| چهارشنبه 26 تیر 1398 | 17:23
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند

حوالی بهمن ماه توی راه برگشت به خونه
گوشیش رو از توی جیب داخلی پالتوش بیرون آورد .
یه تای ابروش رو بالا انداخت و یک بار دیگه شماره ی ناشناس رو آنالیز کرد، شماره ی ستادی بود که برای معافیت سربازی پیششون رفته بود .
گوشی رو کنار گوشش گذاشت و بدون هیچ حرفی منتظر جواب موند .
که یه صدای خشن و بی روحی بهش گفت:
– آقای راد با معافیتتون موافقت نشد .
یه ممنون گفت و گوشی رو دوباره سرجاش انداخت .
ناامید از همه جا …
سنگ فرش های ولیعصر رو قدم می زد تمام تلاشش رو کرده بود اما انگار به بن بست خورد .
نتیجه ایی جز ناامیدی و خستگی مفرطی که به جونش افتاده بود، نداشت .
شبیه سربازان شکست خورده قیافه ی عصبی و مظلومی به خودش گرفت .
کلاه پالتوش رو روی سرش انداخت، دستاش رو توی جیبش گذاشت .
بعد از قبول نشدن توی آزمون خودش رو به نظام وظیفه معرفی کرد.
بی خبر از همه جا سه روز بعد منطقه ی آموزشی سنندج افتاده بود .
با تمام اعضای خانواده، دوستای صمیمی و نزدیک خداحافظی می کرد .
به ریحانه هم زنگ زد اما خداحافظی از اون به این آسونی ها نبود .
مثل یه بار سنگین روی دوشش بود که باید انجامش می داد و سبک می شد .
ازش خواست تا فردا پارک لاله هم دیگرو ببینن .
آشناییش با ریحانه به پنج سال قبل برمی گشت .
روز کنکور نزدیک دانشگاه امیرکبیر ، برخوردی که باهم داشتن باعث آشنایی بیشترشون شده بود .
حالا بعد از سال ها انگار خداحافظی با اون غیر قابل باور بود .
حس آدمی رو داشت که تفنگ رو جلوی مغزش گرفتن و روزای آخر عمرش رو می گذرونه .
اون شب ساکتش رو بست و گوشه ی تخت گذاشت .
فردا بعد از این که تلفنی دوباره با ریحانه حرف زد لباس ها رو یکی یکی روی تخت پرت می کرد تا شاید معجزه ایی بشه و یه لباس تمیز پیدا کنه .
همه می گن مرد باید بره سربازی تا مرتب بشه اما امیر با تنبلی ایی که از خودش سراغ داشت سربازی هم کاری براش نمی کرد .
اون سال زمستون سردی بود .
سوز سرما هر روز شدیدتر می شد .
یه بلوز یقه بسته با پالتوی مشکی پوشید .جلوی آینه رفت تا شال گردنی که ریحانه براش بافته بود رو دور گردنش پیچوند و دستی به موهای لخت و مدل خامه ایش کشید .
یه کافه نزدیک پارکی که با ریحانه قرار داشت، دید .
بهش زنگ زد تا همون کافه هم دیگرو ببینن .
خبر نداشت که امیر قراره سربازی بره .
داخل کافه شد و روی صندلی نزدیک پنجره نشست .
دستاش رو بهم قفل کرد و توی آهنگی که فضای کافه رو پرکرده بود غرق شده بود .
آهنگ ” تویی انتخابم ” بهنام بانی بود که امیر رو توی فکر برده بود .
– اگه دوسال دیگه انتخاب ریحانه نباشم .

سرش رو به این طرف، اون طرف تکون داد تا از فکر بیرون بیاد .
به بیرون از پنجره چشم دوخته بود .
به درخت هایی که برف اون ها رو نقره گون کرده بود .
به ماشین هایی که ترافیک درست کرده بودن .
بالاخره ریحانه بعد از نیم ساعت وارد کافه شد و روی صندلی بغلی نشست .
– امیر کار داشتی ؟
کلی مقدمه چینی کرد ، از هزار راه وارد شد .
بعد از حرف هاشون خیابون ها رو قدم می زدن تا به آرایشگاه برسن .
خیالش راحت شده بود .
توی ماشین ریحانه سرش رو از پنجره جدا کرد و خودش رو بغل امیر انداخت .
– امیر من منتظرت می مونم .

فردا صبح باید می رفت .
بعد از خوندن نماز صبح لباس سربازی رو پوشید، بند پوتینش رو محکم بست و کوله ی خاکی رنگش رو هم روسی دوشش انداخت .
بعد شروع کرد به آروم کردن مادری که با قرآن و کاسه ی پر از آب جلوی در وایساده بود تا یدونه پسرش رو بدرقه کنه .

وقتی به ترمینال رسید یک ربعی به خاطر پنچری اتوبوس معطل شد .
برف سنگینی از دیشب شروع به باریدن ، کرده بود .
پالتوش رو پوشید، دست به سینه به صندلی تکیه داد.
هنذرفری رو داخل گوشش گذاشت و چشماش رو بست .

یک ساعتی از تهران فاصله گرفته بودن .
تمام خاطراتش با آهنگ هایی که گوش می داد براش زنده می شدن .
تمام حرف های مادرش توی گوشش رژه می رفتن .
تمام قربون صدقه رفتناش .

دوباره سوالی که بعضی وقت ها ذهنش رو مشغول می کرد، سراغش اومد .
– اگه مامان و ریحانه رو دیگه نبینم ؟

آهنگ رو قطع کرده بود.
به درخت هایی که از کنارشون عبور می کرد چشم دوخته بود .
به سفید بودن زمین ، به سروصداهایی که داخل اتوبوس بود .
به پچ پچ های دونفر جلویی نگاه می کرد .
چشماش گرم شده بود که یکهو پرت شدن اتوبوس به دره رو فهمید .
همزمان با پرت شدن اتوبوس تمام مسافرها جیغ کشیدن .
چشماش رو باز کرد .
وقتش بود سوالی که ذهنش رو مشغول کرده بود دیگه واقعیت پیدا کنه .
دوباره چشماش رو بست .

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 0 Average: 0]
4+
https://sarzaminroman.ir/?p=1541
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آمار سایت
  • 3
  • 2,576
  • 460
  • 2,393
  • 485
  • 20,364
  • 67,848
  • 275,640
  • 48,615
  • 2,673
کاربران آنلاین
کاربران: 12 کاربر مهمان, 2 ربات
آخرین نظرات
  • مهدیه : سلام خسته نباشید نویسنده عزیز لطفا پارت گذاریتون رو به موقع انجام بدین انتظار گذ...
  • نسیم : شرمنده تونم دوست عزیزم بیشتر از ده پارت آماده است اما نتم ضعیفه و سایت دیر میاد...
  • سجاد رشیدی : سلام به این ایدی مراجعه کنید @sajjadrashidi76 ایدی تلگرام با تشکر...
  • زهرا : سلام منم گیخوام رمان بنویسم ایده هم دارم و میخوام تو همین سایت به صورت انلابن با...
  • مهرنوش : سلام دوست عزیزم شما که باز بدقولی کردین. لطفا اگه آماده نیست بهمون بگین که منتظر...
  • Sara : من از اواخر جلد یک با مریم همراه بودم و این همراهی واقعا برام لذت بخش بوده و هست...
  • سوگند : سلام. رمانتون خیلی قشنگه! ولی، ادامه اش رو کجا می تونم بخوانم؟...
  • سجاد رشیدی : سلام دوست عزیز وقتتون بخیر خیر این رمان نویسنده داره به صورت آفلاین ادامه میده ا...
  • Qpsg : دوستان عذر میخوام برای ادامه رمان حتما باید عضو کانال تلگرام بشیم؟؟؟ من خیلی وقت...
  • شهره : مرسی از معرفی رمان های جذاب شما...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده