| چهارشنبه 26 تیر 1398 | 23:37
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند

کلافه کلیدش را در قفل در انداخت. اه لعنتی هر چه کلید را می چرخاند در باز نمی شد. صدای باد پاییزی که زوزه کشان موهای خوش حالت خرمایی اش را به دشتی طوفانی تبدیل می کرد، روی اعصابش بود. بالاخره بعد از تعویض کلید، در را باز کرد و به شدت به هم کوبید. نگاه بی تفاوت و گذارایش سراسر خانه را از نظر گذراند. دود سیگار مالبرویش که هنوز در اتاق بود و مخلوط شده بود با عطر تلخ همیشگی اش، نشان از تنهایی این چند روزش داشت. کاناپه های ارغوانی فامش زیر انبوه کت و شلوار ها و کراوات هایش پنهان شده بودند. کیف لب تابش را روی یکی از همان کاناپه ها انداخت. کتش را دراورد و به طرفی پرتاب کرد. کلافگی در تک تک حرکاتش خود را به نمایش گذاشته بود. تند تند لباس ها را کنار میزد و زیر آن ها را نگاه می کرد. گویی دنبال چیزی می گشت که سکوت خانه و تنهایی اش را با آن پر کند. با دیدن کنترل تلویزیون کنار شیشه های ویسکی و آب جوی روی میز از جستجو دست کشید و به طرفش حمله ور شد. با ضرب کنترل را برداشت طوری که کنترل به شیشه اصابت کرد و تمام محتوایش روی تکه پیتزایی که از شب قبل هنوز روی میز مانده بود، ریخت و شیشه در یک آن روی زمین خورد شد و صدایش مثل پتک بر سرش فرود آمد. زیر لب لعنتی ای نثار این شب کذایی کرد که در همان لحظه صدای تلفن مانند ناخنی روی اعصاب مختشش چنگ کشید. دستی به ته ریش هایی که عامل جذابیتش بود کشید و نفسش را عصبی بیرون داد. تلویزیون را روشن کرد و به سمت تلفن گام برداشت که با برداشتن دومین گام صدای فریاد دلخراشش با صدای گوینده ی اخبار مخلوط شد. لنگ لنگان خود را روی کاناپه ولو کرد. چروک لباس ها در آن لحظه بی اهمیت ترین چیزی بود که می شد به آن فکر کرد. همان طور که سعی داشت شیشه را از پایش بیرون بکشد، صدای گوینده ی اخبار را می شنید که اعلام می کرد:”متاسفانه چندی پیش هواپیمای مسافر بری ای که تهران را به مقصد لندن ترک کرد سقوط کرد. لاشه ی هواپیما در نزدیکی…”
دیگر چیزی نمی شنید. فقط صدای جر و بحث چند ساعت پیشش در فرودگاه با الهام در سرش اکو می شد:
(-من نمی ذارم پسرم رو از من جدا کنی.
-حضانت این بچه با مادرشه اون موقع که می خواستی طلاق بدی باید به فکر بچت می بودی. هر جا بخوام می تونم ببرمش)
نگاهش در قاب عکس روی اپن که عکس سه نفره شان را در خود جای داده بود ثابت ماند. قطره اشکی از چشمان مشکی نافذ این مرد مغرور فرو افتاد. چشمانی که خیره بود، خیره ی خوشبختی ای که دیگر به خاطره ها پیوسته بود…

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 0 Average: 0]
33+
  • 176 روز پيش
  • محدثه
  • 566 بار بازدید
  • 7 نظر
https://sarzaminroman.ir/?p=1023
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
سارا
چهارشنبه 3 بهمن 1397 | 12:48 قبل از ظهر

خیلی خیلی حس هاش عالی، قشنگ آدم رو توی حس می برد
فضا سازی عالی داشت

3+

[پاسخ]

محدثه پاسخ در تاريخ بهمن 3ام, 1397 5:46 بعد از ظهر:

ممنون از نگاه قشنگت جانا😍

2+

[پاسخ]

Mahdie
چهارشنبه 3 بهمن 1397 | 3:12 بعد از ظهر

فضا سازیت عالی بود و داستان ایدة جذابی داشت.
امیدوارم همیشه تو کارت موفق باشی♥

2+

[پاسخ]

محدثه پاسخ در تاريخ بهمن 3ام, 1397 5:43 بعد از ظهر:

قربونت برم عزیزم خیلی ممنونم❤

3+

[پاسخ]

مونا
چهارشنبه 3 بهمن 1397 | 8:52 بعد از ظهر

عالی بود عالی مخصوصا فضاسازیش

2+

[پاسخ]

محدثه پاسخ در تاريخ بهمن 4ام, 1397 8:29 قبل از ظهر:

ممنون عزیز دلم😍❤

1+

[پاسخ]

محدثه پاسخ در تاريخ بهمن 4ام, 1397 8:34 قبل از ظهر:

مرسی عزیزدلم❤😍

2+

[پاسخ]

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آمار سایت
  • 1
  • 462
  • 114
  • 2,870
  • 512
  • 18,457
  • 66,726
  • 276,396
  • 48,781
  • 2,673
کاربران آنلاین
کاربران: 12 کاربر مهمان, 2 ربات
آخرین نظرات
  • مهدیه : سلام خسته نباشید نویسنده عزیز لطفا پارت گذاریتون رو به موقع انجام بدین انتظار گذ...
  • نسیم : شرمنده تونم دوست عزیزم بیشتر از ده پارت آماده است اما نتم ضعیفه و سایت دیر میاد...
  • سجاد رشیدی : سلام به این ایدی مراجعه کنید @sajjadrashidi76 ایدی تلگرام با تشکر...
  • زهرا : سلام منم گیخوام رمان بنویسم ایده هم دارم و میخوام تو همین سایت به صورت انلابن با...
  • مهرنوش : سلام دوست عزیزم شما که باز بدقولی کردین. لطفا اگه آماده نیست بهمون بگین که منتظر...
  • Sara : من از اواخر جلد یک با مریم همراه بودم و این همراهی واقعا برام لذت بخش بوده و هست...
  • سوگند : سلام. رمانتون خیلی قشنگه! ولی، ادامه اش رو کجا می تونم بخوانم؟...
  • سجاد رشیدی : سلام دوست عزیز وقتتون بخیر خیر این رمان نویسنده داره به صورت آفلاین ادامه میده ا...
  • Qpsg : دوستان عذر میخوام برای ادامه رمان حتما باید عضو کانال تلگرام بشیم؟؟؟ من خیلی وقت...
  • شهره : مرسی از معرفی رمان های جذاب شما...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده