| چهارشنبه 26 تیر 1398 | 17:10
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند

چشمهایت را روی التماس هایم می بندی

سکوت میکنم …

مرا مجرم می خوانی

سکوت میکنم…

دل نازک و کوچکم را به تاراج می‌بری

سکوت میکنم…

دل من محکوم به سکوت است، مهر سکوت بر لب عشق زدم تا یادش نرود چه زجرهایی کشید.

رمان در مورد دختریه که خون بس میشه و به اجبار به عقد کسی درمیاد که ازش متنفره

و اما فاصله بین عشق و نفرت فقط
یه خط باریکه.‌‌..

پایان : خوش
-صدای نگهبان که اعلام کرد وقت ملاقات تموم شده.

سکوت بینمون رو شکست،
هردو بلند شدیم و من خودم رو انداختم تو اغوش تنها برادرم ،

خودم رو به سینه اش فشردم .، اون،هم موهام رو از زیر چادر مشکی بوسید،
از اغوشش اومدم بیرون،
دستهاش رو محکم گرفتم، و به چشمهای مشکیش خیره شدم،

-بهت قول میدم هر جور شده میارمت بیرون ،غصه نخوری داداشی .

-لبخند ارومی زد و گفت :مواظب خودت ومامان باش ، اینم میدونی که خیلی دوست دارم وروجک من .
-چشم هام رو باز و بسته کردم
و گفتم :منم خیلی دوست دارم داداشی.

از هم خدا حافظی کردیم . کیان و بقیه زندانی هارو بردن تو سلولشون.

من هم با بغضی که تو گلوم بود و داشت خفه ام میکرد به بیرون از زندان رفتم.

از تو خیابان گذشتم و خودم رو به فضای سبز روبروی زندان رسوندم .

به اشک هام اجازه باریدن دادم ،تحمل کردنش خیلی سخت بود ،
– من یک ساعت تو زندان بودم داشتم از هواش خفه میشدم ،
چه برسه به داداش طفلکم.

– هرجوری شده باید رضایت شون رو بگیرم ،قبل از اینکه حکم قصاص رو بدن ،

وای خدا حتی اسمش هم ترسناک بود.

-اشک هام رو با گوشه چادر مشکی که برای ملاقات با خودم اورده بودم پاک کردم

چادر رو از سرم در اوردم و تاش کردم داخل کیفم گذاشتم .

به طرف کارخانه اقای حمیدی ،(برادر مقتول )به راه افتادم.

– امروز هر طوری شده رضایت شون رو جلب میکنم ،حتی شده کنیزی خونه شون رو میکنم ولی رضایت شون رو میگیرم.

زندان جای داداش بیگناه من نیست من مطمئن هستم که کیان بی گناهه ،براش پا پوش دوختن.
به کارخانه که رسیدم از نگهبانی سراغ دفتر مدیریت رو گرفتم :

نگهبان که مرد مسن ولی مهربونی بود راهنماییم کرد به طرف اتاق مدیریت.

-چند ضربه اروم به در زدم ، که صدای از داخل گفت بفرمایید.

-در رو باز کردم و آروم سلام کردم، مردی که قبلا دیده بودمش و میدونستم برادر بزرگ رضا حمیدی (مقتول) هستش

.سرش رو از تو لب تاپ ی که روبه روش بود بلند کرد وبا سر جواب سلامم رو داد، وبهم خیره شد .

سعی کردم به خودم مسلط باشم .
-خودم رو معرفی کردم،

-من کیانا رستمی هستم . خواهر کیان رستمی.

سرش رو به علامت فهمیدم تکون داد وبا دست اشاره به مبل های چرم روبه روش کرد و گفت :

– بله شناختم بفرمایید بشینید ،

-تشکر کردم رو ی مبل تک نفره چرم نشستم،

سکوت بدی توی اتاق ایجاد شده بود .

نمیدونستم از کجا باید شروع کنم .
سرفه ارومی کردم تا بهم توجه کنه.

سرش رو از تو لب تاب بیرون اورد و لب تاب رو بست و به پشتی صندلی تکیه زد و دست هاش رو رویه سینش گذاشت.

گفت :خوب گوشم با شماست میشنوم،

استرس بدی داشتم ،دست هام رو توی هم قفل کردم تا کمی از استرسم کم کنه،
اروم و شمرده شروع کردم به حرف زدن.

-نمیدونم تو این شرایط چی میشه گفت ،کم نیست میدونم،داغ بزرگی دیدید،
ولی ازتون خواهش میکنم به ما رحم کنید،
خودتون داغ عزیز دیدید ،نزارید ماهم این این رنج رو ببینیم ،
برادرم بیگناهه اون برادر شما رو نکشته،

قطره اشک ی که از صورتم صورخورد پایین ،رو با دسمال توی دستم پاک کردم و گفتم،

قسم میخورم برادرم بی گناهه ،اون به خاطر مادرم خودش رو تو این دردسر انداخته،
نمیدونم چه کسی و یا کسانی این تهمت رو بهش زدن ولی برادرم ازارش به یک مورچه هم نمیرسه.

تو ی مدتی که من اشک میریختم و التماس میکردم و توضیح میدادم اقای حمیدی روبه روم نشسته بود، و تو سکوت به حرف هام گوش میداد.

وقتی حرفهام تمام شد ،سکوت کردم و به چشم هاش خیره شدم ، از سردی چشماش مو به تنم سیخ شد ،

از جاش بلند شد وبه طرف در رفت ، ور به منی که خیره به حرکاتش بودم گفت:

– خانوم محترم من قصد بی احترامی به شما رو ندارم ولی خودتون خسته نشدید از این حرفهای تکراری؟

کنار در ایستاد وادامه داد،
– ببینید خانوم ،مادرم از خون پسرش نمیگذره حقم داره مادره آسون نیست ،پسر جون ودسته گلش رو زیر خروار ها خاک دفن کردن،

الان شما اومدید اینجا تا ما ببخشیم ؟

چی رو ببخشیم ،بگیم خوب برادر شما بچگی کرده و زده اتفاقی برادر ما رو کشته ،حالا ما بیایم و بزرگی کنیم و ببخشیم ،شما بودی میبخشیدی ؟
-سرم رو باشرمندگی پایین انداختم ، چی داشتم بگم ،

از روی مبل بلند شدم و روبه اقای حمیدی کردم و گفتم:

حق باشماست .منم بودم نمی بخشیدم ،

با تعجب ،چشمهام زل زد، ادامه دادم،

حق باشماست در صورتی که برادرم قاتل باشه، برادر من قاتل نیست اون ،

نزاشت حرفم تموم بشه ،
دست چپش رو به نشانه سکوت بالا آورد و گفت:

-خانوم گوشم از این حرفها پره لطفا وقت من رو نگیرید ، دیدار بعدی ما در دادگاه.

با خشم به چشم هاش خیره شدم

خواستم جوابش رو بدم ولی سکوت کردم ،با اجازه ای گفتم و از اتاق زدم بیرون .

توی راه رو ایستادم داشتم میترکیدم ، انگار تمام غم عالم توی گلوم بود وداشت خفه ام میکرد،
به یک جایی احتیاج داشتم تا توش داد بزنم از ته دل ، خودم رو جمع وجور کردم از از ساختمان کارخونه زدم بیرون .

نمیدونم چقدر تو راه بودم اصلا کی رسیدم خونه ؟

فقط این رو میدونم به خودم که اومدم جلویه در خونه بودم .

اشکهام رو پاک کردم ،تا یک وقت مادرم نبینه و باز غصه بخوره .

کلید رو از توکیفم پیدا کردم ورفتم توحیاط ،

حیاطی که انگار اون هم مثل ما غم داشت ؟
غم از دست دادن عزیزش.

وارد خونه شدم مامان نبود این رو از نبود چادرش گل گلی سفیدش ، که همیشه رویه رخت کن لباس ها بود فهمیدم ،

حتما بازم رفته واسه ختم قرآن خونه همسایه ها.

کفش هامو تو جا کفشی گذاشتم و از پله ها رفتم بالا و با همون لباس ها خودم رو انداختم رو تخت.

فکر کردم به اینکه چرا اینجوری شد؟
کی چشم دیدن خوشبختی مارو نداشت؟

که یک دفعه همه چیز داغون شد ؟
(فلش بک شش ماه قبل)
با سردرد عجیبی از خواب بیدار شدم،
سرم داشت می ترکید،هرجور بود بلند شدم تا خودم رو به آشپزخونه برسونم
به امیدا پیدا کردن یک قرص تا کمی از سردردم کم کنه.

از تو سینک یک لیوان برداشتم وزیر شیر اب سرد گرفتم ولیوان
پراز آب رو همرا با قرص سر کشیدم
به ساعت مچی ام نگاه کردم ِساعت شش ونیم رو نشان میداد ،دیگه کم کم مامان وکیان بیدار میشدن ،

به طرف کتری رفتم زیرش رو روشن کردم و کتری رو پراز اب تا وقتی بقیه بیدار میشن اب جوش بیاد.

به سمت میز تواشپزخونه رفتم که چهار صندلی کنارش بود جایی که همیشه خودم می نشستم رو انتخاب کردم

و روصندلی روبرویه صندلی بابا نشستم ،این روزها خیلی جای خالی ش رو حس میکردم ،

بابام کارمند بانک بود وچهار سال پیش وقتی از سر کار برمیگشت خونه توی راه با یک موتور سوار تصادف میکنه
،متورسوار فرار میکنه وبابام بر اثر خون ریزی مغزی همون جا تمام میکنه واون نامرد حتی به پشت سرش نگاه نمیکنه .

بابای جونم توسن چهل وشش سالگی از پیش ما میره .این داغ بزرگ رو روی دل ما میگذاره.

روزهای سختی بود هنوز هم که چهار سال از اون روز تلخ گذشته هیچ کدوم از ما حتی اتفاقی روی صندلی بابام ننشستیم
چون حس میکنیم بابام هنوزم کنارمون هست ومواظبمونه،

با یاد آوری خاطرات پدرم اشک از گوشه چشمم به زمین چکید،

صدای سرفه مادرم از تو اتاقش میومد طفلی مادرم که این غم بزرگ رو تحمل میکنه فقط بخاطر من وبرادرم حرفی نمیزنه اما موهای یکی در میون سفید وچین های ریز چشمهای عسلیش خبر از حال درونش میده.
دست از افکارم میکشم و به سمت شیر آب میرم و از تو سینک لیوان بیرون میارم و از آب پرش میکنم

و به طرف اتاق مادرم میرم، اروم چند ضربه به در میزنم و وارد اتاق می شم .

مادر کنار تختش نشسته بود وسرش رو با دستهاش پوشونده بود اروم صداش کردم،

باشنیدن صدای من سرش رو بلند کرد ولبخند کم جونی زد
،سلام ارومی گفتم ولیوان آب رو به دستش دادم ،لیوان رو گرفت کمی ازش نوشید ،
کنارش روی تخت نشستم ودستم رو روی دست های سردش گذاشتم .
پرسیدم؛ مامانی حالت خوبه
؟
چشم هاش رو باز وبسته کرد به معنی بله،
ودست دیگه اش رو روی دستم گذاشت و

گفت: عزیز مامان چرا انقدر زود بیدار شدی ؟

به صورت مهربونش نگاه کردم و گفتم بیدار شدم آب بخورم دیدم ساعت شش ونیمه دیگه نخوابیدم .

مامان با تمام شدن حرفم گفت:وای دیر شد واز جاش بلند شدوبه طرف در اتاق رفت

در همین حین به من گفت: دخترکم برو تو اتاق داداشتم صدا بزن دیرش میشه،

چشم مامانی گفتم واز جام بلند شدم تا به طرف اتاق داداشم برم

( خونه ما جز خونه های ویلایی حساب میشد ،
که شامل حیاط چند متری با یک باغچه زیبا که پر بود از گل همیشه بهارو رز وانواع سبزی که مامان ازشون مراقبت میکرد
و درخت سیب بزرگی که خیلی وقت بود دیگه میوه نمیداد
،و ساختمان خونه هم دوطبقه بود که طبقه اول شامل اشپزخونه و سرویس بهداشتی و اتاق مامان بابا بود .

وطبقه دوم هم اتاق من و کنار اتاق من اتاق داداشم کیان که چهار سال از من بزرگتر بود قرار داشت .)
کیان بیست وپنج سالش بود و من بیست سالم بود.

اون رشته بدن سازی تحصیل کرده بود و مربی باشگاه بدن سازی بود
و من بعداز فارق وال تحصیلی در رشته طراحی مد ولباس
، با یکی از بهترین دوستام کارگاه خیاطی راه انداخته بودیم که خودمون طراحی میکردیم و دوخت ش رو هم انجام میدادیم،

،از افکارم بیرون اومدم به در اتاق کیان رسیدم ؛ چند ضربه اروم زدم به در و وارد اتاق شدم ،

کیان با نیم تنه لخت که الهی ابجی فداش بشه روتخت دمر خوابیده بود ،
اروم به تختش نزدیک شدم
وکنار گوشش داد زدم؛

زلزله -زلزله-بیدارشو کیان زلزله!

بیچاره کیان با جیغو داد من از رو تخت پرت شد رو زمین

صدای آخش بلندشد ،به صورت من خیره شد،
و من که تا اون موقع با دستم جلوی دهنم رو گرفته بودم که صدای خندم و نشنوه ،

با دیدن صورت قرمز وموهای ژولیده اش پقی زدم زیر خنده، کیان که تازه به خودش اومده بود

سریع بلند شدو دست هاش رو روبه رویه خودش گرفت وسعی کرد
خودش رو بپوشونه،منم بلند تر از قبل خندیدم و در همون حین هم گفتم
بیخودی سعی نکن دیگه دیدم ،
یک آن صورتش برافروخته شدو گفت:

کی به تو اجازه داد بیای تو اتاق من،
ور پریده مگه دستم بهت
نرسه

،من صبر نکردم تا جمله اش تموم بشه با خنده فرار کردم

و از اتاق دویدم بیرون،چون مطمئن بودم دستش بهم برسه موهام رو از ریشه می کنه.

چون خیلی حساس بود که کسی بدون اجازه نره تو اتاقش ولی من که گوشم به این حرفها بدهکار نبود .
همین طور که میخندیدم

از پله ها دویدم پایین،مامان تو اشپزخانه داشت
چایی دم میکرد،روبه من گفت ؛

بهت گفتم: بیدارش کن ،نه این که اتیش بسوزونی ؟

به طرف صندلی رفتم و اون رو کشیدم به طرف خودم با خنده

گفتم :به من چه مامان جون در زدم جواب نداد صداش کردم بیدار نشد
،منم یکم شیطنت خرجش کردم،

مامان یه جوری نگاه هم کرد که یعنی خر خودتی،

لقمه کوچکی از کره و مربا درست کردم ومشغول خوردن شدم ،

مامان هم چایی ریخت و اومد کنارم سر جای خودش نشست،

در همین حین کیان از پله ها اومد پایین و رو به مامان سلام کرد،

و با اخم به من نگاه کرد
،منم تمام مظلومیت رو تو چشم هام ریختم واروم گفتم:سلام داداش ؛

کیان که به زور جلوی خنده اش رو گرفته بود گفت : چشماشو نگاه انگار گربه شرک ه

،و خودش بلند به حرف خودش خندید
ومامان هم اروم خندید ،

از حرفش لجم گرفت وبا اخم گفتم :مامان ببین چی میگه بهم!

مامان همین طور که داشت میخندید
روبه من گفت :پای منو بیخود وسط نکش ،
شما هردوتون ماشاءالله سه مت زبون تودهنتون دارید از پس همم خوب بر می آیید ،پس لطف کنید خودتون مشکلتون رو حل کنید ،

کیان زبون برام دراورد ،
مامان بهش تشر زد اقا کیان دیر شد شما کارو زندگی ندارید ؟

کیان باحرف مامان سریع رفت به طرف سرویس تا صورتش رو بشوره
و در همین حین قور می زد
،مگه این وروره جادو،حواس میزاره واسه ادم!

شکلکی براش دراوردم که دور از چشم مامان نموند و

بهم تشر زد ؛
شماهم که انگار بیخیال خیاط خونتون شدی ؟

با گفتن ببخشید بقیه صبحانه ام رو خوردم
وکیان هم اومد وهرسه با شوخی های کیان و مسخره بازی های صبحانه مون رو خوردیم .

کیان رفت تو اتاقش که اماده بشه بره باشگاه و منم به مامان کمک کردم

تا میز روجمع کنیم ،بعدش رفتم تواتاق تا اماده بشم
برم کارگاه خیاطی یا به قول مامان خیاط خونه.

مامان هم گفت امروز کلاس نداره ومیمونه خونه به کارهای عقب افتاده اش برسه ،
( مادرم معلم ادبیات مدرسه دخترانه است)
تواتاقم جلوه اینه ایستادم

با خودم گفتم چطوره امروز کمی آرایش کنم ،
کمی کرم پودر به صورتم زدم و خط چشم باریکی کشیدم که چشمام از حالت بی روحی در بیاد

و یکم هم رژ لب به لب هام مالیدم ،

از تو کمد دیواریم ،مانتو سبز لجنی مو برداشتم با ساپورت مشکی،

لباس هارو پوشیدم و موهای بلندم رو دم اسبی بستم

وشال سبز لجنی که با مانتوم ست بود روسرم کردم،
کیف و گوشی م رو برداشتم واز اتاق اومدم بیرون .

صدای کیان از پایین می آمد که داشت از مامان خداحافظی میکرد،

بدو بدو همین طور که داشتم اسمش رو صدا میکردم از پله ها دویدم پایین ،

کیان ،کیان .صبر کن ،

دستش رو دستگیره در خشک شد وبا تعجب به من خیره شد!

مامان از تو اشپزخونه گفت صد دفعه گفتم وقتی میایی پایین رو این پله ها بدو بدو نکن ،دختر

اخر تو از این پله ها خدای نکرده می افتی کار دستمون میدی،

با یه لبخند مکش مرگ ما،

به کیان گفتم :داداشی منم تا ی جایی میرسونی ،

گفت این جوری که تو جیغ وداد کردی گفتم :چی شده حالا !

باشه بیا بریم که امروز کلی دیر کردم ،
خوشحال دستهام رو به هم کوبیدم
و گفتم : خیلی خوبی داداشی!

کیان هم خندید و گفت خوب بابا کم ورجه ورجه کن وروجک،

در خونه رو باز کردو بلند گفت خدا حافظ مامان.

مامان از تو اشپز خونه اومد بیرون
و گفت به سلامت مادر ،
همون جور که خم شده بودم تا کفشهام رو بپوشم گفتم؛

مامانی کاری نداری منم با داداش میرم ،
مامان خندیدو گفت باز تو کارت به این پسر افتاد از کیان شد داداش

!دلخور غر زدم مامان،

مامانم گفت باشه بابا چیزی نگفتم که برو به سلامت مواظب خودتون باشید.
خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون .

کیان داشت در حیاط رو میبست دویدم تا بهش برسم،

و از کنارش رد شدم وبه طرف ماشینش که یک ۲۰۶البالویی بود رفتم و سوار شدم

کیان هم آمد کنارم رو صندلی راننده نشست وراه افتاد به طرف کارگاه خیاطی .
مسیر خونه تا کارگاه خیاطی رو با شوخی ها ی کیان
و مسخره بازی های من طی کردیم.

انقدر شلوغ بازی درآوردم ،
که نفهمیدیم مسیر رو چطور اومدیم،

با ایستادن ماشین روبه کیان گفتم:
– کیان جون دستت درد
نکنه من رو رسوندی.

لبخند خواهر کشی زد
و گفت:

– قابلی نداشت وروجک من.

از ماشین پیاده شدم وخواستم در ماشین رو ببندم برگشتم به طرفش و با لبخند گفتم :

– خیلی دوست دارم داداشی .

اون هم متقابل گفت :

– منم دوست دارم وروجک خوشکلم.

با گفتن خدا حافظ در ماشین رو بستم و به طرف مغازه رفتم.

مغازه باز بود! این یعنی امروز سارا خانوم سحر خیز شده.

،در مغازه رو باز کردم وسلام بلند بالایی ،گفتم :

– که سارا تقریبا از ترس یک متری پرید بالا وجیغ زد

– خدا نکشتت دختر تو کی یاد می گیری اومدی تو مغازه اول یه اهمی ،اوهومی،چیزی بگی ؟بعد سلام کنی خیر سرت ،
نمیگی من سکته میکنم ،اینجوری بی هوا میایی تو ؟

خندیدم و گفتم:

– یکم نفس بکش خفه نشی ! عزیزم اگه منم نکشمت؛از بی هوایی می میری .

اخم کرد که پیشونیش چین افتاد ،

گفتم :

– خوب بابا ،قصد ترسوندنت رو نداشتم خواهری .

با همون اخم روشو ازم برگردوند !

کیفم رو به جالباسی آویزان کردم ومانتو روازتنم در آوردم

و اویزون کردم به جالباسی و به طرف سارا رفتم برش گردوندم به طرف خودم

و گفتم :

– اخم نکن بابا چروک شدی ،دیگه کسی نمیاد بگیردت
رو دستمون میمونی ها؟

با حرفم کمی لبخند زد و
گفت:

گمشو بابا، بغلش کردم و گفتم:

– این لبخندت یعنی بخشیدی دیگه؟

اونم منو بغل کردو گفت :

– مگه چاره ای جز این دارم اخه؟

هردو خندیدیم .
روزها وشبها پشت سرهم میگذشت و اتفاق خاصی نیوفتاد.

تا اون روز شوم…

اون روز صبح مثل همیشه آماده شدم و وصبحانه خوردم ورفتم مغازه.

سارا زنگ زد بهم وگفت:

که مریضه واون روز نمیتونه بیاد مغازه .

از صبح که بیدار شده بودم دلشوره عجیبی داشتم .

با گفتن :بسم الله در مغازه رو باز کردم خدا روشکر کار زیادی نداشتم سرم زیاد شلوغ نبود .

سرگرم کار شدم وزمان از دستم در رفت و نفهمیدم کی ظهر شده؟

گشنم شد وتصمیم گرفتم برم ساندویچی سر خیابان و ساندویج فلافل بخورم .

تو همین فکرها بودم که تلفنم زنگ خورد ؟

مامان بود ؛

دکمه سبز رنگ رو لمس کردم و با صدای شاد گفتم:

-سلام بر خوشکل ترین مامان دنیا !

باشنیدن صدای پشت خط خشکم زد .

– کیان خانوم خودتون هستید ؟

با عجله جواب دادم

– بله خودم هستم. شما کی هستید ؟گوشی مادرم دست شما چی کار میکنه ؟

-دخترم نگران نباش من همکار مادرت هستم مادرت حالش بهم خورده اوردیمش بیمارستان .

با صدای بلندی گفتم :

– چی مادرم ؟

اما اون که چیزیش نبود!

صدای پشت تلفن گفت :

– نگران نباش دخترم چیز مهمی نیست .

فقط خودت رو برسون بیمارستان .

با گرفتن ادرس به طرف بیمارستان راه افتادم .

توی راه به کیان هم زنگ زدم وچیزهایی که شنیدم رو بهش گفتم : و اونم گفت زود خوش رو میرسونه .

– نفهمیدم چجوری ماشین گرفتم و اومدم بیمارستان ؟

وقتی به خودم اومدم جلوی پذیرش بیمارستان بودم

از پرستار اتاق مادرم رو پرسیدم:

وقتی گفت تو (ای سی یو ) بستریه ،انگار دنیا رو سرم خراب شد .

به طرف قسمتی که پرستار اشاره کرد رفتم ،روی صندلی کنار اتاق زنی تقریبا جوان نشسته بود ،با دیدن من به طرف اومد،

پرسید :

– کیان جون خودت هستی ؟

من که زبونم بند اومده بود با تکون دادن سرم به معنی بله ،به طرف اتاق که روی در شیشه ایش ،کلمه (ای سی یو ) خود نمایی میکرد راه افتاد .

زن جوان با نگرانی که توی صداش بود گفت :

نمیزارن بری تو ، دکتر تو رفت تو .

با درموندگی به در خیره شدم و عقب عقب رفتم تا به دیوار تکیه دادم ،و روی دیوار سور خوردم .روی زمین نشستم ،

در همین حین ،صدای کیان اومد که از پرستار ها سراغ مادرم رو میگرفت .

با تمام توانی که داشتم اسم ش رو صدا زدم ،

– کیان !

با شنیدن صدا سرش رو به طرفم چرخوند و من رو دید که روی زمین نشستم !
به طرفم اومد ودر همین حین پرسید :

– چی شده ؟مامان کجاست ؟

تا خواستم جواب بدم ؛

در اتاق شیشه ای باز شد ودکتر که مرد سفید مویی بود نمایان شد.

– دکتر حال مادرم چطور؟

این رو کیان پرسید ؟

دکتر با خونسردی جواب داد:

شما چه نصبتی با بیمار دارید؟

قبل از کیان من جواب دادم ،

مادر مون هستن .

دکتر گفت باید باهاتون صحبت کنم !

چند دقیقه بعد من وکیان روبروی دکتر نشسته بودیم و چشم به دهانش دوخته بودیم.

دکتر: من تعجب میکنم چطور شما متوجه نشدید که مادرتون بیمار هستن ؟

هم زمان منو کیان گفتیم :

– بیمار ؟

دکتر سرش رو با تاسف تکون داد وادامه داد؟

-بله بیمار !

– مادرتون نارحتی قلبی داره و متاسفانه ما خیلی دیر متوجه این بیماری شدیم .

خدای من مگه میشه! چطور ما متوجه نشدیم ؟

– یعنی انقدر از مامان غافل بودیم که متوجه بیماریش نشدیم؟

با سوال کیان به خودم اومدم ،

– اقای دکتر الان باید چیکار کنیم ؟

دکتر سرفه ای کرد وادامه داد؛

– باید پیوند قلب انجام بدیم .

– البته باید دعا کنید بعد از پیوند بدن قلب رو پس نزنه !

داشتم دیونه میشدم مگه میشه ؟

دکتر بعد از توضیح اینکه تا قبل هفتادو دو ساعت باید پیوند انجام بشه واینکه زمان زیادی نداریم مارو ترک کرد.

هردو شوکه بودیم و نمیتونستیم حرفی بزنیم ؟
– دکتر چی گفت :

باشنیدن صدا به طرفش برگشتم .

صدای زنی بود که خودش رو همکار مامان معرفی کرده بود،

از روی صندلی بلند شدم درحالی که بغض گلوم روگرفته بود .
گفتم :

– مادرم نیاز به پیوند قلب داره

زن که نارحتی رو میشود از توچشماش خوند،

گفت:

– نگران نباشید ، خدابزرگه توکل تون به خدا باشه.

کیان که تا اون موقع ساکت بود پرسید؟

– شما مادرمون رو اوردید بیمارستان ؟

زن که حالا روی صندلی کنار ما نشسته بود جواب داد ،

– چند روزی بود حالش خوب نبود ،
بهش گفتم برو دکتر ،
ولی اون می گفت:

چیز مهمی نیست.

تا اینکه امروز وقتی از کلاس برگشتم، دفتر دبیر ها دیدم ،
تو راه رو دستش روی قلبشه

وبه دیوار تکیه داده بود ،
رنگش به سیاهی میرفت وسخت نفس میکشید،منم سریع به اورژانس زنگ زدم ،

با اومدن اورژانس آوردیم شون بیمارستان و بعد معاینه دکتر گفت: باید بستری بشه .

منم سریع به کیان خانوم زنگ زدم چون فقط شماره ایشون رو داشتم .

کیان رو به خانوم کرد وگفت:

-نجات مادرم رو مدیون شما هستیم واقعا نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم .

زن بلند شد همون جور که چادرش رو مرتب میکرد گفت :

– نیازی به تشکر نیست با اجازه تون من باید برگردم مدرسه ،

هردو به احترام همکار مامان بلند شدیم تا بدرقه اش کنیم ،

بعداز خدا حافظی از بیمارستان رفت .

حالا من وکیان تنها مونده بودیم وچشم دوخته بودیم به اتاق شیشه ای که مامان تو اون اتاق بود و کلی دستگاه بهش وصل بود .

همون طور که به مامان خیره شده بودم، اشکی که رو گونه ام سر خورد رو با دستم پاک کردم و گفتم:

– کیان ؟

– مامان حالش خوب میشه ؟

گیان به طرفم اومد ومن رو تواغوشش گرفت ،

-معلومه که خوب میشه .

ازم فاصله گرفت وگفت :

– خبر جدیدی شد بهم زنگ بزن.

– با تعجب خیره شدم بهش وپرسیدم ؛ مگه جایی میری ؟

همون طور که داشت با گوشیش دنبال شماره ای میگشت ،جواب داد :

-شنیدی که دکترچی گفت؛

– زیاد وقت نداریم ، باید برای مامان قلب پیدا کنیم .

با یاد اوری حرف های دکتر اشکهام شروع به باریدن کردن وصدای حق حقم بلند شد ،

باورم نمیشد
مادرم مریضیش رو از ما پنهان کرده ،

انقدر غصه ما رو خورده که قلب مهربونش تاب نیاورده .

داشتم از درون میسوختم ،عذاب وجدان مثل خوره افتاده بود به جونم .
– بیست وچهار ساعت مثل برق وبادگذشت

و تواین مدت خبری از کیان نداشتم .
گوشیش خاموش بود وهیچ کسی ازش خبر نداشت .

از یک طرف حال مامان که هر لحظه بدتر میشد ، از یک طرف دیگه بی خبری از کیان داشت ، دیونه ام میکرد .

ساعت ها پشت سر هم می گذشت و من پشت در اتاق (ای سی یو ) با کوله باری از غم منتظر بودم ،

دلم مثل سیر و سرکه می جوشید .

روی صندلی کنار اتاق نشسته بودم و داشتم دعا میخوندم که یک پرستار از اتاق اومد ،بیرون و
به پرستار دیگه گفت:

-دکتر و پیج کنید بیمار حالش خوب نیست.

همون جور که پرستارها در تکاپو بودن ،

من مثل مرغ سر کند، به این طرف و اون طرف می رفتم ،

هیچ کدوم جواب درستی به من نمیدادن تا بدونم چه اتفاقی برای مادرم افتاده ؟

دکتر سراسیمه به طرف اتاق اومد و وارد اتاق شد ،

دنبالش دویدم تا برم تو اتاق ولی پرستار که اونجا بود بهم اجازه نداد برم داخل .

به اجبار راه رفته رو برگشتم ، با چشمهای گریون دست به دعا شدم

و از ته دل از خدا خواستم مادرم رو به ما ببخشه و اتفاقی براش نیفته.

نمیدونم چقدر گذشت که دکتر از اتاق اومد بیرون ،

وقتی من رو دید به طرفم اومد وگفت :

دخترم این چه حالیه ؟

سراسیمه پریدم تو حرف دکتر وباصدایی که از ته چاه در می اومد به خاطر گریه های مدامم پرسیدم :

– اقای دکتر حال مادرم چطوره ؟

دکتر با نگاهی که پر از دلسوزی بود به چشم هام خیره شد و گفت:

– دخترم نمیخوام نگرانت کنم ،اما باید هرچه زودتر پیوند رو انجام بدیم وگرنه خدای نکرده دیر میشه.

همون حرف دکتر کافی بود که زانوهام خم بشن و بی افتم روی زمین .

دکتر پرستار رو صدا کرد ،

دیگه نفهمیدم چی شد ؟
با سوزش دستم پلک هام رو به سختی باز کردم کمی طول کشید تا یادم بی افته که کجام ؟

با به خاطر اوردن مکانم،
سریع از جام بلند شدم که دستم سوخت.

پرستاری که کنار تخت بود گفت :

– کجا عزیزم سرم تو دستته !

با گیجی به پرستار نگاه کردم و پرسیدم :

-مادرم ؟ مادرم کجاست ؟حالش خوبه ؟

پرستار همون طور که داشت سعی می کرد سرم رو از دستم در بیاره گفت :

-نگران نباش ، مادرت توی اتاق عمله .

من که تازه گیج در اومده بودم با تعجب پرسیدم:

– اتاق عمل ؟

پرستار که سرم رو از دستم خارج کرده بود داشت وسایلش رو جمع میکرد به طرف در رفت و گفت :

– اره اتاق عمل ، استراحت کن ،

الان به همراهت میگم بیاد تو .

و از اتاق رفت بیرون .

داشتم حرفش رو حلاجی میکردم توی ذهنم ،که صدای در بعدش صدای گرفته کیان نظرم رو جلب کرد ،

به طرفش برگشتم :

با دیدنش نا خدا گاه زدم رو صورتم و با صدای بلند گفتم :

– یا خدا ، چی شده کیان این چه حال وروزیه ؟

کیان که الان کنارم ایستاده بود با دست اشاره کرد که اروم باش ،وگفت:

– چیزی نیست یک تصادف کوچیک کردم نگران نباش .

-تصادف کوچیک ؟
تو به این اشاره به صورت زخمیش و چشمهای کبود ولب باد کرده ودست باند پیچی شده اش کردم و ادامه دادم ، تو به اینا میگی چیزی نیست ؟

– اصلا ببینم تو اون روز که از بیمارستان رفتی چرا برنگشتی ؟
اصلا کجا بودی ؟چرا گوشیت خاموش بود ؟

– میدونی چقدر نگرانت شدم؟ میدونی هزار بار مُردم وزنده شدم ؟

همه این حرفها رو با گریه میگفتم .

کیان که به چشمام خیره شده بود گفت :

-حق با توعه بیفکری کردم ولی به خدا کیانا مجبور شدم بیخبر بزارمت ،راستش من رفته بودم دنبال پیوند وپول عمل پیوند .

– خودت بهتر از من میدونی که ما کس وکار انچنانی ندارین پس باید خودم دس به کار میشدم .

به هرکی میشناختم رو انداختم تا پول بهم قرض بدن اما هر کی یک بهونه میاورد ، یکی پسرش رو میخواست داماد کنه ، یکی دخترش رو عروس خلاصه هر کسی ی چیزی میگفت.

خواستم بپرسم خوب الان تونستی چیکار کنی ؟

که پرستار اومد داخل اتاق وگفت :

– مادرتون رو از اتاق عمل اوردن بیرون الان تو بخش مراقبت های ویژه است.

با تموم شدن حرف پرستار هر دو سراسیمه خودمون رو به بخشی که پرستار اشاره کرد رسوندیم .

مادرم توی اتاق مثل یک فرشته خوابیده بود .

دکتر از اتاق اومد بیرون وگفت :

– خوشبختانه عمل موفقیت امیز بود ،اما باید منتظر باشیم تا ببینیم بدن قلب رو قبول میکنه یا خیر؟

بعد از توضیحات دکتر که استرس واضطراب برای مادرم سمه و نباید اصلا ناراحت باشه وچند نکته دیگه از پیشمون رفت .

دستام رو روبه اسمون باند کردم وگفتم :

خدایا ازت ممنونم میدونم دعاهام رو شنیدی بهمون رحم کنه مادرم حالش خوب بشه دیگه چیزی ازت نمیخوام .

– اقای رستمی؟

با شنیدن صدا به طرفش برگشتم :
که دو مامور جلوم بودن با تعجب بهشون خیره شده بودم که همون صدا دوباره پرسید :

– اقای رستمی ؟ کیان رستمی؟

کیان هم که مثل من تو شک بود با تعجب جواب داد،

– بله خودم هستم.

اون مرد ادامه داد ،

– شما باید با ما بیاید اداره اگاهی ؟

اگاهی ؟

این رو کیان پرسید ؟

مامور که در حال باز کردن دسبند بود ادامه داد،

– شما به جرم قتل باز داشتید .
هر دو با صدای بلند گفتیم :

-قتل؟

شوکه به طرف کیان برگشتم ،اون هم دست کمی از من نداشت ، به
طرف مامور ها رفت وگفت :

– قتل ؟قتل کی ؟من کسی رو نکشتم !

همون مامور که دسبند تودستاش بود دستهای کیان رو دسبند زد .

– بفرمایید تو کلانتری معلوم میشه؟

و کیان رو همراه اون مامور دیگه دسبند به دست بردن به طرف در خروجی بیمارستان.

من که تا اون موقع سکوت کرده بودم ، به طرفشون پا تند کردم و گفتم:

– کجا می بریدیش؟

این دفعه مامور دوم جواب داد:

– بیاید کلانتری.

وبه راهشون ادامه دادن .

من که گیج شده بودم نمی دونستم تو این لحظه چی کار بایدبکنم؛نمیتونستم کیان رو تنها بزارم ؛ اما مامان چی ؟اگه به هوش بیاد وکسی پیشش نباشه نگران میشه ؟

در یک لحظه یاد سارا افتادم، میتونستم به اون زنگ بزنم بیاد پیش مامان بمونه.

سریع شماره سارا رو گرفتم، بعد چندتا بوق گوشی رو برداشت، همه چیز رو مختصر براش گفتم وقول داد زود خودش رو برسونه بیمارستان.

بعد اینکه خیالم راحت شد که سارا میاد پیش مامان ، سریع به طرف کلانتری راه افتادم .

رسیدم به خیابان وتاکسی گرفتم بعد اینکه آدرس کلانتری رو دادم ،ماشین حرکت کرد.

وقتی رسیدم به کلانتری پول ماشین رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم .

سریع پا تند کردم رفتم داخل ، نمیدونستم از کجا باید برم، تاحالا همچین جایی نیومده بودم.

به سربازی که داشت چیزی روبرای زنی میان سال توضیح میداد، نزدیک شدم وپرسیدم:

– ببخشید اقا !

به طرفم برگشت وگفت بفرمایید :

– اقا ، برادر من رو گرفتن اوردن این کلانتری کجا باید برم ؟

به اخر راه رو اشاره کرد و گفت :

– برید اخر راه رو اونجا راهنمایتون می کنن .

تشکر کردم وبه طرف اخر راه رو رفتم.بعد از سوال کردن از چند تا مامور بلاخره اتاقی که کیان رو برده بودن پیدا کردم

با زدن چند ضربه داخل اتاق رفتم ،مردی حدود سی سال پشت میز نشسته بود .

سلام کردم و گفتم :

– ببخشید اقا برادرم گرفتن اوردن این کلانتری ؟

مرد که سرش تو پرونده بود سرش رو بلند کرد و نگاهی موشکافانه به من کرد وپرسید:

– جرمش چیه ؟

حتی نمیتونستم کلمه اش رو به زبون بیارم ، با هر جون کندنی بود

جواب دادم :

– قتل .

مرد سرش رو دوباره پایین انداخت وبه پرونده ها نگاه کرد ودر همین حین پرسید اسمش
چیه ؟

سراسیمه جواب دادم :

– کیان ، کیان رستمی .

پرونده ای که پوشه آبی داشت را جدا کرد و بازش کرد در همین حین گفت :

الان آوردنش فرستادمش بازداشتگاه .به طرف میزش رفتم و گفتم :

– باور کنید اقا برادر من بیگناهه اون آزارش به یک مورچه هم
چه برسه قتل!

مرد سرش رو بلند کرد و رو به من که در یک قدمیه میزش ایستاده بودم گفت :

– بفرمایید بشینید .

وبه صندلی کنار میزش اشاره کرد .

روی صندلی نشستم و کیفم رو روی پاهام گذاشتم و ادامه دادم،

– آقا مادرم بیمارستان بستریه حالش خوب نیست چند ساعت پیش از اتاق عمل آوردنش بیرون و عمل پیوند قلب
انجام داده ،الان به هوش بیاد سراغمون رو میگیره.ما نباشیم نگران میشه.

مرد سرش رو از توی پرونده که داشت چیزی داخلش می نوشت بلند کرد و گفت :

-ببینید خانوم رستمی ،

من شرایط شما رو درک میکنم ولی دست من نیست ،
برادر شما متهم به قتل هستن.

گویا دیروز در یک مسابقه شرکت کردن که شرطی بوده و در حین مسابقه با اقای رضا حمیدی

به سر ایشون ضربه میخوره و قبل رسوندنش به بیمارستان متاسفانه فوت میکنه.

به تمام شدن حرف مرد ،هین بلندی میکشم ،

ناخدا گاه صورت زخمیه کیان میاد جلویه چشم هام،

دست باند پیچی شده اش چشم کبود ،لب باد کرده !

نه این امکان نداره کیان خودش به من گفت :
تصادف کرده !

با صدای در دست از افکارم کشیدم وبه در خیره شدم ،

سربازی وارد اتاق شد وبعد از سلام نظامی گفت :

-جناب سروان خانواده مقتول اومدن اجازه ورود میخوان؟

با تمومش شدن حرف سرباز مرد
که حالا فهمیده بودم

درجه اش سروانی بود ،به من خیره شد وگفت شما بیرون منتظر باشید خانوم رستمی صداتون میکنم.

روبه سرباز گفت :

– بهشون بگو بیان داخل .

از جام بلند شدم با گفتن با اجازه به طرف در ورودی رفتم

تا خواستم در رو باز کنم ،
مردی قد بلند به در ضربه کوچکی زد و اجازه ورود خواست .

یک لحظه باهم چشم تو چشم شدیم ،
توی چشمهاش انگار گلوله آتیش میبارید با یک ببخشید از کنارم رد شد.

به طرف جناب سروان رفت و گفت:

– سلام جناب سروان ، حمیدی هستم ،
تماس گرفته بودید، که قاتل برادرم رو دستگیر کردید ؟

با شنیدن حرفش انگار آب یخ
ریختن روم.

دستم روبه دیوار گرفتم و از اتاق اومدم بیرون در رو پشت سرم بستم ، دیگه بقیه حرف هاشون رو نشنیدم.
چند ماه از زندانی شدن کیان گذشت و من تو این مدت به هر دری زدم تا بی گناهیش رو ثابت کنم اما به در بسته خوردم،همه شواهد ومدارک علیه کیان بود ونتونستم چیزی رو ثابت کنم .

مادرم بعد سه روز از بیمارستان مرخص شد ،هر دفعه سراغ کیان رو می گرفت من یک بهانه میاوردم تا اینکه به نبودش شک کردو کم کم متوجه ماجرا شد .

بیچاره مادرم وقتی فهمید کیان بخاطر پیدا کردن پول پیوند به این راه کشیده شده کار شب و روزش شد گریه.

بعد از اینکه جلسه دادگاه تشکیل شد وکیان به جرم قتل عمد محکوم به اعدام شد دنیا رو سرم خراب شد .
( زمان حال)

با کشیده شدن دستی روی سرم چشم هام رو باز کردم ، مادرم کنارم نشسته بود .

لبخندی پر مهر به روم زد و پرسید :

– کی اومدی عزیز مامان ؟

همون جور که سرم رو رو پای مامان میزاشتم جواب دادم :

– نمیدونم اومدم خونه شما نبودی منم دراز کشیدم نفهمیدم که خوابم برد ؟

مادرم دستش رو روی سرم کشید وپرسید :

– رفتی دیدن کیان حالش چطور بود ؟

صدای مادرم میلرزید واین یعنی اماده است برای گریه کردن وناراحت شدن ،چیزی که دکتر ممنوع کرده بود.

سریع از جام بلند شدم و رو به مادرم که نم اشک رو میشد از چشمهای زیباشت به راحتی دید گفتم :

– اره دیدمش نگران نباش حالش خیلی خوب بود،

خودم حرفم رو باور نکردم چطور انتظار داشتم مادرم باور کنه .

برای این که بحث رو عوض کنم ادامه دادم ،

امروز بعد ملاقات با کیان رفتم سراغ برادر بزرگ رضا حمیدی ،

مادرم که داشت با گوشه روسری اشک هاش رو پاک میکرد ،دستش رو هوا خشک شدو به چشم هام خیره شد ،شاید میخواست چیز امید وار کننده ای بهش بگم.

دستاش رو گرفتم واروم به طرف لبهام اوردم بوسه ای اروم به دستهای مادرم زد وگفتم :

– نگران نباش مامان جونم بهت قول میدم هر کاری بکنم تا کیان رو از زندان خلاص کنم .
چند روز از دیدار من و برادر رضا حمیدی گذشته بود ،تصمیم گرفتم یک بار دیگه برم سراغش تا یک بار دیگه شانسم رو امتحان کنم .

بعداز اماده شد از خونه زدم به طرف کارخانه رفتم و بعد نیم ساعت خودم رو جلوی اتاق اقای حمیدی دیدم

نگران بودم واسترس عجیبی داشتم ،

با چند ضربه اروم به در اجازه ورود خواستم ، با صدایی که گفت بله به داخل اتاق رفتم .

مردی جوان کنار اقای حمیدی روی مبل نشسته بود که با دیدن من از جاش بلند شد،

ترس رو از خودم دور کردم و سلام ارومی گفتم :

اقای حمیدی جواب سلام من رو با تکان دادن سرش داد و به مردی که کنارش ایستاده بود گفت علی جان میشه مارو تنها بگذاری ؟

مرد با چشم هایی که تعجب ازش میبارید به من خیره شد واروم بله حتماً گفت واز اتاق رفت بیرون .

با رفتن مرد اقای حمیدی با اشاره به روبه روش گفت:

– بفرمایید بشینید ، انتظار دیدنتون رو نداشتم .

تشکر ارومی کردم وروی مبل نشستم .

اقای حمیدی گفت :

– ببینید خانوم من زیاد وقت ندارم ،اگه حرف تازه ای دارید بگید وگرنه…

پریدم وسط حرفش و گفتم :

– اقای حمیدی من به هر دری زدم که ثابت کنم برادر من برادر شما رو نکشته ولی خوب به نتیجه نرسیدم !

حالا هم اومدم التماستون کنم شده به پاتون بیفتم این کارو میکنم حتی شده کنیزیتون رو میکنم ولی شما از خون برادرم بگذرید، نمیدونم چقدر اونجا بودم و التماس کردم ولی فایده ای نداشت انگار این ادم ه از سنگ بودن ،ولی اونها هم حق داشتن نداشتن؟

وقتی دیدم حرف هام اثر نمیکنه بلند شدم و با صدایی که حالا به خاطره گریه گرفته بود گفتم :

– شما برادرتون رو از دست دادید درسته حق دارید درد کمی نیست، ولی من اگه برادرم رو از دست بدم ،مادر رو هم از دست میدم تنها عزیزانی که دارم رو از دست میدم .

به طرف در برگشتم خواستم از در برم بیرون که با حرفی که زد سر جام خشک شدم .

– باشه میبخشم یعنی کاری میکنم که ببخشن برادرتون رو .

از خوشحال نمیدونستم چی کار کنم حتی به گوش هام هم مشکوک شدم شاید اشتباه شنیده باشم به طرفش برگشتم ،

گفت :

– ولی یک شرط داره؟

– به طرفش پا تند کردم و گفتم:

– هر شرطی بزارید قبوله . فقط از خون برادرم بگذرید .

با اعتماد به نفس روبه روم ایستاد وگفت :

– هیچ وقت نشنیده و فکر نکرده چیزی رو قبول نکنید ؟

– من که به جز آزادی گیان به چیز دیگه ای فکر نمیکردم .

گفتم :

– اقا شما بگذرید از خون برادرم من هرچی بگید هر کاری بکنید چشم بسته قبول میکنم .

چیزی زیر لب گفت:که من نشنیدم .

به طرف پنجره رفت وادامه داد:

– من خانواده ام راضی میکنم که از خون برادرتون بگذرن در عوض شما باید…
part 16#

وقتی به مادرم گفتم:
که خونواده مقتول راضی به رضایت شدن داشت از خوشحالی پر در میاورد، اما وقتی فهمید شرط شون چیه پاک نا امید شد،
اما من تصمیم خودم رو گرفته بودم و خیال برگشت از تصمیمم رو نداشتم هر چند مادرم مخالف سر سخت بود اما من تصمیم خودم رو گرفته بودم .

دو روز بعد از ملاقاتم با آقای حمیدی بهش زنگ زدم و گفتم:
با شرطش موافقم.

حالا یک هفته گذشته و همراه مادرم تو دفتر ازدواج طلاق روبه رویه اقای حمیدی نشستم،

باورم نمیشه همه چیز انقدر سریع اتفاق افتاد ومن الان اینجام ودارم کاری رو انجام میدم که هرگز فکرش رو نمیکرد.

با صدای عاقد به خودم اومدم که مخاطبش من بودم ،

– سرکار خانوم کیانا رستمی برای بار سوم میپرسم بنده وکیلم ؟

– چه آرزوهایی داشتم واسه ازدواجم ؛حالا باید با مردی ازدواج کنم که ده سال از خودم بزرگتره، یک ازدواج که نه عشقی توش هست ونه دوست داشتنی .
فقط یک اجبار هست برای من .

با صدای مردی که کنار آقای حمیدی ایستاده بود به خودم اومدم ،

– تا کی باید به ایستیم خانوم اگه قصد بله گفتن ندارید زود تر بگید که ما علاف شما نباشیم .

به دستهام خیره شدم و بعد سرم رو بلند کردم به مادرم که داشت اشک گوشه چشمش رو با دسمال پاک میکرد نگاه کردم و اروم وشمرده گفتم :

– با اجازه مادرم وتنها برادرم بله.

صدای عاقد که گفت :مبارکه.

تنها صدای خوشحال اون جمع چهار نفره بود.

انگار کسی از این ازدواج خوشحال نبود وهمه به چشم یک خون بس بهش نگاه میکردن .

با در اغوش گرفته شدن توسط مادرم به خودم اومدم .بیچاره مادرم که بین زندگی پسرش واینده دخترش مجبور شد زندگی پسرش رو انتخاب کنه هرچند تا آخرین لحظه هم موافق نبود.

از آغوش مادرم بیرون اومدم ودستهاش رو بوسیدم،
یعنی بازم میتونم مادرم رو ببینم،یاد حرف اقای حمیدی افتادم که گفت :

– من به شرطی خانواده ام رو راضی میکنم که رضایت بدن ،که با ما با من ازدواج کنید وخانواده تون رو ترک کنید وهرگز دیگه خانواده تون رو نبینید باید اونها رو فراموش کنید.صدای حق حق مادرم سکوت اتاق رو شکست اروم صورتش رو بوسیم وگفتم:

– غصه نخور مامان، من حالم خوبه نگران من نباش، به کیان فکر کن اون برمیگرده پیشت دیگه استرس از دست دادنش رو نداریم دیگه کابوس شبهامون تموم میشه.

مادرم در حالی که داشت، اشک چشم هاش رو با دستمال پاک می کرد صورتم رو بوسید.

صدای همون پسر که با آقای حمیدی اومده بود توجه هم رو جلب کرد.

– بهتره زودتر بریم خونه ، چند جای دیگه هم باید بریم.

اقای حمیدی روبه من کرد و گفت:
– بهتره بریم زیاد وقت نداریم باید به دادگاه هم برسیم برای آزادی برادرتون.

باشنیدن حرفش یادم رفت همه غم هامو یادم اومد من این ازدواج دو فقط به خاطر برادرم انجام دادم برای آزادیش، پس اشکهام رو پاک کردم رو به مامان گفتم:

– مامان جون من دیگه باید برم.
مادرم بغلم کرد وگفت :

– دخترکم امیدوارم خوشبخت بشی ؛دعای خیرم بد رقیه راهت باشه عزیزکم .

حالا میفهمم دوری یعنی چی ،چقدر از الان دل تنگ مادرم شدم ، خدایا یعنی می تونم دوام بیارم دوریشون رو .

همه از اتاق اومدیم بیرون در همین حین سارا با عجله به داخل سالن اومد تا منو دید ،خودش رو انداخت توی اغوشم ودر همین حین کنار گوشم گفت:

– چقدر عجله داشتی بیشعور مگه میمردی یکم صبر کنی منم بیاد بعد بله رو بگی؟

حرف کیانا شوخی بود منی که دوست چند سالش بودم این رو خوب فهمیدم.

از اغوشم جداش کردم و لبخندی به روش زدم وگفتم:

– دیر کردی سارا ولی خوب اومدی مامان رو همراه خودت بیار لطفا .

سارا که از طرز برخورد من تعجب کرده بود، به طرف مادرم که داشت اشک هاش رو پاک می کرد برگشت وسلام کرد ،مادرم دستش دو برای در اغوش گرفتن سارا باز کردو سارا پرید تو بغل مادرم .

نیم ساعت بعد توی ماشین اقای حمیدی نشسته بودم، دل نگران وپر استرس به خیابان خیره شده بودم و قلنج انگشت های دستم رو یکی یکی میشکستم.

– میشه انقدر سرو صدا نکنی؟
صدای اون پسر جوان بود که توی ماشین همراه من واقای حمیدی بود،این پسر که نه اسمش رو میدونستم ونه حتی نصبتش رو،خیلی باهام دد بود این رو از وقتی توی محضر بهم خیره شده بود وتوی چشم هاش حس کینه بود فهمیدم،
اما چرا مگر این پسر کی بودکه انقدر از من بدش میومد.
توی افکارم غرق بودم که با صدای سرفه ای که انگار مصلحتی بود به خودم اومدم ،خدایا من چرا این قدر بی حواس شدم به پسر مردم زل زدم عین خیالمم نیست ورفتم تو فکرو خیال. از تویه اینه ماشین نگاهم به نگاه اقای حمیدی گره خورد که چشماش عصبانی بود.با خودم گفتم :

– خدا به دادت برسه کیانا هنوز هیچی نشده تو چشمای اینا آتش خشم پیداست چه برسه به خونواده حمیدی.

یک ساعت گذشت والان روبه رویه در زندان توی ماشین دارم به برادر آزاد شده از بندم نگاه میکنم چقدر بده که حتی نمیتونم برم بغلش کنم بگم ؛

– داداشی آزادیت مبارک باشه.

کیان تو آغوش مادرم بود و مادرم مثل همیشه داشت بوش میکردو مطمعنن داشت قربون صدقه پسرش می رفت. بعد چند ثانیه کیان از آغوش مادر جدا شد وبه اطراف نگاه کرد مطمئنم داشت دنبال خواهرش میگشت،دنبال منی که چند متر ازش فاصله داشتم اما نمی تونستم بهش نزدیک بشم چون قول داده بودم که ازشون دور بمونم .

نمیدونم مادرم چی گفت:که کیان به طرف ماشین سارا رفت مادرم هم همراه سارا سوار ماشین شدن،کمتر از چند ثانیه از جلوی چشم هام ناپدید شدن .

بادور شدن ماشین سارا اشکها شروع به باریدن کردن ،دست خودم نبود انگار نیمی ازقلبم با مادرم وبرادرم رفت که جای خالیش انقدر دردناک بود.

نمیدونم چقدر گریه کردم،فقط این رو میدونم که ماشین حرکت کردو تواسن مدت من فقط اشک ریختم وبه خاطرات خوبم فکر کردم.

نمیدونم چقدر گذشت که ماشین ایستاد،سرم رو که بلند کردم یک خونه با معماری قدیم روبه روم دیدم ، با یاد آوری اینکه من الان کجام وچی در انتظارمه از ماشین پیاده شدم وکنار در عقب ایستادم ،
همون پسر که حالا فهمیده بودم اسمش آرش بود به طرف در خونه رفت ومن منتظر به زاه رفتنش نگاه می کردم.

– تا صبح میخوای بهش خیره بشی؟

به کسی که کنایه رو بهم زده بود خیره شدم ،آقای حمیدی بود که این حرف رو زد با اخمی که روی پیشونیش داشت.

خودش راه افتاد به طرف خونه ومن مثل بچه حرف گوش کون پشت سرش راه افتادم ،وقتی وارد ساختمان شدیم چند دختر جوان وچند پسر جوان کنار در ورودی ایستاده بودن .
با دیدن ما همه سرها به طرف ما برگشت ،کمی ان طرف تردو خانوم نشسته بودن کنار خانوم نسبتا مسنی و کتف ودستش را ماساژ می دادن ،
وقتی توجه هش به ما جلب شد اون خانم هارو کنار زد وبه طرف ما اومد ودر کسری از ثانیه سیلی محکمی به صورتم زد که تا بنا گوشم سوخت .نه از درد بلکه از خجالت.
دردش رو میشد تحمل کرد اما همین که اومدم تو یک خونه غریبه با یک مشت آدم غریبه روبه رو شدم و اولین چیز سیلی خوش آمد گویی نصیبم شده بود.

با صدایی که انگار دختر جوانی بود که زن رو خطاب قرار داده بود به خودم اومدم .- مامان چیکار میکنی؟

صدای همون دختر بود که زن رو مادر خطاب کرد ،این زن که اتش خشم درونش بود حتما مادر (رضا) بود.

– مریم ببرش بیرون.

این صدای همون کسی بود که من رو به اینجا آورد مریم با گفتن :

– چشم منو همراه خودش از ساختمون بیرون برد ،صورتم می سوخت اما نه به اندازه قلبم .

بعد چند لحظه از کنار چند اتاق که تویه حیاط بودگذشتیم وبه نزدیکی باغ رسیدیم دختر که فهمیده بودم اسمش مریمه ،به طرف اتاق ته باغ رفت وگفت :

– فعلا برو این اتاق تا ببینیم چی پیش میاد.

با تشکر ارومی از کنارش گذشتم وداخل اتاق شدم. اتاق تاریک بود وچیزی معلوم نبود ،مریم با گفتن اینکه فعلا میره ولی دوباره برمیگرده من رو تنها گذاشت.

با رفتن مریم در اتاق رو بستم وکمی دورو برم رو نگاه کردم اما از اونجایی که نوری داخل اتاق نبود اتاق تاریک بود وچیزی معلوم نبود جز کمد دیواری که پشت در قرار گرفته بود .

به کمد تکیه دادم و سور خوردم روی زمین سرم رو گذاشتم رویه زانوهام به بغضم اجازه باریدن دادم، فکر اینکه الان کیان ومامان دارن چی کار می کنن وفکر اینکه الان کیان فهمیده بخاطر ازادیش مجبور به چه کاری شدم داشت دیونه ام میکرد انقدر گریه کردم وفکرو خیال کردم که نفهمیدم کی چشمام گرم شد وخوابم برد .

باصدای چرخیدن کلید توی در ناخدا گاه چشمام باز شد و دستم رو به قلبم گرفتم ترسیده بودم نمیدونستم از کی اینجام اصلا اینجا اتاق کی هست ؟

سایه کسی پیدا شدو بعد دستی دنبال چیزی شبیه کلید برق گشت روی دیوار،
با روشن شدن اتاق آقای حمیدی به من خیره شد و با صدایی که سعی در کنترل کردنش داشت گفت :

– تو ؟تو اینجا چیکار میکنی ؟کی به تو اجازه داده بیای تو اتاق من ؟

من که صدام از گریه های زیاد وترس در نمی اومد با هزار بدبختی گفتم :

– ببخشید من نمیدونستم اینجا اتاق شماست !مریم خانوم به من گفتن اینجا بمونم تا بیاد ولی هنوز نیومدن .

– لعنتی زیر لب گفت رو به من گفت:
– برو بیرون حوصله تو ندارم گمشو .

من که شوکه از حرفش بودم نمیدونستم چی بگم ، با دادی که زد سریع از اتاق اومدن بیرون ودر رو پشت سرم بستم .

با اینکه هوا خوب بود اما کمی سوز داشت .
دستهام رو بغل کردم وبه اطرافم نگاه کردم ،یک حیاط بزرگ که پر از درخت بود من از بچگی از جنگل ودرخت توشب میترسیدم، حالا کارم به جایی رسیده بود که باید تو حیاط پره درخت شبم رو به صبح برسونم دلم به حال خودم سوخت چقدر بدبخت شدم .

یاد حرف مادر بزرگم افتادم همیشه وقتی یک سختی پیش می اومد میگفت:

– خدای سختی دیروز ،خدای سختی امروز هم هست ،ناامید نشید که همیشه خدا همراهتونه وکمکتون میکنه .

اشک چشم هامو پاک کردم واسم خدا رو زمزمه کردو خودم و خونوادم رو سپردم بهش.

کنار اتاق اقای حمیدی یک صندلی پلاستیکی بود ، با خودم گفتم از هیچی بهتر روی صندلی نشستم وخودم رو جمع کردم وچشم دوختم به ستاره ها.

با صدای که انگار مخاطبش من بودم، پلک هام روبه زور از هم باز کردم؛ با دیدن پسری که این روزها زیاد میدیدمش از جام بلند شدم ولی از اونجایی که جای که خوابیده بودم صفت بود بدنم درد گرفتو اخ بلندی گفتم.

پسر که میدونستم اسمش آرشه با پوزخندی که رولبش بود گفت :

– میبینم که خیلی زود جای اصلیت رو پیدا کردی؟

این پسر چقدر زبونش نیش داشت .

به چشم هاش خیره شدم و چیزی نگفتم.

نمیدونم تو نگاهم چی دید، که اونم ساکت شد و پوز خندش از روی لباش محو شد.

در همین حین اقای حمیدی از اتاق اومد بیرون وقتی مارو روبه رویه هم دید، گفت:

چی شده؟ این موقع صبح جلسه گذاشتید ؟

آرش زودتر از من به حرف اومد و
گفت:

سلام چطوری سپهر جان من اومده بودم دنبالت بریم کارخونه ،که این خانم رو اینجا دیدم که خوابیده.

آقای حمیدی که حالا فهمیدم اسمش سپهر هست با تعجب به من خیره شد وپرسید:

کل دیشب رو اینجا خوابیدی ؟

من که از شدت خستگی و سرمای دیشب جونی تو تن نداشتم ،گفتم :

– بله ،محیط اینجا رو بلد نبودم دیر وقتم بود نخواستم مزاحم خواب کسی بشم برای همین اینجا موندم .

سپهر با شنیدن حرفهام چیزی زیر لب گفت که نفهمیدم، در همین حین گفت:
– بهتره بری تو خونه هوا سرده، به مریم میگم یک اتاق بهت بده!

با گفتن:

– ممنون از کنارشون رد شدم.
توی حیاط مریم رو دیدم که داشت به طرف من می اومد. با دیدنم لبخند زد وگفت :

– سلام زن داداش صبح بخیر.

با خودم گفتم :
– زن داداش؟ فکرم رو به زبون اوردم ومتعجب پرسیدم:
– زن داداش؟

– حق داری تعجب کنی! دیروز انقدر همه چیز عجله ای شد که اصلا نشد، خودم رو معرفی کنم.

دستش رو به طرفم دراز کرد وگفت :
– ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازه است. مریم هستم خواهر سپهر خان وخواهر شوهرشما .

از لحن مهربونش لبخند روی لب من هم اومد وباهاش دست دادم وگفتم:
-خوشبختم، منم کیانا هستم.

***

اون روز به دستور مادر سپهر خان من اصلا جلوش ظاهر نشدم ،فقط توی اشپزخونه بودم مشغول تمیز کاری وظرف شستن .تمام مدتی که آشپزخونه بودم جسمم اینجا ولی روح وقلبم توی خونه وپیش مامان وکیان بود همش نگران عکس والعمل کیان بودم .

اون روز رسما کوزت شدم وتمام کارهای آشپز خونه رو دوش من بود، البته بجز آشپزی .
تو خونه شون دوتا خدمتکار بود که کارها رو انجام میدادن وقتی خدمتکارهو داشتن باهم حرف میزدن شنیدم که گفت: خانوم گفتن :

– دست به چیزی نزنید بزارید این دختره همه کارها رو انجام بده فقط آشپزی رو خودتون انجام بدید یک وقت چیزی تو غذا نریزه چیز خورمون کنه .

با اینکه این حرف توهینی به من بود ولی مگه مهم بود؟ اصلا مهم نبود، من فقط دعا میکنم کیان کار اشتباهی نکنه ومادرم غصه من رو نخوره با اون قلب بیمارش ،بزار هرچقدر دوست دارن ودلشون خنک میشه حرف بار من کنن.

باصدای مریم که داشت منو صدا میکرد، از فکر و خیال اومدم بیرون در حالی که ضرفا رو خشک میکردم با صدایی که یادگار گریه دیشب وسرماش بود پرسیدم:

– بله با من کاری داشتید؟

مریم که از همون لحظه اول مهربونیش رو دیده بودم بهم نزدیک شد وگفت خسته نباشی زن داداش شرمنده اتم نمیتونم کمکت کنم مامان عصبانی میشه.

این دختر چثدر مهربان بود لبخندی به صورت مهربونش زدم و گفتم: دشمنتون شرمنده.

همون طور که داشت از تو سبد میوه شسته شده سیب رو بر می داشت گفت :

– راستی من اومده بودم تورو به یه جایی ببرم؛

با تعجب پرسیدم:

– کجا ؟ مادرتون ناراحت میشن .

مریم گفت :

– بیا بریم ناراحت نمیشه خودش گفت ببرمت پیشش.

با اسرار مریم از آشپز خونه اومدیم بیرون ، توی حیاط به طرف اتاق های که اون شب از جلوشون رد شدیم رفتیم؛ استرس عجیبی داشتم نمیدونستن چی در راهه ؛ بعد چند دقیقه پیاده روی به یکی از اتاق ها اشاره کردو گفت:

– بفرما رسیدیم.
در رو باز کردو من اولین چیزی که دیدم تو تا چشم عسلی بود که خیره به در بود.
ح
تعجب کردم این چشمها انکار منتظر اومدن ما بودن .

به مریم که داشت به طرف تخت می رفت نگاه کردم ،اون داشت حرف میزد برای اون تو چشم عسلی !
نمیدونم چقدر گذشت که به خودم اومدن ؟
در همین حین مریم رو به من کردو گفت: مریم جون معرفی میکنم؛ ایشون پدرم هستن .رو یه پدرش ادامه داد :

– آقا جون ، اینم همون مریم خانوم که تعریفش رو کرده بودم.

مریم بعداز جلسه معارفه کنار پدرش رویه تخت نشست وگرم صحبت شد.

من حالا بهتر میتونستم به اطرافم دقت کنم ، داخل اتاق چیزی به جز یک آباژور و یک پاتختی کوچک ویک تخت یک نفره و همچنین یک کمد لباس نبود، روی تخت مردی حدود پنجاه وپنج ساله با موهای جو گندمی و چشم هایی عسلی خوابده بود وانگار توانی برای راه رفتن یا صحبت کردن نداشت.

مریم همون طور که داشت از اتفاق های جدید برای مرد تعریف میکرد رو به من کردو گفت :

– مریم بابام رو به تو مسپارم مواظبش باش .

از حرفش تعجب کردم خواستم چیزی بپرسم که خودش ادامه داد،
مامان گفته تو باید مواظب بابا باشی چون پرستارش مجبور شد بره.

مطمئن بودم پرستار مجبور نبوده بره مجبورش کردن .
توی دلم برای هزارمین بار توی این دوروز از خدا خواستم کمکم کنه بتونم تویه این خونه دووم بیارم.مریم بعداز اینکه حسابی سفارش پدرش رو بهم کرد از اتاق رفت بیرون.

نزدیک تخت رفتم در همین حین سلام کردم، به صورت مرد خیره شدم چشم هاش رو باز وبسته کرد که حدس زدم جواب سلامم رو داد؛ به صورتش دقیق تر نگاه کردم موهای سفید باریش هایی سفید که انگار خیلی وقت بود مرتب نشده بودن، خط های روی پیشونی نشونی از سالهای از دست رفته وتجربیاتش بود، لبخندی به صورت مهربونش زدم.

– تا کی می خوای، اونجا وایسی شازده خانوم؟

به طرف صدا برگشتم این همون زنی بود که تو اولین دیدار با سیلی که به صورتم زد ازم استقبال کرده بود.

با یاد آوری اون روز نحس ناخدا گاه دستهام مشت شد.

زن که حالا نزدیکم ایستاده بود گفت:

– چیه! ارث بابات رو خوردم؟ یادت نرفته که برای چی اینجا اومدی ؟

اگه یادت رفته یادت بیارم، تو توی این خونه خدمتکار هستی و باید به همه کارهای خونه برسی ،و یادت نره به جز این کارها باید به آقای حمیدی بزرگ هم برسی میبینی که ایشون نمیتونن به تنهایی کارهای شخصی شون رو انجام بدن، پس وظیفه تو هستش که از این به بعد هر کاری داشتن انجام بدی.

– متوجه شدی؟

– بله ارومی گفتم.

اون زن هم خوبه ارومی گفت: واز اتاق رفت بیرون.

برام عجیب بود حتی به خودش زحمت نداد به مرد روی تختت حتی نیم نگاهی بندازه.با خودم گفتم :چه زن عجیبی .

با رفتن زن من هم شروع کردم به تمیز کردن.
اول جاروبرقی که یکی از مستخدم ها برام اورد برداشتم واتاق رو جارو کردم و بعد هم حسابی گرد گیری کردم بعد از اینکه کارام تموم شد به دور و برم نگاه کردم چقدر تمیز شده بود،عجیب بود با اینکه پدر این خونواده توی این اتاق بود ولی انگار برای کسی مهم نبود اتاقش از بس کثیف بود وبوی نم میداد که حالت بد میشد.

با افتخار دوری تو اتاق زدم وبا لبخند به اقای حمیدی بزرگ نگاه کردم و گفتم:

– وای اتاق چقدر تمیز شد باورم نمیشه این اتاق تمیز کار من باشه،
ناخداگاه ادامه دادم؛
– میدونید من تو خونه مون خیلی هنر میکردم یه میز صبحانه جمع میکرد ویا یه چای میدادم دست مامانم وکیان.

اشکی که نفهمیدم کی از گوشه چشمم چکید رو پاک کردم و به مردی که رو به روم روی تخت خوابیده بود خیره شدم ،نمیدونم چرا ولی حس کردم با چشم هاش بهم میگه گریه نکن.

به صورتش لبخند زدم و به طرفش رفتم،
بالش زیر سرش رو مرتب کردم ولی از بویی که میداد ناخدا گاه بینی م رو جمع کردم ، انگار خودش هم حس کرد و اشک تو چشم هاش جمع شد، سعی
کردم به روی خودم نیارم و با همون لبخند گفتم:

– من پدرم رو چند سال پیش از دست دادم ، شما منو خیلی یاد پدرم میندازید، اگه اجازه بدید تا وقتی که اینجا هستم آغاجون صداتون کنم!

تو چشم هاش اشک جمع شده بود ومن چقدر رنجیدم بخاطر مردی که روبه روم بودو داشت اشک می ریخت بخاطر ناتوانیش برای انجام کوچکترین کار شخصیش.

از اتاق اومدم بیرون ودنبال کسی گشتم که بتونه کمکم کنه تا پدر مریم که حالا اغاجون صداش می کردم رو ببرم حمام توی باغ مرد باغبون رو دیدم که پشتش به من بود و مشغول هرس کردن درختهای باغ بود.

به خودم جرات دادم ورفتم جلو تک سرفه ای کردم که برگشت به طرفم ،
– سلام ببخشید اقا میشه کمکم کنید اقای حمیدی بزرگ رو ببرم حمام؟

مرد به چشم هام خیره شد و قبل اینکه من چیز دیگه ای بگم به طرف اتاق حرکت کرد.

بار دیگه با خودم گفتم ادم های این خونه چقدر عجیبن .

سریع دنبال مرد رفتم وبا کمک مرد اغاجون رو به حمام بردم وقتی که حمامش میکردم خدا میدونه که مرد مهربون چقدر خجالت میکشید، ولی من مثل پدرم که وقتی حمام میکرد میرفتم حمام وپشتش رو میشستم حمامش کردم؛ بعداز این حمام کردن آغا جون تموم شد، با کمک مرد باغ بون اون رو به اتاق آوردیم ومرد باغبون کمک کرد که لباس هاش رو تنش کنم و قبل از اینکه ازش تشکر کنم از اتاق رفت بیرون.

بعد از تمام شدن کارم به طرف اشپز خونه رفتم تا غذایی برای اغاجون بیارم تا بخوره و بعدش داروهاش رو بهش بدم.توی آشپزخونه همه توی تکاپو بودن.
برام عجیب بود، چرا انقدر عجله دارن هرکسی مشغول کاری بود،

– میشه یه گوشه کار رو شما بگیری؟

با تعجب به زنی که روبه روم ایستاده بود و سینی پر برنج رو میداد به دستم خیره شدم.

از حرفای خدمت کارها اینجور فهمیدم که قراره امشب خان عمو بیاد. خان عمو عموی بزرگ مریم وسهند بود؛ وبرادر کوچک تر اغاجون، این خان عمو انگار حرفش برو داشت توی این خونه وبعد آغاجون بزرگ خاندان بود.

بعداز اینکه توی کارها کمی کمشون کردم، با گفتن اینکه باید داروهای آغا رو بهشون بدم از اشپزخونه با یک سینی که روش یک بشقاب سوپ بود از اونجا اومدم بیرون وبه طرف اتاق اغاجون راه افتادم .

وقتی به اتاق رسیدم دیدم مریم با چشمای اشکی کنار پدرش نشسته با دیدن من اشک هاش رو پاک کرد و بلند شد اومد طرفم وبغلم کرد.

با تعجب به حرکاتش خیره شده بودم ،که خودش به حرف اومد.

– زن داداش خیلی ممنونم ازت نمیدونی وقتی وارد اتاق شدم و بوی تمیزی به مشامم خورد چقدر خوشحال شدم ،آروم کنار گوشم ادامه داد:

– میدونی مامان اجازه نمی داد من بیام وبه بابام برسم پرستادی هم که براش گرفته بودیم اصلا مواظب بابام نبود وهفته ای یک بارم حمام نمی بردش .
اما تو هنوز نرسیده هم اتاقش رو تمیزو مرتب کردی که از دور بوی گل میده، هم اینکه بابام رو حمام بردی، خیلی لطف کردی.
با تموم شدن حرفش لپم رو بوسید.

از این کارش لبخند اومد رو لبم .
از آعوشم اومد بیرون ورو به باباش گفت:

– حالا هرچی شد میام برات تعریف میکنم بابایی.
به طرف در رفت وادامه داد:

من دیگه میرم زن داداش الان که خان عمو بیاد من اینجا نباشم بهتره و از اتاق خارج شد.

با تعجب به راه رفته مریم خیره شدم وبازم گفتم : عجب خونواده عجیبی.

***

(سپهر)

– سرم رو با دستهام گرفتم امروز عجیب سرم درد میکرد احتمالا باز میگرنم عود کرده بود؛
به ساعت نگاه کردم نزدیک به هفت شب بود، باید سریع بر میگشتم خونه با اون حرفهایی که عمو زد احتمالا باز امشب توی خونه جنجال بر پاست، باید قبل رسیدن عمو برم خونه.

سریع از کارخونه زدم بیرون وبه طرف خونه راه افتادم.

تو راه یاد پدرم افتادم چند روزی میشه بهش سر نزدم از بچه ای که پشت چراغ قرمز داشت گل می فروخت ، چند شاخه گل گلایو خریدم، یادمه پدرم عاشق گل گلایو وعطرش بود.

به خونه که رسیدم ماشین رو توی حیاط پارک کردم وبه طرف اتاق بابام رفتم با صدای کسی توی اتاق ایستادم اما با فکر اینکه حتما مریم اومده پیش بابا وارد اتاق شدم اما باچیزی که دیدم سر جام کنار در ایستادم، دختر که اسمش کیانا بود داشت با قیچی و شونه ریش بابا رو مرطب میکرد و براش شعری رو زمزمه میکرد، انقدر سرگرم بودن که اصلا متوجه من نشدن.

برام عجیب بود این دختر چقدر زود با پدرم اوخت شده بود

با صدای سرفه ارومی که کردم هر دو متوجه من شدن پدرم چشم هاش که تا اون موقع بسته بود رو باز کرد و کیانا با دیدن من سریع از جاش بلند شد وسر به زیر سلام کرد، جواب سلامش رو با تکون دادن سرم دادم وبه طرف پدرم رفتم،

– سلام آغاجون، حالتون خوبه؟

چشم های آغا جون برقی زد ومن به این فکر کردم چشم های آغا جون اخرین بار کی اینجوری برق زده.

با احساس سنگینی نگاهی به طرفش برگشتم؛ کیانا داشت به دست هام نگاه میکرد وردش رو گرفتم به گل هایی که داشتن پژمرده میشدم رسیدم ، اصلا یادم نبود که گل خریدم،
گل هارو به طرفش گرعتم و گفتم:

– گلها رو برای آغا جون گرفتم.

اومد نزدیک گلهارو ازم گرفت وبه طرف گلدان شیشه اش توی اتاق رفت وگلهارو توی اب گذاشت.

کمی پیش پدرم موندم و باهاش حرف زدم جوابم مثل همیشه سکوت پدرم بود.
با این تفاوت که این بار تو چشماش برق خاصی بود.

به ساعت نگاه کردم و کم کم دیگه عمو پیداش می شد ودردسرم پیداش میشد پس بهتر بود سریع تر برم سردرد هم امونم رو بریده بود بلند شدم وبه آعاجون شب بخیر گفتم وخواستم از اتاق برم بیرون که یک لحظه چشمم به کیانا افتاد، کنار پنجره روبه حیاط تیستاده لود وسرش پایین بود، به لباس هاش نگاه کردم یک مانتو وشلوار،حدس زدم همون مانتو شلواری هست که اون روز توی محضر تنش بود، ازش پرسیدم:

– چمدونت رو برات آوردن؟

همون جور که سرش پایین بود جوتب داد؛

– من چمدان نداشتم.

تعجبم بیشتر شد چون خودم چمدانش رو از مادرش گرفتم وتوی ماشین گذاشتم باید بفهمم چی شده تا اون موقع به مریم میگم چند دست لباس براش بخره .

بدون حرف دیگه ای از اتاق زدم بیرون .

اون شب عمو اومد وبر خلاف تصورم اوضاع خیلی آروم بود.

عمو همراه پسرش که یک پسر کامل بی قید وبنده اونشب اومد خونه امون وبرای شام وهمین طور خواب موندن .

بعداز اینکه شام رو خوردیم وکمی نشستیم اجازه رفتن خواستم؛ چون واقعا دیگه تحمل سردرد رو نداشتم وباید حتما استراحت میکردم .

وقتی از سالن خواستم برم بیرون .
دیدم کیانا لباس هاش رو عوض کرده وبا یک سینی چای داره به طرف سالن میره.با خودم گفتم این دختر انقدری که سرش پایینه جلوی پاش رو میبینه؟

وقتی به اتاقم رسیدم خودم رو روی تخت انداختم و نفهمیدم کی چشمام گرم شد وخوابم برد.

با احساس تشنگی از خواب بیدار شدم ، به ساعت نگاه کردم سه نصفه شب رو نشون میداد .
خواستم از پارچ روی عسلی آب بخورم ولی خالی بود لعنتی زیر لب گفتم وبه طرف آشپز خونه رفتم ،

وقتی از جلوی اتاق اغاجون رد میشد احساس کردم صدای عجیبی توی اتاق میاد،
کمی گوش هام رو تیز کردم،

صدای کسی میومد که انگار جلوی دهنش رو گرفتن تا فریاد نزنه.
ترسیدم نکنه برای اغا جون اتفاقی افتاده باشه!

سریع درو باز کردم وکلید برق رو زدم از چیزی که دیدم چشم هام نزدیک بود بزنه بیرون!

(کیانا)

مشغول شستن ضرفای شام بودم که مریم اومد آشپزخونه و گفت:

– خسته نباشی زن داداش، تموم نشد؟

درحالی که اخرین لیوان رو آبکشی
می کردم جوابش رو دادم:

– ممنون خانوم، دیگه آخراشه.

مریم با اخمی که چهرش رو بامزه کرده بود رو به من گفت:

– خانوم چیه؟ من وتو تقریبا همسن هستیم پس لطفا بهم نگو خانوم همون میریم بگی کافیه.

– آخه!

– آخه اینا نداریم باید مریم صدام کنی قرار شد دوست باشیم دوستا که همدیگرو با پسوند وپیشوند صدا نمیکنن!

دختر خوب ومهربونی بود، باهاش احساس راحتی می کردم شاید باهم دوستای خوبی شدیم.

با صدای مادر مریم که مریم رو خطاب قرار داده بود از فکر وخیال بیرون اومدم .

– خاک به سرم اصلا یادم رفت برای چی اومدم! زن داداش بی زحمت یه سینی چایی بیار برای مهمون ها شرمندتم خودم نمی تونم ببرم اخلاق مامان رو که میدونی!

درحالی که گره پیش بند رو باز می کردم گفتم :

– این چه حدفیه دشمنت شرمنده باشه چشم الان میارم .

با رفتن مریم منم چند فنجان از تو کابینت برداشتم وچایی خوش رنگی ریختم دستی به لباس هایی که مریم بهم داده بود کشیدم ، بار دیگر به این نتیجه رسیدم که این دختر خیلی خوش قلب ومهربونه!

وقتی دید مانتو شلوار که باهاش اومدم توی این خونه هنوز تنمه بهم یک دست لباس که نو بود ومعلوم بود تا حالا نپوشیده داد تا تنم کنمسینی چایی رو برداشتم و با استرس وارد سالن شدم نمی دونستم باید چیکار کنم!

نزدیک تر رفتم وسلام کردم واولین نفر پسر جوانی که نزدیک در ورودی سالن بود بهم نگاه کرد.
بعد مردی که حدوداً چهل و شش سال داشت بهم خیره شد، زیر نگاه های خیرشون داشتم آب میشدم؛
که مادر مریم که از خدمت کارها شنیده بودم اسمش مهتاب خانوم هستش با تشر گفت:

– زیر لفظی میخوای؟

با تعجب بهش خیره شدم که، به سینی چای اشاره کرد.

سریع به خودم اومدم و چای رو بهشون تعارف کردم.

وقتی نزدیک اون پسر رسیدم خیلی بد نگاه می کرد و باعث می شد استرس بگیرم.
یک جوری بهم خیره شده بود که انگار بدون لباس رو به روش ایستادم!

با گفتن بفرمایید به خودش اومد وچای رو از سینی برداشت، به مهتاب خانوم که رسیدم بازم بهم نیش زد وگفت :

– کلفتم کلفت های قدیم!

با خودم گفتم:

– این زن هیچ وقت با من خوب نمیشه.

بعداز تموم شدن دستور های مهتاب خانوم وتحقیر هاش که تمومی نداشت به آشپزخونه برگشتم.

مریم دنبالم اومد وگفت:
-ببخشید زن داداش من عوض مامان ازت معذرت خواهی میکنم.

آهی کشیدم و گفتم:

– اشکال نداره مریم جون باید عادت کنم دیگه.

دوباره ازم معذرت خواست و گفت:

– توبرو اتاق آقاجون استراحت کن اگه کاری بود بهت میگم.

منم از خدا خواسته سریع رفتم وقتی رسیدم اقاجون هنوز بیداربود.

داروهاش و همراه داروی خوابش روبهش دادم.

جای خودم رو کنار تختش روی زمین پهن کردم و بشمار سه خوابم برد وچیزی نفهمیدم.

نصفه های شب با احساس نفس هایی که به گوشم می خورد با وحشت بیدار شدم!

تا چشم هامو باز کردم چشمم با دوتا تیله مشکی گره خورد!

اولین عکس العلم جیغ بودکه دستم رو خوند و قبل از اینکه بتونم جیغ بزنم وکمک بخوام
دستش رو جلوی دهنم گذاشت و در گوشم گفت:

– صدات در بیاد همین جانفله ات می
کنم!

سردی چاقو رو روی گردنم حس کردم!

داشتم سکته میکردم و هیچ کس هم نمی تونست این موقع شب به دادم برسه!
اقاجون هم که قرص خواب خورده بود و خواب هفت پادشاه می دید.

مرد دستش رو روی بدنم حرکت می داد و من هیچ قدرتی برای دفاع از خودم نداشتم.

فقط بی صدا گریه می کردم

مرد کنار گوشم گفت :

– نترس کاری باهات ندارم فقط یکم شیطنت…

حرفش تموم نشده بود که در اتاق باز شد وپشت بندش اتاق روشن شد!

پسر که ترسیده بود خواست فرار کنه که یکی از پشت گرفتش وبا مشت ولگد به جونش افتاد.

از ترس نمیدونستم چیکار کنم وکاملا توی شک بودم .

با افتادن پسر کنار پام از ترس خودم رو مچاله کردم و چهره منفور پسر رو دیدم!

تمام صورتش خون بود ولی بازم می شد فهمید کیه.

این پسر عموی مریم بود!

با همون صورت زخمی لبخند چندشی زد وگفت :

– چیه خوشکله شناختی!

خفه شــــــو آشغــال!

با ترس به طرف صاحب صدا برگشتم

داشتی چه گوهی میخوردی؟

کثافت فقط این مونده بود دستت بهش برسه!

آشغال میزاشتی یک شب بمونی بعد کثافت کاری تو شروع می کردی!
___ ویرایش شده ___
سینی چایی رو برداشتم و با استرس وارد سالن شدم نمی دونستم باید چیکار کنم!

نزدیک تر رفتم وسلام کردم واولین نفر پسر جوانی که نزدیک در ورودی سالن بود بهم نگاه کرد.
بعد مردی که حدوداً چهل و شش سال داشت بهم خیره شد، زیر نگاه های خیرشون داشتم آب میشدم؛
که مادر مریم که از خدمت کارها شنیده بودم اسمش مهتاب خانوم هستش با تشر گفت:

– زیر لفظی میخوای؟

با تعجب بهش خیره شدم که، به سینی چای اشاره کرد.

سریع به خودم اومدم و چای رو بهشون تعارف کردم.

وقتی نزدیک اون پسر رسیدم خیلی بد نگاه می کرد و باعث می شد استرس بگیرم.
یک جوری بهم خیره شده بود که انگار بدون لباس رو به روش ایستادم!

با گفتن بفرمایید به خودش اومد وچای رو از سینی برداشت، به مهتاب خانوم که رسیدم بازم بهم نیش زد وگفت :

– کلفتم کلفت های قدیم!

با خودم گفتم:

– این زن هیچ وقت با من خوب نمیشه.

بعداز تموم شدن دستور های مهتاب خانوم وتحقیر هاش که تمومی نداشت به آشپزخونه برگشتم.

مریم دنبالم اومد وگفت:
-ببخشید زن داداش من عوض مامان ازت معذرت خواهی میکنم.

آهی کشیدم و گفتم:

– اشکال نداره مریم جون باید عادت کنم دیگه.

دوباره ازم معذرت خواست و گفت:

– توبرو اتاق آقاجون استراحت کن اگه کاری بود بهت میگم.

منم از خدا خواسته سریع رفتم وقتی رسیدم اقاجون هنوز بیداربود.

داروهاش و همراه داروی خوابش روبهش دادم.

جای خودم رو کنار تختش روی زمین پهن کردم و بشمار سه خوابم برد وچیزی نفهمیدم.

نصفه های شب با احساس نفس هایی که به گوشم می خورد با وحشت بیدار شدم!

تا چشم هامو باز کردم چشمم با دوتا تیله مشکی گره خورد!

اولین عکس العملم جیغ بود، که دستم رو خوند و قبل از اینکه بتونم جیغ بزنم وکمک بخوام
دستش رو جلوی دهنم گذاشت و در گوشم گفت:

– صدات در بیاد همین جانفله ات می
کنم!

سردی چاقو رو روی گردنم حس کردم!

داشتم سکته میکردم و هیچ کس هم نمی تونست این موقع شب به دادم برسه!
اقاجون هم که قرص خواب خورده بود و خواب هفت پادشاه می دید.

مرد دستش رو روی بدنم حرکت می داد و من هیچ قدرتی برای دفاع از خودم نداشتم.

فقط بی صدا گریه می کردم

مرد کنار گوشم گفت :

– نترس کاری باهات ندارم فقط یکم شیطنت…

حرفش تموم نشده بود که در اتاق باز شد وپشت بندش اتاق روشن شد!

پسر که ترسیده بود خواست فرار کنه که یکی از پشت گرفتش وبا مشت ولگد به جونش افتاد.

از ترس نمیدونستم چیکار کنم وکاملا توی شک بودم .

با افتادن پسر کنار پام از ترس خودم رو مچاله کردم و چهره منفور پسر رو دیدم!

تمام صورتش خون بود ولی بازم می شد فهمید کیه.

این پسر عموی مریم بود!

با همون صورت زخمی لبخند چندشی زد وگفت :

– چیه خوشکله شناختی!

خفه شــــــو آشغــال!

با ترس به طرف صاحب صدا برگشتم

داشتی چه گوهی میخوردی؟

کثافت فقط این مونده بود دستت بهش برسه!

آشغال میزاشتی یک شب بمونی بعد کثافت کاری تو شروع می کردی!.

ناجیم که حالا فهمیدم سپهر بود یقه پسره رو گرفت واز زمین بلندش کرد!

مشت می زد به صورت و بدنش و اونم سعی می کرد از خودش دفاع کنه.

دوتا مرد عصبانی داشتن جلوی روم دعوا میکردن و من نمیتونستم کاری کنم، انقدر ترسیده بودم که نمی تونستم از جام تکون بخورم.
با صدای داد عموی مریم هردو دست از یقه هم کشیدن.

– اینجا چه خبره! مگه چاله میدونه افتادید به جون هم!

مریم اومد به طرف من منو به آغوش گرفت.

– خوبی زن داداش؟ الهی بمیرم رنگ به روت نمونده!

عموی مریم ادامه داد:

– سپهر و احسان نمیخواید توضیح بدید؟

سپهر همون جور که خونی که از گوشه لبش اومده بود رو پاک می کرد گفت:

– بهتره از شازده تون بپرسی خان عمو!

از اتاق زد بیرون…

خان عمو با تشر به پسرش گفت:

– بریم احسان

پسره هم مثل یک بره اروم سرش رو انداخت پایین وهمراه پدرش از اتاق رفت بیرون.
انگار این اصلا اون آدمی نبود که تا چند لحظه پیش قصد تعرض به من رو داشت.

– خدا میدونه از این به بعد قراره چقد ازدستت مکافات بکشیم دختره هرزه؟

این رو مادر مریم گفت و رفت، این زن چقدر زبون نیش داری داشت.

اهی کشیدم و توی دلم گفتم:

– چقدر لازمه تا این زن باهام خوب بشه ! شاید همه عمرم!

مریم از کنارم بلند شد و نگاهی به پدرش کرد

– خدا رو شکر قرصای بابا خیلی قوی هستن و با این صدا ها بیدار نشده!

و من چقدر خوشحال شدم وخدا رو شکر کردن که اون لحظه های بد رو آقاجون ندیده و گرنه من چطوری میتونستم توی روش نگاه کنم!

با صدای مریم به خودم اومدم.

– من برم پیش داداش چسب ببرم واسه زخم صورتش

خواست از اتاق بره بیرون که صداش کردم!

– مریم میشه وسایل پانسمان رو برای من بیاری من…

نتونستم ادامه جملم رو تموم کنم وسرم رو زیر انداختم .

مری لبخندی به روم زد واز اتاق رفت بیرون و من چقدر ممنونش بودم که چیزی به روم نیاورد و ازم سوالی نپرسید.

چند لحظه بعد مریم یک دست لباس و جعبه کمک های اولیه رو آورد و با گفتن شب بخیر از اتاق رفت بیرون ومن برای هزارمین بار فهمیدم این دختر قلب مهربونی داره.

لباس هارو گوشه ای از اتاق عوض کردم واز اتاق زدم بیرون .

کنار در اتاق سپهر ایستاده بودم وچند ضربه اروم به در زدم،صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت:
– بیا تو!

وارد اتاق شدم اتاقی تاریک که انگار مه گرفته بود با بوی سیگار که مشامم رو پر کرد.

– مریم هر چی میخوای بگی بزار فردا حوصله ندارم!

وقتی چشمام به تاریکی اتاق عادت کرد، سپهر و دیدم که روی تخت با بالا تنه لخت دراز کشیده و با دستش پیشونیش رو گرفته.

آنگار سرش خیلی درد میکرد که حتی سرش رو بلند نکرد.

به تختش نزدیک شدم !

یک لحظه دلم سوخت این آدم به خاطر نجات من الان به این حال افتاده ، پس باید یه کاری میکردم .

کنار تختش ایستادم و اون که دستش روی سرش بود، دمر روی تخت خوابید ودر همین حین گفت :

– مریم حالا که اومدی بیا یکم سرم رو ماساژ بده ، میگرینم گرفته دارم کور میشم از درد.

میگرن داره!
اونم مثل بابام که میگرن داشت وقتی میگرنش عود میکرد، از درد نمیتونست چشم باز کنه؛ همیشه میگفت؛ با دستای کیان خوب میشم .

دستم رو آروم روی سرش و کنار گردنش کشیدم حس کردم یکم لرزید ولی بعد اروم شد!
به کارم ادامه دادم نمیدونم چقدر ماساژ دادن گردن وپشت سرش طول کشید اما من با خیال پدرم اشک ریختم.

سپهر تکون خورد ومن به خودم اومدم وسریع از کنار تخت بلند شدم.

روی تخت نشست و با تعجب به من خیره شد ولب زد:

– تو اینجا چیکار میکنی؟

سرم رو زیر انداختم و زیر لب گفتم:

– اومده بودم زخمتون رو ضد عفونی کنم.

– من فکر کردم مریم اومده توی اتاق!سرم خیلی درد میکرد ممنون انگار دستهای شفا بخشی داری!

عجیب بود از تعریفش انگار قند توی دلم آب کردن!

– هر کاری میکنی زودتر میخوام بخوابم فردا باید زود بیدار بشم .

– چشم ،
بهش نزدیک شدم وجعبه رو باز کردم ؛از توش بتادین رو برداشتم وکمی ازش روی پنبه ریختم.

به خودم جرات دادم و سرم رو بلند کردم به صورتش دقیق شدم کنار ابروش وگوشه لبش داشت خون میومد.

پنبه رو به گوشه ابروش کشیدم که چشماش رو بست انگار زخمش میسوخت ؛
زخمش عمیش نبود وتا چند روز دیگه خوب میشد
چسب زخمی برداشتم .به گوشه ابروش زدم.
و با پنبه تمیز سعی کردم کنار لبش رو هم تمیز کنم ،
که سنگینی نگاهش رو حس کردم؛
دستام می لرزید واسترس افتاده بود به جونم ، یک تره از موهام افتاده بود جلوی صورتم که بیشتر عصبیم می کرد، چند بار انداختمش پشت گوشم ولی انگار لج کرده بود باز بر می گشت سر جاش،

خواستم دوباره همون کارو بکنم که دست سپهر روی موهام نشست و اونها رو از روی چشمام کنار زد سرم رو بلند کردم چشم هام تو چشمهاش قفل شد ؛قلبم انقدر تند میزد که احساس میکردم الانه که از دهنم بزنه بیرون .

احساس کردم سر سپهر به سرم نزدیک شد و من نمی تونستم تکون بخورم ، هر دو به لبهای هم خیره شدیم ومن در یک تصمیم آنی چشمام بسته شد.

لحظه عجیبی بود سپهر لبهامو می بوسید و من انگار خشک شده بودم وقدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم.
دستهای سپهر دور کمرحلقه شد و من توان هیچ دفاعی از خودم رو نداشتم.

ـ اینجا جه خبره؟

باشنیدن صدای کتایون خانوم (مادر سپهر) سریع از هم فاصله گرفتیم.
از روی تخت بلند شدم سرم رو زیر انداختم.
این زن همین جوریش چشم دیدنم رو نداره وای به حال الان که توی این وضعیت مارو دیده.

ـ تمام این جیغ وداد ودردسرت برای همین بود! میخواستی با مظلوم بازی ذل سپهر رو ببری؟
اره دختره هر…

ــ مامان ! لطفا!

سپهر همین طور که سعی میکرد اروم باشه رو به من گفت:

ــ برو توی اتاقت.

سریع از کنارشون رد شدم وخودم رو به اتاق اغاجون رسوندم؛
به دربسته اتاق اغاجون تکیه دادم وسرخوردم روی زمین زانوهام رو بغل گرفتم واشک ریختم به خاطر همه دردهام اشک ریختم.

از خودم بدم اومد انقدر سست بودم که با یک بوسه احمقانه که حتما از روی هوس بود دست وپا مو گم کردم.

***

یک ماه از اون شب کذایی گذشته.
یک ماهه که من اسیر این زندانم و خبری از مادرم یا کیان ندارم، شب و روزم شده کار کردن توی این خونه که جواب تمان زحماتم نیش و کنایه هایه که از جانب کتایون خانوم بهم میرسه.
خدارو شکر که حداقل چیزی از اون شب رو به روم نمیاره، ولی بازم نیش هاش رو میزنه؛ نمی دونم اون شب بین سپهر ومادرش چی گذشت ولی از اون روز به بعد من سپهر رو اصلا ندیدم، شاید اونم از کاری که کرده پشیمونه ونمیخواد با رو به رو شدن با من یاد اون شب بیفته.

امروز از صبح که از خواب بیدار شدم، توی خونه تنهام البته اگه دوتا خدمتکارها وباغ بان رو فاکتور بگیریم، مریم با مادرش رفتن خرید.امروز از صبح که از خواب بیدار شدم، این جور که از خدمتکارها شنیدم قراره دختر عموشون همراه شوهرش از امریکا برگردن واین مادر ودختر در تکاپوی همین اومدن رفتن خرید.

از اتاق اغاجون بیرون اومدم، نمیدونم چرا ولی دلم یک لحظه برای سپهر تنگ شد، یاد اون شب افتادم چقدر شب عجیبی بود.
جلوی در اتاق سپهر بودم دستگیره در رو کشیدم و وارد اتاقش شدم، اتاقش کمی نامرتب بود انگار صبح خیلی عجله داشته لباس های پخش شده روی تخت گواه این رو میداد.
با خودم گفتم؛
ــ تا کسی نیومده بهتره اتافش رو مرتب کنم،کارم رو شروع کردم حدودا بیست مین تمیز کردن اتاق وقت برد،
راۻی از کارم خواستم برم بیرون که چشمم به گیتار گوشه اتاق افتاد، نزدیکش شدم و روی سیم هاش دست کشیدمم بی اختیار دست بردم وبلندش کردم وروی تخت نشستم، دوباره به تارهاش دست کشیدم صدای بدی داد و معلوم بود؛ خیلی وقته کسی باهاش کار نکرده تنظیمش کردم یاد کیان افتادم، همیشه مسخره ام میکرد و میگفت هیچ وفت نمیتونی گیتار بزنی حتی نمیتونی کوکش کنی.

با یاداوری خاطراتم قطره اشکی از گوشه چشمم چکید، و من چقدر حس دلتنگی کردم برای عزیزانم .
ناخوداگاه سیم های گیتار رو لمس کردم وزیر لب آهنگی که همیشه با کیان تمرین میکردیم رو خوندم؛ انقدر غرق افکارو خاطراتم شدم که گذر زمان از دستم در رفت.

سپهر.

توی دفتر کارم بودم که آرش بدون در زدن وارد شد.

– سلام بر دوست و پسر عموی گرام.

همین جور که سرم توی کامپیوتر بود گفتم:

– تو کی میخوای یاد بگیری قبل اینکه بری توی یک اتاق اول در بزنی، وقتی اجازه دادن بعد بری داخل؟

آرش که این روزها عجیب شبیه رضا شده با خنده اومد روبه روم روی مبل نشست وگفت:

– بابا ما که با هم این حرفها رو نداریم و خودش بلند به حرفش خندید.

سری براش تکون دادم وزیر لب گفتم:

– هیچ وقت آدم نمیشی !

گوشیش رو بیرون آورد و همون طور که داشت چیزی رو تایپ میکرد گفت :

– راستی شنیدی؟ مرجان قراره برگرده! اونم با شوهرش.

با اخم بهش خیره شدم و گفتم:

– اره شنیدم برامم مهم نیست .

آرش که با عوض شدن لحنم به صورتم خیره شده بود گفت:

– خیله خوب بابا چرا عصبانی میشی؟ چیزی نگفتم که!

نمیدونم چرا اینجوری شدم وقتی مریم چند شب پیش گفت : که عمو زنگ زده وگفته مرجان قراره برگرده؛
از عصبانیت نمیدونسنم چی کار کنم، وقتی یادم می افته بخاطر اقامت خارج از کشور وپول چطور به همه خاطراتو عشقمون پشت کرد ازش متنفر تر میشم.

با تکون خوردن دستی جلویه صورتم از فکر اومدم بیرون،با تعجب به آرش خیره شدم .

– کجایی بابا؟ یه ساعته صدات میکنم، باز اسمش اومد تو توی گذشته و خاطراتت غرق شدی ؟

همین جور که از جام بلند می شدم و کتم رو می پوشیدم رو به آرش که هنوز تعجب رو میشد از توی چشماش دید گفتم:

– میخوام برم خونه تو هم میایی؟

زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم ،

با لبخندی که من میدونستم چقدر غم پشتش پنهان کرده گفت:

– اره میام ،خیلی وقته زن عمو و مریم رو ندیدم وهمین طور عمو رو .

چند دقیقه بعد هر دو سوار ماشیم من به طرف خونه راه افتادیم ،
توی راه حرفی بینمون ردو بدل نشد.

با رسیدن جلوی خونه ماشین رو بیرون پارک کردم و هر دو به طرف خونه راه افتادیم همین که خواستم در بزنم؛ مش رجب باغ بانمون در رو باز کردو به هردومون سلام کرد،
با سر جواب سلامش رو دادم .

به طرف اتاقم رفتم و آرش هم پشت سرم، به در اتاق که رسیدم صدای گیتار از اتاق میومد وصدایی آروم که داشت آهنگی رو میخوند،
خواستم در رو باز کنم که آرش دستم رو نگه داشت وآروم گفت :
شاید یکی از خدمتکارهاست صبر کن آروم بریم ببینیم کیه؟

با سرتکان دادن حرفش رو تایید کردم ودر رو آروم باز کردم ،
کسی پشت به ما توی اتاق داشت گیتار میزد؛ با غمی که توی صداش بود داشت آهنگ فرامرز اصلانی (اگه یه روز بری سفر) رو میخوند، انقدر حرفه ای میزد که من وآرش محو گیتار زدن والبته صدای زیباش بودیم.

کاملا غرق اهنگ بودو اصلا متوجه حضور ما نشد.

با یاد آوری اینکه اون دختر توی اتاقه منه و بدون اجازه من داره به ممنوعه اتاقم یعنی گیتارم دست میزنه، دستهام ناخدا گاه مشت شد وبا عصبانیت داد زدم،

– تو اینجا چه غلطی میکنی؟

دختر با شنیدن صدای دادم ترسیده بود به طرف ما برگشت و با ترس توی چشمام خیره شد.

با دیدن کیانا توی اتاقم عصبانیتم بیشتر شد وداد زدم.

– تو ! تو اینجا چه غلطی میکنی ؟
با چند قدم بلند خودم رو بهش رسوندم و به چشم های عسلیش خیره شدم وبا صدای بلندتری گفتم :

– به چه جراتی اومدی توی اتاق من و به وسایل شخصی من دست زدی هااا؟

کیانا که از داد من بیشتر استرس گرفته بود و اشک توی چشماش جمع شده بود با ترسی که از لرزش صداش میشد فهمید سرش رو به زیر انداخت وگفت :

بب.. ببخشید به خدا اومدم اتاقتون رو تمیز ک…

با دادی که زدم حرف توی دهنش ماسید ،

– تو بیخود کردی مگه بهت اجازه دادم بیای اینجا؟ گمشو برو بیرون.

با گریه همون جور که سرش به زیر بود از اتاق رفت بیرون .

– بیچاره که کاری نکرده بود حالا باید حتما عصبانیتت رو سر این بیچاره خالی میکردی ؟

با اخم به آرشی که این حرف رو زده بود نگاه کردم وگفتم :

– میخوام تنها باشم .

آرش که دید حالم بدتر از اون چیزیه که اون فکرش رو میکرد بدون حرف دیگه ای اتاق رو ترک کرد.

روی تخت نشستم وبه گیتاری که روی زمین بود خیره شدم .

– سپهر تورو خدا گیتار زدنم یاد من بده، عشقم خیلی دلم میخواد یاد بگیرم میخوام واسه تولدت برات بزنم .

-دختر دیونه تو اول گیتار دست گرفتن رو یاد بگیر؛ بعد واسه تولد من گیتار بزن .

– سپهر خیلی بدی خیلی!

بغلش گردم وبوسیدمش وآروم کنار گوشش گفتم :

– تو مال من باش همه عمرم رو به پات میریزم گیتار زدن که چیزی نیست.

با یاد آوری خاطرات گذشته قلبم درد گرفت، با خودم گفتم :

– هیچ وقت مال من نبودی هیچ وقت .

با عصبانیت گیتار رو زیر تخت هل دادم و به حمام رفتم تا یک دوش آب یخ من رو از خاطراتی که جز عذاب چیزی برام نداشت بیرون بیاره .

***

* آرش *

وقتی سپهر سرش داد میزد و اون دختر سرش رو زیر انداخته بود خیلی دلم براش سوخت.

نمیدونم چرا اما حسی منو به طرف اتاق عمو و اون دختر کشوند، از سپهر شنیده بودم که پرستار عمو شده،صدای گریه اش از تو اتاق می اومد داشت گریه میکرد و حرف می زد ،آروم در رو باز کردم و وارد اتاق شدم دختر بیچاره سرش رو روی دستهای عمو گذاشته بود و داشت گریه میکرد.

نمیدونم چی شد یا چرا اما اون لحظه یادم رفت که اون دختر خون بس رفیقمه و خواهر دشمنم ،خواستم دلداریش بدم
بهش نزدیک تر شدم وسرفه آرومی کردم .
باشنیدن صدای سرفه از جاش بلند شد در همین حین اشک هایی که روی صورتش بود رو پاک کرد وآروم سلام کرد.

– امروز از یک جایه دیگه عصبانی بود شانس شما سرشما خالی کرد.

لبخندی که بیشتر به پوزخند شبیه بود تا لبخند، به روم زد واز کنارم رد شد،آروم گفت:

— میرم غذای آقا رو بیارم .

درسته من از این دختر خوشم نمیاد وبرادرش رو باعث مرگ بهترین رفیقم میدونم ولی خوب این دختر گناهی نداره داره؟

نزدیک عمو رفتم ودستش رو بوسیدم ،

– سلام برخوشتیپ ترین عموی دنیا، حالتون چطوره عمو جون ؟

عموم که مثل یک تیکه گوشت روی تخت خوابیده بود چشم هاش و باز و بسته کرد.

– خوشحالم حالتون خوبه ، این پرستار جدید چطوره ازش راضی هستی ؟اگه نیستی بگو تا عوضش کنم !

عمو انگار توی چشم هاش غم نشست، چند بار پشت سرهم پلک زد.

– باشه عموجون فهمیدم ازش راضی هستید انگار .

چند دقیقه پیش عمو نشستم و حرف زدم البته من حرف زدم وعمو با چشم باز وبسته کردن منظورش رو بهم می فهموند.

بعد چند مین کیانا اومد وبه روی عمو لبخند زد انگار که نه انگار این دختر همون دختریه که تا چند دقیقه قبل داشت ،گریه میکرد.

– اغا جون براتون سوپ اوردم میدونم دوست ندارید ولی بخورید تا بتونید داروها تونو بخورید وزود زود خوب بشید باشه !

داشت با عمو حرف میزد و راضیش میکرد سوپش رو بخوره ،خیلی جالب بود عمو رو اغاجون خطاب میکرد و عجیب تر اینکه عمویی که من میشناختم میکشتیشم؛ لب به سوپ نمیزد، چه وقتی سالم بود، چه وقتی خونه نشین شد.
یادمه با هیچ روشی نمیتونستن بهش سوپ بدن، اما این عمو داشت سوپش رو کامل میخورد و حتی شوق توی چشماش نشان گر خوشحالیش بود.

به کیانا خیره شدم یک جوری قربون صدقه اغاجون میرفت که انگار داشت با یک بچه حرف میزد، به همون نرمی ومهربونی .

به خودم اومدم من چم شده چرا اینجوری به دختره خیره شدم ،سریع رو به عمو گفتم:

– عمو جان من دیگه باید برم با اجازتون بازم بهتون سر میزنم .

عمو با چشم باز وبسته کردن باشه ای گفت.

خواستم از اتاق برم بیرون ولی یک لحظه ایستادم و همون طور که پشتم به عمو و کیانا بود گفتم :

– صداتون خیلی زیبا بود.

و از اتاق زدم بیرون.

***

کیانا

به راه رفته آرش خیره بودم چه آدم عجیبی بود، یاد یک ساعت پیش افتادم که چطور سپهر و آرش رسیدن و مچ منی که غرق گیتار زدن بودم رو گرفتن، یاد دادهای سپهر افتادم اون لحظه دلم میخواست بزنم توی گوشش ومنم بلند تر از اون داد بزنم وبگم؛

– دست زدم که زدم ؛ مگه خوردمش انگار نوبرش رو آورده،
اما حیف که دستم زیر ساتورش بودو هیچ حرفی نمیتونستم بزنم. بغض لعنتی نمیذاشت نفس بکشم .
به خودم اومدم وسعی کردم فراموش کنم همه چیز رو تا شاید اینجوری بتونم دوم بیارم.

یک هفته بعد
*

امروز قرار مهمونی که چند روزه توی خونه حرفش هست بلاخره بیاد ، مریم میگفت؛ مرجان دختر عموش چند سال پیش ازدواج کرده و از ایران رفته حالا قراره بعد از چند سال دوباره برگرده اون طور که مریم راجبش حرف می زد انگار دل خوشی ازش نداشت اما در عوض کتایون خانم خیلی خوشحال بود از اومدن برادرزاده شوهرش .

*

گویا مرجانی که همه در تکاپو هستن برای اومدنش دیشب از امریکا برگشته و امشب کتایون خانوم خان عمو و مرجان والبته شوهرش رو وعده گرفته.

پیش اقا جون بودم وداشتم حرکات فیزیو تراپی که دکترش چند روز پیش بهم یاد داد رو انجام میدادم که مریم اومد و بهم گفت:
– زن داداش خوشکلم چرا اینجا نشستی ؟

با گیجی بهش نگاه کردم وگفتم :

– خوب کجا بشینم !

مریم که سعی در پنهان کردن خنده اش داشت بهم نزدیک شد ومشمایی که توی دستش بود رو به طرفم گرفت وادامه داد:

– این برای تویه زن داداش خوشکلم.

با تعجب مشما رو ازش گرفتم و داخلش رو نگاه کردم؛ رو به مریم گفتم:

– اینها چیه مریم جان ؟

مریم کنار پدرش نشست ودست پدرش رو توی دستش گرفت وآرام نوازشش کرد در همین حین جواب منو داد؛

– اینا چند دست لباس با مخلفاته که برای شما گرفتم ، بد سلیقه گیم رو به خوش سلیقه گی خودت ببخش.

لباس هارو از مشما بیرون اوردم دو دست لباس دخترونه خوشکل بود از دیدنشون مثل بچه ها ذوق کردم.
با خودم فکر کردم اخرین باری که لباس نو خریدم کی بود؟

از فکر بیرون اومدم و از مریم تشکر کردم؛ که با لبخندی که همیشه چاشنی صورت مهربونش بود، به در حمام اشاره کردو گفت زوتر برو دوش بگیر آماده شو امشب مهمون داریم.

به طرف حمام رفتم تا برای مهمونی که توش نقش خدمت کار رو داشتم آماده بشم .

***

سپهر

توی اتاقم جلوی آینه ایستادم باورم نمیشه بعد چهتر سال و دوماه ویک هفته باز داره بر میگرده!
با خودم گفتم:

-یعنی اونجوری که من روز و ماه وسال رفتنش رو یادمه اونم یادشه؟
به افکار پوچم پوزخند زدم ؛

معلومه که یادش نیست اگه یادش بود اونجوری نمیرفت .

با صدای در دست از افکارم کشیدم،

– پسرم میتونم بیام تو؟

از جلوی آینه کنار رفتم ودر رو باز کردم.

– بفرمایید مامان جان عمری داشتید؟

از کنار در رفتم کنار و به مادرم تعارف کردم بیاد داخل.

مادرم اومد داخل وروی تخت نشست ونگاهی به دور وبرش انداخت.

– راستش پسرم اومدم قبل از اینکه مهمونا بیان باهات حرف بزنم.

کنار کتاب خونه اتاقم ایستادم و به مادرم نگاه کردم؛ منتظر موندم تا مادرم ادامه حرفش رو بزنه

– پسرم راستش عموت دیروز تماس گرفت وسر بسته یک چیز هایی رو برام تعریف کرد،

با تعجب به مادر خیره شدم واون ادامه داد،

– میدونی که قرار بود مرجان همراه شوهرش از امریکا برگرده؟
ولی امروز عموت گفت که مرجان تنها برگشته گویا چند ماه پیش توی امریکا از همسرش جدا شده و برای همیشه برگشته ایران.

با شنیدن حرف های مادرم دست هام خود به خود مشت شدو پوزخند صدا داری زدم ؛ که دور از چشم مادرم نموند .

– اونجور که عموت تعریف میکرد حالات روحی مرجان زیاد خوب نیست عموت دلیل جدا شدن شون رو نگفت . فقط گفت وه وقتی مرجان اومد اینجا از جدایش چیزی نپرسیم تا حالش بدتر نشه .
به اینجا که رسید رو به من گفت:

– و تاکید کرد اصلا بخ روش نیاریم که.

– نیازی نیست شما و عمو نگران باشید من نه کاری به زندگی اون دارم نه برام مهمه خودتون خوب میدونید همه چیز برای من تموم شده .

صدای درونم گفت :

– مطمعنی همه چیز تموم شده؟

با صدای مادرم به خودم اومدم

– خوشحالم که گذشته رو فراموش کردی، به هر حال گذشته ها گذشته.

از روی تخت بلند شدو به طرف در رفت درهمین حین گفت:

– من میرم ؛ تو هم زودتر آماده شو بیا تا نیومدن.

از اتاق رفت بیرون و من به این فکر کردم.
– شاید گذشته گذشت؛ولی سخت گذشت.

*

کیانا

توی آشپز خونه مشغول درست کردن سالاد بودم، زینب یکی از خدمتکارها داشت موضوعی رو برای فاطمه خدمتکار دیگه تعریف میکرد.
سرگرم صحبت بودن و من توی فکر مادرم وبرادرم بودم،
بی خبری ازشون قلبم رو می سوزوند ومن جرات نداشتم از سپهر بخوام بزاره ببینمشون یا حداقل خبری ازشون بهم بده؛
یاد اون قرار داد کذایی افتادم توش ذکر شده بود ،
کوچکترین حرفی در مورد خانواده ام بزنم اونها دوباره پرونده قصاص رو به جریان میندازن.

– هوییی با توام حواست کجاست ؟

با ترس از جام بلند شدم که صندلی افتاد روی زمین وباعث شد صدای بلندی ایجاد کنه .

به کتایون خانوم نگاه کردم، که با اخم بهم خیره شده بود.

با لرزی که تو صدام بود گفتم:

– ببخشید خانوم، امری داشتید؟

با پوزخند بهم نگاه کردو گفت :

– دختره اخمق، انگار دارم با دیوار حرف میزنم یک ساعته صداش میزنم ، معلوم نیست کجا ها سیر میکنه؟

به طرف در رفت ودر همین حین گفت:

– حواستون رو خوب جمع کنید دیگه تکرار نمی کنم، مخصوصا تو ، اگه خراب کاریی پیش بیاد و عابروی من رو امشب ببرید چوب تو آستینتون میکنم .
شیر فهم شدید ؟

هر سه بله خانومی گفتیم و اون زن از اشپزخونه رفت بیرون .

قطره اشکی مزاحم از صورتم سر خورد وروی دستم که به میز گرفته بودم افتاد.
این زن خیلی از من بدش می اومد و دنبال یک بهانه بود که بهم نیش بزنه وتحقیرم کنه .

با قرار گرفتن دستی روی شانه ام به خودم اومدم و به چهره زینب خیره شدم.

– غصه نخور، خانوم اخلاقش همیشه همین جوری بوده،
تازه الان برخورد خوب داره باهامون؛ اون وقتا که من تازه اومده بودم نمیدونی چه چیزهایی که بهم نمی گفت.

انگار یاد آوری خاطرات گذشته قلب این زن مهربان رو هم به درد آورده بود،
با گوشه روسریش گوشه چشمش رو پاک کردو ادامه داد؛

– بهتره به کارهامون برسیم تا مشکلی پیش نیاد الانه که مهموناشون بیان وما کلی کار داریم که هنوز انجام ندادیم.

با تموم شدن حرفش لبخندی بروم زد ومن هم جوابش رو با لبخند دادم.

صندلی که روی زمین بود رو دوباره سر جاش گذاشتم و پشغول خورد کردن سالاد شدم.

***

سپهر

اعصابم خیلی داغون بود ولی به اسرار مامان کنارش ایستادم تا به استقبال خان عمو و اون به بریم.

با صدای مامان که خبر از امدن خان عمو و مرجان رو میداد به خودم اومدم ،

نمیدونم چیم شده بود قلبم انقدر تند خودش رو به قفسه سینه ام می زد که حس می کردم الانه که همه صداش رو بشنون؛ سعی کردم چند نفس عمیق بکشم ولی انگار بی فایده بود و با اومدن عمو وپشت سرش مرجان ، انگار زمان برام ایستاد،

منی که از وقتی شنیدم مرجان برگشته هزاران بار خودم رو برای این لحظه اماده کرده بودم حتی قسم خورده بودم که با سردترین حال ممکن باهاش برخورد کنم اما

اما انگار با اومدنش همه معادلاتم به هم خورده بود.
این قلبی که یک روز مرجان، روی تکه های شکسته اش پا گذاشت ورفت ، الان جوری برای بغل کردن و بوییدنش بی تابی میکرد که حد نداشت.

با صدای آرومی اسمم رو صدا میکرد از حالت هپروت بیرون اومدم و بهش نگاه کردم ،

باورم نمیشد این دختر یک روز تمام هستی من بود ولی…

– سپهر !

به دستش نگاه کردم که روبه روم گرفته شده بود برای دست دادن.

دستم رو جلو بردم وباهاش دست دادم اما نمیدونم چی شد که یک دفعه خودش رو انداخت توی آغوشم ومن تازه اون لحظه فهمیدم که چقدر دلتنگ بوییدن این دختر بودم.

آرش

با اخم سوار ماشین شدم به طرف خونه عمو راه افتادم، اگه سپهر زنگ نمیزد وازم نمی خواست برم خونه شون ،اصلا نمیرفتم. دلم نمیخواد با عمو رو به رو بشم مخصوصا الان که شازده خانمش هم برگشته.

با اعصابی خراب رانندگی میکردم و به زمین و زمان فش میدادم ، یاد دوران بچگی ام افتادم وقتی پدر ومادرم توی تصادف فوت کردن، من پیش عمو و زنش زندگی میکردم؛ چقدر اون دوران اذیتم کردن مخصوصا مرجان واحسان یاد اون دوران که می افتم دلم میخواد خر خره شون رو بجوم، چقدر روزای بدی بود.

وقتی عمو مصطفی (پدر سپهر)
گفت: می خواد منو ببره خونه شون از خوشحالی نزدیک بود بال در بیارم، اون دوران سنی نداشتم هشت سالم بود، ولی می فهمیدم که عمو علی و زنش چقدر از بودن من توی خونه شون ناراحت هستن.

به خودم اومدم جلوی در خونه عمو بودم، انقدر تو گذشته غرق شدم که نفهمیدم فاصله آپارتمان خودم تا اینجا رو چطوری اومدم.

از ماشین پیاده شدم و با کلیدی که همیشه همراهم هست، یادگار زمانی که توی این خونه زندگی میکردم، در حیاط رو باز کردم وارد حیاط شدم، حیاط خلوت بود به جز ماشین عمو علی و ماشین احسان ماشین دیگه ای توی حیاط نبود.

با خودم گفتم:
– فعلا که وقت هست بهتره یک سر به عمو بزنم.

به در اتاق که رسیدم خواستم در بزنم که صدای کسی رو شنیدم که انگار داشت کس دیگری رو تهدید میکرد،گوش هامو تیز کردم تا شاید بفهمم چه خبره.

– اون شب در رفتی ولی شبهای دیگه رو میخوای چی کار کنی هاا؟ خوشکله از وقتی دیدمت چشم گرفتت،
من که میدونم این پسر عموی سیب زمینیم کاری به کارت نداره، فقط موندم حالا که خودش انقدر پخمه ست، چرا نمی زاره من فیضی ازت ببرم.

با شنیدن این حرفها دست هام نا خدا گاه مشت شد وبدون در زدن وارد اتاق شدم که دیدم ، احسان یک قدمی کیانا ایستاده یک جوری که انگار میخواد، ببوستش.

کیانا با دیدن من انگار جرات پیدا کرده بود و به طرف من اومد وپست سر من ایستاد

پس این بی شعور داشت، کیانا رو تحدید می کرد.

با تحکم گفتم :

– اینجا چه خبره؟

احسان که انگار شک کرده بود که حرفهاش رو شنیدم یا نه؟ با استرس گفت:.

–هیچی من، من اومده بودم به عمو سر بزنم که دیدم این خانوم هم اینجاست.

وبه کیانا که با ترس پشت سر من به احسان خیره شده بود اشاره کرد.

میدونستم این احمق چه زات پلیدی داره، با چند قدم خودم رو بهش رسوندم وکنار گوشش گفتم :

– بهتره همین الان از اینجا بری و دیگه هیچ وقت به این اتاق نیایی

با کمال پر رویی به چشم هام خیره شد وگفت :

– خوب اگه بیام؟

با اخم به صورتش خیره شدم و ادمه دادم؛

– به نفعته دیگه اینجا پیدات نشه در غیر این صورت سرو کارت با سپهره، میدونی که سپهر بفهمه پشت سرش چیا گفتی حسابت با کرمل الکاتبینه.

ناگهان حس کردم رنگ به صورتش نموند و بدون هیچ حرفی منو کنار زد واز اتاق رفت بیرون.

با رفتن احسان به طرف کیانا برگشتم داشت مثل ابر بهار اشک می ریخت، نمیدونم چرا ولی دلم براش سوخت بهش نزدیک شدم و گفتم :

– گریه نکن، تموم شد.

با شنیدن حرفم روی زمین زانو زد و گریه ش بیشتر شد، کنارش روی زمین نشستم و بهش نگاه کردم، دستاش رو روی صورتش گذاشته بود وداشت گریه می کرد،
انگار داشتن روی قلبم زغال داغ می گذاشتن، اختیارم رو از دست دادم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:

–گریه نکن ، قول میدم نزارم اذیتت کنه نگران نباش.

دستهاش رو از روی صورتش برداشت و من دوتا چشم طوسی که رگه های قرمز توش دیده میشد رو دیدم.
نمیدونم چقدر گذشت؛ شاید زمان ایستاد و من غرق اون چشمهای طوسی شدم.

به خودم اومدم من چه مرگم شده؟

سریع از کنارش بلند شدم،گفتم:

– اومده بودم به عمو سر بزنم، انگار خوابیده! من دیگه میرم.

خواستم از در برم بیرون که برگشتم به طرفش وگفتم :

– تا وقتی مهمون داخل خونه ست بهتره این در رو از داخل قفل کنید.

با تکون دادن سرش حرفم رو تایید کردو من از اتاق اومدم بیرون وبه طرف ساختمان رفتم در همین حین با خودم گفتم:

– چرا اینجوری شدم ، مثل اینکه یادت رفته اون دختر کیه؟

***

سپهر

با اعصابی داغون رو به روی مرجان و عمو نشسته بودم

با سلام گفتن آرش به طرفش برگشتم،با همه سلام واحوال پرسی کرد تا رسید به مرجان،
با سرد ترین حالت ممکن باهاش احوال پرسی کرد،
بعد اومد با من دست داد وکنارم نشست، کنار گوشش گفتم :

– چرا انقدر دیر کردی؟

در حالی که داشت به احسان که داشت با مریم حرف می زد نگاه می کرد اروم جواب داد؛

– بعدا بهت میگم .

شونه ای بالا انداختم و چیزی نگفتم .

اون شب با شوخی های لوس احسان والبته خاطرات چند سال نبود مرجان گذشت واخر شب عزم رفتن کردن ومن چقدر اون لحظه خوش حال شدم، چون واقعا تحمل دیدن مرجان رو نداشتم، هر لحظه که بهش نگاه می کردم یاد حرفهای روز اخرش می افتم که چطور غرورم رو زیر پاهاش خورد کرد.

سردردم شروع شده بود،میگرنم دوباره عود کرده بود.

عجیب یاد اون دختر افتادم دختری که به عنوان زنم اومده بود توی این خونه و تنها نصبتی که باهام نداشت همین زن بودنش بود. یاد اون شب افتادم که سرم درد می کرد واون با دستهاش جادو کردو سرم رو خوب کرد.

یک لحظه آرزو کردم کاش الانم مثل اون شب پیشم بود و با دستهاش جادو میکرد، تا از دست این سردرد مزخرف راحت شم.

بعد یک ساعت تعارف تیکه پاره کردن، خان عمو و بچه هاش رضایت دادن و رفتن .
با رفتن اونها آرش هم رفت هرچند بهش گفتم بمونه ، ولی اون قبول نکرد و رفت.

با رفتن اونها منم شب بخیری به مریم ومامان گفتم به طرف اتاقم رفتم.

با رفتن احسان به طرف کیانا برگشتم داشت مثل ابر بهار اشک می ریخت، نمیدونم چرا ولی دلم براش سوخت بهش نزدیک شدم و گفتم :

– گریه نکن، تموم شد.

با شنیدن حرفم روی زمین زانو زد و گریه ش بیشتر شد، کنارش روی زمین نشستم و بهش نگاه کردم، دستاش رو روی صورتش گذاشته بود وداشت گریه می کرد،
انگار داشتن روی قلبم زغال داغ می گذاشتن، اختیارم رو از دست دادم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:

–گریه نکن ، قول میدم نزارم اذیتت کنه نگران نباش.

دستهاش رو از روی صورتش برداشت و من دوتا چشم طوسی که رگه های قرمز توش دیده میشد رو دیدم.
نمیدونم چقدر گذشت؛ شاید زمان ایستاد و من غرق اون چشمهای طوسی شدم.

به خودم اومدم من چه مرگم شده؟

سریع از کنارش بلند شدم،گفتم:

– اومده بودم به عمو سر بزنم، انگار خوابیده! من دیگه میرم.

خواستم از در برم بیرون که برگشتم به طرفش وگفتم :

– تا وقتی مهمون داخل خونه ست بهتره این در رو از داخل قفل کنید.

با تکون دادن سرش حرفم رو تایید کردو من از اتاق اومدم بیرون وبه طرف ساختمان رفتم در همین حین با خودم گفتم:

– چرا اینجوری شدم ، مثل اینکه یادت رفته اون دختر کیه؟

***

سپهر

با اعصابی داغون رو به روی مرجان و عمو نشسته بودم

با سلام گفتن آرش به طرفش برگشتم،با همه سلام واحوال پرسی کرد تا رسید به مرجان،
با سرد ترین حالت ممکن باهاش احوال پرسی کرد،
بعد اومد با من دست داد وکنارم نشست، کنار گوشش گفتم :

– چرا انقدر دیر کردی؟

در حالی که داشت به احسان که داشت با مریم حرف می زد نگاه می کرد اروم جواب داد؛

– بعدا بهت میگم .

شونه ای بالا انداختم و چیزی نگفتم .

اون شب با شوخی های لوس احسان والبته خاطرات چند سال نبود مرجان گذشت واخر شب عزم رفتن کردن ومن چقدر اون لحظه خوش حال شدم، چون واقعا تحمل دیدن مرجان رو نداشتم، هر لحظه که بهش نگاه می کردم یاد حرفهای روز اخرش می افتم که چطور غرورم رو زیر پاهاش خورد کرد.

سردردم شروع شده بود،میگرنم دوباره عود کرده بود.

عجیب یاد اون دختر افتادم دختری که به عنوان زنم اومده بود توی این خونه و تنها نصبتی که باهام نداشت همین زن بودنش بود. یاد اون شب افتادم که سرم درد می کرد واون با دستهاش جادو کردو سرم رو خوب کرد.

یک لحظه آرزو کردم کاش الانم مثل اون شب پیشم بود و با دستهاش جادو میکرد، تا از دست این سردرد مزخرف راحت شم.

بعد یک ساعت تعارف تیکه پاره کردن، خان عمو و بچه هاش رضایت دادن و رفتن .
با رفتن اونها آرش هم رفت هرچند بهش گفتم بمونه ، ولی اون قبول نکرد و رفت.

بعداز رفتن اونها منم شب بخیری به مامان و مریم گفتم به طرف اتاقم رفتم.

خواستم برم توی اتاقم ولی پشیمون شدم وبه طرف اتاق اقا جون رفتم، چراغ اتاق روشن بود به در نزدیک شدم خواستم در بزنم که دیدم در بازه آروم لای از لای در رو باز کردم دیدم کیانا داره نماز میخونه، برام عجیب بود نمی دونستم، اهل نماز خوندن باشه؟

با خودم گفتم:

– مگه چیزی هم راجب این دختر میدونی آخه؟

به داخل اتاق رفتم و آروم روی تخت اقا جون نشستم. کیانا پشتش به من بود وتا بر نمی گشت من رو نمیدید.

به صورت اقا جون نگاه کردم چقدر آروم خوابیده بود.

نا خدا گاه به طرف کیانا برگشتم و بهش خیره شدم عجیب بود، نمیدونم چرا اما تو اون لحظه دلم می خواست همون جا بشینم و به دختری خیره بشم که به اجبار وارد زندگی ام شده.

با تمام شدن نمازش بلند شدو برگشت به طرف من وناگهان از ترس هینی کشید!
.

از جام بلند شدم وگفتم:

– نترس منم ،

نفسش رو فوت کرد بیرون با صدایی آروم گفت:

– ببخشید توقع دیدن تون رو نداشتم یکم ترسیدم .

به صورتش نگاه کردم این دختر عجیب امشب به نظرم زیبا می اومد با چادر گل گلی سفیدش و صورت بدون آرایشش ، حس کردم نور محوی دور چهره اش رو گرفته،

با صدای سرفه ای به خودم اومدم .

– داداش جان شما که می خواستی بخوابی.

اخم همیشه گیم رو روی صورتم نشوندم و به طرف مریم که این حرف رو زده بود برگشتم.

– نمیدونستم باید از تو اجازه بگیرم بیام دیدن اقاجون .

و از کنارش رد شدم وبه طرف اتاقم رفتم.

جلوی اینه حمام ایستادم وبه صورتم خیره شدم،

– هیچ معلومه چه مرگته ، بیچاره مریم که چیز بدی نگفت. این جوری بهش توپیدی!

شیر اب رو باز کردم وابی به صورتم زدم با خودم گفتم :

– فردا از دلش در میارم .

از حمام رفتم بیرون، بعد عوض کردن لباس هام روی تخت دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد.

با رفتن اونها منم شب بخیری به مریم ومامان گفتم به طرف اتاقم رفتم.

خواستم برم توی اتاقم ولی پشیمون شدم وبه طرف اتاق اقا جون رفتم، چراغ اتاق روشن بود به در نزدیک شدم خواستم در بزنم که دیدم در بازه آروم لای از لای در رو باز کردم دیدم کیانا داره نماز میخونه، برام عجیب بود نمی دونستم، اهل نماز خوندن باشه؟

با خودم گفتم:

– مگه چیزی هم راجب این دختر میدونی آخه؟

به داخل اتاق رفتم و آروم روی تخت اقا جون نشستم. کیانا پشتش به من بود وتا بر نمی گشت من رو نمیدید.

به صورت اقا جون نگاه کردم چقدر آروم خوابیده بود.

نا خدا گاه به طرف کیانا برگشتم و بهش خیره شدم عجیب بود، نمیدونم چرا اما تو اون لحظه دلم می خواست همون جا بشینم و به دختری خیره بشم که به اجبار وارد زندگی ام شده.

با تمام شدن نمازش بلند شدو برگشت به طرف من وناگهان از ترس هینی کشید!
.

از جام بلند شدم وگفتم:

– نترس منم ،

نفسش رو فوت کرد بیرون با صدایی آروم گفت:

– ببخشید توقع دیدن تون رو نداشتم یکم ترسیدم .

به صورتش نگاه کردم این دختر عجیب امشب به نظرم زیبا می اومد با چادر گل گلی سفیدش و صورت بدون آرایشش ، حس کردم نور محوی دور چهره اش رو گرفته،

با صدای سرفه ای به خودم اومدم .

– داداش جان شما که می خواستی بخوابی.

اخم همیشه گیم رو روی صورتم نشوندم و به طرف مریم که این حرف رو زده بود برگشتم.

– نمیدونستم باید از تو اجازه بگیرم بیام دیدن اقاجون .

و از کنارش رد شدم وبه طرف اتاقم رفتم.

جلوی اینه حمام ایستادم وبه صورتم خیره شدم،

– هیچ معلومه چه مرگته ، بیچاره مریم که چیز بدی نگفت. این جوری بهش توپیدی!

شیر اب رو باز کردم وابی به صورتم زدم با خودم گفتم :

– فردا از دلش در میارم .

از حمام رفتم بیرون، بعد عوض کردن لباس هام روی تخت دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد.

مریم

– چی می گی مامان؟ شما چرا می خوای گذشته رو دوباره زنده کنی؟
نمی فهمم. یادتون رفته داداشم چی کشید ؟ یادتون رفته بعد رفتن مرجان به چه روزی افتاد!
یادتون رفته چقدر عذاب کشید تا تونست خودش رو پیدا کنه؟

عصبانی بودم از دست مامانم.

وقتی گفت: به مرجان زنگ زده پیشنهاد داده تا همگی آخر هفته بریم شمال از عصبانیت نمیدونستم چی کار کنم .

از روی مبلی که روبه روی مامان بود بلند شدم و در حالی که سعی داشتم صدام رو کنترل کنم گفتم:

– نمی فهمم مامان این کاراتون برای چیه ؟

مامان در حالی. چایش رو از روی میز بر می داشت گفت:

– دلیلی نمی بینم بخوام راجب تصمیماتم بهت جواب پس بدم،
در ظمن این رفت وآمد ها به نفعه همه ست مخصوصا برادرت .

می دونستم مامان این کار هاش بی دلیل نیست، اینم خوب می دونستم هر چی هم بگم مامان کاره خودش رو میکنه همون جور که به طرف در میرفتم تا به اتاق خودم برم گفتم :

– من نمیدونم ولی اینو خوب میدونم که داداش اصلا به این سفر نمیاد اونم با عمو اینا .
و از سالن پذیرایی زدم بیرون .

رو تختم نشستم و فکر کردم ، من نمیزارم داداشم بازم به اون روزای سخت برگرده داداشم تحمل یک شکست دیگه رو نداره نه محاله

یک دفعه فکری به نظرم رسید باید راجب تصمیم های مامان با داداش سپهر حرف می زدم ،باید بهش می گفتم که مامان براش چه خواب هایی دیده،

تصمیم گرفتم برم کارخونه دیدن سپهر وهمون جا باهاش حرف بزنم، قبل از اینکه مامان باهاش حرف بزنه.
سریع از جام بلند شدم و به طرف کمدم رفتم و تا آماده بشم.

یک ساعت بعد روبه رویه سپهر نشسته بودم و با استرس بهش نگاه میکردم .

پشت میزش نشسته بود و سرش رو به صندلی تکیه داده بود، تمام مدتی که براش قضیه سفر شمال وتصمیم مامان روگفتم سکوت کرده بود،
این سکوتش بیشتر من و می ترسوند.

با باز شدن در اتاق واومدن یهویی آرش از جام بلند شدم ،
آرش اول به من وبعد به سپهر خیره شد و با تعجب پرسید؛

– چیزی شده ؟

تا خواستم چیزی بگم سپهر زود تر از من از جاش بلند شد و گفت:

– صد دفعه گفتم: وارد جایی می شی اول در بزن بعدشم چیزی نشده ، مریم اومده بود بهم سر بزنه والانم داشت میرفت.

با اخم به سپهر نگاه کردم،

با اشاره سپهر از جام بلند شدم
وروبه آرش که داشت با تعجب به ما نگاه می کرد گفتم:

– اره داشتم میرفتم خوشحال شدم دیدمت با اجازه من دیگه میرم

در حالی که با چشم وابرو برای سپهر خط و نشون می کشیدم ازشون خدا حافظی کردم و از کارخانه زدم بیرون.

الان یک ساعته که سپهر اومده خونه و دارن با مامان بحث می کنن.
هم من هم سپهر خوب میدونیم که مرغ مامان یک پا داره، وقتی حرفی می زنه محاله از حرفش بر گرده.

با صدای محکم در به خودم اومدم واز پنجره اتاقم بیرون رو نگاه کردم، سپهر در حالی که معلوم بود خیلی عصبانیه به طرف اتاقش رفت.

نمیتونستم ناراحتیش رو ببینم باید کاری می کردم از اتاقم اوندم بیرون اروم به طرف حیاط و اتاق سپهر رفتم ،

اروم به در زدم وارد اتاق شدم ،
سپهر دمق با اخمی که خیلی وقت بود روی صورت عزیز ترین کسم جا خوش کرده بود روبه روی پنجره ایستاده بود وبه حیاط نگاه میکرد.

آروم به طرفش رفتم وصداش کردم.
– داداش جونم، دردت به جونم تورو خدا غصه نخور ، باز میگرنت میگیره ها

به طرف من برگشت وگفت :

– هرچی بهش میگم قبول نمی کنه
باورت میشه مریم ، مامان بهم میگه گذشته رو فراموش کن و یه فرصت دوباره به خودت و مرجان بده .

از شنیدن این حرف نزدیک بود شاخ در بیارم ،

هر دو در سکوت یه حیاط خیره شده بودیم ،

که ناگهان کیانا در حالی که داشت توی حیاط رخت پهن می کرد رو دیدم ،

با خوشحالی روبه سپهر گفتم:

– داداش. پیدا کردم راه حل رو ؟

سپهر که انگار اصلا توی این دنیا نیود با تعجب بهم نگاه کردو پرسید چی رو فهمیدی ؟

به حیاط اشاره کردم و گفتم:

– راه حلت اونجاست .

به طرفی که اشاره کردم برگشت و کیانا رو دید و گفت :

– راه حلت کیاناست ؟

همون جور که لبخند میزدم گفتم:

گفتم :

– اره خوده خودشه .

سپهر از کنار پنجره رفت کنارو روی تختش نشست ودر حالی یک نخ سیگاراز توی جعبه اش بیرون میاورد گفت:

– اون دختر چجوری میتونه راه حل باشه آخه ؟

رفتم کنارش نشستم و ادامه دادم؛

– ببین داداشی ، مثل اینکه یادت رفته تو با کیانا عقد کردی، هرچند سوری ولی بازم زنته وتو میتونی از این موضوع به نفع خودت استفاده کنی.

سپهر پوک عمیقی به سیگارش زد ودودش رو توی هوا ول کردیکوت کرد.

– ازفرصت استفاده کردم وادامه دادم.

– ببین داداش از قضیه ازدواج تو وکیانا فقط عمو خبر داره،
این یعنی مرجان و احسان چیزی نمیدونن و مامان هم مطمعنن چیزی به مرجان نگفته، خوب ما به شمال میریم ولی کیانا رو هم میبریم واونجا میگیم که تو با کیلنا ازدواج کردی.

سپهر به چشمام خیره شد وگفت:

– همه اینهایی که گفتی درست، اما اگه مامان بهشون بگه که ازدواج ما اجباری بوده چی ؟ یا اینکه محبتی بین ما نیست ؟
اصلا مامان هم نگه اونا رفتار مارو باهم ببینن میفهمن چیزی بین ما نیست .

لبخندی به روش زدم وگفتم :

– خوب عزیزم میتونید فیلم بازی کنید
با تعجب پرسید: فیلم!

– اره فیلم ، ببین تو و کیانا جلوی اونها نقش عاشق ومعشوق رو بازی میکنید به طوری که خود مامان هم فکر کنه خبرایی بین شما دوتا هست .

سپهر سکوت کردو به زمین خیره شد وانگار داشت فکر می کرد،

سیگار رو از بین انگشت هاش کشیدم بیرون و روی جا سیگاری که روی پاتختی بود خاموش کردم و گفتم:

– نگران نباش کارو به کارودون بسپار خودم حلش می کنم

سپهر که کلافه به نظر می رسید پرسید:
– خوب کی به کیانا بگه قضیه رو؟

با خنده به خودش اشاره کردم وگفتم :

– این یکی کار خودته باید باهاش حرف بزنی

با اخم گفت :

-من ؟ چرا من؟

از روی تخت بلند شدم و دستی به موهام کشیدم وگفتم:

– چون بهترین گزینه خودتی، من دیگه میرم فکرات رو بکن و با کیانا هم حرف بزن یادت باشه داداشی چاره ای جز این نداری تا مامان دست از سرت برداره.

از اتاق اومدم بیرون و سپهر رو با افکارش تنها گذاشتم .

***

یک هفته مثل برق وباد گذشت،

آخر هفته رسید، همه به تکاپو افتادن برای رفتن به شمال همرا خانواده خان عمو،
البته قرار شده ما زودتر راه بیفتیم به خاطر حال بابا که به گرما نخوریم.

قرار شد سپهر وبابا والبته کیانا با ماشین سپهر بیان ، من و مامان هم با ماشین من.

هر چند مکافات داشتیم تا مامان رو راضی کردیم که کیانا هم با ما به شمال بیاد.

همه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم .

دو ساعت بعد جلوی ویلای خودمون بودیم .

همگی رفتیم داخل وسپهر همراه باغبان بابا رو آورد وبه اتاق مهمان که توی طبقه اول بود بردنش.

ویلای ما بزرگ بود و دوطبقه داشت، طبقه اول سه تا اتاق با پذیرایی و آشپزخونه و سرویس ها که هر کدوم از اتاق ها سرویس خودش رو داشت و طبقه دوم هم سه تا اتاق داشت با یک سالن و سرویس بهداشتی هم توی راه روی بین اتاق ها بود.

من به اتاق خودم که توی طبقه دوم بود رفتم مامان هم رفت توی طبقه اول واتاقی که قبلا مال خودش وبابا بود .

تا خواستم به کیانا بگم بره توی اتاق سپهر،

صدای حال واحوال کردن مامان روشنیدم برگشتم به طرف مامان که ببینم با کی حرف میزنه که دیدم ، خان عمو ومرجان اومدن داخل به ما که رسیدن سلامی به خان عمو کردم، واونم مثل همیشه با تکون دادن سرش جوابم رو داد،

مرجان باهام دست داد،بعد با تعجب به کیانا که کنار من ایستاده بود نگاه کردو پرسید:

– مریم جان. معرفی نمیکنی؟

– کیانا هستن همسرم !

به طرف سپهر برگشتم که داشت از پله ها پایین می اومد وکنار ما ایستاد لبخندی از حرفش روی لبم نشست .

اما مامان که انگار گور گرفته بود وعمو هم بدتر از مامان، از عصبانیت کبود شده بود.

مرجان با تعجب پرسید:

– همسرت ؟ مگه تو ازدواج کردی؟

سپهر که حالا کنار کیانا ایستاده بود لبخندی زد ودستش رو به پهلوی کیانا گرفت واونو به خودش نزدیک کرد و گفت :

– بله ازدواج کردم .

مرجان لبخندی که انگار از روی اجبار به روی لب هاش آورده بود زد ودستش رو به طرف کیانا دراز کردو گفت:

– خوشبختم کیانا جان ،منم مرجان هستم

به چشم های سپهر خیره شد و ادامه داد،

– و تبریک میگم بابت ازدواجتون.

سپهر پوزخندی زد وکیانا که معلوم بود خیلی معذب شده تو اون حالتی که توی بغل سپهر بود دستش رو توی دست مرجان گذاشت وگفت:

– ممنون منم خوشبختم از آشنایتون.

مرجان سری تکون دادو رو به مامان گفت:

– زن عمو اتاق من کجاست؟ اگه اجازه بدید خسته ام میخوام کمی استراحت کنم.

مامان با لبخندی که سعی داشت عصبانیتش رو پشتش قایم کنه گفت:

– بیا عزیزم اتاقت رو نشونت بدم.

وبا هم به طرف طبقه بالا رفتن
منم روبه کیانا گفتم:

– بیا زن داداش ماهم بریم اتاقت رو نشونت بدم.

هر دو به طرف طبقه بالا رفتیم و من با خودم گفتم:

– بازی شروع شد.

کیانا

همراه مریم به طبقه بالا رفتیم.

در اتاقی رو باز کردو بهم گفت: میتونم توی این اتاق بمونم.
ازش تشکر کردم و مریم رفت، تا توی اتاق خودش استراحت کنه.

من هم وارد اتاق شدم،

نگاهی به اتاق انداختم،

سمت چپ اتاق یک تخت سفید دونفره با روتختی مشکی قرار داشت که کنار پنجره بود و کنار تخت یک پاتختی سفید که روش آباژور ظریفی گذاشته شده بود، سمت راست هم میز ارایش همراه اینه بزرگی قرار گرفته بود و کمد دیواری که کنار در قرار داشت وگلیم کوچکی مشکی با طرح سفید که پارکت زمین رو پوشونده بود، تم اتاق سفید مشکی بود وزیبایی خاصی داشت.

در اتاق رو پشت سرم بستم به پنجره نزدیک شدم، پرده توری که سفید ومشکی رنگ بود رو کنار زدم و به منظره روبه روم خیره شدم،
موج های دریا با خشم خودشون رو به صخره ها میکوبیدن،منو عجیب یاد حال این روزهای خودم می انداخت.
کمی اون طرف تر زن ومردی جوان کنار ساحل قدم میزدند،
زن مشغول جمع کردن صدف های ساحل بود، مرد به طرف دریا رفت و خم شد، با دست کمی از آب دریا به روی زن که حواسش پیه پیدا کردن صدف بود پاشید.

و فورا پا به فرار گذاشت و زن با خنده دنبالش دوید، صدای خنده هاشون فضا رو پر کرده بود به نظرم زوج خوشبختی اومدن.

با خودم گفتم :

– یعنی زندگی به منم روی خوش نشون میده؟ پوز خندی به حرف خودم زدم.

یاد چند شب پیش افتادم، وقتی سپهر اومد توی اتاق اقا جون و بهم گفت: باید برای مدتی نقش همسرش رو بازی کنم مخصوصا جلوی خانواده اش و فامیل هاش.
تعجبم بیشتر شد وقتی بهم گفت:
باید جوری رفتار کنیم که انگار عاشق و معشوق هستیم.

برای اولین قدم هم باید وقتی رفتیم مسافرت شمال جلوی بقیه نقشم رو خوب بازی کنم.

درست مثل اون موقع که کیان توی زندان بود و منو مجبور به ازدواج کرد با اون شرایط مزخرفش.

الان هم دقیقا این کار رو باهام میکنه ومجبورم میکنع نقش لیلی رو بازی کنم، برای مجنونی که مجنون نیست.

اه سردی بیرون دادم و از منظره زیبای بیرون دل کندم.

تصمیم گرفتم اول دوش بگیرم و لباس عوض کنم بعد برم پیش اقا جون وداروهاش رو بهش بدم.

سپهر

به دریا خیره شده بودم و به چند دقیقه پیش فکر می کردم، نمیدونم چی شد که دستم رو دور کمر کیانا انداختم و اونو به خودم نزدیک کردم، هر چند از کارم تعجب کرده بود حق داشت خودم هم تعجب کرده بودم، چهره مرجان جلوی چشم هام جون گرفته بود، اشک حلقه شده توی چشم هاش رو نمیتونستم فراموش کنم.
وقتی فهمید ازدواج کردم درست حالی رو پیدا کرد که چند سال پیش من با شنیدن خبر ازدواجش پیدا کردم، منم همون قدر خورد شدم.

با صدای تلفنم از فکر اومدم بیرون، به صفحه گوشی نگاه کردم، چهره خندان آرش خود نمایی میکرد، دکمه اتصال رو زدم و گوشی رو به گوشم نزدیک کردم ،
– سلام داداش ، کجایی؟

از دریا دل کندم و همون جور که روی شنهای ساحل قدم میزدم لب زدم:

– سلام شمالم

آرش با تعجبی که تو صداش مشخص بود گفت: جدی!

من که حوصله حرف زدن نداشتم ادامه دادم

– مگه شوخی دارم باهات ؟ آرش کارت رو بگو حوصله ندارم.

– چقدر بد اخلاقی شدی ! کی باز پا رو دمت گذاشته؟

با تشر اسمش رو صدا زدم

– آرش..

– خیلی خوب بابا چرا شاکی میشی، زنگ زدم ببینم حوصله داری اخر هفته بریم شمال؟ که میبینم خودت تنها تنها رفتی عشق وحال.

خم شدم و از روی ماسه ها سنگ ریزه ای رو برداشتم و پرت کردم توی دریا و در همین حین گفتم:

– من با مامان اینا اومدم، تو هم بیا.

خندید و گفت:

-ممنون از دعوتت داداش چشم الان راه میافتم. وبعد خدا حافظی گوشی رو قطع کرد.

با تمام شدن مکالمه بینمون گوشی رو توی جیبم گذاشتم و به طرف ویلا رفتم تا قبل از اومدن آرش دوش بگیرم، میدونستم بیاد مثل همیشه تا صبح برنامه داره .

وارد سالن شدم خوشبختانه کسی داخل نبود پا تند کردم و رفتم از پله ها بالا به در اتاقم که رسیدم در رو باز کردم واتاق تقریبا تاریک بود، حوصله نداشتم چراغ رو روشن کنم پس همون جوری رفتم کنار تخت تا از توی چمدونم حوله ام و بیرون بیارم وبرم یه دوش دو دقیقه ای بگیرم.

خم شده بودم و توی چمدان دنبال حوله میگشتم که حس کردم ، در حمام باز شد و یک نفر با حوله ای که روی سرش بود وداشت موهاش رو خشک میکرد اومد بیرون،

با تعجب کمرم رو راست کردم و خواستم چیزی بگم، که حوله از روی سرش برداشته شد ومن تازه چهره اش رو دیدم،

کیانا با حوله ای که از سینه تا روی باسنش رو پوشونده بود وحوله ای که به دست داشت با چشم های گرد شده بهم خیره شده بود.

کیانا

دوش گرفتنم که تمام شد حوله کوچیکی داخل حمام بود رو برداشتم انگار نو بود باخودم گفتم تو اولین فرصت باید برم خرید،
با کلافگی حوله رو دور خودم پیچیدم و که از سینه تا رون پاهام رو گرفته بود، وحوله کوچکی که اونم کنار همین حوله بود رو برداشتم و موهام رو باهاش خشک کردم که یادم اومد لباس هام رو نیاوردم داخل حمام،

با فکر اینکه این اتاق مال منه وکسی نمیاد حوله رو رو ی سرم انداختم واز حمام اومدم بیرون،
مشغول خشک کردن موهام بودم که یک دفعه نگاه سنگین کسی رو حس کردم، قلبم داشت میومد توی دهنم، جرات به خرج دادم وحوله ی روی سرم رو انداختم پایین و به روبه روم نگاه کردم.
اولین چیزی که دیدم دوتا چشم قهوایی که بهم خیره شده بود،

انگار خشک شده بودم یه نگاه به اون کردم ویک نگاه به خودم و یک دفعه فهمیدم من خاک برسر با یک حوله یک وجبی روبه روی سپهر ایستادم
یک جیغ بلند کشیدم و دویدم به طرف حمام و درو پشت سرم قفل کردم،

– احمق احمق با یه وجب حوله زول زدی تو چشمای پسره خجالتم نمیکشی .

با دست یه دونه زدم تو سر خودم واز حرس حوله رو گاز میزدم، حالا چجوری تو روش نگاه کنم، ای خدااااا عابروم رفت! …

سپهر

کیانا جیغ زد و من تازه به خودم اومدم وبه جای خالیش نگاه کردم ،
نا خدا گاه از ذهنم گذشت
– یعنی این کیانا بود؟

سریع از اتاق زدم بیرون تا کار دست خودم ندادم.

توی سالن خان عمو داشت با احسان شطرنج بازی میکرد، راهم رو کج کردم به طرف آشپزخانه.

مامان با مرجان و مریم توی آشپز خانه گپ میزدند و چایی می خوردن.
تا من رسیدم ساکت شدند ومامان پرسید:

– بالا چه خبر بود؟ چرا این دختره جیغ میزد.

با یاد آوری کیانا با صورت قرمز وچشمای درشت شده اش لبخندی نا خدا گاه اومد روی لبم که دور از چشم. مامان و مرجان نموند.

– مثل اینکه به پسر عمو خوش گذشته که از یادآوریشم لبخند میشینه رو لبش .

به مرجان نگاه کردم که با طعنه داشت حرف میزد و من خدا میدونه چقدر اون لحظه دلم میخواست یک چیزی بگم تا دل این دختر عمو رو بسوزونم.

در حالی که از یخچال بطری آب رو برمیداشتم وبه طرف در آشپز خانه میرفتم گفتم :

– تو اتاق یک زوج جوان چه اتفاقی میفته که جیغ میزنن؟

با اینکه پشتم به مادرم و مرجان بود اما خوب میدونستم، الان از عصبانیت کبود شدن ومریم هم حتما کپ کرده از بی پروا حرف زدنم.

از آشپزخانه اومدم بیرون و کیانا رو روی پله ها دیدم داشت نی اومد پایین یک شلوار مشکی با پیراهن مدل مردونه ای تنش کرده بود ویک شال مشکی هم روی سرش انداخته بود و تا منو دید. انگار گر گرفت وقرمز شد، سرش رو انداخت پایین و رفت تو اتاق اقاجون.

نمیدونم چرا اما از این سرخ وسفید شدنش خوشم اومد، به ساعتم نگاه کردم دیر شده بود، به طرف اتاق پا تند کرد؛قبل از اینکه آرش بیاد زودتر دوشم رو بگیرم و از این حالت ژولیده ای در بیام .

part 46#
سپهر
دوش گرفتن و آماده شدنم یک ساعتی طول کشید، جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم، موهام رو به طرف بالا شونه زده بودم و بینی قلمی، لبهای قلوه ای،
وته ریشی که حس میکردم بیشتر به صورتم میاد.
دستی به تیشرت مشکی که با شلوار جین آبی تنم کرده بودم کشیدم و دل از آینه کندم.
کت مشکی ام رو از روی تخت برداشتم همراه سویچ ماشین وگوشیم وبه طرف طبقه پایین رفتم.
توی سالن مریم رو دیدم که حاضر و آماده جلوی در ایستاده بود،
بهش نزدیک شدم و پرسیدم :
– کجا به سلامتی شال وکلاه کردی ؟
مریم همون جور که توی کیفش داشت دنبال چیزی میگشت گفت:
– با اجازه خان داداش میخوایم بریم خرید و این اطرافم هم یه دوری بزنیم.
از جمع بستن جمله اش تعجب کردم، حرفم رو به زبون آوردم.
– میرید! با کی ؟
– با زن داداش جونم میخوام برم.
دختره سر طق زن داداش رو جوری بلند و کش دار گفت که فکر کنم همسایه ها هم شنیدن، چه برسه به مرجان، لبخندی که میخواست روی لبهام جا خوش کنه رو پس زدم و با اخم همیشگی گفتم:
– من میرسونمتون.
مریم که از پیشنهادم انگار خوشحال شده بود گفت:
– ای قربون داداش خوش تیپم برم من، چقدر این پیشنهادت به موقع بود، هر چی می گردم این سویچ وامونده مو پیدا نمیکنم.
زیر لب خدا نکنه ای به قربون صدقه رفتن خواهر کوچیکم گفتم ورفتم بیرون ودر همین حال گفتم :
– زود بیاید تو ماشین منتظرم.
واز خونه زدم بیرون؛ صدای مریم اومد که داشت کیانا رو صدا میزد.
چند مین بعد هر سه سوار ماشین بودیم و به طرف یکی از فروشگاه های بزرگ شمال راه افتادم،
توی ماشین سکوت کامل برقرار بود، از توی آینه ماشین به صورت کیانا نگاه کردم، یک روسری چهار گوش بزرگ به سر داشت که موهاش اصلا پیدا نبود برام عجیب بود که چرا همیشه حجاب داره ،صورت کشیده و بینی باریک و کوچکش و لبهایی باریک وچشمهایی به رنگ سبز با رگه های طوسی.
– داداش داداش کجایی!
با گیجی به طرف مریم برگشتم و پرسیدم:
– چیزی شده ؟
مریم یه نگاه به من ویه نگاه به صندلی عقب انداخت و با خنده گفت:
– هیچی نشده، رسیدم.
پاساژ رو رد نکنی!
با حرفش به خودم اومدم اولین جای پارک نگه داشتم و اونها پیاده شدن مریم قبل اینکه در ماشین رو ببنده برگشت به طرف وگفت:
– دوساعت دیگه همین جا باش داداش جون
به صورتش خیره شدم و گفتم :
– چشم، اَمر دیگه ای باشه سرورم .
خندید وگفت :
– نه عزیزم فعلا همین رو یادت نره تا بعد
بچه پرویی حوالش کردم که با خنده در وبست وگفت :
– یادت نره داداشی دوساعت دیگه همین جا
و دست کیانا رو گرفت و به طرف پاساژ رفتن.
خواستم برم که دیدم دوتا پسر که کنار در پاساژ ایستاده بودن هم زمان با کیانا و مریم داخل پاساژ شدن.
کیانا
همراه مریم توی پاساژ میگشتیم و به ویترین مغازه نگاه میکردیم،
مریم خیلی سر حال بود وهمش با ذوق دست منو میکشید وارد مغازه ای میشدیم که لباس یا کفش ویا کفیش چشم مریم رو گرفته بود اون خوشحال بود ومن نگران
نگران بودم جون خوب میدونستم خریدن یک کیف توی این پاساژ مصادف میشه با خالی کردن کارتم و من این رو نمیخواستم .
یهو به نظرم رسید یک چیز جزی بخرم تا مریم ناراحت نشه و توی اولین فرصت خودم برم از جای ارزونتر چیزهایی که لازم داشتم رو بخرم ؛ با این فکر مریم رو همراهی میکردم و وارد مغازه ها میشدیم.
مریم هر چیزی که خوشش می اومد رو میخرید و به منم اصرار میکرد که یک چیزی بخرم اما من نمیتونستم توی کارتم انقدر پول نداشتم تا از این ولخرجی ها بکنم ،پس با تشکر کردن از مریم واینکه من لازم ندارم از زیر بار خرید کردن به این گرونی فرار میکردم، مریم خیلی دیگه اصرار نمی کرد،چون توی خونه وقتی گفت بیا بریم خرید با هاش تی کردم که فقط به شرطی میام که خودم. خریدم رو حساب کنم واونم با کلی غر غر کردن اخرش قبول کرده بود.
با صدای مریم از فکر اومدم بیرون
– زن داداش بیا ببین این لباس چقدر خوشگله!
به طرف مریم برگشتم که کنار ویترین یک مغازه ایستاده بود وداشت به لباسی گه داخل ویترین بود اشاره میکرد، بهش نزدیک شدم وبه وترین نگاه کردم
واقعا حق داشت یک لباس قرمز مجلسی بود که ساده بود با بالاتنه اندامی و دامن گشاد
– زن داداش مطمعنم توی تنت قشنگ خودش رو نشون میده
– چقدر خوش سلیقه واقعا زیباست، منم با دوستتون موافقم واقعا توی تنت محشر میشه !
هم زمان با مریم برگشتیم وبا تعجب به دو پسری که پشت سر ما ایستاده بودن نگاه کردیم.
این دوتا از کجا پیداشون شد، قیافه عجیبی داشتن ، یکی شون صورت کشیده ای داشت با موهایی که داده بود بالا و ته ریش و دماغ عمل کرده و لبایی قلوه ایی
اون یکی هم موهای بلندش رو با کش بسته بود و ابروهایی که زیرشون رو برداشته بود و با چشمایی که شرارت از توشون می بارید،
با اخم بهشون نگاه کردم و دست مریم رو گرفتم خواستیم از کنارشون رد بشیم، که همون که موهاش رو دم اسبی بسته بود جلوی راه مون رو گرفت و گفت:
– کجا خوشکله! برو لباس رو بپوش دل دوستت ومارو نشکن دیگه بزار توی تنت ببینیمش.
به صورتش نگاه کردم و با همون اخم گفتم :
– شرتون رو کم کنید.
اون یکی پسره اومد نزدیک مریم و گفت:
– دوستت نازش زیاده انگار خوشکله ! بیا تو تنت کن فکر کنم تو تن تو بیشتر به دل بشینه، و هردو زدن زیر خنده.
اعصابم رو حسابی خورد کرده بودن.
پسره دست دراز کرد تا دست مریم رو بگیره که تو یک عان دستش رو پس زدم و یک دونه با پای راستم زدم بین پاش که دادش رفت هوا، اون یکی دوستش بهم نزدیک تر شد وبا لبخند چندشی گفت:
– خشونت دوست داری انگار من عاشق جفتک پرونی دخترام مخصوصا از نوع خوشکلش و بهم نزدیک شد، سریع دست مریم رو کل کردم و دست پسره که نزدیک صورتم بود رو گرفتم و دستش رو پیچوندم و

و هلش دادم عقب و که پسره عقب عقب رفت وخورد به چند نفری که دورمون جمع شده بودن
– جنده خانوم رو ما دست بلند میکنی.
پسره دم اسبیه این رو گفت وبه طرفم حمله کرد خواست مشت به صورتم بزنه که جا خالی دادم واز زیر دستش یه مشت محکم زدم به صورتش و پخش زمین شد واز بینیش خون سرازیر شد و به مریم نگاه کردم که توی جمعیت ایستاده بود وداشت با تعجب نگاهم میکرد بهش اشاره کردم که بیاد، بیچاره مریم گه کوب کرده بود سریع اومد به طرفم.
از کنار پسره که بینیش رو گرفته بود رد شدیم و به اون یکی پسر که دستش رو گرفته بود. انگار دستش در رفته بود نگاه کردم و یه تف کنار پاش انداختم و گفتم :
– جنده هم مادر هر دوتا تونه که توله هایی مثل شما پس انداخته تا مزاحم ناموس مردم بشید.

سپهر
با اعصاب خورد توی پاساژ دنبال کیانا ومریم میگشتم؛ نمیدونم کجا غیبشون زد تا ماشین رو پارک کردم اومدن داخل ماساژ گمشون کردم توی طبقات رنبالشون بود که یک دفعه صدای چند نفر رو شنیدم که میگفتن :
– وای نمیدونی پسر چه بزت بزنیه دختره چطوری پسرا رو میزنه .
از حرفشون تعجب کردم دنبالشون راه افتادم که دیدم یه عده جمع شدن اون وسطم صدای فوش ودادوبیداد میاد کنجکاو شدم ببینم چی شده رفتم جلو تر که در کنال تعجب دیدم کیانا دست یه پسر رو پیچونده وآورده پشت سرش انگار میخواست دستش رو بشکنه ، خواستم برم جلو اما پشیمون شدم ، به دورو بر نگاه کردم که دیدم این دوتا همون دوتا پسری هستن که از جلوی پاساژ با دخترا اومدن داخل، پس بلاخره مزاحمشون شدن، کیانا داشت پسرا رو می زد اما خبری از مریم نبود یک دفعه توی جمعیت پیداش کردم انگار اونم مثل من کوپ کرده لود ودهنش باز مونده بود.
کیانا بعد بزن بزنش با اون دوتا پسر دست مریم رو گرفت و اب دهنش رو پرت کرد کنار پای یکی از اون پسرا و یه چیزی گفت ورفتن.
با رفتن اونها مردم براشون دست زدن ومن اون لحظه چقدر به این دختر افتخار کردم.
با خودم گفتم :
– من اومده بودم از این دوتا محافظت کنم، انگار بیخود زحمت کشیدم؛ کیانا خودش یه پا بادیگارده.
راهم رو کج کردم و به طرف کافی شاپی که طبقه اول بود رفتم و منتظر شدم تا دوساعت مریم تموم بشه بعد بهش زنگ بزنم و بگم اینجا منتظرشون هستم.
روی صندلی کافی شاپ نشستم و به این فکر کردم؛ کیانا که انقدر دفاع شخصیش خوب بود پس چرا اون شب وقتی احسان اذیتش کرد از خودش دفاع نکرد.

****

کیانا

مریم به طرز عجیبی ساکت شده بود، چند تا مغازه رو رد کردیم که آخر سر دوم نیاورد و به طرف من برگشت وگفت:
– زن داداش، باورم نمیشه تو اون دوتا رو به اون روز انداختی !
نمیدونستم دفاع شخصی بلدی؟
با خودم گفتم:
– دختر خوب مگه تو چی از من میدونی که این دومیش باشه.
با لبخند دست انداختم رو شونه اش و همون طور که قدم می زدیم وبه ویترین ها نگاه می کردیم گفتم :
– وقتی دوازده سالم بود به اصرار بابام رفتم کلاس دفاع شخصی، اون موقع نمیدونستم به چه دردم می خوره و کلی غر می زدم اما یکم که بزرگتر شدم فهمیدم اصرار های بابام الکی نبوده و یک دختر باید برای دفاع از خودش بتونه کاری کنه.
مریم ایستاد وگفت :
– خوش به حالت چه بابای باحالی داشتی.
راست میگفت: بابای من خیلی بابای باحالی بود، با یاد آوری بابام قطره اشکی از گوشه چشمم چکید سریع با دستم پاکش کردم تا یک وقت مریم نبینه و با خنده ای که باهاش سعی در پنهان کردن غم توی دلم داشتم به مریم گفتم :
– از این حرفها بگذریم، بیا سریع تر بریم خریدت رو بکن که به تاریکی نخوریم.
مریم با سر حرفم رو تایید کرد ووارد مغازه کیف فروشی شد.
بلاخره مریم بعد دوساعت گشتن توی مغازه ها رضایت داد بقیه خرید هاش رو بزاره واسه یک روزه دیگه؛ انقدر خسته بودم و پاهام درد میکرد که حد نداشت.
مریم در حالی که بسته های خریدش رو تو دستش جا به جا می کرد گفت:
– بهتره یک زنگ به داداش سپهر بزنم بیاد دنبالمون!
با تکون دادن سرم حرفش رو تایید کردم که گوشیش زنگ خورد، کلافه از پیدا نکردن گوشیش توی کیف، خرید هارو روی زمین گذاشت و بلاخره گوشی رو پیدا کرد با خنده گفت:
– چه حلال زاده ام هست داداشم!
و گوشی رو جواب داد، تا مریم مشغول حرف زدن بود به سر چرخوندم و به مادر ودختر کوچولوی چشم دوختم ، دختر اصرار داشت که مادرش براش چیزی بخره ومادر هم سعی در قانع کردنش داشت با صدای مریم چشم از مادر ودختر گرفتم وبه مریم خیره شدم .
– داداش توی کافی شاپ طبقه پایین منتظره بیا زودتر بریم و هر دو با طرف کافی شاپی راه افتادیم، چند مین بعد روبه روی سپهر نشسته بودیم و مریم داشت با آب وتاب خرید هاو چیزای قشنگی که دیده بود رو برای برادرش تعریف می کرد والبته دعوای من با پسرهای مزاحم رو فاکتور گرفت وخدا رو شکر اون رو دیگه تعریف نکرد.
تمام مدتی که مربم حرف می زد نگاه سنگین سپهر روی خودم رو حس می کردم واین من رو حسابی معذب میکرد؛ بلاخره با گفتن: بهتره بریم سپهر هر سه راهی ویلا شدیم.
وقتی به ویلا رسیدیم ماشین دیگه ای توی حیاط بود که مریم گفت: ماشین آرشه.
وقتی وارد ویلا شدیم همه توی پذیرایی نشسته بودند وداشتن چایی می خوردن.
هم زمان با مریم سلام کردیم که از بینشون فقط صدای احسان به گوش رسید که با هیجان جواب سلام مارو داد وآرش به احترام ما بلند شد و بهمون نزدیک شد
– سلام
همزمان با مریم جواب سلامش رو دادیم که مریم ادامه داد:
– خوش اومدی آرش
آرش لبخندی زد ومنم زیر لب خوش امدی گفتم؛ که آرش با گفتن خیلی ممنون به طرف در سالن رفت و. پرسید:
– پس سپهر کجا موند .
مریم لبخندی زدو گفت:
– داره زحمت خرید هارو میکشه.
part 51#
رو به مامانش گفت:
– مامان ما بریم لباس عوض کنیم الان میایم، هم زمان دست من رو گرفت ودنبال خودش کشید واز پله ها رفتیم بالا.
***
توی آشپز خونه مشغول آماده کردن سوپ برای آقا جون بودم که حس کردم کسی پشت سرم ایستاد، سریع برگشتم به طرفش که سرم به چیز سفتی برخورد کرد، سرم رو بلند کردم که با احسان با چشم هایی که توش شرارت می بارید روبه رو شدم؛
ازش جدا شدم و اونم قدمی به عقب برداشت، سعی کردم تمام نفرتم رو توی چشم هام بریزم و با اخمی که بین ابروم نشوندم پرسیدم:
– کاری داشتید؟
از جا میوه ای که تازه میوه هاش رو شسته بودم سیبی برداشت و تکیه میز آشپز خونه دادو گفت:
– چه کاری مهم تر از دلتنگی!
با همون اخم به طرف کابینت رفتم وضرفی مناسب پیدا کردم و با قاشق و لیوان ابی روی سینی کوچک گذاشتم منتظر شدم تا سوپ کمی غلیظ تر بشه تا برای آقا جون بکشم.
– تو چی دلتنگ نبودی خوشکله ؟
پوزخندی زدم و با خودم گفتم:
– من میخوام سر له تنت نباشه اونوقت این از دلتنگی حرف میزنه .
خواستم بشقاب رو از روی سینی بردارم که دستم رو گرفت وبه پشت سرم پیچوند درد داشتم ، خودش رو بهم نزدیک کرد و کنار گوشم گفت :
– میدونی من عاشق دخترای سرکشم ولی خودم رامت میکنم بیبی.
از هورم نفساش که به کنار گوشم میخورد داشت حالم بهم میخورد،
باید یه کاری می کردم تا کسی نیومده ومارو توی این وضع ندیده ، فکری به سرم زد و تو یک تصمیم فوری با پاشنه کفش روی پاش زدم که نعره خفیفی زد و من رو به جلو هول داد؛ نزدیک بود به کابینت برخورد کنم که سریع دستم رو به لبه کابینت گرفتم وبه طرفش برگشتم؛ از عصبانیت کبود شده بود؛ خواست دوباره بهم حمله کنه، با صدای آرش با خورش اومد،
– اینجا چه خبره؟…
part 52#
احسان با خشمی که سعی در کنترل کردنش داشت برگشت به طرف آرش و گفت:
– هیچی
از کنار آرش رد شد و از آشپز خانه بیرون رفت.
با خودم گفتم:
– ای بخشکی شانس، هر موقع این آرش باید سروکله اش پیدا بشه، که این احسان داره کرم میریزه!
ولی ته دلم خوشحال بودم، که آرش سر به زنگ ها رسید و گرنه خدا میدونست احسان میخواست باهام چی کار کنه.
– چرا به سپهر نمیگی؟
به طرف آرش برگشتم، سوالی پرسیدم :
– چی رو بگم؟
– اینکه احسان اذیتت می کنه.
خدا لعنتت کنه احسان که عابرو برام نزاشتی.
بشقابی که حالا توش سوپ ریخته بودم رو روی سینی گذاشتم در همین حین گفتم:
– چیزی برای گفتن به سپهر خان ندارم.
با اجازه تون باید شام آقا جون رو براشون ببرم، سینی رو از روی کابینت برداشتم و از آشپز خانه زدم بیرون.
با خودم گفتم :
– چی به سپهر بگم! اصلا از کجا معلوم حرفم رو باور کنه.
شانه ای بالا انداختم وبه طرف اتاق آقا جون رفتم.
شام شب رو برای اولین بار کنار بقیه خوردم واین برام استرس بزرگی بود، چون قبل از اینکه سپهر پیشنهاد فیلم بازی کردن جلوی بقیه رو بده من توی آشپز خانه همراه بقیه خدمتکارها غذا مو می خوردم ولی امشب باید به خواست سپهر کنار خانواده اش می بودم و نقش لیلی رو بازی می کردم

با اینکه روی میز از زرشک پلو تا میرزا قاسمی و کباب برگ وجوجه کباب وسالاد و بقیه مخلافات چیده شده بود، اما من زیر نگاه های گاه وبی گاه کتایون خانوم و حیز بازیه احسان که با چشم هاش داشت قورتم میداد نمیتونستم چیزی بخورم.

هر جور بود چند قاشق غذا که اصلا نفهمیدم مزه اش چه جوریه به ضرب آب خوردم و با گفتن اینکه میرم به آقا جون سر بزنم،
از پشت میز بلند شدم وبه طرف ااق اقا جون رفتم.

به چهره مهربون اقا جون نگاه کردم چقدر زیبا خوابیده بود، یک ساعت پیش شامش رو دادم و قرص هاش رو خورد، الان آروم خوابیده بود.

پتوی نازکی کنار تختش بود رو روش کشیدم و از اتاقش اومدم بیرون.

توی سالن کسی نبود این نشون میداد که همه رفتن توی اتاق هاشون برای استراحت، به ساعت دیواری نگاه کردم، ساعت یازده شب رو نشون میداد.

با خودم گفتم:

– من که خوابم نمی بره پس برم کنار دریا یه هوایی تازه کنم . ولی ای کاش هیچ وقت اون شب بیرون نمی رفتم.

کنار ساحل قدم میزدم و به موج های دریا که به صخره ها میخوردن وبرمیگشتن نگاه میکردم، دلم حسابی برای مادرم و کیان تنگ شده بود و این بی خبری از حالشون عذابم میداد.

روی تخته سنگی نشستم و به چند دختر وپسر که کمی اون طرفتر داشتن آهنگی رو میخوندن و دور آتیش جمع شده بودند نگاه می کردم.
یاد چند سال پیش افتادم که همراه مامان و بابا و کیان خانواده سارا اومدیم شمال اون روزا چه حالی داشتیم.
شبها همراه کیان وسارا می اومدیم بیرون وآتش درست می کردیم و آهنگ میخوندیم.

از فکر وخیال اومدم بیرون و به ماه که توی آسمون به زیبایی خود نمایی می کرد نگاه کردم.

– یعنی الان مامان وکیان دارن چی کار می کنن؟ خدا میدونه وقتی کیان فهمیده به خاطر آزادیش مجبور به ازدواج شدم چه حالی داشته.

رو به آسمون کردم واز ته دل از خدا خواستم:

– خدایا میدونم هرچی سرنوشت برامون بنویسه مقدر هستش و خیری درش هست، خدایا منم راضیم به رضای تو فقط خدایا التماست رو می کنم مواظب کیان ومامان باش نزار با دوری من بهشون سخت بگذره! …

– دلتنگی خیلی سخته!

با تعجب به طرف کسی که پشت سرم ایستاده بود وداشت این حرف رو می زد نگاه کردم.
آرش کمی با فاصله روی تخته سنگ کنارم نشست و همون طور که به ماه نگاه می کرد ادامه داد:

– دلتنگی آدم رو از پا در میاره مخصوصا دلتنگی عزیزان آدم .

سنگ ریزه ای که کنار دستم بود رو برداشتم و به طرف انعکاس ماه پرت کردم و گفتم:

– دلتنگی سخته ولی انتظار وصال سختیش رو کم میکنه.

با اخم به طرفم برگشت وگفت:

– اره انتظار وصال قشنگه! اما اگه بدونی اونی که منتظرش هستی دیگه هرگز نمیاد دلتنگیش آدم رو دق میده.

ترسیدم نکنه اون چیزی میدونه که من ازش بی خبرم؟

سوال توی ذهنم رو به زبون آوردم و پرسیدم:

– شما چیزی راجب خانواده من میدونید که من نمیدونم؟

پوزخند معنا داری زد وگفت:

– من راجب خانواده شما چیزی نمی دونم، کنجکاو هم نیستم بدونم، من فقط حسم از دلتنگی رو به زبون آوردم.

از جاش بلند شد و همون طور که پشت لباسش رو با دست پاک می کردگفت:

– دیر وقته بهتره برگردی تو ساختمان این وقت شب جای مناسبی برای یه دختر تنها نیست.

وراهش رو گرفت ورفت.

با خودم گفتم :

– نزدیک بود سکته ام بده دیوانه ،
اخه حس تو به من چه !

از جام بلند شدم و به طرف ساختمان رفتم.

وقتی وارد سالن شدم خواستم به طرف اتاق اقا جون برم و شب رو تو اتاق اون بخوابم، چون فهمیده بودم که اتاق مال سپهره و من با دسته گلی که امروز به آب داده بودم دیگه روم نمی شد برم توی اتاق.

نزدیک در شدم وخواستم دستگیره در رو بکشم ودر رو باز کنم که دیدم در بازه و از لای در نور چراغ اتاق رو روشن کرده بود،

تعجب کردم چون من وقتی از اتاق اومدم بیرون در اتاق رو بستم و چراغ رو هم خاموش کردم، گوش هامو تیز کردم و انگار کسی داشت حرف میزد، ولی معلوم نبود کی هستش پس سعی کردم نزدیک تر برم و بفهمم کی توی اتاقه که از شنیدن صدای کتایون خانوم تعجبم بیشتر شد،
از وقتی من وارد خونه شون شدم فقط یک بار اومد توی اتاق آقا جون حالا چی شده نصف شبی یاد شوهرش کرده سعی کردم تمرکز کنم و بشنوم چی میگه

– میگن دنیا دار مکافاته !
راست گفتن ، یادته تو چطور زندگی مو تباح کردی چطور منو آرزو هام رو عشقم رو نابود کردی ؟
حالا ببین چطور همون بلا رو سرش میارم. ببین چطور زندگی شو نابود میکنم، کاری که تو بیست سال پیش با من کردی رو امروز من سر عزیز ترینت میارم،
فقط بشین و تماشا کن…

از ترس نفسم بند اومده بود یعنی کتایون خانوم داشت راجب کی حرف میزد! زندگی کی رو میخواست نابود کنه؟ اصلا مگه بیست سال پیش آقا جون باهاش. چیکار کرده؟

باخاموش شدن چراغ اتاق به خودم اومدم و پله هارو دوتا یکی طی کردم و خودم رو به اتاق سپهر رسوندم و آروم در وباز کردم وارد اتاق شدم ودر رو پشت سرم بستم، به سپهر نگاه کردم که روی تختش با بالاتنه برهنه دمر خوابیده بود، چشم ازش گرفتم و روی کاناپه اتاق دراز کشیدم و به حرفهای کتایون خانم فکر کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.

صبح با صدای شُر شُر آب، چشم هامو باز کردم چند ثانیه ای طول کشید، تا یادم بیاد کجا هستم، به محض به یاد آوردن اتاق سپهر و اینکه دیشب تو اتاق سپهر خوابیدم، سریع از روی مبل بلند شدم؛
با بلند شدنم پتوی نازکی کنار پام افتاد، خم شدم واز روی زمین بلندش کردم و با خودم گفتم:
– دیشب که من خوابیدم، چیزی رو خودم ننداختم،پس این از کجا اومد؟…
با شنیدن صدای آب که از حمام می اومد فهمیدم که کار سپهر بوده،
بهتر دونستم قبل اینکه بیاد بیرون از حمام من برم بیرون از اتاقش تا چشم تو چشم نشیم.
پتو رو تا کردم و گذتشتمش گوشه تخت و خواستم از اتاق برم بیرون که همزمان در حمام باز شد و سپهر با حوله تن پوش در حالی که داشت با کلاهش موهاش رو خشک می کرد از حمام اومد بیرون ، تا منو دید با تعجب بهم خیره شد و من یاد دیروز و همین صحنه افتادم که چطور با یک وجب حوله جلوش ایستاده بودم،
یک دفعه به خودم اومدم و فهمیدم چطوری زل زدم بهش دستام رو روی چشمام گذاشتم و همزمان گفتم :
– خاک برسرم، بازم! …
سریع از اتاق زدم بیرون که صدای خنده سپهر رو از پشت در اتاق شنیدم.
از پله سریع دویدم پایین، تا اتاق اقا جون.
کنار در نفس عمیقی کشیدن و در رو باز کردم وبا لبخند زدن، سعی کردم استرسم رو کم کنم.
– سلام بر خوشتیپ ترین مرد دنیا!
جوابم فقط سکوت بود و خیره شدن چشم هاش
کنار تختش نشستم و با همون لبخند گفتم:
– قربون اون چشم های مهربونتون برم،
میدونم صبحونه نخوردید؛ همین الان میرم یه صبحونه عالیه میارم پدر دختری با هم بخوریم نظرتون چیه؟…
عجیب بود با اینکه می دونستم جوابم رو نمیده، اما بازم دلم میخواست حرف بزنم باهاش، از کنارش بلند شدم و با گفتنِ : الان بر میگردم، به طرف آشپز خانه رفتم.
توی آشپزخانه کتایون خانوم همراه مرجان داشتن صبحانه می خوردن، با دیدنشون سلام کردم،
که هیچ کدوم زحمت جواب دادن به سلامم رو به خودشون ندادن.
به طرف یخچال رفتم و خواستم شیر رو بیرون بیارم، که شنیدن صدای مرجان باعث شد بیشتر به حرفشون دقت کنم .
– زن عمو امروز به سپهر می گم منو ببره بگردونه، جبران این چند سال نبودم، نظر شما چیه ؟
در یخچال رو بستم و از کابینت یک لیوان برداشتم و کمی از شیر رو داخلش ریختم، کتایون خانوم که کمی صداش رو بلندتر کرد که مطمعن بودم بخاطر اینکه من بشنوم این کارو انجام میده، گفت:
– فکر خوبیه دخترم سپهر هم نیاز داره با یکی باشه یکم حال و هواش رو عوض کنه، چه کسی بهتر از تو.
توی دلم گفتم:
– حالا فکر کردن من الان از حسودی میمیرم!
که اینجوری دارن با آب و تاب واسه بیرون رفتن مرجان خانوم وسپهر خان نقشه می کشن .
– کارت تموم نشد تو؟
به طرف مرجان برگشتم، اون به چه حقی داشت این طوری با هام حرف میزد!
شیطونه میگه بزنم همین جا ناکارش کنم تا با ویلچر بره گردش وجبران نبودن هاش ها…
با لبخندی که بیشتر به پوزخند شباهت داشت تا لبخند،
لیوان شیر رو برداشتم و همراه کمی پنیر و مربا و چند تکه نان روی سینی گذاشتم و همون طور که به طرف در آشپز خونه میرفتم،
گفتم:
– چرا تموم شد.
یک ساعت بعد کسی داخل خانه نمونده بود و همه رفته بودن بیرون، مریم همراه مادرش رفتن خرید و احسانم خدا رو شکر انگار گورش رو گم کرده و خونه نیست و سپهر و مرجان هم رفتن شمال گردی، وعلی آقا هم انگار رفته بود بیرون.
من موندم و آقا جون که اونم قرصاهاش رو خورد ودوباره خوابید ومن تنها شدم باز .
از اتاق زدم بیرون و توی حیاط ویلا مشغول قدم زدن شدم.
که یک دفعه دیدن تاب که به شاخه درخت وصل بود توجه هم رو جلب کرد، به دور و بر نگاهی انداختم کسیاین اطراف نبود پس
پا تند کردم و
با ذوق بهش نزدیک شدم و کمی از طناب رو کشیدم تا از محکم بودن تاب مطمعن بشم، روی تاب نشستم و خودم رو تاب دادم، به یاد بچگی هام افتادم که چطور کیان روی تاب گوشه حیاط هلم میداد و من با خیال گرفتن ستاره ها دستم رو دراز می کردم، تا ستاره ای برای خودم بچینم.
اما چیدن ستاره ها اون موقع به اندازه خوشبخت شدن الانم ازم دور بود .
تو گذشته سیر می کردم که یک دفعه یاد حرفهای دیشب کتایون خانوم افتادم، یعنی زندگی کی رو می خواست خراب کنه با کی انقدر دشمن بود آخه! …
توی فکرو خیال غرق بودم که با برخورد جسمی سنگین به پشتم از ترس جیغ بلندی کشیدم، چشمام بسته شد ودیگه چیزی نفهمیدم .

با احساس درد از پشت گردنم، چشم هامو باز کردم، تو یک جایی تاریک بودم، یادم نمی اومد چرا اینجا هستم!
فقط تا اونجا یادم بود که روی تاب نشسته بودم و یه چیزی خورد پشت سرم و بیهوش شدم،
، از ترس نزدیک بود سکته کنم،نمیدونستم چه کسی منو آورده اینجا توی اتاق تاریک داشت زَهره ام می ترکید، سعی کردم بیشتر دقت کنم بلکم متوجه چیزی شدم.

که یک دفعه دَر با شدّت باز شد و چراغ اتاق روشن شد، کمی طول کشید تا چشمم به نور عادت کنه، با صدای که خودم از شنیدنش تعجب کردم، گفتم:

– من کجا هستم ؟ اینجا کجاست؟
اصلا اصلا شما کی هستی ؟ چرا منو آوردی اینجا؟…

-پس بلاخره بهوش اومدی موش چموش خودم! …

باورم نمیشد، این صدای احسان بود! …

– زیاد به مغزت فشار نیار خسته میشی، خوشکله!

از ترس زبونم بند اومده بود، در اتاق رو بست وبهم نزدیک شد و من از ترس همون جور که روی زمین نشسته بودم عقب عقب رفتم، و اون با لبخندی که روی لبهای قلوه ایش بود بهم نزدیک تر می شد با لبخند مضحکی ادامه داد:

– بهت گفته بودم، مَزه ات زیر زبونم رفته، مگه نه؟

دستش رو به صورتم نزدیک کرد و روی صورتم خط فرضی کشید و روی لب هام نگه داشت.

چشم هاش روی اعضای صورتم در حرکت بود، که روی لبهام ثابت شد و من. برق شرارت رو توی چشمهای وحشی اش دیدم.

صورتش رو بهم نزدیک کرد و من تمام قدرتم رو توی دستهام جمع کردم و روی صورتش فرود آوردم وسیلی محکمی به صورتش زدم، صورتش به طرف چپ برگشت.

با اخم صورتش رو برگردون به طرفم، کمی از موهای لختش که ریخته بود، روی صورتش رو کنار زد و دستش رو بالا برد و چند تا سیلی پشت سر هم به صورتم زد و فشهای رکیکی بهم داد و سرم رو محکم روی زمین پرت کرد و موهام رو از پشت سر کشید،ولی یک دفعه دست نگه داشت و با صدای کش داری گفت :

– گفته بودم، از دخترای چموش خوشم میاد دیگه؟

دستهام رو روی زمین گذاشتم و با حدس اینکه الان تمام صورتم رو خون گرفته،سعی کردم بشینم که دوباره صداش مزخرفش رو شنیدم که گفت:

امروز باید تلافی اون لگد پرونی اون روزت رو پس بدی،خوشکله ؟

دست برد تا کمر بندش رو باز کنه!

از ترس کاری که می خواست باهام بکنه، جیغ خفه ای کشیدم و با التماس گفتم:

– تو رو خدا، کاری باهام نداشته باش؟
التماست میکنم، بزار من برم خواهش میکنم! …

اما انگار نه خدایی می شناخت! و نه وجدانی داشت؟

کمر بندش رو از کمر شلوارش کشید و اومد نزدیکم و دستهامو محکم گرفت، تقلا می کردم که مانع بستن دست هام بشم اما با سیلی هایی که به صورتم می زد مانع تقلا کردن هام شد و در کسری از ثانیه منو روی شکم خوابوند و دست هامو با کمر بندش بست و یک ضربه با دستش به باسنم زد و جون کش داری گفت.

توی دلم خدا رو صدا میکردم تا کمکم کنه، نزاره بی حیثیت بشم، اما انگار تو این جای تاریک خدا هم منو فراموش کرده بود؟

دستی به پیراهن مدل مردونه ام کشید وخواست توی تنم پارش کنه که سرش رو به گوشم نزدیک گرد و گفت:
– خوب شد اون موقع که بیهوش شدی، خودم رو کنترل کردم،
وگرنه مزه این تقلا کردن و التماس کردن هاتو از دست می دادم؟

دست برد و پیراهن رو توی تنم پاره کرد.
و من جیغ کشیدم و همزمان التماسش میکردم ، اما احسان خوی وحشی گریش فوران کرده بود وچیزی جز صدای خودش نمی شنید!
دست برد به طرف شلوارم که داد زدم ،

– خدایا به دادم برس !

که احسان پوزخندی زد وگفت:

ما ته باغیم خوشکله اینجا سال تا سال کسی رد نمیشه؟ پس بیخودی خودت رو خسته نکن !
هر چند من با این جیغ و داد هات بیشتر تحریک میشم و خم شد ولاله گوشم رو بوسید.

داشتم نا امید می شدم که یک دفعه یادم افتاد و با فریاد گفتم:

– آشغال ولم کن، چطور جرات میکنی بهم دست بزنی! مگه نمیدونی من زن سپهرم؟
پوزخندی زد وگفت :
– زن عمو به مرجان گفته که اینا همش فرمالیته است و الکی نقش زن وشوهر رو بازی می کنید عزیزم!

تیرم به سنگ خورده بود نمیدونستم با دستهایی
که پشتم بسته شده چطور خودم رو از این مخمصه نجات بدم.

احسان خواست به کارش ادامه بده که یک دفعه گوشیش زنگ خورد و بعد چندتا بوق رفت روی پیغام گیر!

– الو احسان هر جا هستی زود خودت رو برسون ویلا همین الان !…

احسان با اخم سرم رو برای بار دوم به زمین کوبید که صدای آخ گفتنم توی اتاق پیچید،

با اخم از روم بلند شد و چیزی زیر لب گفت و لباس هاشو مرتب کرد خواست بره بیرون که یک دفعه برگشت و از جیبش یک دسمال بیرون آورد و دهنم رو باهاش بست، تو چشم هام عسلیم نگاه کرد و گفت:

– حیف بابام باهام کار واجب داره وگرنه الان بهت نشون میدادم معنی زن و شوهر بودن رو خوشکله؟

از روی زمین طنابی رو که انگار قبلا آورده بود رو برداشت و پاهام رو باهاش بست و در همین حین ادامه داد:

– ولی اشکال نداره قول میدم زود برگردم و کار نیمه تمام رو تموم کنم، با اخمی که روی پیشونیش جا خوش کرده بود دست روی صورتم کشیدو گفت:

– آخ، آخ! ببین صورت خوشکلش به چه روزی افتاده؟ انقدر چموش بازی در میاری مجبورم میکنی باهات خشن بشم عروسک.

بعد دستش که از خونِ گوشه لبم، قرمز شده بود رو به دهنش برد و گفت:

– اشکال نداره یکم دیگه بر می گردم و برات جبران میکنم ، چشمکی بهم زد و از کنارم بلند شدو از اتاق رفت بیرون.

با رفتنش، اشکهام روی صورتم جاری شدن،رو کردم به آسمون و با عَجز گفتم :

-خدایا شکرت به دادم رسیدی!
خدایا کمکم کن از این جهنم خلاص بشم قبل اینکه این دیوانه برگرده و بخواد زندگیم رو نابود کنه.

سعی کردم تمرکز کنم و چیزی پیدا کنم تا باهاش بتونم دست هام رو باز کنم،

به دور و برم دقت کردم، انگار اینجا یک انباری بود.

بین حرفهاش گفته بود، توی این اتاق ته باغ، پس مطمئنن هنوز توی ویلا بودیم، امیدوار شدم و با دقت بیشتری دور وبرم رو نگاه کردم، انگار حق با اون بود کسی سال تا سال به این انباری نمی اومد!
این رو میشد از تختواب شکسته و کمد شکسته ای که تار عنکبوت بسته بودن و پر خاک بودن فهمید.

کمی چشم هامو ریز کردم تا شاید تیکه شیشه ای ویا چاقوی کهنه ویا حتی چیز تیزی پیدا کنم تا بتونم دست هام رو باهاش باز کنم ،اما دریغ از یه خورده شیشه! …

***

آرش

کنار ساحل قدم می زدم و به حرفهای سپهر فکر می کردم، باورم نمی شد سپهر با این دختره کیانا همچین کاری می خواد بکنه؟
به خاطر انتقام از مرجان و گذشته شون می خواست، این دختر رو عاشق خودش کنه، عجیب بود، یاد حرفاش افتادم :

– سپهر مگه دیونه شدی! یعنی چی می خوام اون دختر و عاشق خودم کنم، تا مرجان رو بسوزونم !
تو دیوانه شدی؟

– آرش تو کارای من دخالت نکن! پشیمونم نکن از اینکه باهات حرف زدم.

توی کافی شاپ بودیم و به سختی می تونستم خودم رو کنترل کنم، هر چند الانم توجه چند نفر بهمون جلب شده بود.

سپهر در حالی که داشت ابمیوه اش رو هم میزد گفت:

-ببین آرش تو پسر عمو نه، بلکه بهترین دوستمی ! ولی این دلیل نمیشه تو کار های من دخالت کنی؟
در ظمن من با کیانا حرف زدم، اون مشکلی با اینکه نقش عشق منو بازی کنه نداره؟
فنجون قهوه ام رو روی میز گذاشتم و در همین حین گفتم:

-سپهر به خاطر گذشته ات زندگی تو نابود نکن ، هر چند من چشم دیدن کیانا رو ندارم، ولی اون زنته و از اون مهم تر از اون دختره!
دخترا هم با چهارتا حرف عاشقانه رام میشن می شن ، کاری نکن که فردا روز به چه کنم ،چه کنم بیافتی!

جرعه ای از شربتش رو خورد و ادامه داد:

تو نگران من و آینده ام نباش! خودم میدونم دارم چی کار می کنم.

با صدای پسر بچه ای که ازم می خواست توپش رو براش پرتاب کنم از فکر وخیال بیرون اومدم،
بعد شوت کردن توپ با خودم گفتم :

– اصلا به من چه ، هر غلطی دلش می خوادانجام بده ببینم کی ضرر میکنه؟

و راهم رو به طرف ویلا کج کردم وارد حیاط شدم ، رفتم کنار ماشینم و خواستم در رو باز کنم که ریموت از دستم افتاد روی زمین، لعنتی زیر لب گفتم و خم شدم تا برش دارم که یک دفعه صدای آرش رو شنیدم که انگار داشت با تلفن حرف میزد.

اینو می شد از تمام شدن جمله اش و مکثش فهمید، معلوم بود داره گوش میده.

کنجکاو شدم ببینم راجب چی انقدر با آب و تاب حرف می زنه؟

پس توی همون حالت روی پاهام نشستم تا منو نبینه.
گوش هامو تیز کردم تا واضح تر حرف هاشو بشنوم .

.- آره پسر ، گفتم که.

چی ؟ نه عزیزم زرنگی گفتم بهت قبل از شما باید امتحان پیش خودم پس بده!

باشه بابا نگران نباش به همتون میرسه!

تعجب کردم این داشت راجب چی حرف میزد! کی امتحان پس بده؟
مطمئن بودم داره یک غلطی میکنه. داشتم حرف هاشو تو ذهنم حلاجی می کردم، که با حرفی که زد شکم به یقین تبدیل شد.

✏ ‌‌nastaran:
– الان ته انباریه خودم میرم، ترتیبش رو میدم؛ تا یکی دو ساعت دیگه میارمش پیش شما!…
باشه بابا تو که از من هول تری ؟…من باید برم فعلا.

گوشی رو قطع کرد و به طرف ته باغ رفت، مشکوک بودم بهش،با شنیدن حرفهاش شکم بیشتر شد، پشت سرش رفتم به طوری که من رو نبینه؛ با خودم گفتم:

– هر چی که هست؛ توی انباری ته باغ معلوم میشه! …

***

کیانا

هر چی سعی کردم نتونستم دستهام رو باز کنم؛ کثافت دستهام رو با کمر بند بسته بود محال بود باز بشه !

دنبال راهی می گشتم که خودم رو نجات بدم ؛ که یک دفعه صدای قدم هایی به گوشم رسید و پشت بندش ، قیافه منفور احسان توی چهار چوب دَر نمایان شد.

با خنده مسخره ای که روی لب داشت گفت:

– ال وعده وفا، کیانا خانوم!
دیدی زود برگشتم!

در رو پشت سرش بست و بهم نزدیک شد.

با برگشتن احسان اون کور سوی امیدی هم که داشتم نا امید شد، اشکهام روی صورتم سُر می خوردن و باعث میشد زخم های صورتم بسوزه و دردم بیشتر بشه .

بهم نزدیک شد و روی زمین زانو زد،
دستش رو روی لبهام می کشید، دَستِ دیگه اش روی بدنم در حرکت بود و من تمام سعیم رو می کردم تا مانع کارش بشم، اما مگه می شد؟ دست و پام بسته بود و هیچ کاری نمی تونستم برای دفاع از خودم بکنم، لباس هام رو توی تنم پاره کرد و حالا با یک زیر پوش جلوش بودم، چشم هام رو بستم و اون لحظه از ته دلم آرزوی مرگ کردم، تا قبل از اینکه به دست این روانی بی سیرت بشم.

سرش رو به گردنم نزدیک کرد و خواست ببوسه که یک دفعه توی بغلم افتاد!

از ترس نمیتونستم چشم هام رو باز کنم، ولی به خودم جرات دادم وچشم هام رو باز کردم، که با تعجب دیدم احسان کنارم افتاده!

سرم رو که بلند کردم قامت بلند آرش رو دیدم، اون لحظه بهترین لحظه عمرم بود.

آرش سریع به خودش اومد و دستهام رو باز کرد و دسمال دهنم رو هم برداشت طناب پاهام رو هم سریع باز کرد و به منی که داشتم اشک می ریختم نگاه کرد و گفت:

– بلند شو تا به هوش نیومده بریم .

دستم رو گرفت و از زمین بلندم کرد، نمی دونم چی شد ولی اون لحظه دلم خواست ناجیم رو به آغوش بکشم ، و سریع بدون فکر اضافی دست هام رو باز کردم و آرش رو برادرانه در آغوش گرفتم و سرم رو به سینه ستبرش چسبوندم و اشک ریختم،
با صدای دورگه ای گفتم:

-خدا تو رو برام رسون! خدا بلاخره صدامو شنید! …

آرش که از کارم تعجب کرده بود! دستهاش دور کمر حلقه شد و کنار گوشم آروم گفت:
– آروم باش، تموم شد!…

با دستش کمرم رو ماساژ میداد که با برخورد دستش به پوستم ، تازه یادم افتاد که اون عوضی لباس هام رو پاره کرده والان با لباس زیر وشلوار جلوی آرش ایستادم، با خجالت از آغوشش اومدم بیرون و دستم رو حالت ضرب دری گذاشتم روی سینه ام و خواستم خودم رو بپوشونم که صدای آرش رو شنیدم که خطاب به احسان گفت:

– کثافت، حروم زاده نگاه با دختر بیچاره چی کار کرده.

و در کسری از ثانیه کتش رو در آورد و روی شونه هام انداخت و گفت:

– بپوشش .

بدون حرف کت تک مشکیش رو پوشیدم. و همراه هم از اون اتاق کذایی اومدیم بیرون، نزدیک ویلا بودیم که آرش گفت :

بهتره بریم توی خونه وبهشون بگیم چه اتفاقی برات افتاده و احسان می خواست باهات چی کار کنه!

با ترس سر جام ایستادم و با غمی که نمیدونم آرش توی چشم هام دید یا نه ! گفتم:

– نه ! من، من نمی تونم چیزی بگم، اونا حرف منو باور نمی کنن!
خواهش می کنم بهشون چیزی نگو!

آرش خواست چیزی بگه که گفتم :

– خواهش می کنم، اونا دل خوشی از من ندارن، مطمعنم اگه بهشون بگم، فکر می کنن که خودم خواستم! …
انقدر درد داشتم که دیگه توانی برام نمومده بود تا جمله ام رو تمام کنم.
آرش نگاهی به ساختمان ونگاهی به من کرد و چیزی زیر لب گفت؛ که نفهمیدم، برگشت به طرفم و گفت:

– خوب اگه نمی خوای بدونن،که با این لباس هاو صورت زخمی نمی تونی بری داخل ساختمان؟

بعد انگار چیزی یادش اومده باشه گفت:

– همراهم بیا!
خودش جلوتر رفت کمی دور شد و من از جام تکون نخوردم ،برگشت به طرفم و گفت:

– زیر لفظی می خوای ؟
با گیجی بهش زُل زده بودم که سرش رو تکون داد و اومد جلوتر و ادامه داد:
-اگه نمی خوای کسی از قضیه بو ببره بهتره هر چی می گم گوش کنی تا تو دردسر تازه ای نیافتی.
و خواست دستم رو بگیره، که حس کردم زمین زیر پام خالی شد و چشمام سیاهی رفت،
یک لحظه تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود بخورم زمین؛ که بازوی آرش رو چنگ زدم؛ بلافاصله آرش برگشت به طرفم و منو بین زمین وآسمون گرفت ،فقط صدای در ماشین رو شنیدم و بقیشه تاریکی مطلق…

آرش

احسان، عوضی انقدر دختر بیچاره رو اذیت کرده بود که وسط حیاط بی هوش شد؛ اگه به موقع نمی گرفتمش حتما سرش به جایی می خورد.

روی صندلی عقب ماشین خوابوندمش و قبل از اینکه کسی ببینتمون ماشین رو روشن کردم و از ویلا زدم بیرون، توی خیابون نگه داشتم و باید یه جایی می بردمش تا زخم هاش رو شست شو بدن تا عفونت نکنه، خواستم ببرمش بیمارستان، اما با فکر اینکه ممکنه تو بیمارستان به همون شک کنند و با صورت خونیه کیانا ولباس نداشته اش حتما فکر ناجوری می کنن ، پس به گزینه دیگه ای فکر کردم،که یادم افتاد، سعید دوستم اینجا خونه داره سریع بهش زنگ زدم و سر بسته یک چیزایی بهش گفتم؛ که اونم بلافاصله آدرس داد و گفت ؛توی ویلا فقط سرایدار زندگی میکنه که اونم خودش زنگ می زنه بهش و حلش میکنه.

ماشین رو روشن کردم و در همین حین نگاهی به صندلی عقب کردم، کیانا که رنگ به صورتش نمونده بود، خوابیده که نه، یک جورایی بی هوش بود، به صورتش نگاه کردم چند جای صورتش زخم شده بود و گوشه لبش پاره شده بود و خون ها روی صورتش خشک شده بودن ،روی گونه اش رد چهارتا انگشت معلوم بود که کبود شده بود،
با اخم سرم رو برگردوندم و با خودم گفتم:
-مرد نیستم تلافی کارت رو سرت در نیارم احسان کثافت !…

وقتی به ویلا رسیدم با چند تا بوق سرایدار اومد جلوی در وقتی فهمید از طرف سعید اومدم ،در رو برامون باز کردو ماشین رو داخل حیاط ویلا بردم .

ماشین رو پارک کردم و به طرف در عقب ماشین رفتم و کیانای بی هوش رو در آغوش گرفتم ، دختر بیچاره مثل پَرِ کاه سبک بود،توی آغوشم گم می شد.

وارد ویلا شدم و درِ اولین اتاق رو با پام هل دادم و کیانا را روی تخت خوابوندم.

چند دقیه بعد مرد سرایدار یا الله گویان وارد سالن شد، بلافاصله رفتم بیرون، بعد خوش آمد گویی گفت:

– آقا ،همه چیز داخل یخچال هست، اگه چیز دیگه ایم لازم داشتید، صدام کنید! …

تشکری از مرد موسفیدی که کمرش خمیده اش نشانگر سالهای زحمت کشیدنش بود کردم و پیرمرد رفت و من دوباره پیش کیانا بر گشتم،

صورت زخمیش حالم رو دگر گون می کرد، این دختر خیلی مظلوم بود با اینکه از اول ازش خوشم نمی اومد و برادرش رو قاتل رفیقم می دونستم ،اما حالا که بهش نگاه می کنم می بینم تنها کسی که گناهی نداره ولی داره می سوزه همین دختره است .

دست از افکارم کشیدم و به طرف سرویس بهداشتی رفتم تا جعبه کمک های اولیه رو پیدا کنم و بتونم زخم هاش رو شستشو بدم، بعد چند مین گشتن بلاخره پیداش کردم پیش کیانا برگشتم و سعی کردم زخم هاش رو بشورم اما خون مرده روی پُستش پاک نمی شد.

تو فکر بودم چه طوری بشورمش تا پاک بشه که یاد وانِ حمام افتادم، بهترین کار همین بود پس به طرف حمام رفتم و وان رو پر از آب ولرم کردم و کیانای بی هوش رو بردم توی وان خوابوندمش، دختر بیچاره لرزِ خفیفی کرد و انگار بدنش عادت کرد به آب دوش محرک رو آوردم پایین و سعی کردم آب رو بریزم روی صورتش بلکم زخم هاش شسته بشه و خون مرده پاک بشه، بعد چند مین آب ریختن روی صورتش تازه چهره اش معلوم شد، کنار ابروش زخمی شده بود و گوشه لبش پاره، همون طور که حدس زده بودم جای چهار انگشت روی گونه هاش معلوم بود، که نشان گر سیلی های بی رحمانه احسان بود، از فکر اینکه احسان می خواست باهاش چی کار کنه دست هام مشت شدن و از عصبانیت فکم منقبض شد، بار دیگه با خودم عهد بستم این کار احسان رو بی جواب نزارم.

بعد از اینکه از پاک شدن خون مرده روی صورت کیانا مطمئن شدم، خواستم از وان بیرون بیارمش که یادم افتاد، کیانا رو با شلوار جینی که به پا داشت توی آب انداختم، و حالا با شلوار خیس نمی تونم بزارمش توی تخت خواب، از بی حواسی خودم لجم گرفت.

حالا دوتا مشکل داشتم، باید شلوار کیانا رو عوض می کردم و هم اینکه یک دست لباس جدید براش تهیه می کردم، چون عملا جز یک لباس زیر و شلوار چیز دیگه ای تنش نبود.

پس سعی کردم قبل از اینکه سرما بخوره سریع تر لباس هاشو عوض کنم،

تا بعداً یک فکری برای لباس هاش بکنم.

چشم هامو بستم و سعی کردم، بدون نگاه کردن به بدنش شلوارش خیسش رو عوض کردم، خوشبختانه چون بدن لاغری داشت، از اونچه که فکر می کردم راحتر لباسش عوض شد و کار من رو راحت تر کرد.

بعد از در آوردن شلوارش از روی تخت محلفه رو آوردم و بازم با چشم های بسته سعی کردم از آب بیرون بیارمش و ملافه رو دورش بپیچم ، با کلی زحمت و البته چند بار خوردن به در ودیوار به خاطر چشم های بسته ام کیانا رو از حمام بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم، چشم هام رو باز کردم، موهاش بلندش خیس بود و آب ازش چکه میکرد؛ اینجوری حتما سرما می خورد، از توی کمد داخل حمام حوله کوچکی آوردم و دور موهاش پیچیدم به صورت غرق در خوابش نگاه کردم صورتی معصوم داشت، تو این مدتی که دیده بودمش این اولین بار بود که با دقت به چهره اش نگاه می کردم، ابرو های پهن و لب و بینی که به صورت سفیدش می اومد.
دست از بر انداز کردنش برداشتم وبه ساعت نگاه کردم حدوداً، دوازده نیمه شب رو نشون میداد؛ باید به سپهر زنگ می زدم، تا بیاد اینجا هر چی باشه کیانا زنشه و اون در برابرش مسئوله، موبایلم رو از جیب شلوارم بیرون کشیدم و شماره سپهر رو گرفتم، بعد چند تا بوق گوشی رو برداشت، سرو صدای زیادی می اومد حدس زدم باید تو مهمونی باشه،

– الو الو. سپهر!

با تاخیر جوابم رو داد

– چی شده آرش؟

-سپهر کجایی، باید همین الان ببینمت !…

– من تو مهمونی هستم ! نمیتونم الان بیام بزارش برای فردا !

-سپهر گوش کن. حال کیانا خوب نیست باید همین الان بیایی؟

– کیانا ؟ کیانا کیه؟

به چهره غرق در خواب کیانا نگاه کردم و زیر لب گفتم:

– زنت !…

صدای سپهر کش دار بود و معلوم بود، حواسش سر جاش نیست تا خواستم بگم کیانا پیش منه، گفت:

– آرش، کیانا کیه ؟ چی میگی؟

– کیانا زنت ! حالش خوب نیست الان اینجا بی هوش شده بیا بهت احتیاج داره!

– اها اون دختره رو میگی ؟ باشه پیش خودت من بهش نیاز ندارم .

تو شوک حرفش بودم که بوق ممتمد گوشی منو به خودم آورد،
احمقی زیر لب گفتم و گوشی رو روی مبل گوشه اتاق پرت کردم .

باید خودم هم یک دوش می گرفتم ،خیلی خسته بودم از قرار معلوم هم سپهر نمی اومد ومن باید تا صبح اینجا می موندم.

خواستم برم داخل حمام که صدای ناله آرومی شنیدم ،خدای من کیانا عرق کرده بود و صورتش رو به کبودی می رفت ، سریع بهش نزدیک شدم و دستم رو روی پیشونیش گذاشتم؛ دختره داشت توی تب می سوخت ؛

-ای خدا ! حالا باید چی کار کنم ؟
لعنت بهت احسان، لعنت بهت سپهر که منو تو این دردسر انداختید! …

دور خودم می چرخیدم و نمی دونستم باید چی کار کنم که یادم افتاد بهتره به سعید زنگ بزنم، شاید اون دکتری بشناسه بیارمش بالای سر کیانا.

سریع گوشی رو از روی مبل برداشتم و شماره سعید رو گرفتم، بعد احوال پرسی شماره یک دکتر که بیاد منزل رو ازش خواستم که خوشبختانه دوست خودش همین نزدیکیا خونه داشت و گفت باهاش هماهنگ میکنه بیاد .

نیم ساعت بعد دکتر بالای سر کیانا بود و داشت معاینه اش می کرد، حواسم بهش بود که داشت زیر چشمی منو نگاه می کرد ، حدس میزدم چه خیالاتی در موردم کرده به ناچار به حرف اومدم و گفتم:

– آقای دکتر، حال همسرم چطوره بهتر میشه؟

دکتر همون جور که داشت، نسخه داروهاش رو می نوشت گفت :

-ایشون استرس زیادی بهشون وارد شده و منجرب به تب شده هر چه زودتر باید دوا هاشون رو تهیه کنید و بدید بهش تا خدای نکرده دچار تشنج نشه ،

کیانا که داشت ناله میکرد وانگار کابوس میدید ، یک دفعه از جاش بلند شد و نشست و همزمان جیغ زد،دکتر که کنارش ایستاده بود کمی جا خورد عقب رفت و به کیانا خیره شد.

به تختش نزدیک شدم و کیانایی که بعد حمام با یک ملافه روی تخت خوابونده بودمش ،با نشستنش ملافه کنار رفته بود و بالاتنه اش به خوبی مشخص بود،
و دور از چشم های ناپاک دکتر نمونده بود.

سریع به طرف کیانا رفتم و ملافه رو روش کشیدم و به دکتر که داشت با وجود بودن من بدون لحظه ای خجالت باچشماش کیانا رو قورت می داد، نگاه کردم و با تشر گفتم:

– ویزیتتون تموم نشده ؟

دکتر تازه به خودش اومد و هول شده گفت :

– چرا ، چرا من دیگه میرم ، یادتون نره داروهاشو حتما باید مصرف کنه،امشبم حواستون بهش باشه زود زود پاشویه اش کنید تا تبش پایین بیاد، در ظمن واسه آمپول هاش زنگ بزنید خودم میام تزریق میکنم بهشون.

با اخم بهش نگاه کردم ، مردک حیز.

– کمی بدن برهنه ی دختره رو دیده داره غش میکنه حالا می خواد آمپول هم براش بزنه!…

همون طور که کمک میکردم کیانا رو توی جاش دراز بکشه به دکتر گفتم:

– خیلی ممنون لازم نیست، خودم حلش میکنم .

دکتر خواست چیزه بگه که وسط حرفش پریدم و گفتم :

– زحمت کشیدید ، تراول دویست تومانی از جیبم برداشتم و بهش دادم، در خروجی رو نشونش دادم؛ مطمئن بودم اگه پنج دقیقه دیگه اینجا می موند، بلایی که میخواستم سر احسان عوضی بیارم رو قبلش سر این مردک، چشم چرون می آوردم.

با رفتن دکتر، نگاهی به کیانا انداختم،
چشم هاش رو بسته بود، ولی زیر لب ناله می کرد و انگار داشت کابوس می دید؛ به طرف آشپز خانه رفتم تا با پیدا کردن ظرفی مناسب کمی آب داخلش بریزم وبا کمک دستمال مرطوب تب کیانا رو پایین بیارم.

ساعت از سه نیمه شب گذشته بود و کیانا هنوز تب داشت، هر چند با دسمال خیس سعی کردم تبش رو پایین بیارم، فایده نداشت ؛ سردرد بدی به خاطر بی خوابی پیدا کرده بودمو کاملا خسته بودم.

بین داروهای کیانا، که بعد رفتن دکتر نسخه اش رو دادم، سرایدار از داروخانه برام آوردشون؛ دوتا آمپول بود، هردو برای پایین آوردن تبش لازم بود و باید بهش تزریق می شد.
نمی تونستم ببرمش بیرون تا آمپولش رو بزنن و البته به دکترم حاضر نبودم زنگ بزنم تا بیاد، چون مطمئن نبودم با حیزی بازی که دکتر در میاوره بتونه زنده از این دَر بره بیرون! چاره ای جز این نداشتم که خودم آمپول رو بهش تزریق کنم ، یاد روزهایی افتادم که توی آمریکا مجبور بودم برای خرج ادامه تحصیلم، هر کاری انجام بدم ، از ضرف شستن توی رستوران ها تا آمپول زدن و هرس کردن باغ های خارجی ها!
با ناله کیانا از فکر بیرون اومدم و به طرف داروها رفتم، آمپول رو آماده کردم؛ کیانا رو روی شکم خوابوندم و ملافه رو روش کشیدم تا بدن برهنه اش معلوم نباشه!

کمی از ملافه رو کنار زدم تا بتونم آمپول رو به باسنش بزنم!
توی دلم گفتم :

-خدایا خودت خوب می دونی این کارهام از روی ناچاریه، فعلا این دختر جز من کسی کنارش نیست، تا کمکش کنه واگه به حال خودش رهاش کنم تا صبح دووم نمیاره !

بسم الله، گویان آمپول رو تزریق کردم و بلافاصله ملافه رو روش کشیدم.

بعد زدن آمپول کیانا، کنارش روی صندلی نشستم و دسمال خیس رو روی پیشونیش گذاشتم، با خودم گفتم:

– فردا اول وقت باید یک فکری واسه لباس هاش بکنم، اینجوری هر کسی ببینتش فکر ناجور می کنه؛ اونوقت میشه آش نخورده و دهن سوخته.

نمیدونم چقدر گذشت، تا بلاخره تب کیانا پایین اومد.

منم از خستگی دیگه نایی واسم نمونده بود؛ سرم رو روی تخت کنار دستش گذاشتم ، که چشم هام گرم شدو نفهمیدم کِی به خواب رفتم.

با شنیدن صدای گنجشکها کنار پنجره از خواب بیدار شدم و کش و قوصی به بدنم دادم،نگاهی به چهره غرق در خواب کیانا انداختم، با ملافه سفید و چهره آرومش شبیه فرشته ها شده بود، زیر لب گفتم:

– حیف تو نیست قربانی بشی، اونم بخاطر هیچ! …

دستم روآروم روی پیشونیش گذاشتم!
خدا رو شکر تبش پایین اومده و انگار رنگ و روش برگشته بود.

کُت مشکی ام رو تنم کردم و گوشی وسویچ ماشین رو از روی میز برداشتم؛ به طرف دَر رفتم تا قبل از اینکه کیانا بیدار بشه، یک دست لباس براش بگیرم و زودتر برگردم تا به ویلا برگردیم.

***
کیانا

با احساس ضعف چشم هامو باز کردم، توی یک جای نا آشنا بودم،سعی کردم بشینم؛ وقتی نشستم تازه متوجه دورو برم شدم، توی یک اتاق تقریبا بزرگ بودم و این اصلا خوب نبود،چون اصلا شبیه اتاق آقا جون یا حتی اتاق سپهر نبود!

سعی کردم به مغزم فشار بیارم و بفهمم کجا هستم؟

یک دفعه یاد احسان واذیت هاش افتادم، با فکر اینکه احسان منو آورده اینجا قلبم نزدیک بود بایسته، سریع از جام بلند شدم واز تخت اومدم پایین ؛ ملافه ای که دورم بود رو کنار زدم و تازه متوجه شدم که من هیچ تنم نیست، از ترس ملافه رو صفت دور خودم بستم.

دیگه واقعا داشتم سکته می کردم، از فکر اینکه احسان کار خودش رو کرده دلم می خواست بمیرم!

سریع ملافه روی تخت رو کنار زدم تا شاید چیزی مثل خون یا همچین چیزی روی تخت ببینم اما هرچی گشتم، هیچ لکه ای نبود؛ شاید یک ذرّه دلم گرم شد.

ملافه رو محکم چسبیدم و کنار پنجره بزرگی که با پرده مشکی و سفید تزئیین شده بود،ایستادم با ترس به حیاط بزرگ و پُر درخت خیره شدم! پیر مردی خمیده رو دیدم که مشغول هَرس کردن درخت ها بود و زن میانسالی کنارش ایستاده بود و داشت چیزی رو براش تعریف میکرد!

خواستم فریاد بزنم و کمک بخوام ،اما با دیدن سر و وضعم بهتر دونستم چیزی نگم و سعی کنم سر در بیارم ببینم کجام؟

خواستم از پنجره فاصله بگیرم اما با شنیدن بوق ماشینی که داشت داخل باغ میامد سر جام ایستادم تا ببینم، صاحب ماشین کیه؟

چند لحظه بعد در کمال تعجب دیدم که آرش از ماشین پیاده شد،
نمی دونم چه دلیلی داشت، ولی اون لحظه واقعا خوشحال شدم که بجای احسان، آرش از ماشین پیاده شد.

تازه داشت یادم می اومد دیشب چه اتفاقی افتاد و چه کسی منو از دست اون روانی نجات داد!

صدای سرفه مصلحتی آرش،منو به خودم آورد.

– کیانا خانوم، بیدارید ؟

اومد کنار دَرِ اتاق و بدونه اینکه بهم نگاه کنه گفت:

– سلام اینها مال شماست،

وبه پاکت بزرگی که کنار در گذاشت اشاره کرد؛همون طور که دور می شد ادامه داد:

– زودتر حاضر بشید؛ باید یک چیزی بخوریم و برگردیم ویلا.

سریع به طرف پاکت رفتم و آوردمش داخل اتاق و دَرِ رو پشت سرم بستم، با دیدن محتویات پاکت خیلی خجالت کشیدم؛ یک مانتو فیروزه ای همراه یک شلوار مشکی و شال مشکی توی پاکت بود به اضافه دو جفت کفش یکی اسپرت مشکی و کفش جلو باز دخترونه فیروزه ای .
سریع لباس ها رو پوشیدم و بدون اینکه برم جلویه آینه از اتاق رفتم بیرون.

توی سالن دنبال آرش می گشتم، با کمی دقت توی آشپز خانه پیداش کردم.

– سلام

در حالی که لیوان چایی دستش بود، به طرفم برگشت وجواب سلامم رو داد؛به صندلی اشاره کرد.

– بشینید، صبحانه تون رو بخورید؛باید زودتر برگردیم ویلا.
کمی مکث کرد بعد دوباره سوالی پرسید؟

– بهتر شدید ؟

-بله ، بهترم ممنون .

روی اولین صندلی نزدیک ورودی آشپزخانه نشستم و دست هام رو روی پا هام گذاشتم، کلی سوال تو ذهنم بود؛ اما نمی دونستم چطور و از کجا شروع کنم، با لیوان چایی که کنار دستم گذاشت، به چهره اش نگاه کردم، تردید رو کنار گذاشتم و پرسیدم :

– ببخشید من اینجا چی کار می کنم؟

من تا اونجایی که یادم هست، توی حیاط ویلا بودیم و یک دفعه چشم هام سیاهی رفت و دیگه نفهمیدم چی شد!

– دیشب بعد اینکه شما گفتید؛ که ترجیح می دید، کسی از قضیه خبر دار نشه ، توی حیاط بی هوش شدید و منم ناچار شدم شما رو بیارم اینجا ، بعدشم تب کردید و حالتون بد شد،دکتر اومد بالا سرتون و دارو تجویز کرد و با کمک داروها تب تون اومد پایین،

حالا هم اگه میشه زوتر بخورید، صبحانه تون رو دیر شده باید برگردیم ویلا.

با تموم شدن حرفش بلند شد وبه طرف در آشپزخانه رفت ودر همین حین گفت:
– سعی کن یک چیزی بخوری، رنگ به صورتت نمونده!

از آشپز خانه زد بیرون و منو با کلی سوال و البته شوک حرفش تنها گذاشت.

سریع یک لقمه نان و پنیر درست کردم و همین طور که وسایل صبحانه روی میز رو جمع می کردم،لقمه رو به زور چایی قورت دادم.

بیست دقیقه بعد هردو توی ماشین نشسته بودیم؛ به طرف ویلا می رفتیم ، توی ماشین موسیقی آرومی پخش می شد که دل نواز بود و به آدم احساس آرامش رو تزریق می کرد، تقریبا بعد یک ساعت به ویلا رسیدیم.

آرش چند تا بوق زد، که سرایدار با عجله بهمون نزدیک شد.

– سلام آقا ، خوش اومدید.

– سلام مَشتی ، میشه لطف کنی در رو برامون باز کنی !

مرد میانسال که آرش اونو مَشتی خطاب کرده بود، کمی این پا و اون پا کرد؛ انگار می خواست چیزی بگه اما خجالت می کشید.

آرش که مثل من تردید پیرمرد رو دید پرسید:

– مشتی چیزی شده؟ چرا دست دست میکنی، دَر رو برامون باز نمی کنی؟

مشتی با دستمال یزدی که تو دستاش مچاله شده بود رو روی پیشونیش کشید و در همین حین جواب داد؛

– پسرم آقا سپهر و مادرشون و بقیه برگشتن تهران.

انگار به چیزی که می شنیدیم باور نداشتیم، هم زمان هردو تکرار کردیم ،

– تهران!
.
مشتی که انگار استرسش بیشتر شده بود ادامه داد؛

– بله آقا تهران، خانوم بزرگ هم فرمودن در غیاب ایشون کسی نمی تونه بیاد داخل ویلا.

آرش که کلافه گی از چهره اش مشخص بود گفت:

– خیلی ممنون مشتی، برو به کارت برس خسته نباشی.

و همزمان سویچ ماشین رو چرخوند و با اولین استارد ماشین روشن شد،

مطمئن بودم الان کارد می زدی خونش در نمی اومد، این رو میشد از کبود شدن صورتش فهمید.

– پسره احمق، معلوم نیست داره چه غلطی می کنه.

همین جور که داشت رانندگی می کرد تلفنش رو از روی داشت بورد برداشت و شماره ای رو گرفت .

– الو سپهر ، هیچ معلوم هست کجایی ؟
میخواستی کجا باشم، اومدم ویلا مشتی گفت؛ برگشتید تهران!

چی؟ خوب نباید به من یک کلام بگی بر می گردی !

سرعت ماشین داشت زیاد می شد و انگار آرش اصلا توجهی بهش نداشت، از ترس به صندلی چسبیده بودم؛

سعی کردم با صدایی که از ته چاه در می اومد؛ بهش بگ که سرعتش زیاده اما انگار صدام رو نمی شنید، چون داشت با سپهر بحث می کرد، اصلا حواسش به من نبود.

با عصبانیت داد زد :

– من به جهنم حداقل صبر می کردی زنت رو باخودت ببری!

یعنی چی من کار دارم، الان نمی تونم برگردم تهران.

نمی دونم سپهر چی بهش گفت، که رگ گردنش باد کرد و دستش رو دور فرمون ماشین فشار داد.
برگشت به طرف منو گفت:

– دیگه داری چرت می گی! خودم میارمش خدافظ.

و گوشی رو با عصبانیت روی داشبورد ماشین پرت کرد.

از ترس داشتم قالب تُهی می کردم؛ هر لحظه سرعت ماشین بیشتر می شد،آرش هم ساکت بود و به روبه روش خیره بود ؛این منو بیشتر می ترسوند چون مطمئن بودم،که توی فکره و اصلا حواسش به رانندگیش نیست.

خواستم صداش بزنم، که ماشینی با سرعت از رو به رومون اومدو من از ترس جیغ زدم و اسمش رو التماس وار صدا زدم،

-آرش …

آرش با صدای جیغ من انگار به خودش اومد و سعی کرد ماشین رو کنترل کنه؛اما سرعت ماشین زیاد بود و کنترل کردنش از دستش خارج بود.

– یا خدا …

به طرفش برگشتم که دستش رو به سینه من گرفت و تا مانع برخورد من به داشبورد ماشین بشه؛ صداش رو گنگ شنیدم که گفت:

– خودتو سفت بگیر کیانا.

ماشین رو به طرف جاده خاکی روند . انگار ماشین ترمز بریده بود اینو از تقلا کردنش برای گرفتن ترمز فهمیدم.
من از ته دل جیغ زدم و دیگه چیزی نفهمیدم.

با شنیدن صداهای مبهمی سعی کردم چشم هام رو باز کنم.

با دیدن چهره نگران آرش درست چند سانتی صورتم تعجب کردم!

– کیانا ! حالت خوبه؟

لب هام وتکون دادم، اما صدایی از گلوم بیرون نیامد.

چشم هام رو باز وبسته کردم تا خیالش راحت بشه که حالم خوبه.

با به آغوش کشیدنم توسط آرش از تعجب کم مونده بود شاخ در بیارم!

منو محکم تو آغوش خودش گرفت و کنار گوشم لب زد:

– خدا رو شکر که حالت خوبه؛ تو که منو نصف عمر کردی دختر خوب.

چند ثانیه توی همون حالت بودیم که انگار یاد موقعیتی که توش بودیم افتاد و بلافاصله من رو از خودش جدا کرد و در حالی که بطری آب رو به دستم میداد گفت:

کمی آب بخور حالت جا بیاد.

آب رو از دستش گرفتم و جرعه ای از آب خنک رو خوردم کمی حالم جا اومد به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هام رو بستم .

ماشین استارت خورد و دوباره راه افتادیم ،اما این بار سرعتمون کمتر بود.

با صدای ناله ی شکمم چشم هام رو باز کردم ؛ زیر چشمی به آرش نگاه کردم، لبخند محوی روی لب هاش بود.

خجالت کشیدم با خودم گفتم :

– شکم وا مونده الان موقع آلارم دادنه آخه ؟ حالا گشنته،که گشنته باید جار بزنی عابروم روببری؟

– یه نیم ساعت دیگه می رسیم به یک رستوران خوب اونجا نگه می داریم بعد از خوردن نهار و یکم استراحت دوباره راه می افتیم.

باشه ای زیر لب گفتم و دل به آهنگ زیبایی که توی ماشین پخش می شد دادم.

طبق گفته آرش نیم ساعت بعد جلوی یک رستوران بین راهی نگه داشت.

بعد استراحت و خوردن، نهار دوباره راه افتادیم.

توی راه در حد چند کلمه حرف زدیم و دیگه حرفی بین مون رد وبدل نشد، انگار آرش هم مثل من سکوت رو ترجیح میداد به پور چونگی .

نمیدونم چقدر توی راه بودیم که با ایستادن ماشین چشم هام رو باز کردم، متعجب پرسیدم:

– کی خوابم برد؟

آرش به طرفم برگشت و گفت :

-ماشاءالله به این همه خوش خوابیت، بپرس کی بیدار بودی ؟ فکر کنم با این همه خوابیدنی که تو خوابیدی امشب رو باید نگهبانی بدی؛ چون فکر نکنم دیگه خوابت ببره!

یک لحظه یاد کیان افتادم، همیشه تو مسافرت هایی که می رفتیم بهم میگفت:
خرس خوش خواب؛
از بس توی مسیر می خوابیدم،

با یاد آوری اون روزها لبخندی روی صورتم نشست .

به خودم که اومدم زول زدم بودم به آرش؛ سریع خودم رو جمع کردم و تشکری زیر لب گفتم و از ماشین پیاده شدم ،که هم زمان با من در حیاط باز شد و سپهر با چهره ای اخمو والبته عصبی اومد بیرون؛

تا منو دید پا تند کرد وبه طرفم اومد.

همین که خواستم سلام بکنم،

یک طرف صورتم سوخت!

آرش فریاد زد:

چی کار میکنی دیوانه ؟

بغض گلوم رو فشرده بود، اما نمی خواستم جلوش گریه کنم ، پس لبم رو به دندونم گرفتم تا مانع از ریزش اشکهام بشم.

– هیچ معلومه کجا رفتی هرزه ؟

دستم رو روی گونه ام گذاشتم با تعجب به صورت سپهر نگاه کردم ،اون داشت منو هرزه خطاب می کرد، مگه من کجا بودم !

– می فهمی چی داری میگی؟
مگه من بهت نگفتم ؟

با فریاد سپهر حرف تو دهن آرش ماسید.

کتفم رو گرفت و من رو هل داد داخل حیاط که پام به لبه در گیر کردو با صورت افتادم روی زمین ،
به طرف سپهر برگشتم که رو به آرش گفت:

-تو دخالت نکن ممنون که آوردیش می تونی بری.

آرش تا خواست چیزی بگه ،

سپهر گفت :

-به سلامت .

و در رو روی آرش بست و با چشم های عصبی به منی که روی زمین افتاده بودم نزدیک شد .

از ترس داشتم سکته می کردم .

با داد گفت :

-بلند شو ه*ر*ز*ه عوضی ،که خیلی باهات کار دارم.

با ترس بلند شدم،که موهای بلندم رو از پشت گرفت و منو کشید، دنبال خودش هم زمان حرف های رکیک بارم می کرد.

منو برد پشت ساختمان و هولم داد؛ از چند پله پرت شدم پایین که فهمیدم پله زیر زمینه.

در زیر زمین رو باز کرد،که بوی نامطبوعی به مشامم خورد،
از روی زمین بلندم کرد و دوباره پرتم کرد تو زیر زمین که کمرم محکم خورد به چیز نوک تیزی و درد تمام وجودم رو گرفت.

دَر رو پشت سرش قفل کردو چراغ زیر زمین رو روشن کرد.

با قدم های آرومی بهم نزدیک شد و گفت:

– حالا دیگه منو دور می زنی ؟

با دردی که توی وجودم پیچیده بود،لب زدم ؛

– به خدا من کاری…

با تو دهنی که بهم زد، ادامه حرف توی دهنم ماسید و جاش رو به مزه شور خون داد.

همون طور که نزدیک تر می شد فریاد زد:

– قرار دادمون رو یادت رفته انگار!
یادت رفته قرار بود، هر کاری می گم بدون چون و چرا انجام بدی؛ قرار بود دردسر درست نکنی؟

بلندتر فریاد زد؛
– دو روزه کدوم گوری هستی ها؟
زیر خواب کی شدی عوضی !

با اشک و ناله گفتم:

-به خدا من کاری نکردم.

چشم هاش کاسه خون بود و انگار چیزی نمی شنید؛ در حالی که کمر بند شلوارش رو باز می کرد بهم نزدیک شد و گفت:

– همین الان باید ثابت کنی!

با چشم های گرد شده بهش خیره شدم، و توی ذهنم حرفش رو حلاجی می کردم؛

که یک دفعه منو انداخت روی زمین و شلوارش رو از پاش در آورد، روم خیمه زد؛ از ترس و درد ناله بلندی سر دادم.

-تو رو خدا نکن،من کاری نکردم ؛بزار برات توضیح میدم.

با چشم هایی که شرارت و خشم ازش می بارید، لب زد:

– توضیح نمی خوام ، فقط الان باید بهم ثابت بشه که دختری یا نه؟

از ترس داشتم قالب تهی می کردم ،بازم ت*ج*ا*و*ز، بازم ظلم، بازم شکنجه؟مگه من چی کارشون کردم که انقدر ظلم در حقم می کنن؟

از ته دل فریاد زدم و از خدا کمک خواستم اما انگار نه خدا ونه کسی صدام رو نمی شنید؟

سپهر با خشم لباسهام رو توی تنم پاره کرد.

هر چقدر التماسش کردم قسمش دادم، ولی اون انگار کَر شده بود و صدای عجز وناله ام رو نمی شنید؟

همون جور که تقلا می کردم تا مانع کارش بشم؛ فریاد می زدم و کمک می خواستم، که با صدای فریاد آرش، یک لحظه دست نگه داشت،ولی بلا فاصله به کارش ادامه داد.

– سپهر داری چه غلطی میکنی ؟

ول کن دختره رو! سپهر دَر رو باز کن! بازش نکنی میشکنمش، سپهر!

آرش فریاد میزد و سپهر مثل دیونه ها فقط پوزخند میزد.

سپهر با پوزخندی که روی لبش بود و کنار گوشم گفت:

-چی کارش کردی که حاضره به خاطرت در بشکنه ؟

این دیوانه چی داشت می گفت؟

با شنیدن صدای آرش نور امیدی توی قلبم روشن شد،

تمام توانم رو برای صدا کردنش جمع کردم و جیغ زدم.

– آرش ، به دادم برس!

آرش که انگار با شنیدن صدام جری تر شده بود با ضربه های محکمی به دَر حمله میکرد،وسعی داشت دَر رو باز کنه!

اما تقلا های من و فریاد های آرش کار ساز نبود و همزمان با باز شدن دَر ؛ درد بدی زیر دلم پی چید، که از ته دل فریاد زد.

– نه! …

سپهر خوشحال از رسیدن به هدفش از روم بلند شد و لبخند مضحکی زد و گفت:

– بلاخره زنمی یادت که نرفته!
من فقط اون کاری رو باهات کردم که هر شوهری با زنش میکنه.آرش

با خشم به بدن نیمه جون کیانا که توی خودش جمع شده بود نگاه کردم.

پوزخند روی لب های سپهر حسابی اعصابم رو به هم ریخت، باورم نمی شد سپهر با این دختر بیچاره همچین کاری کرده باشه!

به طرف سپهر حمله کردم و چند مشت فرود آورم توی صورتش و غریدم:

– باهاش چی کار کردی لعنتی !

عوضی من اونو از دست اون کثافت نجات دادم آوردمش پیش تو، اونوقت تو همون کارو باهاش کردی ؟

تو صورتش مشت میزدم و فریاد می کشیدم، کنترلی روی حرکاتم نداشتم.

یک لحظه حواسم پرت کیانا شد، که سعی می کرد لباسش رو تنش کنه!

سپهر از حواس پرتی ام استفاده کرد، مشتی حواله صورتم کرد که روی زمین پرت شدم.

سپهر هیکلش از من درشت تر بود، افتاد روی منو به صورتم مشت می زد باسرم ضربه ای محکم به بینیش زدم که صدای آخ گفتنش بلند شد، از فرصت ایجاد شده استفاده کردم و هلش دادم تا از روم کنار بره.

نمی دونم چقدر گذشت، به خودم که اومدم؛سپهر غرق در خون روی زمین افتاده بود.
حالا حسابی از خجالت سپهر در اومده بودم.

وقتی دیگه نایی توی تنش نبود بلند شدم تا به کمک کیانا برم،که با تعجب با جای خالیش روبه رو شدم!

رو به سپهر کردم و گفتم :

-باورم نمیشه انقدر آشغال شده باشی؟

خواستم از زیر زمین بزنم بیرون که با حرفی که زد سر جام خشکم زد.

با نفس نفس جوری که به زحمت صداش در میامد گفت:

– رفیق!
مثل اینکه یادت رفته کیانا زن منه؟
پس حق خودمه هر جا و هر جور بخوام باهاش باشم!
اما اینکه تو چرا دَر می شکنی و به رفیق چندین و چند ساله ات حمله میکنی و اونو به باد مشت و لگد میگیری رو اصلا نمی فهمم؟

جوابی نداشتم بهش بدم، خودم هم دلیل این کارم رو نمی دونستم، فقط اینو میدونستم وقتی کیانا اسمم رو صدا زد و ازم کمک خواست؛ دیگه خون جلویه چشمام رو گرفت؛
حاضر بودم هر کاری بکنم تا نجاتش بدم ،اما دیر رسیدم با یاد آوری کاری که با کیانا کرد، به طرفش سپهر برگشتم و آب دهانم رو کنار پام انداختم و گفتم:

-شرمم میاد حیوانی مثل تو رفیق چند سالم بوده؟ اون زنت بود درست، اما توی عوضی بهش تجاوز کردی! میفهمی ، تجاوز!

نموندم تا ادامه حرفش رو بشنوم چون حسابی داغ کرده بودم واگر بیشتر می موندم مطمئن نبودم سپهر رو زنده بزارم.

به طرف اتاق عمو رفتم، به امید پیدا کردن کیانا؛
اما توی اتاق فقط عمو بود که آروم روی تختش خوابیده بود.
خواستم برم توی حیاط دنبالش بگردم، که صدای گریه ای که از توی حمام می اومد، توجه هم رو جلب کرد.

به طرف حمام، که توی اتاق عمو رفتم و کمی گوشم رو به در چسبوندم ،
خدای من کیانا بود،که داشت گریه می کرد؟

آروم صداش زدم؛

– کیانا ! حالت خوبه؟

از خودم لجم گرفت؛ این بدترین سوال تو این موقعیت بود که می شد پرسید،
معلوم بود که حالش خوب نیست، سعی کردم جمله ام رو درست کنم.

– کیانا، آروم باش لطفا، بیا بریم دکتر!

خواهش می کنم کیانا؟

اما کیانا جوابم رو نمی داد و فقط صدای گریه هاش مته ای شده بود بر روح و روانم .

به دیوار تکیه دادم و سر خوردم روی زمین.

زیر لب گفتم:

– متاسفم، تقصیر من بود، من نباید تنهات می زاشتم !

توی زندگیم هرگز انقدر احساس ناتوانی نکرده بودم.

نمی دونم چقدر توی اون حالت نشستم و به صدای گریه های کیانا گوش دادم؛ که در حمام با صدای تیکی باز شد و کیانا با حالی داغون و سری افتاده از حمام بیرون اومد.

با دیدنش توی اون حالت سریع از جام بلند شدم و به طرفش رفتم که شوکه شد و کمی عقب رفت و با ناله گفت :

– بهم دست نزن، تورو خدا!…

با دیدن عکس العملش انگار قلبم رو توی سینه ام چنگ زدن.

دست هام رو به حالت تسلیم بالا بردم و لب زدم؛

– باشه ، باشه تو فقط آروم باش.

با پایی لرزون،
رفت روی مبلی که کنار تخت عمو بود نشست، که هم زمان با نشستنش جیغه خفه ای کشید و بلند شد ایستاد.

با ترس بهش نزدیک شدم و پرسیدم:

– چی شدی؟

با چشم های سبزش که حالا بر اثر گریه رگهای طوسیش قرمز شده بود، به چشم هام نگاه کرد.

نگاه این دختر قلب سنگ رو آب می کرد،
با خودم گفتم :

– این دختر بیچاره تقاص چی رو داره پس میده؟

با آرامشی که سعی کردم توی صدام ایجاد کنم؛ تا بهم اعتماد کنه لب زدم،

-کیانا ، بیا میبرمت دکتر باشه؟

کیانا با درد سعی کرد دوباره بشینه روی صندلی اما انگار نمی تونست.

کیانا رو که تو این حال میدیدم،عصبی میشدم ، کارام دست خودم نبود.

– کیانا، همین الان حاضر میشی میریم دکتر!…

لحنم یک جورایی دستوری بود؛ این رو خودم خوب فهمیدم، اما دست خودم نبود؛ نمیتونستم درد کشیدنش رو ببینم.

سریع به طرف دَر رفتم و گفتم:

– تا میرم ماشین رو بیارم، تو هم حاضر شو؛ منتظر نشدم تا جوابش رو بشنوم و سریع رفتم توی کوچه تا ماشین رو بیارم داخل حیاط، مطمئن بودم با اون حالی که کیانا داشت نمیتونست دو قدم هم راه بره؛چه برسه به اینکه تا کوچه بیاد.

***

کیانا

درد زیر دلم انقدر زیاد بود که نایی واسم نمونده بود.

با خودم گفتم:

با آرش میرم دکتر، هرچند حال جسم و روحم داغونه ولی با دارو شاید حداقل از درد جسمم کم بشه؛
با هر بدبختی بود از روی مبل بلند شدم و به طرف کیف کوچیکم؛ که گوشه اتاق بود رفتم، مانتویی مشکی ساده ای که باهاش اومدم توی این خونه رو تنم کردم، شال مشکی رو از کیف بیرون کشیدم همون جور شلخته انداختم رو سرم، انقدر درد داشتم که توان هیچ کاری رو نداشتم خواستم از در برم بیرون که قامت سپهر توی چهار چوب دَر نمایان شد.

از ترس هین بلندی کشیدم و چند قدم عقب گرد کردم .

– به به، شال و کلاه کردی!

به سلامتی، جایی تشریف می برید؟

ازش متنفر بودم ، باورم نمی شد این حیوانی که جلوم ایستاده همون سپهره، چشم هاش قرمز بودو گوشه لبش پاره شده بود و خون ازش جاری بود؛ کنار چشمشم کبود شده بود، توی دلم گفتم:

– شیر مادرت حلالت باشه، آرش .

– با اخمی که روی صورتش بود، بهم نزدیک شد و سوالی نگام کرد.

به دیوار پشت سرم تکیه دادم و با لرزشی که توی صدام بود و نشانگر ترسم بود لب زدم:

– نزدیک من نشو ، برو بیرون عوضی!…

این آدم ظالم ،بود نبود!

بدترین ظلمی که یه نامرد در حق یک دختر میتونه بکنه رو در حقم کرده، حالا داره تهدید میکنه به زندانی شدن دوباره برادرم.

بعض گلوم رو گرفته بود، دلم می خواست بزنم زیر گوشش و فریاد بزنم.

– عوضی زندگی مو نابود کردی دیگه چی ازم جونم می خوای ؟

ناتوان نبودم اما، دستم بسته بود، من قرار دادی رو امضا کرده بودم، در قبال آزاد شدن تنها برادرم، این ب.ی ش.ر.ف هر کاری دوست داشت؛ میتونست باهام بکنه، پس باید لال می شدم، به خاطر آزادی برادرم ، به خاطر قلب مریض مادرم،باید سکوت می کردم تا هر بلایی می خواد سرم بیاره،برام مهم نیست، فقط خانواده ام سالم و خوش باشن، چیز دیگه ای مهم نیست.

نفسش رو توی صورتم فوت کرد، که باعث شد حالت تهوع بهم دست بده، جلوی دهنم رو گرفتم و از زیر دستش به حمام پناه بردم.

در حمام رو بستم و روی روشویی عوق زدم؛ تا بالا بیارم، همه ی این تحقیر ها و نامردی ها رو.

سپهر به دَرِ حمام ضربه ای زد و گفت:

– یادت نره خانوم کوچولو، برادرت هنوزم آزادیش مشروطه است؛ با یک تماس من میتونه دوباره بیافته توی زندان؛ قبل انجام دادن هر کاری اونم در نظر داشته باش.

با شنیدن بسته شدن دَرِ اتاق که خبر از رفتن قاتل جونم رو میداد به چهره ی خودم توی آینه بالای روشویی نگاه کردم.

دیگه خبری از اون چشم های سبز با رگه های طوسی نبود، صورتم رنگ پریده و لاغر شده بود، شاید الان اگه سارا منو می دید کلی فُش بارم می کرد و می گفت:

– چرا عینِ روح سر گردان شدی کیانا، این چه حالیه؟

آخ سارا چقدر این روزها دلم هوات رو می کنه، کاش زمان به عقب بر می گشت و دوباره توی خونه خودمون بودم کنار مادرم و برادرم، کنار سارایی که رفیق و خواهرم بود، کاش!…

با ضربه ای که به دَرِ حمام خورد از فکر بیرون اومدم.

-کیانا خانوم، ماشین رو آوردم داخل حیاط بیاید زوتر بریم.

– بریم، کجا بریم؟

من اسیر این زندان بودم و زندان بانم به اصطلاح شوهرم بود.

من نمی تونستم جایی برم،

من این همه خفت و خواری رو تحمل نکردم که کیان، برادر نازنینم دوباره برگرده تو اون خراب شده،

نه! من نمی زارم همچین اتفاقی بی افته .

شیر آب رو باز کردم، مشتی پر از آب به صورت رنگ پریده ام زدم و چند نفس عمیق کشیدم؛ از حمام رفتم بیرون که با چهره نگران آرش روبه رو شدم.

– اگه بهت نزدیک بشم چی میشه،مثلا؟

این آدم وقیح بود، نبود ؟

با ترس ادامه دادم؛

– بهم دست بزنی، جیغ میزنم؛

همه بریزن اینجا!

با پوزخند بهم نزدیک تر شد در حالی که دندان هاش رو عصبی بهم فشار میداد تا خودش رو کنترل کنه گفت:

– اگه منظورت از همه مریم و مامانه ؟

باید خدمتت عرض کنم، که اونا نیستن.

ولی اگر منظورت پسر عمو جانمه ؟ بهتره بدونی ازش دور باشی به نفعه خودته.

دستش رو کنار سرم روی دیوار گذاشت و کنار گوشم لب زد؛

-یادت نرفته که قراردادی رو که امضا کردی؟

آب دهنم رو با صدا قورت دادم،

پوزخندی زد و گفت :

-انگار یادت رفته!

اشکالی نداره یادت میارم ،

یه زمانی برای آزادی برادرت تعهد دادی و زیرشم امضا کردی، که هر کاری من ازت بخوام باید بی چون وچرا انجام بدی، حتی اگه باب میلت نباشه.

خدا، خدا می کردم آرش برگرده و منو از دست این روانی نجات بده.

– حالا یادت اومد؟

با ترس به چشم هاش خیره شدم، که داد زد ،

– نشنیدم ؟

-آره

تره ای از موهام رو که روی صورتم بود رو کنار زد و با همون پوزخند مزخرفش گفت:

– خوبه، حالا که یادت اومد،

پس از آرش دوری میکنی و از اتفاق امروز هم حرفی به کسی نمی زنی،

بفهمم به کسی چیزی گفتی؛

دوباره برادر عوضی تو میفرستم اونجایی که عرب نی انداخت …

آرش با دیدنم قدمی به طرفم برداشت و پرسید :

-بریم؟

به چهره نگرانش نگاه کردم، با خودم گفتم؛

این فرشته بین این همه گرگ چی کار داره آخه!…

با صدای سرفه اش از حالت خَلصه بیرون اومدم ، رفتم کنار تخت آقا جون که مثل یک بچه آروم خوابیده بود.

آرش که انگار کلافه بود،اسمم رو صدا زد؛

– کیانا خانوم حاضر شید زوتر بریم دکتر،لطفا.

– همون طور که توی چمدان دنبال لباس مناسبی می گشتم، گفتم :

– من حالم خوبه نیازی به دکتر نیست.

– چی ! یعنی چی نیاز به دکتر نیست؟ شما حالتون خوب نیست نمی دونید چی دارید میگید، زوتر حاضر شید بریم .

با تحکم تو چشم های قهوای اش نگاه کردم و لب زدم ؛

– گفتم که حالم خوبه نیازی به دکتر نیست.

قبل از اینکه چیز دیگه ای بگه ادامه دادم:

– ممنون بابت همه چیز، اگر اجازه بدید، می خوام لباس عوض کنم .

با اخم رو ازم بر گردوند و چیزی زیر لب گفت و با عصبانیت در رو به هم کوبید و رفت.

با رفتن آرش به حمام پناه بردم و زیر دوش آب به اشکام اجازه باریدن دادم ، دلم خیلی گرفته بود؛ از خودم بدم می اومد، احساس می کردم انقدر کثیفم که با هیچ آب و مایع تمیز کننده ای تمیز نمی شم ،نمی دونم چند ساعت توی حمام بودم، انقدر پوست تنم روشسته بودم که قرمز شده بود، دلم می خواست با ناخن پوست تنم رو بکنم، با تنی خسته، دل از حمام کندم و بعد از خشک کردن خودم لباس هام رو پوشیدم.

توی آینه به خودم نگاه کردم، احساس کردم تو این یک روز گذشته چقدر شکسته تر شدم؛

وچقدر بی پناه و بی کس.

با خودم تکرار کردم.

– بی کس ؟

یک لحظه چهره ی نگران آرش رو جلوی چشم هام دیدم .

برام سوال بود ، چرا وقتی به بی کسی فکر کردم! آرش باید تو ذهنم باشه ؟

از افکارم دست کشیدم واز حمام رفتم بیرون.

اقا جون چشم هاش رو باز کرده بود و بیدار بود.

لبخندی به صورتم زد و اما با دیدن صورت در هم و زخمی من لبخندش روی لب هاش ماسید .

کنار تختش نشستم و گفتم:

– سلام آقا جون، حالتون خوبه؟

با چشم هایی که انگار می خواست باهام صحبت کنه؛ به صورتم خیره شد.

نمیدونم چی شد، ولی کنترلم رو از دست دادم و سرم رو روی شونه اقا جون گذاشتم و گریه رو از سر گرفتم.

حالا می فهمیدم چقدر دلم برای پدرم تنگ شده بود، حالا معنیه واقعی بی کسی رو می فهمیدم ؛ حالا که شده بودم وسیله ای برای نیاز مردان این خاندان.

آنقدر توی بغل آقا جون گریه کردم که نفهمیدم کی چشم هام گرم شد و به خواب رفتم.

***
سپهر

با احساس سرد درد چشم هام رو باز کردم، خدای من بازم این میگرن لعنتی عود کرده بود، با زحمت روی تخت نشستم.

با هر جون کندنی بود، خودم رو به حمام رسوندم؛ تا با دوش آب سرد از دست سردرد لعنتی خلاص بشم.

بعد از اینکه نیم ساعتی رو زیر دوش آب سرد بودم بلاخره خودم رو شستم و با پوشیدن حوله تن پوشم از حمام دل کندم.

روی تخت خواب دو نفره مشکیم نشستم و سرم رو که کمی آروم تر شده بود با دستهام گرفتم، توی سرم صدا های عجیبی اکو می شد، صدایی شبیه فریاد یک زن ؛ هر چقدر بیشترفکر می کردم بیشتر سرم درد می گرفت .

به ساعت دیواریه اتاقم که به شکل گیتار بود نگاه کردم ساعت از نُه گذشته بود، سریع از جام بلند شدم و به طرف کمدم رفتم یک دست کت و شلوار خوش دوخت که از آخرین سفرم به مالزی خریده بودم رو انتخاب کردم، رنگ آبی روشن کت وشلوار به پوست برنزه ام میامد با پیراهن سفید تنم کردم وساعت مارکم رو روی دستم بستم، دنبال سوییچ گشتم،که روی میز کارم کنار بطری های نوشیدنی پیداش کردم، با تعجب به بطری های خالیه نوشیدنی نگاه کردم لب زدم:

– پس برای همینه من هیچی یادم نمیاد!
این سردرد که امونم رو گرفته هم از اثرات این زهره ماریه؟

احمقی زیر لب نثار خودم کردم و به طرف در رفتم، تا قبل اینکه بیشتر از این دیر نکردم خودم رو به کارخانه برسونم.

توی دفتر کارم نشسته بودم و به حسابهای کارگران رسیدگی می کردم؛ که با صدای در زدن از ورقه های جلوم دست کشیدم و به پشتی صندلیم تکیه دادم، با گفتن بفرمایید در باز شد و قامت آرش توی چهار چوب نمایان شد،
با تعجب و ابرویی بالا رفته به آرش خیره شدم.

– سلام

با خنده ای که از روی تعجب زیاد روی صورتم جا خوش کرده بود، جواب سلام آرش رو دادم و پرسیدم:

– خیر باشه ! چیزی شده ،آفتاب از کدوم طرف در اومده که تو داری قبل وارد شدن دَر میزنی؟

آرش که جلوی در ایستاده بود، چند قدم برداشت و با اخمی که روی پیشونیش به وضوح دیده می شد ؛ به میز کارم تکیه داد و گفت:

– اومدم استعفا بدم .

با تموم شدن جمله اش پاکتی رو جلوم روی میز گذاشت.

تعجبم بیشتر شد و سوالی نگاهش کردم، که خودش ادامه داد؛

– من دیگه نمی تونم، اینجا کار کنم ، پس تصمیم گرفتم از کارخانه برم.

بعد بلافاصله قبل هر حرفی از جانب من، از اتاق رفت بیرون و من به جای خالیش خیره شدم.

***
آرش

– حالم ازش به هم می خورد، چه طور آنقدر ریلکس بود؛ جوری که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده.

خواستم سوار ماشینم بشم، که ماشین عمو علی رو توی محوطه کارخانه دیدم، اول فکر کردم حتما عمو اومده؛ اما با دیدن مرجان با آرایش غلیظ و مانتو جلو بازش که اگه با شلوار و پیراهن میامد بیرون خیلی با ادب تر بود؛ پوز خندی زدم و زیر لب گفتم:

– تنور داغ مرجان خانوم زوتر نونت رو بچسبون.

سوار ماشین شدم و با سرعت از کنارش گذشتم.

امشب اصلا خوابم نبرده بود و کاملا کِسل بودم، چهره غمگین کیانا یک لحظه هم از جلوی چشمام دور نشده بود،با خودم گفتم:

– یعنی الان داره چی کار میکنه ؟
نکنه باز داره گریه میکنه و غصه می خوره!

به خودم اومدم و با تَشر به خودم گفتم:

– خوب غصه بخوره، تو چی کارشی که نگران حال اون شدی آخه؟

دلم براش می سوخت؛ حس می کردم اونم مثل من تنهاست.

به خودم که اومدم جلوی خانه عمو محمود بودم،

– من اینجا چی کار می کنم ؟

خواستم دور بزنم،و راه اومده رو برگردم که دَرِ حیاط باز شد و کیانا اومد بیرون،

عجیب بود، ولی با دیدنش نا خداگاه لبخند اومد روی لبم.
صبر کردم کمی از خونه دور بشه تا رسید سر کوچه پامو روی گاز گذاشتم و چند ثانیه بعد جلوی پاش ترمز زدم؛ که جیغ خفه ای کشید و خواست حرفی بار راننده بکنه که با دیدن من انگار حرف توی دهنش ماسید.

با لبخندی که نمیدونم چرا روی صورتم جا خوش کرده بود سلام کردم .

– سلام ، شما اینجا چی کار می کنید؟

نمی دونستم جواب سوالی که تا چند ثانیه پیش خودم هم جوابی براش نداشتم رو چی بدم، پس آسون ترین راه رو انتخاب کردم و جوابی که هر آدمی تو این شرایط میداد رو گفتم:

– داشتم از اینجا رد میشدم، که شما رو دیدم، جایی میرید بفرمایید برسونمتون؟

کیانا ابروی پهنش که معلوم بود خیلی وقته بهش دست نزده رو با تعجب بالا برد طوری که یعنی خر خودتی و جواب داد:

– ممنون، خودم میرم مزاحم شما نمی شم .

خم شدم و دَرِ کنار راننده رو براش باز کردم و در همین حین گفتم :

– مزاحم چیه ! بفرمایید می رسونمتون.

کیانا که انگار دو دل بود به اطراف نگاهی انداخت و وقتی از نبود کسی تو کوچه مطمئن شد؛ سوار شد و من پام رو روی گاز گذاشتم چون می دونستم اگر زن عمو ویا یکی از خدمتکارها مارو باهم ببینه ، اصلا واسه کیانا خوب نمیشه.

بعد اینکه با کلی تعارف تیکه پاره کردن، فهمیدم می خواد بره فروشگاه تا برای خونه خرید کنه ، اونو به نزدیک ترین فروشگاه بردم وقتی پیاده شد ازم کلی تشکر کرد و رفت داخل فروشگاه.

خواستم برم خونه تا کمی بخوابم اما با فکر اینکه وقتی کیانا خرید کنه چطوری برگرده خونه ، پشیمون شدم و ماشین رو توی پارکینگ فروشگاه پارک کردم و به طرف فروشگاه پا تند کردم، توی محوطه کیانا داشت با دقت به مواد خوراکی نگاه می کرد که حدس زدم دنبال تاریخ مصرف و انقضا می گرده، بهش نزدیک شدم و کنارش ایستادم ، با تعجب نگاهم کردو پرسید:

– شما نرفتید؟

بازم برای سوالش جواب نداشتم پس لب زدم:

– راستش منم خرید داشتم واسه خونه گفتم؛ حالا که تا اینجا اومدم منم خریدامو انجام بدم.

با تکون دادن سرش به معنیه فهمیدم توی قفسه ها دنبال وسایل مورد نیازش گشت و من دنبالش راه می افتادم و هرچی بر می داشت منم یکی بر می داشتم و توی سبد چرخ داری که دستم بود می گذاشتم، بعد حدودا یک ساعت از گشتن توی فروشگاه و خریدکردن جلوی صندوق ایستادیم و هر چقدر خواستم حساب کنم نگذاشت.

با لبخندی نیمه از جلوش کنار رفتم تا زودتر صندوق دار خرید ها رو حساب کنه، دلم می خواست زوتر برگردم خونه، واقعا به یک دوش حسابی احتیاج داشتم، تا از این حالت در بیام، با تکون دادن دستی سرم رو بالا بردم که چهره معصوم و مهربون کیانا لبخند رو روی لبم آورد.
لب زدم ؛

– تموم شد؟

بله ای آروم زیر لب گفت و به پاکت های توی دستش اشاره کرد، بعد از حساب کردن خرید های من، هر دو با دستهای پر که بیشترش مال کیانا بود، از فروشگاه زدیم بیرون، به پارکینگ اشاره کردم و گفتم ؛
– ماشین رو اونجا پارک کردم.

کیانا که انگار خیلی خسته شده بود دنبالم راه افتاد و چند دیقه بعد هردو توی ماشین نشسته بودیم که پرسیدم:

– چیز دیگه ای نمی خواید ؟

-نه ممنون ، تا اینجاشم کلی بهتون زحمت دادم .

در جواب حرفش، به اختیار داریدی بسنته کردم.

برام سوال بود با بودن خدمه چرا کیانا اومده برای خرید خونه!
سوالم رو به زبون آوردم و پرسیدم:

– ببخشید می پرسم، اما چرا شما اومدید برای خرید، مگه خدمه نیستن؟

سکوت کیانا رو که دیدم؛ حس کردم نمی خواد حرفی بزنه پس زیر لب گفتم:
-قصد فضولی نداشتم فقط تعجب کردم.

کمی سکوت بینمون برقرار بود که کیانا به حرف اومد و گفت:

– توی خونه کسی نیست؛ وقتی صبح بیدار شدم، باغ بون رو توی حیاط دیدم که گفت:

کسی خونه نیست و مریم خانوم همراه مادرش رفتن به شیراز و خدمه رو هم مرخص کردن .

تعجبم بیشتر شد؛ آخه سابقه نداشت زن عمو خدمه رو با هم مرخص کنه.
تو فکر بودم که با حرفی که کیانا زد تعجبم بیشتر شد.

صبح باغ بان کارت عابر بانکی بهم دادو گفت؛ تا برگشتن خانوم بزرگ خرید خونه و کارهای خونه و کلا همه چیز رو من انجام بدم .

با خودم گفتم:

– دختر بیچاره، اسیر گیر آوردن!

– آقا آرش ؟

به طرف کیانا برگشتم که داشت صدام می کرد،

– ببخشید، حواسم نبود چیزی گفتید!

– بله ، اگه امکانش هست، نزدیک یک دارو خانه نگه دارید باید داروهای آقا جون رو بگیرم.

– یکم جلوتر یک داروخانه هست، اونجا نگه می دارم.

با یاد آوری عمو همون طور که حواسم به رانندگیم بود تا داروخانه رو رد نکنم پرسیدم:

– راستی عمو رو پیش کی گذاشتید؟

– کیانا که انگار توی کیفش دنبال چیزی میگشت لب زد:

-به باغبون سپردم هواسش به آقا جون باشه!
هر چند؛ اقا جون این روزا کمتر بیداره.

-یعنی چی، کمتر بیداره؟

– راستش نمی دونم، به خاطر داروهاشونه یا چیز دیگه ای ؛ اما آقا جون این روزا فقط موقع غذا خوردن بیداره، وگرنه بقیه ساعات شبانه روز رو خوابه.

به داروخانه رسیدیم، ماشین رو نگه داشتم و در همین حین پرسیدم:

– نسخه داروهاشون رو دارید؟

بله ای زیر لب گفت و خواست از ماشین پیاده بشه که گفتم:

-نسخه شو بدید خودم میگیرم.

خواست مخالفت کنه، که دستم رو برای گرفتن نسخه به طرفش گرفتم؛ اونم با اینکه نمی خواست، اما نسخه رو بهم داد.

الان بر می گردم زیر لب گفتم و
از ماشین فاصله گرفتم و به طرف دارو خانه رفتم،

خوشبختانه داروخانه زیاد شلوغ نبود و بعد چند دقیقه انتظار بلاخره داروها آماده شد.

توی ماشین نشستم و پاکت داروها رو به طرف کیانا گرفتم،که تشکر کرد و من به تکون دادن سر اکتفا کردم.

تابستان بود و هوا کاملا گرم، حسابی تشنه ام شده بود؛ نگاهی به کیانا انداختم که داشت با گوشه ی شالش خودش رو باد میزد، به راهم ادامه دادم که تابلوی کافی شاپ توجه هم رو جلب کرد، ماشین رو پارک کردم و رو به کیانا گفتم:

– الان بر می گردم.

توی کافی شاپ چند تا دختر و پسر جوان نشسته بودن.
به طرف پیش خوان رفتم تا سفارش بستنی بدم، که با سوال گارسون لعنتی زیر لب گفتم؛

-با چه طعمی بستنی می خواید قربان؟

انقدر عجله کردم که اصلا یادم نبود بپرسم چه طعمی دوست داره؟

پس رو به گارسون جواب دادم؛
-از هر طعمی که دارید یک دونه لطف کنید.

گارسون چشم قربانی گفت و رفت تا سفارش رو بیاره .

در این فاصله به تلفنم نگاه کردم که چند تا تماس از دست رفته از سپهر و یک پیام داشتم؛
پیام رو نخونده پاک کردم ،گوشی رو دوباره قفل کردم و توی جیب شلوارم گذاشتم ، بعد چند دقیقه انتظار بلاخره گارسون با پاکتی که به دستم داد برگشت، پول بستنی ها رو حساب کردم و با گفتن ممنون از مغازه زدم بیرون.

کیانا که سرش رو به شیشه چسبونده بود با صدای دَرِ ماشین به طرفم برگشت.

پاکت رو به طرفش گرفتم و با گفتن اینکه نمی دونستم چه طعمی دوست دارید، استارت ماشین رو زدم و تا برگردم خونه عمو.

کیانا با تعجب به بسته نگاه کردو سوالی پرسید:

-این همه بستنی رو چطوری بخوریم؛ دل درد می گیرم که.

با بی خیالی شونه ای بالا انداختم و گفتم:

-هر چقدرش رو تونستیم می خوریم بقیش رو میندازیم دور .

کیانا به طرفم برگشت و ولب زد :
– ولی این که اسرافه!

همون طور که یک دستم رو روی فرمون و دست دیگه ام روی پَخش ماشین بود و دنبال آهنگ مناسبی می گشتم، ادامه دادم.

-خوب شما فکر بهتری دارید؟

کیانا که انگار ناراحت شده بود، زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم.

پشت چراغ قرمزی که به خونه عمو نزدیک بود ماشین رو نگه داشتم و لیسی به بستنی شکلاتیم زدم، به کیانا که با بی میلی بستنی لیوانیش رو هم میزد نگاه کردم و پرسیدم:

-پس چرا نمی خورید، تا خواست چیزی بگه،
پسر بچه ای که چند شاخه گل توی دستش بود به شیشه طرف کیانا ضربه ای زد؛ هر دو به طرفش برگشتیم و من شیشه ماشین رو پایین دادم.

-آقا ، تو رو خدا گل بخر ، گل واسه خانومت بخر ببین اخم کرده بزار آشتی کنه باهات !

با تعجب به پسر خیره شدم و لب زدم:

– ممنو آقا پسر ما گل نمی خوایم.

پسر با غمی که به خوبی تو چشم هاش مشخص بود، با ناراحتی خواست بره که دلم نیومد و صداش زدم ؛

-آقا پسر!

به طرفم برگشت که گفتم :

– همه گل هات چند؟

پسر بچه که بهش می خورد، هشت سالش باشه،با صورتی که از تابش زیادی خورشید پوستش سیاه و روی بینیش سوخته شده بود با خوشحالی گفت:

-ارزون میدم آقا، همشون ده تومان.

از تو کیفم یک تراول پنجاهی به طرفش گرفتم و گفتم:

– گل ها رو بده به خانوم اینم پولش.

با خوشحالی گل ها رو به کیانا داد و پول رو ازم گرفت، اما بلافاصله لبخندش جاش رو با اخم روی پیشونیش عوض کرد و لب زد،

-آقا این پول بیشتر از ده تومانه،
من گدا نیستم .

از خوش غیرت بودنش حسابی خوشم اومد، با تشر گفتم :

-مگه من گفتم؛ گدایی!

کیانا که تا اون موقع ساکت بود رو به پسر کردو گفت ؛

-آقا پسری، که مثل یک مرد بزرگ داره از راه حلال پول در میاره؛گدا نیست عزیزم.

ما هم پول گل های به این با طراوتی و زیبایی رو بهت دادیم.

پسر با حرف کیانا بلا فاصله لبخند رو لب هاش جا خوش کرد.

کیانا پاکت بستنی رو به طرفش گرفت و ادامه داد،

-این بستنی ها رو برای دوستامون خریده بودیم، که اونا رفتن،قسمت شما شد بیا ببر با دوستات بخور تا بیشتر از این آب نشده .

پسر خواست مخالفت کنه که کیانا با لبخند پاکت رو تو دست پسر گذاشت و لب زد،

-بگیر دیگه ، هوا گرمه بستنی می چسبه.

با همون لبخند مهربون که روی لبهاش جا خوش کرده بود، ادامه داد نمیشه فکر کنیم شما دوستامون هستید؟

پسر با همون لبخند روی لبش تشکرکرد و خواست بره که یک دفعه ایستاد و رو به من گفت:

-خوش به حالتون آقا،خانومتون خیلی مهربونه؛ قدرش رو بدونید.

و بلافاصله دوید و از جلوی چشم هامون محو شد.

کیانا که انگار از حرف پسر خجالت کشیده بود،سرش رو پایین انداخت.

و من زیر لب زمزمه کردم؛

– زنم !…

با بوق ممتمد ماشین هایی که پشت سر ما بودن به خودم اومدم و حرکت کردم .

زیر چشمی هواسم به کیانا بود که با اشتیاق بستنیش رو می خورد گاه گاهی هم گل های رز قرمز رو بو می کرد، ولبخند می زد.

با خودم گفتم؛

– زیبا بود و با لبخند زیبا تر شد.

تا رسیدن به خونه حرفی بینمون رد وبدل نشد، انگار هردو از این سکوت استفاده می کردیم و غرق در افکار خودمون بودیم.

***
سپهر

هنوز تو شوک نامه استعفای آرش بودم، که در دفترم باز شد و مرجان با لبخند روی لبش وارد اتاق شد، با دیدنش ناخدا گاه اخم کردم؛ با اینکه اخم بین ابروهام رو دید، اما خودش رو به اون راه زد و با بی خیالی و همون لبخند اومد داخل و بدون تعارف روی نزدیک ترین مبل رو به من نشست و گفت:

– سلام آقا !…

با همون گرهِ بین دو ابروم، لب زدم ،

– قبلا یادمه بدونه دَر زدن وارد جایی نمی شدی !

با خوشحالی پاش رو روی پای دیگرش انداخت و در حالی که داشت با دستبد نقره ای که مال همون دوران گذشته بود و من براش خریده بودم بازی می کرد، جواب داد:

– چه خوب کار میکنه حافظه ات؛ اخلاقیات گذشته منو هنوزم یادته !
اینو به پای چی بزارم ؟

با شنیدن جمله اش سرم رو بلند کردم و با ابرویی بالا رفته؛ به چشم های طوسیش خیره شدم و سوالی نگاهش کردم.

که خودش متوجه شد، حرفِ بی ربطی زده، سریع موضعش رو عوض کرد و پرسید:

– زن عمو و مریم بر نگشتن؟

در حالی که توی پرونده های حسابداری رو نگاه می کردم جواب دادم:

– نه هنوز.

مرجان نگفتی چی باعث شده، بیای این طرفا ؟

مرجان که انگار منتظر همین سوال بود، تک سرفه ای کردو با ذوق جواب داد؛

-خوب بعد، اون شب و اون اتفاق توی پارتی دیگه ندیدمت گفتم؛ بیام بهت یک سر بزنم، تو که زنگ نمی زنی حداقل حالمو بپرسی!

با تعجب بهش نگاه کردم و پرسیدم :

– اتفاق! کدوم اتفاق؟ از چی حرف میزنی؟

مرجان که انگار تعجب کرده بود لب زد :

-یعنی تو یادت نمی یاد؟

با خشم از جام بلند شدم؛ میز کارم رو دور زدن و و با چند قدم بلند خودم رو بهش رسوندم که اونم ترسیده از جاش بلند شد، حالا رو به روی هم ایستاده بودیم، با همون اخم و از بین دندون های کلید شده پرسیدم:

– واضع حرف بزن ببینم راجب کدوم شب حرف می زنی ؟

با چشم های که نمِ اشک توش حلقه زده بود، لب زد:

– مهمونی دوستم، همون که با هم رفتیم؛ تو شمال، همون که شبش رو باهم بودیم؛ چطور یادت نیست!

گیج بودم،گیج تر شدم؛ دوباره پرسیدم:

-مرجان، راستش رو بگو چی شد!
اتفاقی، اتفاقی که بینمون نیافتاد؟ ها!

مرجان سرش رو انداخت پایین و من تازه داشت یادم می اومد،

اون شب تو پارتی، نوشیدنی خوردم و با مرجان می رقصیدم بعدشم که رفتیم تو اتاق و دیگه نفهمیدم چی شد،صبحش که بیدار شدم مرجان کنارم روی تخت خوابیده بود و شواهد اینو نشون می داد که دیشب …

– سرم رو با دستام گرفتم و روی میز چوبی روبه رویه مرجان نشستم؛ سرم داشت سوت می کشید و همه اتفاقات مثل یک فیلم از جلوی چشم هام رد میشدن!

وقتی خودم و مرجان رو تو اون وضعیت دیدم، بیدارش کردم و با نا باوری برگشتم ویلا ، به بهانه کار کارخونه برگشتم تهران؛ وای خدا حالا یادم اومد؛ تماس آرش،اینکه گفت ؛ کیانا حالش خوب نیست و به من احتیاج داره ، با دستم محکم به پیشونیم ضربه زدم و با صدای بلند فریاد زدم، من چی کار کردم ؟

یاد بطری های خالی اتاقم افتادم، من دیروز انقدر ناراحت بودم که زیاده روی کردم، حرف های مامان هم که تو گوشم می خوند که زنت کجاست، و رفته دنبال رفیق بازی و حال خراب از اتفاق افتاده بین من و مرجان و همه اون حرفها اون خشم و عصبانیت، حال ناخوشم باعث شد؛ تا با اون دختر بدترین کار دنیا رو انجام بدم.

عصبی از جام بلند شدم و هرچی که روی میز کارم بود رو ریختم روی زمین و فریاد زدم؛

-من چه غلطی کردم !

به طرف مرجان برگشتم،که از ترس داشت می لرزید، حق داشت؛ تا حالا این روی منو این ندیده بود مطمئن بودم الان چشم هام از همیشه ترسناک تره و رگ گردنم زده بیرون، صورتم قرمز شده و رو به کبودی میره.

به طرفش رفتم و یقه لباسش رو گرفتم، به دیوار پشت سرش چسبوندم و غریدم؛

– یه بار زندگی مو نابود کردی بست نبود! چی از جونم می خوای عوضی، چرا این کارو با هام کردی،چرا کاری کردی که به کیانا!…

با یاد آوری کیانا و صدای فریاد هاش قلبم انگار برای چند صدم ثانیه از کار ایستاد، به صورت مرجان نگاه کردم؛ که داشت رفته رفته کبود میشد و برای نفس کشیدن زیر دست های قویم دست و پا می زد، از بین دندون های کلیک شده غریدم ،

-دعا کن اتفاقی براش نیافتاده باشه.

یقه اش رو ول کردم که روی دیوار سُر خورد و افتاد روی زمین و شروع کرد به سرفه کردن پیا پیی، با ولع هوا رو میبلعید.

برام مهم نبود، حتی اگه بین دستام خفه می شد، الان فقط کیانا مهم بود.

سریع سویچ ماشین و کتم رو از روی صندلی برداشتم و به طرف ماشینم رفتم و با سرعت از کارخانه خارج شدم، باید هرچه زودتر خودم رو به خونه می رسوندم و از حال کیانا با خبر میشدم.

نمیدونم مسیر کار خانه تا خونه رو چطوری رانندگی کردم.

وقتی یادم می افته که چطور در کمال بی رحمی در حق اون دختر بیچاره ظلم کردم از خودم بدم میاد، من چطور تونستم به اون دختر بیچاره دست درازی بکنم!…

چند مشت محکم به فرمون ماشین زدم و غریدم،

– احمق ، احمق .

توی فکر و خیال غرق بودم، وقتی به خودم اومدم، جلوی دَرِ خونه بودم، چند بوق زدم؛ تا باغبون بیاد و دَر رو برام باز کنه.

بعد چند دقیقه منتظر شدن، بلاخره باغ بون اومد و دَر حیاط رو برام باز کرد، عصبی پام رو روی گاز فشار دادم و توجهی به ادای احترام کرد پیر مرد نکردم.

ماشین رو تو حیاط خاموش کردم و با دو خودم رو به اتاق آقا جون رسوندم و بدون دَر زدن وارد شدم، توی اتاق فقط آقا جون روی تخت خوابیده بود واثری از کیانا نبود.

سریع به طرف ساختمان رفتم وارد شدم، چند بار اسمش رو صدا زدم، اما جوابی نشنیدم،

برای چند لحظه ته دلم خالی شد؛ با خودم گفتم:

– نکنه به خاطر کار احمقانهِ من بلای سر خودش آورده باشه؟

نگرانی و استرس مثل خوره افتاده بود به جونم ، باید الان کجا دنبالش می گشتم؛ طول و عرض پذیرایی رو طی کردم و دنبال راهی می گشتم تا بتونم پیداش کنم، که یک دفعه دَرِ سالن پذیرایی باز شد و کیانا لبخند به لب وارد شد.

به طرفش رفتم و خواستم چیزی بگم که بادیدن لبخند آرش حرف تو دهنم ماسید و ناخدا گاه اخم جاش رو به نگرانی روی صورتم داد.

کیانا با دیدن من با تعجب بهم نگاه کرد،

زیر لب سلام داد و بلافاصله به طرف آشپز خانه رفت.

پشت بندش آرش که انگار از دیدنم تو خونه زیاد خوشحال نشده بود، سلام کرد و دنبال کیانا رفت.

عصبی بودم و دلیلش رو خودم هم نمی دونستم.

پشت سرشون رفتم به آشپز خونه؛که با دیدن خنده روی صورت کیانا که داشت لیوان شربت آلبالو رو به دست آرش میداد، سر جام ایستادم.

آرش با گفتن؛ چرا زحمت کشیدی، لیوان رو از کیانا گرفت و محتویاتش رو یک نفس سَر کشید.

وقتی لیوان رو روی میز گذاشت، با همون لبخند که نمی دونم چرا روی صورتش بود رو به کیانا که مشغول جابجایی خرید هاش بود گفت:

– دستت درد نکنه، خدایی چسبید.

کیانا با لبخند و تکون دادن سرش جوابش رو داد و دوباره مشغول کارش شد.

سرفه ای کردم که توجه هردو شون به طرفم جلب شد.

همون طور که به پاکت خرید های روی میز آشپزخانه نگاه می کردم، و با دست محتویاتش رو برسی، سوالی پرسیدم:

– نمی دونستم با هم رفتید خرید؟

کیانا با دیدن من انگار استرس گرفته بود و دست پاچه به نظر می رسید، با گفتن :

– من برم به آقا جون سر بزنم.

از کنار ما رد شد و به طرف اتاق آقا جون رفت، من و آرش تنها گذاشت.

با دیدن رز های قرمز که توی آب بودن نا خدا گاه دست هام مشت شدند و با لحن کنایه آمیزی رو به آرش گفتم:

– استعفا دادی که با زن من بری خرید؟

زن من، رو از قصد گفتم؛ تا عکس العملش رو ببینم، با حرفی که زد عصبی تر از قبل شدم فریاد زدم…

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 14 Average: 4.4]
42+
  • 96 روز پيش
  • نسیم کاکه باوه
  • 3,205 بار بازدید
  • 15 نظر
https://sarzaminroman.ir/?p=1842
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
غزل
پنج شنبه 29 فروردین 1398 | 2:33 بعد از ظهر

معرکس😍💎💝💖

5+

[پاسخ]

نسیم پاسخ در تاريخ فروردین 30ام, 1398 10:10 قبل از ظهر:

خوشحالم که خوشتون اومده عزیزانم 😊

1+

[پاسخ]

نسیم پاسخ در تاريخ اردیبهشت 4ام, 1398 12:01 بعد از ظهر:

مرسی از انرژیه خوبت گلم 😘

1+

[پاسخ]

هانیه سنقری
پنج شنبه 29 فروردین 1398 | 7:33 بعد از ظهر

عالیه عزیزم

3+

[پاسخ]

نسیم پاسخ در تاريخ اردیبهشت 4ام, 1398 11:59 قبل از ظهر:

مرسی عشقولیم 😘

1+

[پاسخ]

گل ناز
پنج شنبه 16 خرداد 1398 | 5:39 بعد از ظهر

سلام خیلی طول میدین که قسمت بعد رو بذارین لطفا هر روز یه قسمت بذارین چند سطر اگه نوشته نشده باید صبر میکردیم رمان حداقل نصف نوشته میشد بعد قسمت قسمت میذاشتین تا بزه اش رو بنویسید نه اینطوری. این باعث میشه دیگه دنبال کنیم رمان شما رو

14+

[پاسخ]

گل ناز
پنج شنبه 16 خرداد 1398 | 5:43 بعد از ظهر

قسمت قسمت بذارین نه چند سطر بذارین
باعث میشه دیگه رمان رو نخونیم و از این سایت دیگه استفاده نکنیم و سراغ سایت رمان دیگه بریم

13+

[پاسخ]

سحر
پنج شنبه 23 خرداد 1398 | 6:30 بعد از ظهر

سلام
چرا قسمتهای بعد رو نمیذارین خیلی وقته که پست جدید اصلا نذاشتین از رمان محکوم به سکوت. منتظر باشیم یا نه.
لطفا به قول دوستمان چند سطر نذارین.
هر روز یه قسمت بذارین

12+

[پاسخ]

سجاد رشیدی
جمعه 24 خرداد 1398 | 7:43 قبل از ظهر

سلام خدمت دوستان عزیزی که به ما لطف دارن میان سایت رو میخونن چشم دوستان خود نویسنده دیدگا هاتون رو میبینه و منم بهش اطلاع میدم که زود زود پارت بزاره فعلا یا حق

3+

[پاسخ]

نسیم
یکشنبه 26 خرداد 1398 | 3:57 بعد از ظهر

سلام دوستان عزیزم شرمنده بابت تاخیر در پارت گذاری حق با شماست از این به بعد پارتها رو سر وقت میزارم توی سایت.
حالا هم به حاطر جبران این چند وقت تاخیر کلی پارت جدید براتون اماده کردم امیدوارم لذت ببرید فقط رمان رو که خوندید خوشحال میشم نظر هم بدید و البته رای ممنون از نگاه مهربونتون

4+

[پاسخ]

سحر پاسخ در تاريخ خرداد 29ام, 1398 11:10 بعد از ظهر:

سلام خسته نباشید
ممنون که به حرفمون گوش دادیم. لطفا هر روز بذارین

2+

[پاسخ]

شکیبا پاسخ در تاريخ تیر 1ام, 1398 2:43 بعد از ظهر:

سلام عزیزم خسته نباشید
دوست عزیز شما باید یا رمان رو کامل بنویسید بعد منتشر کنید یا حداقل نصفش رو نوشته باشید که بتوانید هر روز پارت گذاری کنید که برا خوانندگانتون جذابیت داشته باشه غیر از این از دست میدین خوانندگانتون رو نه در این رمان در رمانهای بعدی تون هم چون وقتی ببین شما نویسنده هستین نمی خونن میگن پارت گذارش خیلی بده و اینکه رمان رو کامل نکرده باید برای هر پارت ۷تا۸ روزی منتظر باشیم در نتیجه بیخیال رمان میشن حتی اگه رمان خوبی باشه.
انشاالله موفق باشید. ببخشید اینطور نوشتم قبل رفتن باید بهتون می گفتم که فکری برای زمان پارت گذاریتون کنید

16+

[پاسخ]

مهرنوش پاسخ در تاريخ تیر 11ام, 1398 8:39 قبل از ظهر:

سلام
دوست عزیزم شما که باز بدقولی کردین. لطفا اگه آماده نیست بهمون بگین که منتظر نباشیم هر روز پارت جدید بذارین. ماهی یا دو ماهی یه بار بیایم چک کنیم نه دو روز یبار

9+

[پاسخ]

مهدیه پاسخ در تاريخ تیر 14ام, 1398 8:01 بعد از ظهر:

سلام خسته نباشید
نویسنده عزیز لطفا پارت گذاریتون رو به موقع انجام بدین انتظار گذاشتن خواننده جذب اون نیست بلکه از دست دادن مخاطبینتون هست.
پارت هم به دو سطر نمی گن حداقل رمان رو جلو ببر تا یه جایی برسون

7+

[پاسخ]

نسیم
چهارشنبه 12 تیر 1398 | 10:27 قبل از ظهر

شرمنده تونم دوست عزیزم بیشتر از ده پارت آماده است اما نتم ضعیفه و سایت دیر میاد بالا ولی از امروز پارت گزاری مرتب انجام میشه و هر روز یا شبش حتماپارت داریم مرسی که پی گیری میکنید لطفا رای هم بدید انگیزه بگیرم ❤🌸💜

7+

[پاسخ]

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آمار سایت
  • 0
  • 2,545
  • 457
  • 2,393
  • 485
  • 20,333
  • 67,817
  • 275,609
  • 48,612
  • 2,673
کاربران آنلاین
کاربران: 12 کاربر مهمان
آخرین نظرات
  • مهدیه : سلام خسته نباشید نویسنده عزیز لطفا پارت گذاریتون رو به موقع انجام بدین انتظار گذ...
  • نسیم : شرمنده تونم دوست عزیزم بیشتر از ده پارت آماده است اما نتم ضعیفه و سایت دیر میاد...
  • سجاد رشیدی : سلام به این ایدی مراجعه کنید @sajjadrashidi76 ایدی تلگرام با تشکر...
  • زهرا : سلام منم گیخوام رمان بنویسم ایده هم دارم و میخوام تو همین سایت به صورت انلابن با...
  • مهرنوش : سلام دوست عزیزم شما که باز بدقولی کردین. لطفا اگه آماده نیست بهمون بگین که منتظر...
  • Sara : من از اواخر جلد یک با مریم همراه بودم و این همراهی واقعا برام لذت بخش بوده و هست...
  • سوگند : سلام. رمانتون خیلی قشنگه! ولی، ادامه اش رو کجا می تونم بخوانم؟...
  • سجاد رشیدی : سلام دوست عزیز وقتتون بخیر خیر این رمان نویسنده داره به صورت آفلاین ادامه میده ا...
  • Qpsg : دوستان عذر میخوام برای ادامه رمان حتما باید عضو کانال تلگرام بشیم؟؟؟ من خیلی وقت...
  • شهره : مرسی از معرفی رمان های جذاب شما...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده