اشاره کردی آهنگش  با تو.
دروغ گفتم اگه بگم استرس نداشتم.من با دخترای این اتاق حتی سلام علیکیم نداشتم. خدا میدونست چه عکس العملی در انتظارمه.
به ناچار بلند شدمو سمت اتاقشون همراه بچه ها رفتیم.
طبق معمول خواب بودن.
دو دل بودم برای رفتن به داخل.
مریم همون طور که حرکات ریز رقص میرفت گفت:اه لیلی مکث نکن برو دیگه.
سودابه هم گفت:بدو لیلی میخوام بهترین آهنگ پلی کنم.
همش خودمو تصور می کردم که وارد اتاق شدم میرقصم بعد اونا بیدارمیشن وای فکرشم زجر آور بود.
این چه بازی بود آخه.
نفس عمیقی کشیدم ودستمو روی دستگیره ی در قرار دادم.
اما هرچی فشار دادم در باز نشد گویا در قفل کرده بودن.
مریم و سودابه  و زهرا مدام  تو گوشم  وز وز میکردن  بدو  دیگه  در  باز کن .
گفتم:در بستس.
مریم گفت:بیا کنار خودم امتحان کنم.
یکی یکی امتحان کردن  و در باز نشد.
قیافه ی بچه ها دیدنی بود.دلم میخواست بلند بخندم اما میدونستم مریم حسابی عصبیه و خنده من حکم مرگموداره.
مریم همون طور که عصبی بود، محکم به  در لگد زد  و گفت:عقده ای ها. در  چرا قفل کردین  آخه. بعدم  رو به من گفت: بدو برو اتاق سرپرست همون کار انجام بده.
یادم رفته بود سرپرست امشب کی بود.نگاهی سوالی به زهرا کردم . زهرا هم با چشم بهم اشاره کرد که برو.
خیالم راحت شد پس خانم داودیه.وجودم غرق شادی شد.اما پیش مریم لو ندادم چون اگه میفهمید سرپرست  خانم داودیه نقشه ی دیگه برام میکشید.
نزدیک اتاق سرپرست شدیم.سودابه یه آهنگ شاد با ولوم بالا پلی کرد و منم با رقص وارد شدم.
اما بر خلاف تصورم،همین طور که میرقصیدم چشمم به خانم داودی افتاد که سرشو با روسری بسته بود روی تختش دراز کشیده بود.
انگار کل انرژی بدنم یهو ریخت. به سودابه اشاره کردم  آهنگ  قطع  کنه.
خانم داودی  که  پریشونی  از صورتش  موج میزد به سختی  بلند  شد  و روی تخت نشست و  با  صدایی گرفته  گفت: چه خبرتونه شما؟
آخ که دلم  می خواست زمین دهن باز کنه منو ببره. بیشترین  خجالت عمرمو  کشیدم.از شدت شرمندگی حرفم نمیومد.
زهرا که فهمید نمیتونم حرف بزنم. زبون من شد و گفت: واقعا شرمندتونیم. نمیدونستیم  مریضید. این یه بازی بود هدف ما اتاق شاداب اینا بود درش قفل بود اومدیم این جا.
خانم داودی با همون صدای گرفتش جواب داد: مگه عملیاته که   هدفتون  اتاق دیگه  بوده.
خجالت  از  سنتون  نمیکشید؟هی من با شما نرم برخورد  کردم عاقبتش  شد این.
هممون حسابی خجالت زده شده بودیم کلی معذرت خواهی کردیم وسمت اتاقمون رفتیم.
بد ضد  حالی بود. هر کی سرگرم گوشیش شد. انقد حالمون گرفته  شد که  نتونستیم با همم حرف بزنیم.
تلگراممو باز کردم یه مسیج از آرمان داشتم.نه مثل این که  زیادی  ذوق زده  شده.
نوشته بود:
از خیالت در دل شب ها اگر غافل شوم
تا قیامت سنگسار ازخواب غفلت کن مرا
براش یه استیکر گل فرستادم.
سریع سین زد و نوشت:سلام بیداری؟
-:سلام آره.
-:حتما با خودت میگی چقد ندید بدید بازی در میارم. ولی خب ندید بدیدم  دیگه. این روی تو رو ندیده بودم.(استیکر خجالت)
-:(استیکرخنده).نه بابا من از این فکرا نمیکنم.
-:مرسی.
-:راستی انتقالی گرفتی کجا؟
):استیکر غمگین).به خاطر فراموش کردن تو انتقالی گرفتم دور ترین جای ممکن.
-:خب اون دور ترین جای ممکن کجاس؟
-:گفتنش دردی دوا نمیکنه.بماند.
-:اوکی.
-:میدونی من همش تلاش میکردم به دستت بیارم اما تو همش بی میلی.منم گفتم دور شم وقتی نمیخوای منو چرا اصرار.تا نباشد کششی از جانب معشوق کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد.
-:(استیکر خنده).الانم فقط مهربون شدم اما نظرم تغییر نکرده.
)-:استیکر غمگین).خوبه گفتی.وگرنه میخواستم باز برگردم شیراز.
-:عجب.
-:من برم صبح زود باید پاشم.
-:باش
-:دوست دارم مواظب خودت باش شبت بخیر.(استیکر خجالت)
-:شبت بخیر.
گوشیو کنار گذاشتم. پتو وبالشت بردم وسط اتاق که کنار مریم بخوابم.زیرانداز انداختم. باز صدای فین فین کردنی میومد.سر برگردوندم  دیدم  نداس.
همه بچه ها رفتیم پیشش گفتیم :چیشده؟
با گریه گفت:غروبی کیارش بم پیام داد تا الان با هم حرف زدیم.
همه با هم  گفتیم:خب؟
ندا هق هق کنان گفت:به من میگه بیا مثل دو تا دوست دو تا آشنا با هم در ارتباط باشیم حال همو بپرسیم.
بعد با داد گفت:آخه لعنتی من چطور به تو مثل یه آشنا نگاه کنم؟ چطور مثل یه دوست حالتو بپرسم وقتی با هر حرفت تمام قلبم میریزه.
سودابه ندا رو بغل کرد.وگفت:باید راه های ارتباطیتو باهاش ببندی که نتونه هر وقت دلش خواست بیاد.
گریه های ندا و بی تابی هاش تبدیل به اشک  رو چهره ی همه ی ما شد.
عشق  یه اعتیاده که  ترک  کردنش  جز  محالاته.
حسابی  حالمون  گرفته  شد.قرار شد سودابه همه ی اکانت های مجازی ندا رو پاک کنه و یه خط جدید بگیره.
همه خوابیده بودن. یه نگاهی به صفحه چت آرمان کردم نگاهم روی دوستت دارمش ثابت شد و منو برد به گذشته.
چند ماهی از اون مهمونی نیما می گذشت. منم  دیگه  متوجه  شده بودم  که  بین نیما و سیمین  حسی هست.وهر از گاهی با هم بیرون میرن.
یه شب بعد از خوندن درسام روی تختم دراز کشیده بودم آهنگ گوش می دادم.
سیمین وارد اتاق شد.
گفت:خوابت که نمیاد یکم با هم حرف بزنیم؟
گفتم :نه.بعد هم کنار رفتم تا سیمین هم کنارم دراز بکشه.
هندزفریامو از گوشم در اوردمو گفتم: چی شده بی خواب شدی؟
همون طور که نگاهش به سقف بود  گفت: لیلی.نظرت راجع به نیما چیه؟
گفتم:پسر خوبیه چطور؟
گوشیشو سمتم گرفت و گفت: بخون پیامشو.
نوشته بود:دوستت دارم.دیگه نمیتونم این دوست داشتنمو پنهون کنم میخوام بیام خواستگاری.
شوکه شدم بلند شدم نشستمو گفتم:اوه اوه. حالا تو دوسش داری؟
دیدم سیمین در حالی که اشک از گوشه ی چشمش جاری شده بود سری به  نشونه ی آره  تکون داد.
دستمو  بردم  سمت اشکش  و گفتم: این دیگه چرا؟ مگه دوس  داشتن  جرمه؟
با ناراحتی گفت:آره جرمه.چون نیما قبلا یعنی یک سالی دختر عموش  زنش بوده  که با  هم نساختن جداشدن. کافیه بابا اینو بفهمه مگه دیگه راضی میشه.
حق با سیمین  بود.بابام خیلی رو این چیزا حساس بود.
دستی به موهاش اوردمو گفتم:خب به بابا نمیگیم از کجا میخواد بفهمه.
سیمین گفت:نمیشه بالاخره میفهمه. فامیلم هستن هر چه زود تر لو میره. شناسنامشم اگه  المثنی  بگیره حالا هر چی  تبصره  بیاریم  که  گم شده  فلان .بابا میگه  یه ریگی به کفشش بوده.
با ناراحتی گفتم:نمیدونم چی بگم.بابا هم که حرف حرف خودشه.میدونی بدبختی ما چیه؟همش خانواده نگران حرف مردمن. اخه زن گرفته .جرم که نکرده.
سیمین گفت: هیس آروم تر. نشنون یهو.
صدامو آهسته تر کردمو گفتم:باش حواسم هس.عصبی شدم یهو.
دستمو زیر سرم قرار دادم و گفتم:حالا میخوای چکار کنی؟
-:نمیدونم
-:میخوای بهش بگو بیان با خانوادش. شانستو یه بار امتحان کن.شاید بابا انقدم سخت نگرفت.
-:نمیدونم لیلی. هزاران فکر و خیال دارم. نمیدونم چه کاری درسته چه کاری غلط. میترسم بیان بابا اوکی نده هیچ، دیگه نزاره شرکتم برم.
-:حالا بزار بیشتر فکر می کنیم یه راه حل پیدا میشه.
اون شب سیمین اتاق من خوابید.هم حس خیلی خوبی داشتم که خواهرم منو مورد اعتماد  خودش  دونسته و از عشقش پیشم گفته  و هم  حس نگرانی برای این عشق.
با خودم گفتم:منم اگه عاشق بشم اولین  نفر به  سیمین میگم.
روز بعد وقتی از مدرسه تعطیل شدم.همین که خواستم سوار  تاکسی شم،سیمین صدام زد: لیلی بیا این جا.
به سمت صدا که بر گشتم.دیدم سیمین سوار ماشین نیماس و برای من دست تکون میده.
سوار ماشین شدمو سلام کردم.
نیما برگشت سمت منو گفت:سلام خسته نباشی خانم دکتر.
با لبخند تشکر کردم.
سیمین هم  گفت: امروز ناهار مهمون  مایی.به مامان اینا هم گفتم با منی.
پرسیدم به چه مناسبت؟
جواب داد:به مناسبت ترفیع پست.
با شوق گفتم:جدی؟حالا پست جدیدتون چیه؟
سیمین  با ابرو به نیما اشاره کرد و گفت:از امروز منو ایشون همه کاره شرکت شدیم.
باورم نمیشد.سوپرایز خفنی بود.با هیجان گفتم:ایول .تبریک میگم بتون. حالا چطور به شما شرکت سپردن؟
نیما با لبخند جواب داد :به توانایی های ما شک داری؟
گفتم:معلومه که نه.ولی آخه سیمین چند ساله تو این شرکت کار میکنه. چی شد یهو ترفیع گرفت اونم با شما.
نیما از آینه نگاهی بهم کرد وگفت:دوستامو یادته اون شب تو ویلا؟
سرمو به نشونه ی آره تکون دادم.
ادامه داد :اونا  رییس و معاون شرکت بودن  رفتن کانادا. قراره  شعبه دوم شرکت اون جا زده بشه. منو سیمین هم  چون مورد اعتماد بودیم  بهمون اختیار تام دادن.
با خوش حالی گفتم:از ته دلم خوشحالم براتون. امید وارم که موفق باشید.
با صدای سرفه های مریم ذهنم از گذشته پر کشید.
بلند شدمو یک لیوان آب براش اوردم .تشکری کرد وبعد از خوردن آب خوابید.
اما مگه دیگه من خوابم می برد؟
پر از  بغض های  تلمبار شده ته گلو بودم. حس عجیبی داشتم انگار  همه چی داشتم و نداشتم.
نمیدونم چقد بیدار موندم که خوابم برد.
صبح روز بعد،هیچ کدوم کلاس نداشتیم.
با سر و صدای بچه ها چشام نیمه باز شد.
تصویری از مریم که در حال چایی شیرین کردن بود با زهرا مشغول بگو بخند، و ندا و سودابه که لقمه میگرفتن بین دو پلکم نمایان شد.
همین که خواستم پلکامو روی هم بزارم، مریم با صدای بلند گفت:لیلی لیلی پاشو.پا نشی میام سراغت ها.
نه مثل این که فایده نداشت. باید بیدار می شدم.
دل کندن از رخت خواب ،همیشه جز  سخت ترین کارا برای من بوده.
نشستم با صدایی  خواب  آلود گفتم:چایی برای منم شیرین کنید. تا صورتمو بشورم بیام.
سودابه  قندی به طرفم  پرت کرد وگفت:به جای سلام و صبح بخیر گفتنت، دستور میدی.پاشو  برو ببینم.
بعد از صرف صبحانه،مریم از من خواست که باهاش به خرید برم.
آخه فردا شبش ،فامیلای درجه اول دانیال که همون نامزدشه، مهمون خونه مریم اینا بودن.
مریمم میخواست که لباس مناسب بخره.
از رفتن با مریم اکراه داشتم، آخه عادت بدی که داشت این بود که، همه لباسا رو باید پرو می کرد و همه مغازه ها رو دید میزد.
منم که حوصله نداشتم. این دفعه هم مجبوری همراهیش کردم.
پنجمین مغازه بود که،خانم قصد پرو کرده بود.
مریم به اتاق پرو رفت و منم روی صندلی نشستم.
حساسیت مریم  برای  انتخاب لباس  و سوال های مداومش  که به من میاد؟به نظرت خوششون میاد؟ منو یاد اون روزی انداخت که با سیمین به خرید رفتم.
مدتی گذشته بود،وخانواده ها به واسطه همسایگی آشنایی نسبی نسبت به هم پیدا کرده بودن.
تا این که قضیه خواستگاری از سیمین رو مطرح کردن و بابامم قبول کرد که بیان.
این در حالی بود که، موضوع ازدواج قبلی نیما رو مامان بابامون فعلا نمیدونستن.
سیمین کلی استرس داشت اما من همش بهش امید میدادم و مجبورش کردم که با هم به خرید لباس بریم.
یه کت دامن  توجهمونو جلب کرده بود.
سیمین هم مثل من ساده پسند بود.
این کت و دامن هم در عین سادگی زیبا بودن.
کت بادمجونی با دامن کوتاه مشکی.البته دامنش یکم تاپایین زانو بود که یه ساپورت نیازداشت.
وقتی پوشیدشون خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم بهش میومد.
لبخند زدمو گفتم: قربونت برم که به من بردی همه چی بهت میاد.
دستشو زد به کمرش ومعترضانه گفت:من به تو بردم فسقلی؟یا تو به من؟
دستامو به نشونه ی تسلیم بالا اوردمو گفتم:یا من به تو.
یک دفعه چهره سیمین غمگین شد.
گفتم:باز چته؟
با کلافگی گفت:نمیدونی چه غوغایی تو دلمه.
استرس دارم بابا بفهمه چه واکنشی نشون میده.
با اخم بش گفتم:بسه دیگه. همش فکر منفی اه.
بیرون منتظرتم لباساتوعوض کن بیا.
صدای مریم که می گفت:لیلی بیا ببین چطوره.
منو از گذشته بیرون اورد.
بلند شدم و سمت اتاق پرو رفتم در باز کردم و مریم دیدم.
یه شومیز فیروزه ای بود که،طرح های ظریف قشنگی روش کار شده بود.
لبخندی زدمو گفتم:الحق که برازندته.
مریم چرخی زد و خودشو تو آینه  نگاه کرد و گفت:
خیلی دوسش دارم همینو میارم.
نفس راحتی کشیدم از این که دیگه لازم نیس مغازه ها رو بگردیم.
ناهارم با مریم بیرون خوردیم.
بعد از ظهر یه کلاس داشتیم، که من تنها رفتم ومریم رفت خونه که برای مهمونی حاضر بشه.
بعد از کلاس،سوار سرویس شدم که آرمان زنگ زد.
جواب دادم:
-:بله
-:سلام،حال شما؟
-:سلام.خوبم،خودت چطوری؟
-:شکر.امروز آخرین جلسه استاد قاسمی بود؟
-:آره.الانم تو سرویسم میرم خوابگاه.
-:خوبه.خسته نباشی.
-:ممنون.راستی اون روز کلاس استاد صارمی،من به خاطر تو کلاسمو دیر رفتم.چرا ازم طرف داری نکردی؟
-:با خنده گفت:اون روز اوج عصبانیتم بود.دیگه خسته شده بودم خواستم بی خیالت بشم.بعدشم من وقتتو خیلی نگرفتم خودت دیر اومدی.
-:که خودم دیر اومدم باشه. یادم می مونه.
-:ای بابا.ببخشید اصلا.
-:چطور ببخشم؟اون روز لایو سودابه هم تا صدا منو شنیدی رفتی.
-:گفتم که دل خور بودم. خواستم دیگه راحتت بزارم.
-:آهان.
-:خلاصه که ببخشید.من برم صدام میزنن فعلا مواظب خودت باش.
-:خداحافظ.
شب تو خوابگاه،زهرا مشغول جمع کردن وسایلش بود.
سودابه هم یه آهنگ غمگین رو اسپیکر پلی کرده بود.
ندا هم فردا میانترم داشت و رفته بود سالن مطالعه که درس بخونه.
پایین تختم نشسته بودم ناخنما سوهان می کشیدم.
که سودابه یه ظرف خیار گوجه اورد و گفت:به جای سوهان کشیدن، بیا کمک من سالاد درس کنیم. آخرین سالاد شیرازی با زهرا.
زهرا در حالی که لباساشو تا میزد و توی چمدونش قرار می داد، خندید  و گفت:انگار میخوام برم بمیرم بابا بازم میام که.
منو سودابه هم زمان گفتیم: خدا نکنه .
بعد سودابه گفت:آخه دیونه کی موقع امتحانا وقت میکنه سالاد درس کنه اونم شیرازیش.
به خاطره اینه میگم آخرینه.
چاقو رو برداشتم شروع  به ریز کردن خیارا کردم.
زهرا گفت:شما ها تا کی کلاس دارین؟
سودابه در حالی که گوجه خورد می کرد گفت:من که دو هفته ای کلاس دارم. استاد این بخشمون تازه اومده خیر سرش.
دیگه وقتیم برام نمی مونه برم خونه.تا آخر امتحانات اینجام.
منم گفتم : من سه روز دیگه کلاس دارم. ولی دو دلم برم خونه یا این جا بمونم.
سودابه ملتمسانه گفت: بمون دیگه. بری چکار؟تو که هیچ ترمی فرجه نرفتی خونه.ترم آخرم بمون من تنها نباشم.
(هیچ ترمی فرجه خونه نمیرفتم چون تو خونه تمرکز خوندن نداشتم. مدام حواسم پرت گذشته میشد.)
آهسته گفتم:نمیدونم.فعلا تصمیمی نگرفتم.
یهو در اتاق باز شد .بهار اومد داخل.
سودابه یه تیکه خیار به سمت بهار پرت کرد و گفت: باز که در زدن یادت رفت.
بهار با خنده گفت: سودابه جای خوش آمد گفتنته.
سودابه هم جواب  داد: رو تو برم . بیا کمکون  سالاد درس  کن.
بهار نزدیک من اومد و  گفت:  باش چشم  میام.
فعلا بزار یه کاری با  لیلی دارم.
بعد رو به زهرا کرد و گفت:داری با رو بندیل میبندی؟
زهرا هم  گفت:آره با رو  بندیل ببندم، که دیگه این جا جای من نیس.
بهار رفت وزهرا رو در آغوش گرفت وگفت:عزیزم. دلم برات تنگ میشه. واقعا شماهابرید خوابگاه دیگه صفانداره.
چاقو رو توی ظرف گذاشتمو گفتم:خوبه بهار لوس نشو.بیا بریم ببینم کارت چیه.
بهار در حالی که همراه من بیرون اتاق میومد روبه سودابه گفت:خوب ریزشون کنیا منم امشب شام مهمونتونم.
سودابه هم یه تیکه خیار سمت  بهار پرت کرد و گفت: امره دیگه؟
بهار کشیدم بیرون و گفتم:چقد کل کل می کنید.خب بگو.
بهار سرشو پایین انداخت و گفت: والا راستش روم نمیشه.
با اخم بهش زل زدم.
حساب کار دستش اومد.خندید وگفت:خوبه عصبی نشو میگم.
بازم نگاهش کردم.
بهار گفت: لیلی راستش، شایان مدرسش تموم شده امتحاناشو داده. من خواستم فرجه برم اصفهان پیشش ،اما عروسی اون پسرعموی اشغالمه.  دلم نمی خواد اون جا باشم.
میشه منو شایان باهات بیایم شمال؟
همیشه با اسم شمال دلم میلرزید.دانشجویی تنهاخوبیش این بود که  مدتی ازاون محیط پرازخاطرره دور بودم.
نمیدونستم به بهار چه جوابی بدم.
انگار کلی واژه توی سرم رژه میرفت که نمیتونستم کنار هم قرارشون بدم به زبون بیارم.
از یه طرفم، بهار گردن من حق داشت و اولین بارش بود،که از من درخواستی می کرد.
صورت خوبی نداشت اگه می گفتم نه.
به ناچار گفتم: باشه قدمتون رو چشم.
بهار کلی ذوق کرد منو محکم بغل کرد.
ندا هم زمان رسید و گفت:اوه چه فیلم هندی شده چه خبره؟
بهار که از صداش سرور موج می زد گفت: نمیدونی چقد خوش حالم به خاطر داشتن لیلی.
…….
شام سودابه ماکارانی درس کرده بود. خیلی بهمون چسبید.منو بهارم ظرفا رو  شستیم.
بعد از شامم چایی ومیوه ها رو وسط گذاشتیم. همه کنار هم دراز کشیدیم ،مشغول مرور کردن خاطرات با زهرا شدیم.
زهرا گفت: یادتونه شب اول که هم اتاق شدیم،سودابه جدی اومد وسط و گفت: توکارم دخالت نکنید منم دخالت نمیکنم این قانون منه.
بعد همه با هم خندیدیمو گفتیم این قانون منه.
سودابه گفت: ای کوفت. حالا هی ادا منو درارید.
خب حق بدید بهم. من هم اتاق قبلیام  خیلی دخالت می کردن.
گفتیم بله بهت حق می دیم.
زهرا گفت: خب نفر بعدی  لیلی.
خانم سایلنت. انقد این بشر آروم و تو خودش  بود. اما کمال هم نشینی چون  سودابه در او اثر کرد و سکوتشو شکست.
سودابه بلند شد و نشست و گفت:فایده نداره هر خاطره ای هر اتفاقی وصله به من.ادای احترام کنید.
منم گفتم:خب تو انرژی بخش اتاقی.
سودابه نازی به صورتش داد و گفت:خوشم اومد.بازم تعریف کنید.
ندا رو به سودابه گفت: الان وداع با زهراعه  نه با تو.
زهرا خندید و گفت:وداع وای.
قشنگ  برام گریه کنید.
سودابه بلند شد و گفت:اه اسم گریه نیارید. الان آهنگ میزارم پاشید بر قصیم آخرین رقص با خانم دکی.
اون شب کلی رقصیدیم.
موقع خواب هم متوجه شدم که آرمان تو تلگرام چند بار پیام داده بود. یه بارم زنگ زده بود که متوجه  نشده بودم.
صبح روز بعد با بغض و اشک زهرا  رو راهی کردیم.
بعدش دانشگاه رفتم.یه کلاس یک ساعته داشتم.
بعد  از کلاس،مریم گفت:میگم لیلی خوش به حالته ها.بازم امروز مهمون منی.
از این حرفش جا خوردمو گفتم:مهمونی؟ به چه مناسبت؟
چشمکی زد و گفت:به مناسبت آشنایی تو و دانیال.انقد ازت گفتم پیشش، که گفت دعوتش کن.
روی نیمکت نزدیکمون  نشستمو با لحنی تمسخر گفتم: وای  حالا من چی بپوشم؟
مریم با اخم نگام کرد و گفت:پاشو ببینم. این مسخره بازیا چیه.
بیا بریم خوابگاه لباساتوعوض کن. منم لباسامو اوردم اون جا عوض کنم.
دستامو پشت گردنم قرار دادمو خمیازه ای کشیدمو گفتم: مگه تیپ دانشجویی چشه. ول کن بابا حال ندارم.
مریم بازومو گرفت و گفت: میگم پاشو به جز دانیال دوستشم هست. باراوله میخواد ما رو ببینه.
دو هزاریم افتاد که قضیه از چه قراره.
صورتمو به نشونه ی  مخالفت  به سمت  دیگه برگردوندم.
مریم  کنارم  نشست  لپمو بوسید  و گفت: قربونت برم.
فقط  یه  دیداره.  یه آشنایی همین.
بد خلقی نکن  روزای آخره دیگه. زشته به دانیال بگم دوستم نمیاد .الان فک میکنه چه تحفه ای هستی که  ناز میکنی.
تمام  ماهیچه های صورتمو بسیج کرده بودم  که حرکتی نکنند. اما مقاوت فایده نداشت. با خنده برگشتم رو به مریم و گفتم:حالا من چه تحفه ای شدم؟ باش نشونت میدم.
با هم به خوابگاه رفتیم.
سودابه و ندا کلاس بودن.
از لیوانای چایی گرفته، تا نون ، ظرف پنیر ، آینه، کیف لوازم  آرایش بچه ها و لباساشون  پخش  و  پلا تو اتاق بود. ازبس صبح عجله ای رفتیم که، هم زهرا رو راهی کنیم هم به کلاس برسیم.
مریم با دیدن اتاق گفت: چه خبرتونه.اول صبحی جنگ داشتید؟
کفشامو دراوردمو گفتم: خوابگاه این چیزارم داره دیگه.
صبح عجله داشتیم.
مریم سری به نشونه ی تاسف تکون داد و وارد اتاق شد.
رو تختم نشستم .در حال باز کردن دکمه های مانتوم بودم که گوشیم زنگ خورد.
با دیدن اسم روی صفحه قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد.
خیلی ذوق زده شدم.با شوق جواب دادم:
سلام مامان قشنگم.
مامانم پشت خط جواب داد :سلام دخترم.
آخ که چقد دلم می خواست صدا رو بغل کنم.با هر کلمه ای که از دهن مامانم خارج می شد روح من تازه تر می شد.
(مامانم دیر به دیر به من زنگ می زد.مامانو بابام  مقصر یه  سری  اتفاقا  می دونستن.مطمئن بودم که ته دلشون میدونن مقصر نیستم، اما میخواستن با این طور جلوه دادن یه جوری زخمشونو تسکین  بدن.)
با شنیدن صدای مامانم بغض کرده بودم. انگار تازه خون تو رگ هام جریان پیدا کرده بود.کل بدنم گرمای خاصی گرفته بود.
با بغض جواب دادم:قربونتون برم چطورین شما؟
-:ما هم خوبیم.
-:خدا رو شکر.منم همین روزا کلاسام تموم میشه.
-:این ترم بیا خونه. فرجه نمون خوابگاه اذیت میشی.
(بعد از اون اتفاقا مامان بابام دیگه مثل قبل با من رفتار نکردن.
هوامو داشتن پشتیبانم  بودن  اما دیگه قربون صدقم نرفتن. هر وقتم زنگ می زدن فقط احوال پرسی همین. این اولین بار بود مامانم به  جز احوال پرسی ازم خواست برم خونه.)
با شنیدن این حرفش، گرمای اشکامو روی صورتم حس می کردم.
انگار روحم تا شمال پرواز کرده بود و مامانمو درآغوش گرفته بود.
قربون صدقه رفتنای مامانم،لقمه هایی که توی کیفم میذاشت. بافتن موهام و  بوسه زدن روی موهام همه وهمه با این جمله بازم برام زنده شدن.
با گریه گفتم:الهی فداتون شم. انقدر دلم تنگتونه حتما میام.
(معمولا از اول ترم تا آخر امتحانا خونه نمیرفتم.)
مامانمم با گریه گفت:بیا که ما هم خیلی دلتنگتیم.
انگار همه ی دنیا از من شده بود.
شور و شوق همه ی وجودمو گرفته بود.
وقتی مکالمم با مامانم تموم شد،مریم دستمالی دستم داد و گفت:بیا اشکاتو پاک کن.
حال و هوایی غیر قابل وصف داشتم.
دستمالو گرفتم و اشکامو پاک کردم.
مریم کنارم نشست و گفت:نمردیم گریه توام دیدیم.
لبخند تلخی زدم.
نزدیکای ظهر،  دانیال دنبالمون اومد.
اولین بار بود میدیمش.
یه پسر تپلو با یه لب خندون بود  که کلی انرژی منتقل می کرد.
قدش خیلی بلند نبود. چشم ابرو مشکی و پوست سبزه داشت.
از لحاظ  ظاهری  خیلی ساده بود  اما اون  چیزی  که  متمایزش  می کرد ، برخورد  خوب  و صمیمیش  بود.
از ماشین پیاده شد و گفت: سلام خدمت خانم دکترا. وسلام ویژه خدمت لیلی خانم.بعد با گشاده رویی، رو به من گفت:احوال شما خانم. مشتاق دیدار.
منم با لبخند گفتم:سلام. خوشحالم از دیدنتون.مرسی ما رو دکتر خطاب کردین. ما که دکتر نیستیم.
دستشو پشت گوشش قرار داد وگفت:ما ازبچگی هرکی آمپول زده بش گفتیم دکتر.
مریم با عصبانیت گفت:عه میخوای بگی ما آمپول زنیم؟
دانیال گفت: مگه نیستین؟
مریم به من اشاره کرد و گفت:نگا به پرستار میگه چی.
سری تکون دادم.
دانیال به نشونه ی تسلیم دستاشو بالا اورد و گفت: شوخی کردم. بعد اشاره به ماشین کرد و گفت: بفرمایید داخل خانمای محترم.
تمام مسیر ذهنم پرت رفتارای دانیال بود. با تعریفایی که مریم کرده بود، انتظارداشتم یه فرد خیلی خشک و جد باشه، اما خیلی شوخ طبع بود.
یا کلا این طوریه شخصیتش یا کمال هم نشینی چون مریم در او اثر کرده. در کل پسرخون گرم و خوبی بود.
نیم ساعتی می شد که به رستوران رسیده بودیم.
یه رستوران سنتی بود .از اون رستورانایی که آدم دوس داره ساعت ها اون جا بشینه.
ما تو محوطه بیرونش که یه باغی بود،نشسته بودیم.
یه حوض خیلی بزرگ وسط بود که دور تا دورش زیر سایه درخت ها آلاچیق های قشنگی درست شده بود.
متوجه شدم که این رستوران دوست دانیاله.
همون که قرار بود امروز ببینیمش.
اومد نشست کنارمون بعد از سلام احوال پرسی گفت:آیا رستوران ما باب میل خانمای پرستار هست؟ یا شماهم مدرن پسندین؟
من لبخند ملیحی زدمو گفتم:اتفاقا من عاشق این جور رستورانام.
مریم هم گفت:من مدرن سنتیش برام فرقی نداره مهم غذاس.
طاهر همین صاحب رستورانه با خنده در جواب مریم گفت:عجب.طعم غذاهای ما حرف نداره حالا بخورید مشتری میشید.
بعد رو به من گفت:مچکرم از حسن نظرتون بانو.
امروز که اقا دانیال اجازه ندادن مهمونتون کنم دفعه بعدی مهمون من.
بعد از ناهار،کلی هممون با هم گفتگو کردیم یه تایم هم به مشاعره اختصاص دادیم.
در کل خیلی خوش گذشت و موقع خداحافظی طاهر قول مهمونی از ما رو گرفت.
غروب مشغول جا رو زدن اتاق بودم که گوشیم زنگ خورد.
طبق معمول مریم بود.
جارو رو کنار گذاشتم و گوشیو جواب دادم:
-:بله مریم؟
-:پس سلامت؟
-:سلام.
-:علیکم.چه میکنی؟
-:با اجازت جارو می کردم.
-:پس همینه حوصله نداری. خب ببین لیلی این طاهر خیلی از تو خوشش اومده دوس داره بیشتر باهات آشنا شه.
-:بهش میگفتی که من تو این فازا نیستم.
-:چرا دروغ بگم؟وقتی میدونم تو این فازا وارد شدی اونم با آرمان.
-:باعصبانیت جواب دادم:بین منوآرمان هیچی نیس.
-:باش هیچی نیس. ولی اینم بدون آرمان وهستی اون دختره پرستاره هم زمان باهم انتقالی گرفتن وبه هیچکسی نگفتن کجا.به خاطر اینه آرمان بت نگفته کجاس چون پیش هستیه.
-:چی میگی تو؟هستی آرمانو دوس داشت آرمانم سگ محلش کرد.
-:این واسه قبل بوده خانم بی خبر.بچه های بیمارستان گفتن جدیدا خیلی باهم خوب شده بودن.
-:خب هرچی بینشون هس به من ربطی نداره.
-:کمتر پسری مثل طاهر این زمونه گیرمیاد بازم خود دانی
-:نمیخوام من.
-:هر طور راحتی. خداحافظ
-:خداحافظ.
گوشی قطع کردم.
اما دیگه رمقی تو بدنم نمونده بود که جارو بزنم.
همون جا روی زمین نشستم.
انگار کل وجودم تهی شده بود.
اگه حرف های مریم حقیقت داشت آرمان با اون دختره رفته،پس چرا این همه به من  ابراز علاقه میکنه؟
حسابی گیج و متعجب شده بودم و کلی سوال تو ذهنم رژه میرفت.
اون شب هر چی آرمان زنگ  زد و پیام داد جواب ندادم.
صبحم دیگه تحمل موندن تو شیراز نداشتم.
خیلی بی قرار شده بودم.
به بهار خبر دادم که داداششو بره بیاره که بریم شمال.
بهار صبح زود رفت اصفهان؛آخر شب برگشت.
صبح روز بعد، با سودابه و ندا خدافظی کردیم ؛راهی شمال شدیم.
همیشه با گریه این مسیر طی می کردم.
اما این دفعه،خبری از گریه نبود،شور و شوق از مکالمه دیروز با مامانم باعث شده بود با ذوق و شوق راهی بشم.
یه اضطرابی کوچیک تو دلم رخنه کرده بود نمیدونم علتش چی بود.
بار پنجم می شد که آرمان زنگ می زد.
خواستم رد تماس بزنم اما پشیمون شدم و جواب دادم.
خیلی خشک گفتم:سلام بگو
-:سلام دختر.کشتی منو تو که.باز چی شده؟ شدی همون لیلی قبلی؟
-:دوس دارم که همون لیلی قبلی باشم مشکلیه؟
_:چی شده؟آخه به من بگو علتشو.
-:علتی نیس که بگم.فقط لطف کن دیگه به من زنگ نزن
-:لیلی چت شده تو؟یعنی چی زنگ نزنم؟چرا نمیگی چی شده.
-:هیچیم نشده.خدافظ
نذاشتم ادامه بده سریع گوشیو قطع کردم و بعدشم خاموشش کردم.
بهار و داداش روی یه جفت صندلی اتوبوس بودن. منو یه دختری هم کنار هم بودیم.
دختر که با گوشی حرف می زد از مراسم خواستگاریش می گفت.ذهنم به مراسم خواستگاری سیمین پر کشید.
سیمین خیلی استرس داشت و مدام در حال رفت و امد از اتاق من به اتاق خودش بود.
منم به مامانم کمک می کردم .
گه گاهی به  سیمین سر می زدم هر چند که خودمم نگران بودم اما سعی می کردم بروز ندم و به سیمین آرامش منتقل کنم.
وقتی اومدن همه چی خوب پیش رفت تا این که مامان نیما قضیه ازدواج ناموفقشو مطرح کرد.
چهره بابام به شدت سرخ شده بود. عصبانیت ازش موج می زد اما به دلیل احترامی که برای مهمونا قائل بود تا آخر مهمونی هیچی نگفت.
بعد از این که اونا رفتن،بابا با عصبانیت گفت:مرتیکه ی پررو اومده خواستگاری دختر منی که هنوز ازدواج نکرده.
بعد رو به سیمین گفت:ببین دخترم تو هنوز جوونی موقعیتای بهتری برات میاد .نمیشه جلو دهن مردم بست.شایعه میکنن که دختر فلانی خواستگار نداشت مجبور شد بدش به مردی که قبلا زن داشته.
سیمین سرش پایین بود.
غم و اندوه از چهرش میبارید. هیچ وقت رو حرف بابا حرف نمی زد.
میتونستم درکش کنم چقد سخته.
من به جای سیمین به زبون اومدمو گفتم: خب بابا زن گرفته جرم که نکرده. چون قبلا زن داشته دیگه نباید با یه دختر مجرد ازدواج کنه؟
بابام آتش فشانی شده بود که حرف های من فورانش کرد .با تندی رو به من گفت:این حرفا به توچه بچه. برو سر درسات.
منم با بغض دست سیمین گرفتم به سمت اتاقامون رفتیم.
خدا میدونه.چقد اون شب سیمین گریه کرد که خوابش برد .
روز های بعد، سخت گیری های بابام روی رفت و آمد های سیمین بیشتر شد.
سیمین هم به من گفته بود انقدر ازدواج نمیکنه تا بالاخره بابا راضی بشه.
دست بهار که صندلی عقب ما بود روی شونم قرار گرفت و گفت:لیلی.
برگشتم سمتش و گفتم:جانم
-:شایان خوابیده.حوصلم سر رفته.هندزفریمم جا مونده خوابگاه.هندزفریتو میدی بهم؟
-:باش
وقتی که به زاد گاهم رسیدیم مثل بچه ای بودم که انگار بعد از مدت ها گم شدن تازه به آغوش مادرش رسیده.
یه نفس عمیق کشیدم دلم میخواس هوا رو بغل کنم.
به سمت خونه رفتیم.
به خودم قول داده بودم هیچ وقت دیگه به اهالی این روستا حتی سلامم نکنم. اما انگار همه ی حسای تنفرم ازبین رفته بود از حسن اقای بقال تا گوهرخانم همسایه، با همه سلام احوال پرسی کردم.
شایان حسابی خسته شده بود مدام بهانه گیری می کرد.
وقتی به خونه رسیدیم.بهار مکثی کرد،اشک تو چشاش حلقه بسته بود.
بغلش کردمو گفتم:عزیزم.به گذشته ها فک نکن.این چند روز کنار همیم باید کاری کنیم به شایان خوش بگذره .
لبخند تلخی زد.
دل تو دلم نبود.
بغض گذشته،شور و شوق حال ،حسای مختلفی تو وجودم دست به دست هم داده بودن.
تمام بدنم به ارتعاش افتاده بود.
با دستای لرزون کلید توی قفل در چرخوندم.
بهار با غم خاصی خونه رو برانداز می کرد. شک نداشتم غمش از تداعی خاطرات بود.
با هم از پله ها بالا رفتیم و  وارد خونه شدیم.
مامانمو صدا زدم.
مامانم از آشپزخونه بیرون اومد. بدون هیچ وقفه ای به آغوشش پریدم به اندازه ی همه ی دلتنگیام بغلش کردم.
مثل دو تا ابر بودیم که شروع به باریدن کرده بودیم.
سرمو از روی شونه ی مامانم برداشتمو با دستم اشکاشو که از بین چین چروکای صورتش جاری بود پاک کردمو گفتم:مهمون داریم مامان.
مامانم بهار وبعد شایان رو دراغوش گرفت وگفت:سلام خیلی خوش اومدین.
بهارهم سلام و تشکر کرد.
گفتم: مامان میدونی ای همون دختر کوچولوعه که چند  سال پیش شب اومدن این جا چند  روز موندن.
مامانم که انتظار شنیدن این حرف نداشت با تعجب به بهار نگاه کرد و گفت:همون خانواده اصفهانی؟
بهار هم به نشونه ی تایید سری تکون داد.
مامانمم با خوشحالی، مجددا بهار در آغوش گرفت و گفت:خوش حالم که دوباره میبینمت.
همه باهم به سمت اتاق بابا رفتیم.
دخترا بابایی ان.هیچ چیزیم سخت تر از دیدن غم وناتوانی یه بابا برای دخترش نیست.
بغض به گلوم چنگ می زد اشک به پنجره ی چشام برای باریده شدن میکوبید اما سعی کردم مانع جاری شدنشون بشم.
نمیخواستم حال و هوای بهار گرفته بشه.
گوشه ی اتاق کنار پنجره نشسته بود.
چقد شکسته شدی مرد.
کنار پاهاش زانو زدم دستشو بوسیدم.
نگام کرد.درسته که ،نمیتونست حرف بزنه اما من از نگاهش حرفاشو میخوندم.
میدونستم که اونم منو بخشیده.
بهار و شایان هم جلو اومدن و سلام کردن.
بابام نگاهی محبت آمیز به بهار و شایان کرد.
یک ساعتی می شد که رسیده بودیم.
شایان روی تخت من خوابیده بود.
منو بهار هم  مشغول صحبت کردن بودیم.
بهار گفت:لیلی.مامان بابات خیلی شکسته شدن واقعا ناراحتم براشون.
-:روزایی که به ما گذشت تحملش کار هر کسی نبود.
منو مامانمم دست کمی از بابام نداشتیم.ولی خب مجبور شدیم به خودمون بیایم.
اما بابام نتونست.
افسرده شد.هرچی دکتر بردیمش دیگه خوب نشد.
از اون روز دیگه هیچ وقت حرف نزد.
میدونی چقد دلم برا صداش تنگ شده؟
دوس دارم دعوام کنه داد بزنه ولی فقط صداشو بشنوم.
اشکام شروع به باریدن کرده بودن.
بهار  منو در آغوش گرفت و گفت:ببخشید ناراحتت کردم.
بازم تداعی خاطرات،منو غرق گذشته کرد.
یک ماهی از اون خواستگاری می گذشت.
نیما و لیلی هم ،روز به روز بیشتر به هم وابسته تر می شدن.
یک روز پنجشنبه بود، و من خونه مشغول درس خوندن بودم.
تلفن خونه زنگ خورد مامانم صدام زد لیلی بیا سیمینه با تو کار داره.
رفتم پایین،گوشی تلفن برداشتمو گفتم:سلام
سیمین که از صداش اضطراب موج می زد گفت:لیلی بدو بیا شرکت. پیش مامان اینا بگو سیمین کارش تو شرکت زیاده همکاراشم مرخصین گفته من پیشش باشم.
اینو گفت و سریع قطع کرد.
شوکه شده بودم استرس تمام وجودمو گرفته بود یعنی چه اتفاقی افتاده.
به مامانم حرفای سیمین گفتم.  و بعد از حاضر شدنم آژانس  گرفتمو راهی  شرکت  شدم.
تو دلم دسته دسته رخت میشستن.
انگار مسیر شرکت امروز طولانی تر شده بود.
بالاخره رسیدم.سریع وارد شرکت شدم. اما کسی تو شرکت نبود.
سیمین از اتاقش بیرون اومد .سراسیمه  طرفم اومد چشای  قرمزش حاکی از گریه کردنش بود.
هل شده بودم نمیتونستم کلمات تو دهنم بچرخونم حرف بزنم.
سیمین در ورودی شرکت بست.
بعدم دست منو گرفت و به اتاقش برد.
نیما هم اون جا روی میز نشسته بود حسابی پریشون بود.
سیمین با گریه و در حالی که فریاد می زد گفت: لیلی جون خوش اومدی بیا سرنوشت بد خواهر  بدبختتو ببین.
قلبم تند تند میزد مغزم انگار قفل شده بود.
با حالت گنگ نگاه نیما و سیمین می کردم.
نمیتونستم حرف بزنم.
نیما از روی میز بلند شد و با ناراحتی گفت:کامران اینا ما رو گول زدن. اختیار تام شرکت به ما دادن که اختلاس کنن.
الان هیچ پولی تو حساب شرکت  نیس و پای همه ی چکا ، قرار دادا ، امضای منو سیمینه.
گوشی اونا  هم که خاموش.
همین امروز چند تا از سهام دارا ریختن این جا.
به زودی بقیشونم با خبر میشن.
نمیتونستم حرف های نیما رو هضم کنم.
با صدایی لرزون گفتم: سیمین این چی میگه؟
سیمین کف زمین نشست و گفت:میبینی که بدبخت شدیم.
نیما عصبی گفت:حالا با گریه تو چیزی درس نمیشه.
سیمین کل فامیل منو تو پول بزارن روهم این پول جایگزین نمیشه.ما باید از این جا بریم همین الانشم دیر کردیم.
سیمین بلند شد و با گریه گفت:چی میگی نیما؟کجا بریم؟من دخترم میفهمی چی پشت سرم میگن خانوادم نابود میشن.
نیما  داد میزد ومی گفت:سیمین این جا بمونیم تا آخر عمرمون نمیتونیم بی گناهیمونو ثابت کنیم.
چرا نمیفهمی؟
مطمئن باش خانواده هامونم بفهمن میدونن که کار درست کردیم.
بدنم ناتوان شده بود. قدرت تکلممو از دست داده بودم.
اشکام سرازیر شده بودن همون جا روی زمین نشستم و به سیمین چشم دوختم.
نیما بازم به حرف اومد و گفت:چرا دس دس میکنی؟ همین الانشم دیره هر لحظه ممکنه با پلیس بیان این جا.من با یکی هماهنگ کردم بریم مرز ما رو قاچاقی رد میکنه.
سیمین یه نگاه به من می کرد یه نگاه به نیما.
نیما سمت من اومد و گفت:لیلی تو سیمین راضی کن. ما این جا بمونیم تا اخر عمرمون برای کاری که نکردیم زندانیم.
همه چیز بر علیه ماس اونا نقشه بدون عیبی برامون کشیدن.
بلند شدمو سیمین در اغوش گرفتم وبا هم گریه کردیم.
بالاخره سیمین بر خلاف حرف دلش راضی شد و با نیما همراه شد.
قرار شد منم به خونه برم   ونگم که چه اتفاقی افتاده تا وقتی که سیمین اینا به مرز برسن.
تلخ ترین خداحافظی عمرم دل کندن از آغوش سیمین بود.
تا لحظه ی دور شدنشون از شرکت با گریه همو نظاره می کردیم.
به خونه رفتم.
بابام اومد جلو و گفت:سلام پس سیمین کو؟
وای که تو دلم غو غا بود.به سختی به خودم مسلط شدمو گفتم:سیمین جلسه دارن چند ساعت دیگه میاد.
بابام مشکوکانه به من خیره شد وگفت:توکه گفتی سیمین تنهاس همکاراش مرخصین حالا جلسه با کی گذاشته؟
سرمو پایین انداختم میترسیدم چشام لو بدن.
آب دهنمو قورت دادمو گفتم:آره همکاراش مرخصین.
ولی تو حساب کتابشون مشکل پیش اومده سیمین همرو خبر کرد که بیان جلسه.
چون سیمین حساب دار بود قبلا ازاین کم و کسری ها می افتاد و جلسه تشکیل میدادن.
بابامم قانع شد و چیزی نگفت.
منم با عجله از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدمو در اتاق قفل کردم.
پتو رو کشیدم سرم تا تونستم گریه کردم.
لبخندای سیمین،اذیت کردناش،دعواهامون همه وهمه جلو چشمم رژه میرفتن.
دل تو دلم نبود،هر لحظه منتظر زنگ سیمین بودم.
اما اگه سیمین زنگ می زد چطور میخواستم به خانوادم بگم.
هر کدوم از این فکرا تبدیل به اشکی روی صورتم شده بود.
مامانو بابام چند بار صدام زدن همش گفتم دارم درس میخونم.
هیچ خبری هم از زنگ سیمین نشد.
دل شوره عجیبی داشتم.مدام تو اتاق قدم می زدمو به ساعت نگاه می کردم.
تا این که ساعت نه شب شد.
یک دفعه بابام با مشت می کوبید به در اتاق و منو صدا می زد.
لیلی لیلی در باز کن ببینم.
با استرس به در نزدیک شدمو قفل باز کردم.
چهره ی بابام پر از خشم بود تا حالا این طوری ندیده بودمش.
با عصبانیت داد زد:ساعت نه شبه؟این چه جلسه ایه ؟ها؟چرا گوشیش خاموشه؟نکنه با این پسرس؟
مامان نیما هم وارد اتاقم شد و با گریه گفت:لیلی جان،نیما هم از صبح نیومده گوشیشم خاموشه.اگه چیزی میدونی به ما بگو.
نمیدونستم چطوری بگم.
چهره ی پر از خشم بابا، اشک های مامانمو بی تابی های مامان نیما،همه ی اینا دنبال جوابی از من بودن.
با گریه شروع به  تعریف کردم.
بابام سیلی محکمی به من زد و گفت:دختره ی خیره سر الان داری به من میگی؟
چرا گذاشتی خواهرت بره؟چرا به ما نگفتی؟
مامانم که از حال رفت.منم جز گریه هیچ جوابی نداشتم.
اون شب بابام به کلانتری رفت و پلیسا پیگیربودن که ردیابی کنن و مرزارو در نظر بگیرن.
نمیدونم چقد گریه کرده بودم کنار تلفن خوابم برده بود.
تا این که با صدای جیغ زنی پلکام باز شدن سراسیمه به سمت حیاط رفتم.
مامانم وسط حیاط نشسته بود. و زار می زد مامان نیما و چند تا از همسایه هام کنارش بودن و گریه می کردن.
بابامم روی پله ی اول بدون رمق نشسته بود.
قلبم داشت از جا کنده می شد تند تند به سمت مامانم رفتم.زمین خوردم یکی از همسایه ها دستمو گرفت وبلندم کرد داد میزدم چی شده؟
مامانم با دیدن من فریاد می زد:دیدی لیلی بدبخت شدیم. چرا دیروز نگفتی جلوشو بگیریم ها؟ دیدی بدبختمون کردی.
نمیدونستم چه اتفاقی افتاده مامانمو مامان نیما بی تابی میکردن جوابمو نمیدادن.
تا این که یکی از همسایه ها دستمو گرفت و گفت:لیلی عزیزم تسلیت میگم. سیمین و نیما رو تو مرز قاچاقچیا کشتن.
دیگه نفهمیدم چی می گفت.
یه نور ملایمی بین پلکام قدم می زد.
چشامو نیمه باز کردم.
عقربه های ساعت رو به روم یه عدد رو نشون میدادن تصویرش تار بود.
به سختی چشامو باز کردم  کیفیت تصویر بهترشد. ساعت۱۲بود.
یکی از دخترای فامیل به اسم ملیحه اومد کنارمو گفت: عزیزم خدا رو شکر چشاتو باز کردی.
اما چرا ملیحه پیشم بود؟
با دیدن محیط اتاق فهمیدم بیمارستانم.
حرف زن همسایه که می گفت:تسلیت  تو گوشم تکرار می شد.
بلند شدمو سرم از دستم کندم.ملیحه هر کاری کرد نتونست حریفم بشه.
با گریه التماسش کردم منو  به خونه  ببره.
پارچه های سیاه مشکی،صدای قرآن ،اسم قشنگ سیمین وسط اعلامیه ها نشون میداد که خواب نبودم دیگه سیمین برای همیشه از پیش ما رفته.
وارد خونه شدم صدای گریه های مامانم همه ی خونه رو فرا گرفته بود  نزدیکش رفتم اما با صدایی گرفته میگفت: لیلی ازم دور شو.تو اگه  می گفتی الان خواهرت اون دنیا نبود. برو نبینمت.
چند تا از دخترای فامیل منو به اتاقم بردن.
انگار قلبم زخم شده بود.
این که همه منو مقصر میدونستن آزارم نمی داد این آزارم می داد الان که سیمین نیس دیگه مامان بابامم از من بریدن.
روز های تلخی بودن. ای کاش مردم برای تسلیت هم نمیومدن .هر کسی که میومد صدای پچ پچشون قلب آدمو به درد میورد.
یکی می گفت:با پسره فرارکرده پول مردمو بردن عاقبتش میشه این.
یکی دیگه می گفت:چون باباش نذاشته ازدواج کنن فرارکرده الکی میگن اختلاس
بعضیا هم می گفتن:از کجا  معلوم پولاشو به باباش نداده، دو  روز  دیگه   ببینید چه وضعی بزنن اینا.
حرف های خاله زنکی که بابامو زمین گیر کرد و  مامانمو شکسته.
منم اون سال کنکور ندادم حسابی افسرده شده بودم.
اما مشاور مدرسمون هفته ای یه بار به دیدنم میومد  و کمکم می کرد که بتونم حالمو بهتر کنم و به کنکور سال بعد  برسم.
و موفق هم شد.
من تونستم تو کنکور سال بعد پرستاری قبول شم.
هیچ کدوم از دانشگاه های شمالو تو انتخاب رشته انتخاب نکردم فقط دلم میخواس دور شم.
بهار دستی به صورتم اورد و گفت : اشکاشو ببین. معلومه  کجایی  دختر؟
به من میگی به گذشته فکر نکن بعد خودت مدام تو گذشته ای.
اشکامو پاک کردمو گفتم: ببخشید.
مامانم در زد وارد اتاق شد.میوه و چایی برامون اورده بود.
تشکر کردیم.
بعد کنار تختم رفت که شایان ببینه،داد زد:یا امام رضا.
منو بهار هم سریع سمت شایان برگشتیم کف از دهنش بیرون زده بود تشنج کرده بود.
تب داشته بود ولی منو بهار انقد سرگرم بودیم متوجه نشدیم.
شایان با اورژانس به بیمارستان بردیم.
بستریش کردن.
مامانم بهار تسلی می داد .
منم رفتم سراغ داروها.
همین که از داروخونه بیمارستان خارج شدم با آرمان رو به رو شدم.
فکر کردم اشتباه دیدم دستی به چشمام اوردمو سعی کردم راهمو کج کنم که آرمان صدام زد: لیلی تو این جا چکارمی کنی؟
پس خودش بود.
با بهت نگاهش کردمو گفتم:من باید اینو از تو بپرسم.
نگاهی به دارو های دستم کرد و گفت:فعلا بیا بریم این دارو ها رو بده.
منم برات توضیح میدم.
تو راه براش گفتم که چه اتفاقی افتاده.حسابی متاثر شد.
وقتی با آرمان به بخش رفتیم،بهار با دیدنمون چشاش چهار تا شد و گفت:آرمان تو این جا چکار میکنی؟
نیمه های شب بود.
مامانمو آرمان رسیده بود خونه.
منو بهارم کنار شایان بودیم.
بهار سرش روی پاهای من بود و خوابش گرفته بود.
حرف های آرمان تو ذهنم تکرار می شد:
لیلی فکر کردی برا من آسونه قید شهرمو دوستا آشناهامو بزنم؟
اما زدم اومدم شمال فقط به خاطر تو.
اگه  بهت  نگفتم، نخواستم  لج کنی و عمدا طرحتو جای دیگه بندازی.
خواستم سر موقعیت مناسب بهت بگم.
قضیه اون دختتره هم شایعه ای بیش نبوده.
این که به من علاقه داشت درست. ولی من هیچ حسی بهش ندارم.
انتقالیشم خیلی وقت پیش پیگیرش بود که از شانس من هم زمان با من رفت و باعثه  یه سری شایعات شد.
یک ماه بعد
امروز جشن فارغ التحصیلیمه.
هر کدوم از بچه ها یه گوشه مشغول عکس گرفتن بودن.
اما من همش چشمم به ورودی بود.
مدام ساعتو چک می کردم به ورودی دید می زدم.
بعد از اتمام سخنرانی ها، یکی یکی اسمارو صدا میکردن و از بچه ها تقدیر میکردن.
تا این که به اسم من رسید،
اما بازم خبری از ورودی نبود
دیگه نا امید شدم.با ناراحتی برخواستم که برم که یک دفعه صدایی منو خطاب قرار داد.
همون صدایی که با شنیدنش سلول به سلول بدنم آرامش می گرفت.
برگشتم سمت صدا،بالاخره اومدن.
آرمان مامان بابامو اورده بود.
بابام صدام زد لیلی دخترم.
سکوت بابام همراه بغض من شکست خودمو به آغوشش سپردم.

پایان

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 0 Average: 0]
24+
  • 240 روز پيش
  • آتوسا رازانی
  • 1,569 بار بازدید
  • 12 نظر
https://sarzaminroman.ir/?p=595
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
Alireza
دوشنبه 28 آبان 1397 | 6:05 بعد از ظهر

واسه شروع داستان خوب بود و مثل همیشه زیبا

2+

[پاسخ]

آتوسا رازانی پاسخ در تاريخ آبان 28ام, 1397 7:12 بعد از ظهر:

ممنون ازشما

3+

[پاسخ]

فرناز
سه شنبه 29 آبان 1397 | 10:55 بعد از ظهر

سلام عالی

3+

[پاسخ]

آتوسا رازانی پاسخ در تاريخ آبان 30ام, 1397 12:16 قبل از ظهر:

سلام ممنونم

1+

[پاسخ]

Fateme
سه شنبه 29 آبان 1397 | 11:45 بعد از ظهر

Kheili khoob boooood😍♥️

2+

[پاسخ]

آتوسا رازانی
چهارشنبه 30 آبان 1397 | 12:16 قبل از ظهر

ممنونم گلم

2+

[پاسخ]

فاطمه
چهارشنبه 30 آبان 1397 | 10:14 قبل از ظهر

عااالی بود آتوسا جان بی نقص😍😍😍😍

2+

[پاسخ]

آتوسا رازانی پاسخ در تاريخ آبان 30ام, 1397 3:20 بعد از ظهر:

ممنون گلم

1+

[پاسخ]

محمدصالح
پنج شنبه 1 آذر 1397 | 3:28 بعد از ظهر

جای کار داره ولی در کل عالیه

2+

[پاسخ]

آتوسا رازانی پاسخ در تاريخ آذر 1ام, 1397 9:26 بعد از ظهر:

ممنون

1+

[پاسخ]

Motahare
جمعه 2 آذر 1397 | 11:11 بعد از ظهر

عالیه آتوسا جونم😍😘

2+

[پاسخ]

آتوسا رازانی پاسخ در تاريخ آذر 2ام, 1397 11:37 بعد از ظهر:

ممنونم مطهره جان

2+

[پاسخ]

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آمار سایت
  • 4
  • 568
  • 136
  • 2,870
  • 512
  • 18,563
  • 66,832
  • 276,502
  • 48,803
  • 2,673
کاربران آنلاین
کاربران: حسین, 15 کاربر مهمان, 1 ربات
آخرین نظرات
  • مهدیه : سلام خسته نباشید نویسنده عزیز لطفا پارت گذاریتون رو به موقع انجام بدین انتظار گذ...
  • نسیم : شرمنده تونم دوست عزیزم بیشتر از ده پارت آماده است اما نتم ضعیفه و سایت دیر میاد...
  • سجاد رشیدی : سلام به این ایدی مراجعه کنید @sajjadrashidi76 ایدی تلگرام با تشکر...
  • زهرا : سلام منم گیخوام رمان بنویسم ایده هم دارم و میخوام تو همین سایت به صورت انلابن با...
  • مهرنوش : سلام دوست عزیزم شما که باز بدقولی کردین. لطفا اگه آماده نیست بهمون بگین که منتظر...
  • Sara : من از اواخر جلد یک با مریم همراه بودم و این همراهی واقعا برام لذت بخش بوده و هست...
  • سوگند : سلام. رمانتون خیلی قشنگه! ولی، ادامه اش رو کجا می تونم بخوانم؟...
  • سجاد رشیدی : سلام دوست عزیز وقتتون بخیر خیر این رمان نویسنده داره به صورت آفلاین ادامه میده ا...
  • Qpsg : دوستان عذر میخوام برای ادامه رمان حتما باید عضو کانال تلگرام بشیم؟؟؟ من خیلی وقت...
  • شهره : مرسی از معرفی رمان های جذاب شما...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده