| شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۸ | ۰۳:۱۳
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند

از پله های مارپیچی خونه بالا رفتم. بارونی ای که تنم بود رو درآوردم. قبل از ورود به اتاق در زدم و با اجازه وارد شدم. همون موقع بود که اون احساس ناشناخته درونم بوجود اومد. احساس زندگی برای کسی. دختری زیبا و فریبنده با معصومیت خاصی لبه پنجره ی حصاردار نشسته بود و زانوهاش رو در آغوش گرفته و به بیرون خیره بود. برای اولین بار دختری رو دیدم که از شکوفه های بهاری هم زیباتر بود. نمی دونم تا کی بهش نگاه می کردم که تازه به خودم اومدم و دیدم به من خیره شده. موهای بولندش رو که در اثر باد توی صورتش پخش شده بود کنار زد. گفتم: «بارون شدیده، سرما می خورین،  بهتره پنجره رو ببیندین.»
سری تکون داد و از لبه پنجره پایین اومد و پنجره رو آروم بست. با چشمای آبی درشتش به من خیره شده بود که سریع گفتم: «اوه ببخشید..خودم رو معرفی نکردم، کاراگاه بخش جنایی، ویلیام واتسون هستم..از مامانتون جزئیات رو شنیدم که یک قاتل این اطراف می چرخه. می دونم که طی یک حادثه قدرت تکلمتون رو از دست دادین. برای همین می تونین حرف هاتون رو برام یادداشت کنین؟»
به سمت میز مطالعش رفت و برگه ای از دفترچه یادداشتش کند. دختر جوونی حدود بیست و پنج ساله که نمی تونست حرف بزنه و برای من این دردناک تر از هرچیزی بود. روی برگه ی دفترچه یادداشتش نوشت: «هرچی می خواین بپرسین.» با لبخندی گفتم: «ممنونم از همکاریتون..شما چهره ی قاتل رو دیدین؟». سری به نشونه ی بی اطلاعی تکون داد و نوشت: «نه..مامانم فقط شاهد بود» سوال های دیگم رو پرسیدم و یادداشت کردم. دفترچه یادداشتم رو توی جیبم گذاشتم و با لبخند گرمی گفتم: «بازم مزاحم می شم خانومِ…» نوشت: «ایزابلا گِرِنجِر..قیافتون یکم با مردم انگلیس متفاوته» با خوشرویی جواب دادم: «من دورگه ام..مامانم ایرانی و بابام بریتانیاییه»
لبخند گرمی روی لبش نشست و مودبانه گفتم: «تا ملاقات بعدی خدافظ» و از اتاق خارج شدم. آرامش درونی اون دختر به من هم تزریق شده بود و بیشتر از هرموقعی آروم بودم. هر مایلی که با ماشین ازش دور می شدم بی قرار تر می شدم. احساس بچه ای رو داشتم که از مامانش جداش می کردن. با دیدن اون دختر اصرار بیشتری برای گرفتن قاتل که طبق شواهد اطراف خونه گرنجر پرسه می زنه پیدا کردم.

***

یک هفته می شد که درحال تحقیق بودم. زیاد به خونه گرنجر رفت و آمد می کردم و با ایزابلا گفتگو زیاد داشتم و باهاش صمیمی تر شده بودم، یک تیکه کاغذ چیزی بود که ما رو بهم وصل می کرد، از دیدن ایزابلا هرروز خوشحال تر می شدم. احساس می کردم،اگه نباشه تنها می شم. ما حتی غیر مسائل کاری درباره مسائل فرعی هم حرف می زدیم. اون علاقه زیادی به ایران داشت و مدام درباره ایران از من سوال می پرسید. لبخندش به من جون می داد. ایزابلا تک فرزند خانواده گرنجر بود و به تازگی باباش رو از دست داده بود.اون توی حادثه دزدی،مجبور به کشتن دزد شد و قدرت تکلمش رو از دست داد. مظلومیت این دختر منو تحت تاثیر قرار داد. یک روز مثل همیشه به خونه گرنجر رفتم. مامان ایزابلا بهم کلید خونشون رو داده بود، بهم اعتماد کامل داشت. داخل شدم. خونه سوت و کور بود. بلند فریاد زدم: «خانوم گرنجر،ویلیام هستم.»
جوابی نیومد. عجیبه، مامان ایزابلا همیشه خونه بود، به خاطر بودن قاتل می ترسید و خونه می موند، حتی خبری از ایزابلا هم نبود. با نگرانی طبقه اول رو گشتم. قلبم از ترس نزدیک بود وایسته. طبقه بالا رفتم و یکی یکی اتاق ها رو گشتم و رسیدم به اتاق مامان ایزابلا و با عجله بازش کردم و دعا کردم که خواب باشه اما..اون موقع فهمیدم که همه چی اون جور که می خوای پیش نمی ره.
وحشت کردم و شوکه شدم. خدایا چی می دیدم؟ متعجب و وحشت زده به مامان ایزابلا که از سقف حلق آویز شده بود خیره شدم. قلبم بی رحمانه به قفسه سینم می کوبید. با لکنت زمزمه کردم: «خ.خا.نومِ..گر.ن.جر؟». به خودم اومدم و سمت آخر طناب که به دستگیره پنجره وصل بود دویدم. مامان ایزابلا رو پایین آوردم و کنارش زانو زدم. انگشتم رو زیر بینیش گذاشتم، نفس نمی کشید. شوکه شده به خانوم گرنجر خیره شدم، صورتش مثل گچ سفید بود و گردنش از فشار طناب کبود شده بود. یاد ایزابلا افتادم و با نگرانی جسد خانوم گرنجر رو رها کردم و به اتاق ایزابلا رفتم. خالی بود.وای!! ایزابلا کجایی؟
خواستم برم بیرون اما یه دفعه سرجام وایستادم. سمت کتابخونه گوشه دیوار اتاق برگشتم. یک کتاب از توش بیرون افتاده بود. ایزابلا آدم شلخته ای نبود. دویدم سمت قفسه و همه کتاب هاش رو ریختم بیرون. توی طبقه چهارمش دکمه قرمزی خودنمایی کرد، فکرش رو می کردم. زیر لبی گفتم: «یکم صبر کن ایزابلا، الان میام پیشت، مخفیگاه قاتل رو پیدا کردم.»
دکمه رو زدم و کتابخونه کنار رفت. دری زیر کتابخونه که نردبون می خورد به پایین پدیدار شد. با عجله و پر از نگرانی که انگار کسی دنبالت باشه از نردبون پایین اومدم. به زمین که رسیدم گوشیم رو درآوردم و چراغ قوش رو روشن کردم. راهروی درازی روبه روم بود که تهش مثل قیر تاریک بود. با قدم های تند به جلو حرکت کردم. راهرو که تموم شد به اتاقی وحشتناک رسیدم. چراغِ قرمزی فضای اتاق رو روشن و ترسناک کرده بود. میزی کنار دیوار بود که ابزار هایی داشت که برای کشتن و شکنجه می تونست استفاده بشه، دارو های کشنده و حتی اسلحه سرد هم بود. به سمت میز رفتم و به ابزار های خونی خیره شدم. انگشتم رو روی خون کشیدم و به زبونم زدم. خون انسان بود، با انزجار خون رو تف کردم. کل اتاق رو خون گرفته بود، تاحالا با همچین قاتل دیوونه ای بر نخورده بودم. شماره اِسکاتلَندیارد(پلیس انگلستان)رو گرفتم اما بعدش صدای افتادن چیز فلزی ای به زمین من رو از جا پروند. سریع برگشتم سمت صدا، یک چیزی همینطور از توی تاریکی اتاق قِل می خورد سمت من. یکی از سلاح های سرد رو برای دفاع برداشتم. توی روشنایی که رسید نگام روی سکه یک پنی خشک شد. سکه دور خودش چرخید و افتاد. صدای خنده ریزی از تاریکی اومد: «اوه..شرمنده سکم از دستم سر خورد ویلیام.»
با قدم های آهسته از تاریکی بیرون اومد. از شدت تعجب گوشی و همینطور سلاحم از دستم افتادن. با لبخندی شیطانی نگاهم می کرد. با لکنت زمزمه کردم: «ایزا..بلا؟». خم شد و سکه یک پنی رو از روی زمین برداشت. این صحنه انقدر برام سنگین بود که نمی تونستم اوضاع رو بسنجم. ایزابلا می تونست حرف بزنه؟ اون قاتله؟ مامان خودش هم کشته؟ با نگاهی که دیگه معصومیت خودش رو نداشت گفت: «تظاهر به لال بودن کردم، تظاهر به خوب بودن کردم، همش بازی بود، من وقتی اون دزد رو کشتم،فهمیدم کشتن انسان ها چقدر لذت بخشه، بعد از اون آدم های زیادی رو کشتم و البته مامانم، حتی یک بار هم محبت مامانم رو نچشیدم که الان احساس پشیمونی کنم..عاشق ناامیدی توی چشماشونم..بازی کردن باهات خیلی سرگرم کننده بود». زبونم خشک شده بود. کلتی که توی دستش بود رو سمتم گرفت و گفت: «ویلیام متاسفانه اینجا آخر خطه..مثل مامانم زیادی فضولی کردی و اشتباهت این بود.»
واقعا اشباهم این بود؟ اولین اشباهم دوست داشتن این دختر بود و آخرین اشتباهم اعتماد داشتن بهش، انگار عشقش چشم هام رو کور کرده بود. من گول معصومیت و پاکیش رو خوردم. کاش دوستش نداشتم، اونوقت آخرش انقدر تنها نمی شدم. قلبم از شدت ناراحتی درد گرفت. پس قرار بود اینجا بمیرم؟ دوست داشتن یک فرد هم می تونست گناه باشه؛ اما ازش متنفر نیستم و فقط از خودم ناامید شدم.
دستش رو روی ماشه گذاشت، قطره اشک سمجی از گوشه چشمم سر خورد و با خودم فکر کردم..واقعاکه زندگی..کوتاه و..زودگذره…..

مارا در تلگرام دنبال کنید

میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 0 Average: 0]
4+
رمان های پیشنهادی
رمان آنلاین سرنوشت شوم نویسنده سمیرا پناهی
داستان کوتا من_دروغگو_‌نیستم نویسنده فاطمه یونسی
داستان کوتاه مرد ها گریه نمیکنن نویسنده نیلوفر قنبری
  • 178 روز پيش
  • نیلوفر انصارا
  • 578 بار بازدید
  • ۲ نظر
https://sarzaminroman.ir/?p=1680
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
Bono
سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ | ۲:۴۹ قبل از ظهر

سلام ببخشید سوالی داشتم شما فایل رمان انجمن های دیگه هم درون سایتتون قرار می‌دین؟

0
سجاد رشیدی
سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ | ۱۰:۱۸ قبل از ظهر
سجاد رشیدی

سلام. خیر ما رمان هایی که میزاریم اختصاصی برای انجمن خودمونه

0

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین نظرات
  • نگارسلیمانی : خیلیییییی رمان بدیه این رمان کپی رمان رقاص های شیطون رمان قبلیتون البته نمی دونم...
  • نگارسلیمانی : خیلی خیلی خیلی خیلییییییییییی بد بود خیلییییی بی معنی بود😕😕😕😕😕...
  • نگارسلیمانی : این جلدش برام جالب نبود...
  • Reyhane : تو رووو خداا کاملش کجاس...
  • Reyhane : وایی تو رو خدااا بگید کاملششش کجاسسسس من خیلیی کنجکاووو شدم...
  • Reyhane : وایی تو رو خدااا بگید کاملششش کجاسسسس من خیلیی کنجکاووو شدم...
  • نگارسلیمانی : ببخشید ولی اخلاقای که این مرد داشت میشه گفت یک وحشی نه یک مغرور واین رمان کپی رم...
  • نگارسلیمانی : شماچرا دیگه اصلا پارت نمیزارین این چه جورشه که خواننده های رمان رو منتظربزارید ا...
  • نگارسلیمانی : سلام رمان قشنگی بود فقط واقعا معذرت می خوام راستش میشه بپرسم عکس شخصیت آوارو از...
  • زهرا : برا من رمان کامل نیس میشه بگید کاملش رو کجا باید بخونم ممنون لطفا جواب بدین خیلی...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده