| چهارشنبه 26 تیر 1398 | 16:58
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند

خلاصه:
فرهاد پسری که در راه ترمیم قلب شکسته اش با دختری به نام جانان آشنا میشود و اما در این بین پسرعمویش (بهزاد) جانان را از پدرش خواستگاری میکند و فرهاد برای به دست آوردن جانان دست به هر کاری می زند تا این که…..
مقدمه
صد_سال_عاشقی

زندگی با عشق جان میگیرد
انسان ها برای عشق زندگی میکنند
و این عشق است که برایشان اجازه نفس کشیدن را صادر میکرد
گاه در قالب مجنونی به کوهی میزند
گاه در کالبد فرهادی پی شیرین و جانان میرود
پارت1
صد_سال_عاشقی

بوسید
پیشانی اش را
شده بود عادت هر روزش،
گاهی معشوق دلخور میشد از دیر آمدنش و این بود بهانه ای برای دلجویی؛

رنگ چشم هایش حتی بر روی سنگ مشکی هم برایش دلبری میکرد.
چند ماه میشد صدایش نزده بود؟
چرا ماهینش نمی آمد، دوباره برایش دلبری کند و قلبش را بی تاب کند ؟
چطور دلش می آمد شانه های خمیده یارش را ببیند؟

از معشوقش فاصله گرفت به پیشانی اش دوباره بوسه اي زد.

به عادت همیشگی راهی خانه شد تا دوباره طبق همان قانون نا نوشته همدمش شود عکس ها و یادگاری های کوچک.

ملیحه شده بود کوه خمیده رنج های پسر تنهایش و خطوط پیشانی اش ماه ها بود عمق بیشتری پیدا کرده بود.

قامت فرهاد و هیکل چهار شانه اش جلوی در عمارت نمایان شد. دوباره همان سلام خسته را به ملیحه غم زده تحویل داد .

خودش هم میدانست مادرش دلخور است از این پسر افسرده اما فرهاد چه ؟
دستان و آغوش ماهينش را ميخواست
ک دلبرش از او دریغ کرده بود.

صدای کفش های مادر پیام آمدن نصیحت روزانه را به فرهاد میداد و عادتش شده بود در برابر اسرار های مادر انکار کند، گویی خود را در این مرداب زندانی کرده بود.

دستانش را از لای موهای خوش حالت مردانه اش را رد میکند و بلند میشود، خوبیت ندارد مادر بیاید و او بنشیند .

کتش رو از روی شانه های پهنش کنار میزند و با بی حوصلگی روی تخت جای میدهد.
ملیحه با همان سینی همیشگی حاوی آب و غذای های رنگینش ک دیگر فرهاد رمغی برایش ندارد وارد میشود و لبخندش میشود شمعی در راه تاریک فرهاد.

صدای مردانه اش سکوت مادر و پسری اتاق را میشکند:
_مادر من چند بار بگم بالا اومدن از پله برات سمه ؟

ملیحه دلخور از پسر جانش بر لبه تخت جای میگرد و سینی را بر روی میز میگذارد و لبخند مهربانش رو دوباره بد لب میاورد.
_منم چند بار بگم با خودت لج نکن مشکل اصلی زندگی من درد پا نیست؛ مشکل یه چیز دیگست ، خودت بهتر از من میدونی تا کی دیگه باید بیام اینجا و روضه بخونم که تو بیشتر لج کنی و من بیشتر خورد بشم؟
فرهاد سر شکسته تر از همیشه سر پایین می اندازد.
تف سر بالا بود جواب مادر جانش را میداد .
میدانست حرف حق جواب ندارد و این بار گردنش از مو هم برای ملیحه باریک تر بود.

پاهایش توان ایستادن ندارد غرورش خیلی وقت بود به یغما رفته بود؛
زانو میزند و سرش را روی پای مادر میگذارد و ناله میکند
_میدونم حاج خانوم میدونم من پسر بدی بودم من از اون شیر نر فقط نرش بودم
تو بگو چیکار کنم؟

ملیحه انگار قلبش دوباره هوای گله به سرش میزند؛ ولی اینبار وقت حرف زدنست نه زنگ ساعت شکایت
دستش را لای موهای فرهادش میبرد و پرنده قفسش را رها میکند .
پارت2
انگار غم عالم طلب حملش را میکرد؛
صدايش را ناخواسته برای مادر بالا برد و به عادت پدرش ک با این اسم صدایش میزد :
_سرور من بزرگ من اخه چند بار دیگه بشینم قصه رو برات بگم ؟
با دست به قلبش اشاره میکند : چقدر بگم این همون خونه ای ک پنجره ش رو ماهین باز کرد و خودش هم بست.
ملیحه با حرف های سوزناک فرهاد خلع سلاح میشود حرفی نمی ماند برای بار اخر تلاشش را میکند:
_ هر چی هم ک بگم تو هنوز مرغت همون فلجه همیشگیه؛ یه نگاه تو آیینه به خودت کردی ؟
توی 27 سالگی وقت سفید شدن موها نیست فرهاد . تا الان هر چقدر دست روی دست گذاشتم و دیدم داره مثل شمع آب میشی بسه
هر وقت تصمیم گرفتی به خودت بیای من میشم همون حاجیه خانم .

ملیحه از لبه تخت برخواست انگار میدانست تیر خلاص را به سپر عشق فرهادش زده ،ولی چه میشد کرد باید به خودش می آمد.

فرهاد کلافه از جر و بحث با ملیحه طلب هوای تازه را میکند، باز همان پنجره رو به باغی که قهرمانش ساخته بود.
سردی آهن سفید رنگ چهار چوب پنجره هوسش را قلقلک میدهد تا به یاد بچگی دستانش را بالش زیر سرش کند بادی به سرش بخورد.

تا چشم بر هم میگذارد چشم های ماهین و دیدار عاشقانه ای برای نیم روز…
صدای تلفن همراه باز ناچار به ترک قرار میکند و خراشی بر رویایی خاموشش میشود.
نتیجه پایان تماسش با نادر مهمانی خانوادگی شبانه میشود که فرهاد باز رمقی برای رفتن ندارد و به ناچار تسلیم خواسته عموجانش میشود.
ولی ملیحه چه با قلب شکسته مادرش چه میکرد ؟
راه برای دلجویی از ملیحه را میدانست، ولی این بار خود روی مقابله با مادر را نداشت .
پله ها را با افکار تاریکش به پایان میرساند .
باز ملیحه مانند همیشه مشغول نوازش شمعدانی هایش شده و فارغ از فرهاد پشیمانش .

فرهاد درس ناز خریدن را به خوبی پاس کرده
_میبینم که نازبانو باز دارن برای ما هم ناز میکنن!
جواب این جمله را در سکوت مادر میبیند؛ باز هم باید برایش خود را لوس کند؛ بالاخره قیمت ناز مادر بالا بود…

پایان این جدال خانوادگی باز گذشت از اشتباه فرهاد میشورد.

راه آمده را باز میگردد
خسته از نقش بازی کردن
لباس های خوش دوخت خود را به تن میکند و جلوی آیینه نگاهی به شانه های ورزیده خود می اندازد؛ تعریف از خود نبود باید برای قد و بالایش صدقه میداد..

در خانه باغ پدربزرگش ک حال سکونت گاه عادله و نادر شده بود پا میگذارد. چشمانش دیگر گذری به باغ نمیکنند یک راست به سمت ورودی خانه میرود.
اینجا رسم اینست باید کفش ها را در اورد خم میشود تا جفت کند و با بالا آوردن سرش همان دریای ماهین را میبیند
پارت3
غرق در نگاه جانان میشود .
چشمان دریایی اش قلب فرهاد را بار دیگر در خود غرق میکند .
راه نبستا زیادی با او دارد ولی از همين فاصله ام میشود آن رنگ آبی ملموس را دید.
صدای نادر فرهاد را به خود می آورد:
_چه عجب فرهاد خان بالاخره
اومدی
آه که باز نادر میخواست سر شوخی را با این پسر گوشی گیر باز کند .

اینبار فرهاد به لبخندی اکتفا میکند تا مبادا دوباره از سوی ملیحه سر زنش شود.
جانان در گوشه ای با لباس های ساده و در عین حال زیبای خود جای گرفته انگار چیزی از درون فرمان نگاهش را به فرهاد میداد .

شهرزاد را برای هم صحبتی فرا میخواند و اما ،آن صدا همین صداست که دل فرهاد را میلرزاند. چشمانش را میچرخاند انگار صاحبش ماهین است .
با کنکاش به اطراف نگاه میکند همان دختر چشم آبییی….

شب با هزاران نگاه جانان و فرهاد ک هر کدام سعی در دزدیدنش داشتند گذر میشود.
ملیحه لبخندی از سر در آمدن فرهاد از ان اتاق را دارد .از نظر او همین خنده های گاه و بی گاه فرهاد هم خودش کلی است.

همان خنده هایی که ماه ها بود مهمان لب هایش نشده بودند.
وقت رفتن به خانه بود.
ملیحه در طول راه از دختر های با کمالات فک و فامیل ک در جمع حضور داشتن میگفت و فرهاد انگار با حوصله تر به حرف های مادر گوش میداد و در بین حرف های مادر به دنبال آن دختر چشم آبی ک حتی اسمش رو هم نمیدانست بود.

پله ها برایش این بار راهی رو به خوابگاه بودند.
وقت خلاصی از لباس هایی ک بازوانش را در خود حبس کرده بودند بود.

سر بر روی روتختی سفید رنگ میگذارد، سرمایش را با آغوش باز میپذیرد،
دلش باز هوای ماهینش را میکند،
باز زل زدن به چشم های دریایی اش میشود قرار شبانه.
باز همان درد و دل ها تعريف کار های روزانه برای ماهین خیالی….
آنقدر غرق صحبت با لیلی اش شده بود که نتیجه جنگ میان خواب و بیداری پیروزی دنیای تاریک میشود.

باز نور خورشید بود که تیز بر چشم هایش میتابید.
لعنتی باز یادش رفته بود پرده را بکشد.
به ناچار دل از هم آغوشی با تخت میکند.
صبح ها عجیب دلش هوای دوش آب سرد را میکرد این خوی مغرورش با آب سرد اجین شده بود.

انگار امروز ملیحه هم مشتاق رسیدن صبح بود.
با صدای کفش های فرهاد چشم از نقاشی امروزش بر روی میز غذا خوری برمیدارد. گویی این عادت درست کردن صبحانه را هرگز نمیتواند ترک کند.

اینبار فرهاد هم دلش نمیخواست دست رد به اسرار های مادر برای گشنه نرفتن به سر کار بزندو با آغوش باز پیذیرای این صبحانه دونفره میشود.
این همنشینی فرصت خوبی برای باز کردن سر صحبت برای ملیحه بود.

پارت4

ملیحه با لبخند به شاخ شمشادش نگاه میکند .عجب قد و بالایی بر هم زده اگر ماهین تنهایش نگذاشته بود شاید به همین زودی ها باید خبر مادر بزرگ شدنش را میشند .
اما هنوز هم دیر نشده بود فرهاد هنوز مسافر راه جوانی بود .
لبخند هایی که از سر افکار مادرانه بر لب های ملیحه نشسته از چشمان فرهاد دور نمیماند و برای ارضا حس کنجکاوی اش سوال ذهنش را مطرح میکند:
_خبر خوبی شنیدید انقدر خوشحالید؟

فرهاد انگار امروز خودش مشتاق به هم صحبتی با مادر شده که ملیحه با نگاهی کوتاهی خود را مشغول خوردن نشان میدهند و همزمان پاسخ فرهاد را میدهد:
_بالاخره یه روز افتخار دادی بشینی با این پیر زن صبحانه ای بخوری خودش به اندازه هزار تا خبر خوبه

فرهاد انگار از دل گله مند مادرش خبر داشت که با صبوری پای حرف های ملیحه نشست و حتی زنگ های پی در پی امیر هم اورا به ترقیب کار های کارخانه وا نداشته بود….

باز با همان غرور همیشگی اش پشت میز نشسته بود و امیر به تکرار هر روز کار های انجام شده را برایش شرح میداد.

فرهاد با به بازی گرفتن خودکارش با دقت به حرف های امیر میگوشید
اخ که چه برازنده بود این مقام برایش…

با تک ضربه ای به در و ورود نادر امیر و فرهاد به احترام از صندلی بلند میشوند.

چشم غره های نادر امیر را وادار به بیرون رفتن از اتاق میکند حرف های عمو و برادر زاده خصوصی تر از شراکت بین انهاست.

فرهاد با کنجکاوی به نادر زل میزند انگار متوجه شده ک حضورش دلیلی دارد تا بالاخره سر صحبت باز میشود و نادر شروع کننده است:
_چطوری پسر؟

فرهاد با تک خنده ای خوبیت خود را میرساند گر چه نادر هم از دلش خبر دارد.
_اومدم برای همون جریان تغییرات باهات صحبت کنم
فرهاد گویا حرف های گذشته عمویش را به یاد آورد و با سری تکان دادن حرف هایش را تایید کرد.
_راستش علی آقا گفته یه جوری دست دخترش رو توی کارخونه بند کنیم گفتم اگه بشه بیاد یه چند وقت ور دستت .
انگار حرف های نادر برای فرهاد زیاد خوشآیند نبود او هرگز حاضر به سربار نبود همین ک امیر ور دستش بود کلافه اش میکرد وای به حال دختری ک کنارش مشغول میشد اما این میان چه میکرد.
حکم عموجان مقدس بود کاش میشد مخالفت کرد .

پارت5
باز جانان بی تاب شد باز قلب بیمارش تپیدن را طلب میکرد.
خسته از بحث با پدرش
اصرار هایش بی فایده بود آن همه مقدمه چینی دود شد …
قدم های محکمش بر پله ها نشان از عصبانیتش بود در این مورد هم به مادر رفته بود .
علی ک تحمل غم دردانه نداشت ،داشت؟
باز باید ناز نونور جانش را میکشید عادتش بود برای به دست اوردن هر چیز قهر کند .
علی هنوز روی تصمیمش مصمم بود ولی با این دل چه میکرد؟…
به دنبال جانان به اتاقش رفت او هنوز هم در سن 22 سالگی عاشق رنگ صورتی بود .
جانان برنده این بازی لجوجانه بود باز حرف خود را به کرسی نشانده بود و حضور پدرش یعنی رضایت برای کار کردن .
گویا علی هم این را از لبخند های ریز ریزش خوانده بود که کار را به جمله اش تمام کرد:
_به خیالت فکر نکنی من بابای بدی ام یه جانان ک بیشتر نداریم وقتی داری توی رفاه زندگی میکنی دیگه کار کردن برای چیه؟
جانان راه راضی کردن علی را میدانست و با همان حالت تخس مشتش را بر زانویش کوبید و جواب علی را با سرتقی داد:
_ای بابا پدر من عزیز دلممم نمیخوام برم توی کوره اجر پزی کار کنم که یه کار دفتری ساده هم قبوله
_الحق که ژن لجبازی رو از مادرت به ارث بردی
حالا بگو ببینم پاداش این اجازه نامه ما یه شام خوشمزه جانان پز هست؟
بالاخره کم چیزی نبود علی مروادیدش را از صدف آزاد کرده بود حداقل جبرانش شام ناچیزی میتوانست باشد.

انگاری امشب چشمان جانان رنگ خواب نمیگرفت مانند همان کودکان کلاس اولی که از ذوق پوشیدن کیف وکفش نو در روز اول مهر خوابش نمیبرد.
کاش قلب جانان هم میدانست باید تخت شاه نشینش را آمده آمدن شاهزاده ای کند.
خروس خوان بود و زنگ ساعتی برای بیداری جانان که جلوی آیینه با قاب صورتی رنگش قد علم کند و شال آبی تیره اش را بر سر مرتب کند و عطر یاسش را با ناز دخترانه و دست باز رها کند.
انگار فرهاد امروز اشتیاقی برای دیدن همکار جان نداشت باز با کسالت همیشگی کتش را بر تنش مرتب میکند و وارد دفترش میشود .
منشی پسر لاغر اندام به احترامش بلند میشود .
ماهین در انتخاب منشی برای فرهاد حساس بود ،مبادا چشمش دختری را جز خود ببیند.
فرهاد با ورودش به اتاق از کالبد مغرور بیرون میاید انگار باز خودش را پیدا کرده باشد .
صدایی آشنا از بیرون اتاق نظرش را جلب میکند،
عجب عطر یاسی در هوا پیچیده…
با اجازه منشی جانان وارد میشود فرهاد مشغول کنار زدن پرده هاست و با نفسی باز عطر یاس را میبلعد و سرش را برمیگرداند.
شکه از دیدن دریای آبی با لکنت سلامی میدهد . بی ادبی است به مهمان زل زد و احوالش را نپرسید .
جانان از شنیدن صدای لرزان فرهاد خنده های ریزش را در گلو خفه میکند و جواب ارامی همرام با لبخند دخترانه ای میدهند
فرهاد با اشاره به صندلی از جانان دعوت به نشستن میکند . با نگاهی به سر تا پایش خود را معرفی میکند.
سخت است ولی دستور نادر قابل سرپیچی نیست دختری با چشم های آبی و کشیده ، موهای مواج خرمایی ک از زیر شالش بیرون زده و اندامی لاغر و قد نسبتا کوتاه توان عصبانیت این پسر بد اخلاق در مواقعی ک مرتکب اشتباه شود را ندارد .
شاید او در نظر فرهاد گل شیشه ای آمده که نیامده نگران شکستنش است.
جانان از سکوت و نگاه های فرهاد معذب شده و با سرفه ساختگی او را به خود میآورد.
انگار این سرفه ساختگی کار ساز بود که فرهاد را به صحبت وا داشت :
_نمیدونم پدرتون راجب اینجا چه توضیحاتی دادند ولی معتقدم که کار در خور خصوصیات شما نیست.
این صراحت کلام فرهاد گویی زیاد به مزاج جانان خوش نمی آید که با ترش رویی جوابش را می دهد:
_فکر نمیکنم توی دیدار دوم از خصوصیات من مطلع شده باشید در ضمن جسارت آدم هارو نمیشه از چهرشون خوند .
اتمام جمله جانان مصادف با باز شدن درب اتاق فرهاد میشود.

پارت6
نادر با لبخند های همیشگی مبنی بر همان حس شوخ طبعی اش وارد میشود انگار از ورود جانان آن هم در اتاق آقای اخمو شکه شده که با کمی مکث سلامی میکند.

نادر خوب میداند فرهاد به این زودی ها یخش باز نمیشود و جانان هم مغزش را میخواند که برای راحتی کارش فوری میگوید :
_اوم ببخشید من اصلا به محیط اینجا اشنایی ندارم اگر میشه یکم این اطرافو بگردم؟
انگار فرهاد از دختر های کنجکاو و فضول که پای خود را فراتر از دخترانگی خود میگذارند زیادی خوشش نمی آید یا شاید هم حضور تنهای او را بین کارگران کارخانه که گاهی چشم هایشان هرز میپرد را جایز نمیداند که به تندی پاسخ میدهند:
_فکر ننیکنم چیز جذابی برای دیدن داشته باشه با این حال میتونید همراهم بیاید.
جانان باز میخواد دنده اش را روی لجبازی تنظیم کند که نادر برای تایید حرف فرهاد از جا بلند میشود :
_پس تا شما یه نگاهی بندازید منم برم انبار و یه سری به اونجا بزنم.
وای که چقدر جانان از دست کم گرفتن و تحمیل کردن کاری متنفر است ، اما چاره چیست ؟ روی حرف بزرگ تر ها که نمیشود حرف زد ؛
به ناچار با رفتن نادر از صندلی بلند میشود و به سمت در میرود آه ک چقدر فرهاد از این همه سرتقی لجش میگیرد و برای فهماندن حضورش قدم های محکم را به طرفش برمیدارد و شانه به شانه اش می ایستد .
از این ک از این دختر ریزه میزه قدش بلند تر است احساس غرور میکند و سرش را بالا میگرد ولی این رفتار غرور آمیزش را جانان به پای فیس و افاده اش میگذارد .هرچند این فاصله قدی هم از نظر جانان زیادی به نظر میرسد …

فرهاد نگاه های گاه و بی گاه کارکنان را به همکار یا شاید دختر چشم آبی اش زیر نظر دارد که لحن تلخ مختص به خود را رو میکند :
_فکر کنم بهتره دیگه این گردش مفرح (با لحنی تمسخرآمیز) رو تمومش کنیم جایی نمونده که ندیده باشید درضمن محیط کارگاه برای خانم ها با حضور این همه مرد سالم نیست .
اخ که اگر ماهین بود میدانست چطور این بشر را قانع کند ولی جانان را که نمیشود دست کم گرفت بعدا برایش دارد .
از نظر فرهاد این سکوت یعنی به کرسی نشاندن حرف هایش ولی از نظر جانان این سکوت یعنی فعلا برای حسابرسی زود است.
با رسیدن به دفتر ،جانان می ایستد و فرهاد سوالی نگاهش را به چشم های آبی جانان میبندد
انگار جانان به عمق افکار فرهاد پی میبرد و بلافاصله میگوید :
_فکر کنم برای امروز کافیه ممنون از حوصله ای که به خرج دادید من دیگه میرم.
و اما این از زیر کار در رفتن به مزاج فرهاد زیادی خوش نمی آید بالاخره همکاری این چیز ها را هم دارد پس قبل از رفتنش با بالا بردن دستش از جانان تقاضای صبر کردن میکند و به اتاق میرود و با پرونده نه چندان طویل ولی مهمی باز میگردد و آن را جلوی جانان نگه میدارد.
جانان با نگاه به پرونده جلوی رویش و چشم های ریز شده فرهاد ابرو هایش بالا میپرد و سوالی به او نگاه میکند.
فرهاد با ابرو هایش اشاره به گرفتن ان میکند و جانان با کمی تعلل دستش را بالا می آورد و از او میگرد.
_این برای چیه؟
_برای مرتب کردن و به دست اوردن دقیق ارقام و تحویل به بنکدار ها…. با دیدن جسارتت مطمعن شدم قطعا از پسش بر میاید!
جانان انگار از حرف های فرهاد هول کرده بود شاید انقدر به خود مطمعن نبود.

پارت7

ساعت از نمیشه شب گذشت اما جانان قصد برخواستن از روی کاغذ و ورق ها رو نداشت ، بی گمان تا کنون خاندان فرهاد را هم تا کنون آباد کرده بود اما این دلیل بر ناتمام گذاشتن مسئولیتش نبود ، باید به آن پسر مغرور توانایی هایش را نشان میداد.

چه صبح ابری دلگیریست جان میدهد برای چرتی دیگر اما جانان اصلا اخم و تخم های فرهادی را نمیپسندید پس باید دل از رخت خواب میکند.

با ورودش منشی بلند میشود و سلام جانان را بی جواب نمیگذارد
اینبار هم فرهاد زود تر رسیده جانان نفسی میگیرد و دستگیره را به پایین میفشارد و وارد میشود .

فرهاد با صدای درب سرش را بالا میآورد انگار انتظار چنین چیزی را هم داشت دختری با چشم های آبی و دستانی پر ک هر آن امکان ریزش بار از دستش بالا تر میرود
این سیب زمینی بازی ها جانان را به مرز جنون میرساند .یه جو غیرت هم برایش بد نبود مگر نمیدید دستش دارد میشکند .
جانان با تشر کاغذ ها را روی میز میکوبد و دست به کمر به فرهاد زل میزند:
_میگما این هیکل به چه دردت میخوره وقتی ازش بهره ای نمیبری؟
فرهاد بار دیگر سرش را بالا میآورد :
_سلام
جانان در دلش برای هزارمین بار لعنت میفرستد این پسر واقعا انقدر بی تفاوت است یا میخواهد روان دختر را به بازی بگیرد اما جانان کسی نبود ک بخواهد پا پس بکشد
_کاملش کردم دستم درد نکنه .
در عمق بیان جمله اش (بخوره تو سرت)خاصی را به وضوح میشد احساس کرد
کاش باز هم علی در برابرش مقاومت میکرد تا پایش به این اتاق باز نشود وای ک در دلش خودم کردم که لعنت بر خودم باد ملکه شده بود
با نشستن بر روی صندلی ،فرهاد دست از لجبازی هایش برمیدارد و کاغذ ها را به جلو تر هدایت میکند.
در طول مطالعه کردن اخم هایش بر پیشانی عمیق تر میشود و ضربان قلب جانان ریتم تند تری پیدا میکنند و باز همین سم زهراگین کودکی که تنها یادگار مادرش بود در قلبش جا باز میکند
این قلب لعنتی با جانان چه میکند…

فرهاد با بالا آوردن سرش خودش را برای غرش آماده میکند اما مگر میشد به این چشم های آبی تشر زد ؟
اما اشتباه در مقابل این شیر نر نه چشم های آبی میشناسد نه عطر یاس.
پس باید قدرتش را برای خرگوش های گوش دراز به نمایش میگذاشت :
_شما تمام دیروز وقتت رو روی اینا گذاشتی؟

جانان با خونسردي سری تکان میدهد و حرف فرهاد را تایید
وای بر حالش اگر حرف اضافه دیگری میزد.
_پس بهتون این مژده رو میدم که شما اگر شغل آب توی هاوند کوبیدن رو ادامه بدید مطعنا مقام بالاتری از این کارخونه پیدا میکنید.

جانان ک از حرف های این شیر زخمی سر در نمیآورد سوالی نگاه مظلومی به فرهاد میکند
اخ که این نگاه ها زخم های فرهاد را تازه میکند
_خانوم انیشتین این ها همش با ریاله
با عربده فرهاد تن و بدن جانان لرزش میگیرد این یعنی باید فرار را بر قرار ترجیح میداد وقت برای تلافی بسیار است.

پارت8

پله ها را دوتا یکی رد میکند اخ که باز این قلب لعنتی بازی اش گرفته
جانان اشک هایش بیشتر از فرهاد برایش ارزشمند هستند آنها را بی بهانه هدر نمیدهد…

فرهاد دلخور از گرد و خاکی که به راه انداخت بر روی صندلی که جانان جای گرفته بود مینشیند انگار این عطر یاس بر صندلی هم نفوذ کرده ک با اولین نفس آن را مهمان ریه هایش میکند باز یاد ملکه بی جانش می افتد .
کاش بود که آرامش کند.
کاش بود که دستانش را گوشه شقیقه هایش گذارد و ماساژ دهد و بگوید :
_اوه اوه ببین با خودش چیکار کرده

اما همه این همه فقط کاش بود و کاش بود و کاش.

ابا در اوردن کتش همزمان گره کراواتش را شل تر میکند و سرش را بر پشته مبل میگذارد چشمانش طلب بستن را میکنند اما فرهاد درخواستشان را رد میکند و به سمت تلفن میرود
شماره نادر را همیشه به یاد داشت و به صورت غریضی انگشتانش کلید ها را لمس میکنند
بوق اول ، دوم ، سوم…
نادر پاسخ میدهد:
_جانم فرهاد
فرهاد انگار منتظر اشاره بود تا سر شکایت را باز کند:
_سلام عمو راستش میخوام ازتون گله کنم . اخه چی بگم مثلا قرار بود یکی رو بیارید ور دستم کمک باشه به خدا اگر خودم یه تنه جلو میرفتم الان همه کارام تموم شده بود نه این ک دوباره کاری بشه.

نادر که از حرف های فرهاد سر در نمیآورد با تعجب پرسید:
_مگه چی شده عمو؟

انگار فرهاد هم فهمیده بود نادر چیزی از حرف هایش نفهمیده دستی بر لای موهایش برد و هوفی سر کشید :
_همین دختر خانمی که اوردید به من کمک کنه.. یه حساب و کتاب ساده رو نتونسته انجام بده اخه من چطوری مسئولیت های بزرگ تری بهشون بدم!

نادر با پا در میانی درخواست تجدید نظر جانان را میکند گویی فرهاد هم راضی به اخراجش نبود فقط در حد گوش زد بود

هوا کم کم دلگیر میشود و فرهاد خسته تر و وقت رفتن به خانه است.
سر راه سفارشات ملیحه را میخرد .

امشب ملیحه کلافگی فرهاد را از درب ورودی حس میکند و حس کنجکاوی مانند خوره به جانش میافتد کاش زود تر میز شام را بچیند و حرفش را به زبان آورد..
و چنین هم میشود ، ملیحه به محض سلام و خسته نباشید شام را میکشد و فرهاد با خنده مصنوعی اش به طرف آشپزخانه میرود و پای شاهکار امشب ملیحه مینشید …

 

علی ریموت درب را میفشرد و با بالا رفتنش پنجره های تاریک اتاق جانان نمایان میشود انگار ساعت در این خانه زود تر از 30 متر جلو تر از درب خروجی حرکت میکند.
حال وقت خواب نیست …

جانان با شمعی به پای ویولن خود نشسته و آرشه را با خشم به سیم هایش میکشد و صدا آزار دهنده ای را مینوازد؛
شاید باید تاوان عربده فرهاد را این تار های بیچاره میدادند.

صدای ویولن در تمام خانه اکو میشود و علی به محض ورودش دست بر سمت گوش هایش میبرد و به سمت اتاق جانان میرود و با باز کردن درب، باد شمع را خاموش میکند و اتاق با به تاریکی فرو میرود.

علی دستش را به سمت کلید برق میبرد که صدای گرفته جانان مانعش میشود:
_روشنش نکن بابا چشمامو میزنه. شامو حاضر کردم برید یه دوش بگیرید تا بکشمش.

انگار علی پی به حال مرواریدش برد که بی معطلی میپرسد:
_جانان بابا چیزی شده؟

سکوت جانان یعنی وقت مناسبی برای توجیح نیست…

پارت6

نادر با لبخند های همیشگی مبنی بر همان حس شوخ طبعی اش وارد می شود. انگار از ورود جانان آن هم در اتاق آقای اخمو شکه شده که با کمی مکث سلامی می کند.

نادر خوب می داند فرهاد به این زودی ها یخش باز نمی شود و جانان هم مغزش را می خواند که برای راحتی کارش فوری می گوید :
_اوم ببخشید من اصلا به محیط اینجا اشنایی ندارم اگر میشه یکم این اطرافو بگردم؟
انگار فرهاد از دختر های کنجکاو و فضول که پای خود را فراتر از دخترانگی خود می گذارند زیادی خوشش نمی آید یا شاید هم حضور تنهای او را بین کارگران کارخانه که گاهی چشم هایشان هرز میپرد را جایز نمی داند که به تندی پاسخ می دهند:
_فکر نکنم چیز جذابی برای دیدن داشته باشه با این حال میتونید همراهم بیاید.

جانان باز می خواد دنده اش را روی لجبازی تنظیم کند که نادر برای تایید حرف فرهاد از جا بلند می شود :
_پس تا شما یه نگاهی بندازید منم برم انبار و یه سری به اونجا بزنم.

وای که چقدر جانان از دست کم گرفتن و تحمیل کردن کاری متنفر است ، اما چاره چیست ؟ روی حرف بزرگ تر ها که نمیشود حرف زد.

به ناچار با رفتن نادر از صندلی بلند می شود و به سمت در می رود آه ک چقدر فرهاد از این همه سرتقی لجش می گیرد و برای فهماندن حضورش قدم های محکم را به طرفش برمی دارد و شانه به شانه اش می ایستد.

از این ک از این دختر ریزه میزه قدش بلند تر است احساس غرور می کند و سرش را بالا می گرد ولی این رفتار غرور آمیزش را جانان به پای فیس و افاده اش می گذارد .هرچند این فاصله قدی هم از نظر جانان زیادی به نظر می رسد.

فرهاد نگاه های گاه و بی گاه کارکنان را به همکار یا شاید دختر چشم آبی اش زیر نظر دارد که لحن تلخ مختص به خود را رو میکند :
_فکر کنم بهتره دیگه این گردش مفرح (با لحنی تمسخرآمیز) رو تمومش کنیم؛ جایی نمونده که ندیده باشید درضمن محیط کارگاه برای خانم ها با حضور این همه مرد سالم نیست .

اخ که اگر ماهین بود می دانست چطور این بشر را قانع کند ولی جانان را که نمی شود دست کم گرفت بعدا برایش دارد .
از نظر فرهاد این سکوت یعنی به کرسی نشاندن حرف هایش ولی از نظر جانان این سکوت یعنی فعلا برای حسابرسی زود است.
با رسیدن به دفتر ،جانان می ایستد و فرهاد سوالی نگاهش را به چشم های آبی جانان میبندد
انگار جانان به عمق افکار فرهاد پی می برد و بلافاصله می گوید :
_فکر کنم برای امروز کافیه ممنون از حوصله ای که به خرج دادید من دیگه می رم.

و اما این از زیر کار در رفتن به مزاج فرهاد زیادی خوش نمی آید بالاخره همکاری این چیز ها را هم دارد؛ پس قبل از رفتنش با بالا بردن دستش از جانان تقاضای صبر کردن می کند و به اتاق می رود و با پرونده نه چندان طویل ولی مهمی باز می گردد و آن را جلوی جانان نگه میدارد.
جانان با نگاه به پرونده جلوی رویش و چشم های ریز شده فرهاد ابرو هایش بالا میپرد و سوالی به او نگاه می کند.
فرهاد با ابرو هایش اشاره به گرفتن ان می کند و جانان با کمی تعلل دستش را بالا می آورد و از او می گیرد.
_این برای چیه؟
_برای مرتب کردن و به دست اوردن دقیق ارقام و تحویل به بنکدار ها… با دیدن جسارتت مطمعن شدم قطعا از پسش بر میای.
جانان انگار از حرف های فرهاد هول کرده بود شاید انقدر به خود مطمعن نبود…

پارت7

ساعت از نمیشه شب گذشت اما جانان قصد برخواستن از روی کاغذ و ورق ها رو نداشت ، بی گمان تا کنون خاندان فرهاد را هم تا کنون آباد کرده بود اما این دلیل بر ناتمام گذاشتن مسئولیتش نبود ، باید به آن پسر مغرور توانایی هایش را نشان میداد..

چه صبح ابری دلگیریست جان میدهد برای چرتی دیگر اما جانان اصلا اخم و تخم های فرهادی را نمیپسندید پس باید دل از رخت خواب میکند..

با ورودش منشی بلند میشود و سلام جانان را بی جواب نمیگذارد
اینبار هم فرهاد زود تر رسیده جانان نفسی میگیرد و دستگیره را به پایین میفشارد و وارد میشود ..

فرهاد با صدای درب سرش را بالا میآورد انگار انتظار چنین چیزی را هم داشت دختری با چشم های آبی و دستانی پر ک هر آن امکان ریزش بار از دستش بالا تر میرود
این سیب زمینی بازی ها جانان را به مرز جنون میرساند یه جو غیرت هم برایش بد نبود مگر نمیدید دستش دارد میشکند .
جانان با تشر کاغذ ها را روی میز میکوبد و دست به کمر به فرهاد زل میزند:
_میگما این هیکل به چه دردت میخوره وقتی ازش بهره ای نمیبری؟
فرهاد بار دیگر سرش را بالا میآورد :
_سلام
جانان در دلش برای هزارمین بار لعنت میفرستد این پسر واقعا انقدر بی تفاوت است یا میخواهد روان دختر را به بازی بگیرد اما جانان کسی نبود ک بخواهد پا پس بکشد
_کاملش کردم دستم درد نکنه .
در عمق بیان جمله اش (بخوره تو سرت)خاصی را به وضوح میشد احساس کرد
کاش باز هم علی در برابرش مقاومت میکرد تا پایش به این اتاق باز نشود وای ک در دلش خودم کردم که لعنت بر خودم باد ملکه شده بود
با نشستن بر روی صندلی ،فرهاد دست از لجبازی هایش برمیدارد و کاغذ ها را به جلو تر هدایت میکند
در طول مطالعه کردن اخم هایش بر پیشانی عمیق تر میشود و ضربان قلب جانان ریتم تند تری پیدا میکنند و باز همین سم زهراگین کودکی که تنها یادگار مادرش بود در قلبش جا باز میکند
این قلب لعنتی با جانان چه میکند…

فرهاد با بالا آوردن سرش خودش را برای غرش آماده میکند اما مگر میشد به این چشم های آبی تشر زد ؟
اما اشتباه در مقابل این شیر نر نه چشم های آبی میشناسد نه عطر یاس
پس باید قدرتش را برای خرگوش های گوش دراز به نمایش میگذاشت ..
_شما تمام دیروز وقتت رو روی اینا گذاشتی؟

جانان با خونسردي سری تکان میدهد و حرف فرهاد را تایید
وای بر حالش اگر حرف اضافه دیگری میزد
_پس بهتون این مژده رو میدم که شما اگر شغل آب توی هاوند کوبیدن رو ادامه بدید مطعنا مقام بالاتری از این کارخونه پیدا میکنید.

جانان ک از حرف های این شیر زخمی سر در نمیآورد سوالی نگاه مظلومی به فرهاد میکند
اخ که این نگاه ها زخم های فرهاد را تازه میکند
_خانوم انیشتین این ها همش با ریاله
با عربده فرهاد تن و بدن جانان لرزش میگیرد این یعنی باید فرار را بر قرار ترجیح میداد وقت برای تلافی بسیار است…

پارت8

پله ها را دوتا یکی رد میکند اخ که باز این قلب لعنتی بازی اش گرفته
جانان اشک هایش بیشتر از فرهاد برایش ارزشمند هستند آنها را بی بهانه هدر نمیدهد…

فرهاد دلخور از گرد و خاکی که به راه انداخت بر روی صندلی که جانان جای گرفته بود مینشیند انگار این عطر یاس بر صندلی هم نفوذ کرده ک با اولین نفس آن را مهمان ریه هایش میکند باز یاد ملکه بی جانش می افتد
کاش بود که آرامش کند
کاش بود که دستانش را گوشه شقیقه هایش گذارد و ماساژ دهد و بگوید :
_اوه اوه ببین با خودش چیکار کرده

اما همه این همه فقط کاش بود و کاش بود و کاش…

ابا در اوردن کتش همزمان گره کراواتش را شل تر میکند و سرش را بر پشته مبل میگذارد چشمانش طلب بستن را میکنند اما فرهاد درخواستشان را رد میکند و به سمت تلفن میرود
شماره نادر را همیشه به یاد داشت و به صورت غریضی انگشتانش کلید ها را لمس میکنند
بوق اول ، دوم ، سوم….
نادر پاسخ میدهد:
_جانم فرهاد
فرهاد انگار منتظر اشاره بود تا سر شکایت را باز کند:
_سلام عمو راستش میخوام ازتون گله کنم . اخه چی بگم مثلا قرار بود یکی رو بیارید ور دستم کمک باشه به خدا اگر خودم یه تنه جلو میرفتم الان همه کارام تموم شده بود نه این ک دوباره کاری بشه.

نادر که از حرف های فرهاد سر در نمیآورد با تعجب پرسید:
_مگه چی شده عمو؟

انگار فرهاد هم فهمیده بود نادر چیزی از حرف هایش نفهمیده دستی بر لای موهایش برد و هوفی سر کشید :
_همین دختر خانمی که اوردید به من کمک کنه.. یه حساب و کتاب ساده رو نتونسته انجام بده اخه من چطوری مسئولیت های بزرگ تری بهشون بدم.

نادر با پا در میانی درخواست تجدید نظر جانان را میکند گویی فرهاد هم راضی به اخراجش نبود فقط در حد گوش زد بود

هوا کم کم دلگیر میشود و فرهاد خسته تر و وقت رفتن به خانه است.
سر راه سفارشات ملیحه را میخرد .

امشب ملیحه کلافگی فرهاد را از درب ورودی حس میکند و حس کنجکاوی مانند خوره به جانش میافتد کاش زود تر میز شام را بچیند و حرفش را به زبان آورد..
و چنین هم میشود ، ملیحه به محض سلام و خسته نباشید شام را میکشد و فرهاد با خنده مصنوعی اش به طرف آشپزخانه میرود و پای شاهکار امشب ملیحه مینشید .

 

علی ریموت درب را میفشرد و با بالا رفتنش پنجره های تاریک اتاق جانان نمایان میشود انگار ساعت در این خانه زود تر از 30 متر جلو تر از درب خروجی حرکت میکند.
حال وقت خواب نیست.

جانان با شمعی به پای ویولن خود نشسته و آرشه را با خشم به سیم هایش میکشد و صدا آزار دهنده ای را مینوازد
شاید باید تاوان عربده فرهاد را این تار های بیچاره میدادند

صدای ویولن در تمام خانه اکو میشود و علی به محض ورودش دست بر سمت گوش هایش میبرد و به سمت اتاق جانان میرود و با باز کردن درب، باد شمع را خاموش میکند و اتاق با به تاریکی فرو میرود

علی دستش را به سمت کلید برق میبرد که صدای گرفته جانان مانعش میشود:
_روشنش نکن بابا چشمامو میزنه. شامو حاضر کردم برید یه دوش بگیرید تا بکشمش..

انگار علی پی به حال مرواریدش برد که بی معطلی میپرسد:
_جانان بابا چیزی شده؟

سکوت جانان یعنی وقت مناسبی برای توجیح نیست…

پارت9

آفتاب راهش را از بین پرده های صورتی اتاق جانان پیدا میکند و به مقصد آبی اش میرسد
کاش دیر تر می آمد
تکلیفش چه بود ؟ جانان حتی نمیداند با خود چند چند است
نکند برود و فرهاد راهش ندهد و غرورش خرد شود
ولی اگر نرود از زیر حرف های علی که مدام گوشزد میکرد نمیتواند از پسش بر بیاید نمیتواند شانه خالی کند
اخ که چه جدال نا برابری بود این بین

نان سنگک را بر روی کانتر میگذارد و بار دیگر علی را صدا میزند:
_بابا
این چندمین باری بود که صدایش میزد و سکوت میکرد. علی سرش را بالا میآورد و با دهان پر سری تکان میدهد و جرعه ای از چایی اش را میخورد
_دیشب شام خوردی؟
چه سوال بی ربطی چندمین بار بود که در دلش بر خود لعنت میفرستاد از دست این زبان نافرمانش

علی از این مکث های طولانی جانان کلافه میشود
22سال میشد با این فرشته زندگی کرده بود شناخت زیر و بمش کاری نداشت
_جان بابا واسه چی داری اینجوری من و من میکنی؟

آه که آب سردی بر آتش قلب جانان بود
ولی او نتیجه اش را گرفته بود:
_هیچی بابا چرا انقدر امروز مشکوک بهم نگاه میکنید

چه خوب که بحث رفتار دیشبش را پیش نکشیده بود وگرنه توان پاسخگویی نداشت

به آیینه آسانسور نگاه میکند و به چشم های آبی اش خیره میشد و با توقف اسانسور موهایش را کمی به درون شال هدایت میکند و به سمت خروجی میرود

فرهاد همانطور که سرش میان کار های حساب رسی و خراب کاری های جانان غرق است صدای سلام کوتاه جانان را میشنود و عینک خوش فرمش را از روی بینی اش سر میدهد و برمیدارد و کمی چشم هایش را میمالد

با صدای تقه درب دست از چشم هایش برمیدارد و صندلی اش را عقب تر میکشد
سکوت علامت رضایت است پس این یعنی تایید ورود جانان
این پیش بینی برایش آنچنان سخت هم نبود میدانست او حسابی بر گرده اسب یک دندگی میتازد

با تکان سری جواب سلام آرام جانان را میدهد
هنوز غبار گرد و خاک دیروز سایه اش را برنداشته است که هر دو سعی بر پناه گرفتن در جبهه غرور خود را دارند

جانان طبیعتا بابت اشتباهش پشیمان است اما تخریب شخصیتش را هرگز نمی پذرید و حال با این جعبه شیرینی سعی دارد آن داد و بیداد دیروز که به اعتقاد خودش مقصر فرهاد بود را از دلش درآورد.

جانان با قدم های سست بر روی صندلی مقابل فرهاد جای میگیرد
انگار فرهاد قصد شکستن این سکوت را ندارد که جانان با سرفه کوتاهه اورا متوجه حضورش میکند
فرهاد از پشت صندلی بلند میشود و به طرف مقابل جانان میرود و با دستی بر زانویش مینشیدند
گویی میخواهد از راه آرامش وارد شود که لبخند کمرنگی جایش را بر این صورت جذاب مینشاند که از چشم های آبی جانان دور نمیماند و همین نیمچه لبخند میشود امیدی برای ماندن

فرهاد عزم باز کردن بحث را میکند:
_میدونید اینجا کجاست؟

این سوال از نظر جانان بسیار خنده دار می آید که با تک خنده ای جواب گوی فرهاد میشود:
_خب معلومه کارخانه رنگ الوان

فرهاد با دستی با سینه تکیه بر پشتی صندلی اش میدهد و در چشم های آبی جانان نگاه میکند:
_خوبه که میدونید . پس این رو هم بدونید اینجا جایی برای خطا کار ها نیست امیدوارم درک کنید که چی میگم . ممکن بود اگر من بدون نگاه به اون لیست به دست مشتری میرسوندم چندین میلیون ضرر میکردیم .
پس به نظرم…

پارت10

_اما فقط یک فرصت دیگه چون من تحمل اشتباه ندارم

جانان با حرف فرهاد نفسش را فوت میکند دستش را روی قلبش میگذارد
حال که جوابش را شنیده بد نیست قدردانی کند پس با لحن خاصی که شیطنتش رو پنهان میکند میگوید:
_چشم قربان

انگار فرهاد استاد خواندن حرف های شیطنت بار است که با رو برگرداندن لبخندش را از نظر جانان پنهان میکند.

گویا هنوز باید خرابکاری هایش را جبران کند اما التماس و خواهش که فایده ای ندارد به قول خودش باید جور دیگر این کوه غرور را به خر کند و با همان تجربیات سابق خود که هر وقت چیزی از پدرش میخواست بوی غذا در خانه میپیچید وارد میشود.

از صبح که مانند مرغی سر کنده این طرف و ان طرف خانه میرفت فکر اینجا جا را هم کرده بود که همون خروس خوانی از آن قرمه سبزی های پدرکش بار گذاشته بود و حال با خود اورده بود.

فرهاد طبق عادت برای صرف وعده ناهار به آبدارخانه میرود که یادش میآید امروز ملیحه چیزی برای او نداده بود پس با لب و لوچه افتاده به اتاقش میرود
این فرصت طلایی هر چندین ماه یک بار پیش میآید که ملیحه، فرهاد را بدون تغذیه مانند دوران دبستان راهی سر کار کند .

جانان سینی را در دستش نگه میدارد و با آرنجش دستیگیره را پایین میده و پاهایش رو برای باز کردن درب هول میدهد.
با ورودش عطر شاهکارش در هوا میپیچد و فرهاد با جان و دل استشمام می کند .

انگار در نظر فرهاد جانان اینجا را با غدا خوری اشتباه گرفته که به سرعت جانان حرفش را میخواند عکس العمل نشان می دهد:
_ببخشید بدون در زدن اومدم اخه دستم پر بود . واقعیتش اینو برای جبران گوشه ای از اون خطای دیروزم براتون درست کردم .
فرهاد باز در کار خدا میماند گویی باز حرف دلش را خوانده که این فرشته چشم ابی را فرستاده .

این بوی مدهوش کننده هوش و حواس برای فرهاد نگذاشته است که حتی به جانان تعارف به هم سفرگی نمیکند و تک خوری را ترجیح میدهد و جانان با لبخند و افکار خبیثانه اش به فرهاد نگاه میکند.

این طعم لحظه ای فرهاد را به گذشته ها میبرد به همان روز هایی که ماهین از آن سر شهر میکوبید و برایش از آن غذاهای خوشمزه اش میآورد.

نفس عمیقی میکشد بلکه جلوی تشکیل بغضش را بگیرد
خوبيت ندارد اشکش مقابل این دختر که چند روزی بیشتر از آشناییشان نگذشته بریزد.

جانان مات و مبهوت به فرهاد نگاهی میکند متوجه حال فرهاد میشود لیوان آب را جلوی فرهاد میگذارد .

سعی بر کنکاش در افکار فرهاد را دارد اما نمیشود از درون این پسر با خبر شد.
با لبخندی به فرهاد نگاه میکند و بحث را باز میکند:
_شرمنده که اگه خوب نشده
من همین اندازه از آشپزی سر درميارم و بلدم بپزم .

فرهاد سرش را بالا میاورد و بغضش را خفه میکند و حرف جانان را بی پاسخ نمی گذارد:
_از شکست نفسی خوشم نمیاد و صادقانه میگم عالی شده منو یاد دستپخت یکی از دوستانم انداخت.

بعد از اتمام ساعت کاری اش به سمت خانه ابدی یارش می رود
دقایقی را کنار همدمش میگذارند راهی خانه میشود.

تمام طول مسیر حتی زمانی که کنار ماهینش بود فکرش به سمت جانان میرفت .
چشمان آبی ، عطر یاس، دستپخت ناشیانه اش …

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 5 Average: 4]
16+
https://sarzaminroman.ir/?p=2225
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آمار سایت
  • 0
  • 2,528
  • 453
  • 2,393
  • 485
  • 20,316
  • 67,800
  • 275,592
  • 48,608
  • 2,673
کاربران آنلاین
کاربران: 14 کاربر مهمان
آخرین نظرات
  • مهدیه : سلام خسته نباشید نویسنده عزیز لطفا پارت گذاریتون رو به موقع انجام بدین انتظار گذ...
  • نسیم : شرمنده تونم دوست عزیزم بیشتر از ده پارت آماده است اما نتم ضعیفه و سایت دیر میاد...
  • سجاد رشیدی : سلام به این ایدی مراجعه کنید @sajjadrashidi76 ایدی تلگرام با تشکر...
  • زهرا : سلام منم گیخوام رمان بنویسم ایده هم دارم و میخوام تو همین سایت به صورت انلابن با...
  • مهرنوش : سلام دوست عزیزم شما که باز بدقولی کردین. لطفا اگه آماده نیست بهمون بگین که منتظر...
  • Sara : من از اواخر جلد یک با مریم همراه بودم و این همراهی واقعا برام لذت بخش بوده و هست...
  • سوگند : سلام. رمانتون خیلی قشنگه! ولی، ادامه اش رو کجا می تونم بخوانم؟...
  • سجاد رشیدی : سلام دوست عزیز وقتتون بخیر خیر این رمان نویسنده داره به صورت آفلاین ادامه میده ا...
  • Qpsg : دوستان عذر میخوام برای ادامه رمان حتما باید عضو کانال تلگرام بشیم؟؟؟ من خیلی وقت...
  • شهره : مرسی از معرفی رمان های جذاب شما...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده