| چهارشنبه 26 تیر 1398 | 16:58
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
  • “به نام خدا”
    ژانر:
    هالیوودی، ترسناک، عاشقانه
    *خلاصه رمان*
    دختری از جنس آتش
    پسری از جنس آب
    دو برادر که نیروی هردویشان یکی نبود. و یکی آب و دیگری آتش
    این دو ازدواج میکنند.
    و برادری با نیروی آب پسری به دنیا می آورند.
    و بعد سه سال برادر دیگر دختر به دنیا می آورند.
    ملکه شارلوت با این نیرو مخالف بود و همیشه سعی میکرد تا آنها رو از بین ببرد.
    روزی تصمیم میگیره که همه چیز را نابود کند.
    دو برادر با همسر و فرزندانشان فرار میکنند و به جنگل میروند.
    ملکه شارلوت به دنبالشون میاد.
    اما دو برادر نیرویشان را به دست فرزندانشان امانت میگذارند و آنها را در دور ترین جای جنگل میگذارند. و ملکه شارلوت آنها رو نابود میکند.
    دو زن زیبا که یکی فقیر و دیگری ثروتمند بود آن بچه ها را میبینند و زن فقیر دختر و زن ثروتمند پسر را با خود میبرند و بزرگ میکنند. و ملکه شارلوت به دنبال این دو کودک است. و الماس سفیدی در دل جنگل است که هزاران حیوان از او مراقبت میکنند و اگر دو نیرو در آن الماس مخلوط شود و روی بلند ترین قله کوه قرار بگیرد ملکه شارلوت نابود میشود.
    اما آن دو هنوز از نیروی خود با خبر نیستند و…..
    امیدوارم راضی باشید.
    نویسنده:مهلا.ب
    کاربر سایت سرزمین رمان
    “پارت اول”

ـ ویولت؟
ـ بله؟
بیا اینجا رو تمیز کن
ـ چشم خانوم
به طرف میز رفتم و روی آن را با دستمال تمیز کردم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ خانوم کارم تموم شد
خانم لیلیان گفت:
ـ آفرین کارت عالی بود
ـ ممنونم
ـ راستی من میخوام مغازه رو بفروشم دیگه به اینجا نیا
ـ باشه خانوم
پالتو قهوه ای رنگ کهنه ام رو پوشیدم از قهوه خانه بیرون اومدم.
هوا سرد بود و باران نم نمک میبارید.
پالتوام را بیشتر در خود فشردم. و قدم زنان به طرف خانه کوچک و چوبی ام به راه افتادم.
*************
در را با کلید باز کردم. و وارد خونه قدیمی ام شدم.
نگاهی به اطراف کردم و گفتم:
ـ مامان گجایی؟
ـ ویولت اومدی؟
ـ آره مامان جان
وارد اتاق شدم و در آغوش پر مهر مادرم فرو رفتم.
نگاهی به مادر مهربونم که روی ویلچر نشسته بود کردم. و گفتم:
ـ شام خوردی؟
ـ نه
ـ الان واستون گرم میکنم
لبخند مهربونی زد و سرم رو بوسید.
به سمت آشپزخونه رفتم و مشغول گرم کردن غذا شدم.
پارت دوم
میز رو آماده کردم. و به سمت اتاق رفتم.
ـ مادر جان شام حاضره
به سمتش رفتم و از دسته ویلچر گرفتم و به سمت رفتم.
ویلچر رو نزدیک میز گذاشتم.
من هم روی صندلی فرسوده و کهنه ای نشستم.
مشغول شام خوردن بودم که مادرم دست از غذا خوردن کشید.
نگاهی بهش کردم و گفتم:
ـ مادر چرا چیزی نمیخورید؟
آهی کشید و گفت:
ـ دلم برای پدرت تنگ شده
چشمام رنگ غم گرفت و اندوهگین گفتم:
ـ مادر جان لطفا ناراحت نباشید و به گذشته فکر نکنید واستون خوب نیست
لبخند غمگینی زد و گفت:
ـ من واقعا به بودن تو به خودم میبالم دخترم
لبخند کوتاهی زدم و گفتم:
ـ بهتره شام رو بخوریم
سری تکون داد و مشغول شدیم.
میز رو جمع کردم مادرم رو به اتاقش بردم تا استراحت کند.
من هم به سمت اتاق کوچیک اما پر از رویاهای بزرگ و دخترانه قدم بر میدارم.
در کهنه چوبی اتاقم را باز میکنم و وارد اتاق میشوم.
تخت خیلی کوچیک با پنجره کوچیک که به طرف حیاط بود.
نگاهی به حیاط کردم. حوض دایره شکل کوچک که پر از ماهی های قرمز بود. و چندین درخت و باغچه گل های رز قرمز…!
پنجره را بستم و پرده سفید رنگم را کشیدم.
روی تختم دراز کشیدم و اتاقم را نظاره کردم.
تابلو کوچک که من و پدر و مادرم در کنار هم بودیم.
من عاشق پدرم بودم. اما اون در یک تصادف فوت میکند و مادرم هم سکته قلبی میکند و دچار ویلچر میشود.
من هم برای اینکه بتونم خرج این زندگی رو در بیارم هم کار میکنم و هم درس میخوانم.
اما باید دنبال کار باشم چون دیگر در قهوه خانه کار نمیکنم.
سرم را روی بالشتم میگذارم و چشمانم را آسوده از چیز های دیگر میبندم. و به خوابی عمیق فرو میروم.
پارت سوم
وارد دانشگاه شدم. تند تند قدم بر میداشتم که خیلی سریع به کلاسم برسم.
خیلی دیرم شده بود. وارد سالن دانشگاه شدم. که نگاه های تمسخر آمیز بقیه رو روی خودم احساس کردم.
با شدت در کلاس رو باز کردم و نگاهی به استاد کردم.
استاد با خشم به طرفم برگشت و نگاهی بهم کرد.
اون هم با تمسخر بهم چشم دوخت. صدای پچ پچ های بچه ها بلند بود.
استاد با اخم بلند گفت:
ـ ساکت باشید بچه ها
صدای پچ پچ هاشون قطع شد.
استاد نگاهی بهم کرد و گفت:
ـ ویولت چرا دیر اومدی؟
سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم:
ـ خواب موندم استاد ببخشید
خنده تمسخر آمیزی کرد و گفت:
ـ خواب موندی؟ مگه بچه پنج ساله ای؟ گمشو حق نداری بیایی کلاسم
صدای خنده بچه ها تو کلاس پیچید. خدایا نمیتونم این همه تحقیر رو تحمل کنم.
عقب گرد کردم و به طرف حیاط دویدم که خانوم سویفت جلوم ایستاد و با اخم گفت:
ـ گجا؟
ـ میرم خونه
ـ اول با من بیا دفتر باهات کار دارم
ـ اما….
ـ اما نداره همین که گفتم
سری تکون دادم و دنبالش راه افتادم.
وارد اتاق شدم. روی صندلی نشستم. خانوم سویفت پشت میزش نشست و دستاش رو بهم قلاب کرد و با اخم گفت:
ـ ویولت تو باید از این دانشگاه بری
با تعجب تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
ـ چی دارید میگید خانوم سویفت؟
ـ همین که گفتم تو پول ترم های گذشتت رو پرداخت نکردی و بچه ها با بودن تو ناراضی هستند بهتره از اینجا بری
ـ اما من باید درس بخونم
ـ آره باید درس بخونی اما زمانی که پول دانشگات رو پرداخت کنید
ـ این خیلی بی رحمانست
ـ برام مهم نیست فردا میتونی پروندت رو بیایی و ببری
از روی صندلی بلند شدم و کوله ام رو هم روی شونه ام انداختم و از دانشگاه بیرون زدم.
هنزفریم رو تو گوشم گذاشتم و آهنگ غمگینی پلی کردم و اشکام کم کم ریخت.
حالم از این همه بی رحمی و نگاهای تمسخر آمیز بهم میخوره…!
پارت چهارم
توی پیاده رو ها رد حال قدم زدن بودم. و همه آدم ها بازم با تحقیر بهم نگاه کردند.
چشم چرخوندم که برگه ای رو دیدم که روی زمین افتاده بود.
خم شدم و از روی زمین برداشتم.
برگه رو صاف کردم و مطلب روی کاغذ رو با چشم خوندم.
” به یک خدمتکار برای تمیز کردن رستوران نیازمندیم ساعت کاری: از ساعت نه صبح تا پنج بعدظهر و با بیمه کامل و حقوق ماهی(…..) دریافت میکنید جهت کار با شماره زیر تماس بگیرید.”
لبخند روی لب هام نشست. واقعا خوشحال بودم چون هم حقوقش عالی بود و هم ساعت کاریش گوشی نوکی کوچیکم رو از جیب پالتوم بیرون کشیدم و تند تند شماره رو گرفتم.
بعد چهار بوق آقایی جواب داد:
ـ بله بفرمایید؟
ـ سلام برای آگهی تماس گرفتم
ـ بله بله فامیلتون؟
ـ ویولیت مجستیک
ـ باشه میتونید الان تشریف بیارید؟
ـ بله بله
ـ باشه پس من منتظرتون هستم
ـ چشم خدانگهدار
ـ خدافظ
گوشی رو قطع کردم و به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم.
****************
وارد رستوران شیک و البته خیلی بزرگ شدم. یه عالمه خدمه داشت.
دوبرابر یا حتی سه برابر خونه ما میشد.
خیلی رویایی و شیک بود.
ـ سلام خوش اومدید
سرم رو برگردوندم که آقایی با چشم های عسلی و سیبیلو رو دیدم.
ـ ممنونم
ـ شما باید ویولت باشید؟
لبخندی زدم و گفتم:
ـ بله درسته
ـ بهتره اینجا بشینیم. روی صندلی اشاره ای کرد. روی صندلی نشستیم که یهو…
پارت پنجم
در اتاقی با شدک باز شد و پسری چشم عسلی با موهای قهوه ای و ته ریش جذاب قهوه ای و بینی خوش فرم و لب های قلوه ای قرمز…! وارد پسر جذاب و زیبایی بود.
پشت سرش پسری چشم آبی بیرون اومد.
ـ اصلا حرفشم نزن آزیسته
ـ ساردین وایسا هنوز حرفم تموم نشده
ـ اما من حرفم تموم شده میتونی بری آزیسته
ـ باشه
آزیسته به طرف در خروجی رفت و از داخل رستوران بیرون رفت.
ساردین سرش رو برگردوند که متوجه من شد.
اخم غلیظی کرد و گفت:
ـ بفرمایید؟
ـ من خدمه جدید هستم
سری تکون داد و گفت:
ـ امیدوارم کارت رو درست انجام بدی
سری تکون دادم و به چشم های هم زل زدیم.
نگاه و چشماش برام آشنا بود. من در چشم های عسلی او غرق شده بودم و اون هم در چشمان جنگلی سبز من…!
با تک سلفه ای که کرد به خودم اومدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
بعدم نیم نگاهی به من کرد و به داخل اتاقش رفت.
همون مرد سیبیلو به من برگه ای داد و بعد از خوندن اون امضا کردم.
و باید فردا صبح ساعت نه صبح اینجا باشم. خیلی سریع از رستوران بیرون زدم و به طرف خونه ام پیش رفتم.
پارت ششم
یک هفته بعد….
یک هفته ای میشد که من تو رستوران کار میکردم.
کارش زیاد سخت نبود. و میشد تحملش کرد.
رستوران همیشه شلوغ بود. و همه خدمه ها مشغول یک کاری میشدند.
با حقوقش وضعمون خیلی بهتر شده بود.
دیروز حقوقم رو گرفتم. این ماه رو زودتر بهم دادند.
دیروز رفتم مغازه و کلی خوراکی برای خونه گرفتم.
و قرار شد امروز برم یک پالتو نو واسه خودم بگیرم چون هوا سردتر میشد و پالتوام دیگه توان گرم کردنم رو نداشت.
با تی سرامیک ها رو پاک کردم بعدم نفس عمیقی کشیدم و کمرم رو صاف کردم و عرق روی پیشونی ام رو پاک کردم.
تی رو سرجاش گذاشتم و پیش بند سفید رنگ و کلاه زیبای سفید که فرم های مخصوص رستوران بود رو از تنم بیرون کشیدم و مرتب داخل کشوی کوچیکم گذاشتم.
پالتوام رو پوشیدم و خواستم برم بیرون که در اتاق رئیس باز شد که داشت با تلفن صحبت میکرد.
ـ باشه آزیسته میام
ـ ……..
ـ باشه دیگه قطع کن که حوصلتو ندارم
ـ ……
ـ گمشو خدافظ
سرم رو بالا آوردم و تو چشماش نگاه کردم و آروم گفتم:
ـ سلام آقای مجستیک
سسری تکون داد و گفت:
ـ همه چیز مرتبه؟
ـ بله آقا
ـ بفرمایید
با هم دیگه از در بیرون رفتیم خوبی این رستوران این بود که روبروی ایستگاه اتوبوس بود.
به سمت ایستگاه رفتم. و روی نیمکت نشستم.
برف سنگینی درحال باریدن بود. و هوا خیلی سرد بود.
دستام رو بهم گره زدم و بالا آوردم و داخلش “ها” کردم تا گرم بشم.
نوک دماغم قرمز شده بود.
چند دقیقه ای منتظر بودم که خبری از هیچ اتوبوسی نشد.
بدنم بی حس شده بود.
ماشینی کنارم توقف کرد. سرم رو بالا آوردم که شیشه ماشین پایین اومد.
آقای مجستیک نگاهی بهم کرد انگار دودل بود که حرفش رو بگه یا نه…!
بالاخره زبونش رو باز کرد و گفت:
ـ اگه میخوایید برسونمتون
اینبار من بودم که دودل بودم.
ـ اما….
ـ اشکال نداره تا هرزمان کا خواستید تو سرما منتظر بمونید
راست میگفت هوا سرد بود.
سری تکون دادم و گفتم:
ـ باشه ممنونم
سری تکون داد و در کنار راننده رو باز کردم و نشستم.
حس گرمایی لذت بخش بهم وارد شد.
ـ آدرس خونتون؟
ـ راستش آقای مجستیک من میخواستم برم فروشگاه پالتو بخرم
ـ باشه خودم میبرمت
ـ اما….
ـ اما نداره
دیگه چیزی نگفتم و سرم رو به پنجره ماشین تکیه دادم و مشغول دیدن ریختن برف شدم.
پارت هفتم
با توقف ماشین چشمام رو باز کردم.
نگاهی به اطراف کردم. همه جا فروشگاه بود.
از ماشین پیاده شدم. با حیرت نگاهی به لباس های پشت ویترین کردم.
خیلی خیلی قشنگ بودن و خیلی چشم گیر اما….
خیلی گرون بودند و من هم اونقدری پول نداشتم که همچین لباس هایی بگیرم.
نگاهی بهم کرد و گفت:
ـ خوب به پالتو ها نگاه کن هرکدوم رو که دوست داشتی بگو بریم بخریم
ـ اما آقای مجستیک من….
ـ حرف دیگه ای نباشه لطفا
هوف بلندی کشیدم و مشغول دیدن پالتوهای قشنگ شدم.
پالتوای چشمم رو گرفت که مشکی و قهوه ای تیره بود.
و خز دور گردنش بود و خیلی گرم و نرم بود.
مشغول نگاه کردنش شدنم که آقای مجستیک نگاهم رو دنبال کرد و به پالتو رسید.
مچ دستم رو کشید و به طرف مغازه رفت.
وارد مغازه شدیم و به فروشنده گفت:
ـ خانم این پالتو قیمتش چنده؟
با قیمتی که گفت گوشام سوت کشید. پنج برابر پول حقوقم بود.
خواستم از مغازه بیرون بیام که آقای مجستیک گفت:
ـ خانم لطفا سایز ایشون رو بیارید
فروشنده نگاهی بهم کرد و گفت:
ـ چشم
با تعجب بهش نگاه کردم و خواستم چیزی بگم که فروشنده اومد و پالتو رو دستم داد.
ـ بهتره بری بپوشی
بعدم به اتاق پرو اشاره کرد. بدون هیچ حرفی وارد اتاق پرو شدم و پوشیدم.
نگاهی به خودم تو آینه کردم.
خیلی بهم میومد و قشنگ بود.
از تنم بیرون کشیدم و از اتاق اومدم بیرون و خواستم بگم که نمیخوام که خانم فروشنده گفت:
ـ خانم حساب شده
با تعجب به ساردین نگاه کردم. ساردین؟! چند دقیقه پیش که آقای مجستیک بود.
میخوام تو دل خودم ساردین صداش کنم.
ساردین شونه ای بالا انداخت و گفت:
ـ اینجوری نگاه نکن بیا بریم
چرا ساردین با من اینقدر صمیمی شد؟!
دنبالش راه افتادم و سوار ماشین شدیم. سکوت سنگینی بود که من شکستمش و گفتم:
ـ ساردین چرا همچین کاری کردی؟
ـ کاری نکردم ویولت فقط یه پالتو خریدم تا سرما نخوری
با تعجب بهم نگاه کردیم. هردوتامون اسم هم رو گفتیم.
دوباره سکوت کردیم و من فقط آدرس رو گفتم بعد از رسوندنم از ماشین پیاده شدم و خداحافظی سردی کردیم و من هم به سمت خونه روانه شدم.
پارت هشتم
با کلید در خونه رو باز کردم و وارد خونه شدم. در رو بستم که صدای صحبت کردن چندتا زن رو شنیدم.
وارد پذیرایی کوچیکمون شدم.
زن زیبایی رو دیدم که داشت با مامانمم صحبت میکرد.
ـ سلام
سر هردوتاشون بالا اومد و بهم نگاه کردند.
خانم زیبا بهم نگاهی پر از تحسین کرد و گفت:
ـ سلام ویولت عزیزم
بعدم به سمتم اومد و من را درآغوش خود کشید.
روی مبل نشستم و با حیرت به آنها نگاه کردم.
مادرم آهی کشید و گفت:
ـ افسون جان دوست صمیمی من بود که چند سالی هست از هم بی خبریم
افسون خانم لبخندی زد و گفت:
ـ ایزابلا جان به من لطف داره
ـ این چه حرفیه خواهر
ـ ایزابلا جان من یک فکر عالی دارم
ـ چه فکری؟
ـ خونه ما خیلی بزرگه و من هم اونجا تنهام و فقط با پسرم زندگی میکنم اگه میشه با من بیایید تا اونجا باهم زندگی کنیم
خیلی سریع گفتم:
ـ نه افسون خانم ما همینجا میمونیم
اما برخلاف من مادرم گفت:
ـ ما میاییم
با اعتراض گفتم:
ـ اما مادر…..
ـ اما نداره دخترم بهتره بری وسایلت رو جمع کنی
با عصبانیت از روی مبل بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.
***************
وارد خونه شدیم. خیلی زیبا بود. و مثل یک قصر بود.
همه چیز مرتب و تمیز بود. و همه وسایل و تابلو ها و مجسمه ها گرون قیمت بود.
یکی از خدمتکار ها به طرفم اومد و وسایلم رو ازم گرفت.
افسون خانم گفت:
ـ عزیزم هر اتاقی که دوست داشتی رو انتخاب کن
سری تکون دادم و به دنبال خدمه به سمت بالا راه افتادم.
راهروی خیلی بزرگی بود. و پر از اتاق های زیبا…!
در اتاق اولی رو باز کردم که تم سیاه و سفید بود.
درش رو بستم و به طرف اتاق بعدی رفتم که اون هم کرمی و قهوه ای بود.
به سمت اتاق بعدی رفتم که تم مشکی و قرمز بود. و وسایل داخلش بود.
وارد اتاق شدم. چه بوی خوبی…!
همه جا بوی عطر تلخ و تند بود.
نگاهی به کمد کردم که پر از لباس های مردونه بود.
مشغول دیدن اتاق شدم که کسی از حموم بیرون اومد.
برگشتم که با دیدن کسی که دیدم جیغ بلندی کشیدم و ….
پارت نهم
عقب گرد کردم. نگاهی به ساردین کردم. این اینجا چیکار میکرد؟
فقط یک حوله سفید دورش بود و تمام عزله های قوی اش معلوم میشد.
نگاهی به عزله هاش کردم که قوی بودنش رو به رخ میکشید.
حوله کوچیک بود و فقط دور کمرش بود و فقط جای حساس رو پوشونده بود.
و حتی سیس بگ های خوشگلش هم معلوم بود.
وایی ویولت چته؟ چرا اینجوری شدی؟ به خودت بیا
چشمام رو برای لحظه ای بستم و بعد بازش کردم.
خواستم از اتاق برم بیرون که دستم رو گرفت.
داغ کردم مطمئن بودم که لپام قرمز شده.
برگشتم. که تو چشمام نگاه کرد و با اخم گفت:
ـ تو اینجا چیکار میکنی؟
تا خواستم جواب بدم که افسون خانم وارد اتاق شد. واقعا همینم کم بود که فکرای ناجور دربارمون بکنه…!
افسون خانم وارد اتاق شد و یک نگاه مشکوک به هردوتامون کرد بعد هم به دستمون نگاه کرد.
دستم رو از دستش کشیدم و گفتم:
ـ ببخشید من میرم پایین
ـ باشه دخترم برو
از اتاق بیرون رفتم در رو بستم و به در تکیه دادم.
که صدای صحبتشون رو شنیدم.
نمیخواستم صحبتشون رو بشنوم پس از در فاصله گرفتم و در اتاق کناری رو باز کردم که تم بنفش سیری با آبی فیروزه ای بود.
عاشق این رنگها بودم. پس با خوشحالی مشغول مرتب کردن شدم.
بعد از چیدن لباس هام داخل کمد روی تخت دراز کشیدم.
که صدای در اتاقم اومد.
ـ بله؟
ـ میتونم بیام داخل؟
ـ بیا تو
ساردین وارد اتاق شد و روی صندلی نشست.
نگاهی بهم کرد و گفت:
ـ ویولت بیا پایین کارمون دارند
ـ چه کاری؟
ـ نمیدونم میگن مربوط به راز چندین سالست
ـ آها باشه تو برو منم الان میام
سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت.
یعنی واقعا چی میخوان به ما بگن؟ این راز چیه؟ رازی که همیشه مادرم میگفت:
ـ امیدوارم بتونم روزی اون راز رو به تو بگم
واقعا این راز چیه؟ اونقدر مهم؟ اصلا چه ربطی به ساردین داره؟ ساردین گفت رازی که قراره به هردوتامون گفته بشه…!
پس یعنی ساردین هم بخشی از این راز هست.

پارت دهم
آروم از پله ها پایین اومدم. و روی یکی از مبل ها نشستم.
نگاهی به افسون خانم و مادرم کردم.
افسون خانم نگاهی به من و ساردین کرد و گفت:
ـ امیدوارم اگه این حقیقت رو فهمیدید ما رو فراموش نکنید.
مادرم ادامه داد:
ـ ما قسم خورده بودیم که اگه روزی همدیگه رو دیدید این راز رو بگیم و الان هم….
ادامه حرفش رو خورد و افسون خانم در ادامه گفت:
ـ سالهای قبل من و ایزابلا دوست های صمیمی بودیم. و همینطور دختران دو مرد پولدار بودیم.
تا اینکه هردوتامون عاشق دو مرد میشیم.
من عاشق یک پسر پولدار و ایزابلا عاشق یک پسر فقیر…!
مادرم ادامه داد:
ـ عاشق شدم اما مادر و پدرم مخالف بودند. منم قید خانوادم رو زدم. و ازدواج کردم.
تا اینکه یک روز با افسون به یک جنگل رفتیم برای جمع کردن توت تا اینکه…..
نگاهی به ما دوتا کرد و گفت:
ـ صدای گریه دوتا بچه رو شنیدیم. جلو رفتیم. و دو تا کودک زیبا رو دیدیم.
یک پسر و یک دختر…!
من دختر رو برداشتم و افسون پسر رو…!
روی لباستون اسمتون رو نوشته بود. یکی ویولت و اون یکی ساردین
چشمام گرد شده بود و خیلی خیلی عصبانی بودم.
من و ساردین با شدت از روی مبل بلند شدیم. صورت ساردین به کبودی میزد.
دستام میلرزید. واقعا سخت بود که بفهمی مادر و پدر اصلیت کس دیگه ای هست.
ساردین گلدون بزرگ کنارش رو پرت کرد و شکست.
ساردین بلند فریاد زد و گفت:
ـ دارید ما رو مسخره میکنید؟ این شوخی نه؟ اصلا شوخیتون جالب نیست
افسون خانم شرمنده گفت:
ـ متاسفم پسرم
ساردین با داد گفت:
ـ متاسفی؟ هه خیلی جالبه متاسفی؟ من و چندین سال با دروغ بزرگ کردی
افسون خانم نزدیکش شد و گفت:
ـ آروم باش پسرم
ـ به من نگو پسرم من پسر تو نیستم
بعدم بدون هیچ حرفی بیرون رفت و سوار ماشینش شد.
یک قطره اشک از چشمام چکید.
مادرم خواست چیزی بگه که دستم رو به نشونه سکوت بالا آوردم و با بغض گفتم:
ـ هیچی نگو نمیخوام چیزی بشنوم
بعدم بدون هیچ حرفی به طرف اتاقم دویدم.

پارت یازدهم
با صدای کسی از خواب بیدار شدم:
ـ ویولت پاشو، ویولت
چشمام رو باز کردم و نگاهی به اطراف کردم.
ساردین کنار تخت نشسته بود.
از روی تختم بلند شدم و نشستم.
ـ بله؟
بعدم مشغول بستن موهام شدم. که گفت:
ـ من تصمیمم رو گرفتم که از این جا برم و دنبال خانوادم بگردم.
یهو بدنم بی حس شد و نگاهی بهش کردم و گفتم:
ـ ساردین چی داری میگی؟ میخوایی بری؟
ـ آره من باید بفهمم که چرا منو تو توی اون جنگل بودیم شاید من و تو خواهر و برادر باشیم.
با این حرفش تنم یخ بست. من و ساردین خواهر و برادر باشیم؟!
دلم میخواست از تنهایی بیرون بیام و تکیه گاهی داشته باشم. اما….
ساردین هرگز…! نمیدونم چرا ولی یه حسی مانع حس برادریم به اون میشه!
نمیتونم اینو بفهمم که اون برادرم باشه!
ـ ویولت، ویولت گجایی؟
با صداش رشته افکارم پاره شد و بهش نگاه کردم:
ـ بله؟
ـ نظر تو چیه؟
ـ راجب چی؟
کلافه دستی به موهاش کشید و گفت:
ـ تو هم با من میایی یا نه؟
ـ اما من تازه اومدم و…
ـ اما و اگر نداره اگه نیایی خودم میرم
تردید داشتم هم نمیخواستم ساردین رو تنها بزارم هم اینکه حوصله گردشگری رو نداشتم.
چشمام رو برای لحظه ای بازو بسته کردم و گفتم:
ـ باشه میام
ـ پس خیلی سریع آماده شو ک بیا پایین
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
ـ چی؟ همین الان؟
ـ آره زیاد لفت نده
بعدم بدون هیچ حرفی از اتاق زد بیرون…!

عزیزان و طرفداران رمان”الماس آب و آتش” من به مدت چند روز به مسافرت میرم و امکان پارت گذاری نیست. اما قول میدم که بعد مسافرت پارت بذارم❤😊

لایک و نظر یادتون نره عشقا💚 نظراتتون واسم مهمه گلها💜

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 0 Average: 0]
3+
https://sarzaminroman.ir/?p=3479
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آمار سایت
  • 0
  • 2,529
  • 453
  • 2,393
  • 485
  • 20,317
  • 67,801
  • 275,593
  • 48,608
  • 2,673
کاربران آنلاین
کاربران: 15 کاربر مهمان
آخرین نظرات
  • مهدیه : سلام خسته نباشید نویسنده عزیز لطفا پارت گذاریتون رو به موقع انجام بدین انتظار گذ...
  • نسیم : شرمنده تونم دوست عزیزم بیشتر از ده پارت آماده است اما نتم ضعیفه و سایت دیر میاد...
  • سجاد رشیدی : سلام به این ایدی مراجعه کنید @sajjadrashidi76 ایدی تلگرام با تشکر...
  • زهرا : سلام منم گیخوام رمان بنویسم ایده هم دارم و میخوام تو همین سایت به صورت انلابن با...
  • مهرنوش : سلام دوست عزیزم شما که باز بدقولی کردین. لطفا اگه آماده نیست بهمون بگین که منتظر...
  • Sara : من از اواخر جلد یک با مریم همراه بودم و این همراهی واقعا برام لذت بخش بوده و هست...
  • سوگند : سلام. رمانتون خیلی قشنگه! ولی، ادامه اش رو کجا می تونم بخوانم؟...
  • سجاد رشیدی : سلام دوست عزیز وقتتون بخیر خیر این رمان نویسنده داره به صورت آفلاین ادامه میده ا...
  • Qpsg : دوستان عذر میخوام برای ادامه رمان حتما باید عضو کانال تلگرام بشیم؟؟؟ من خیلی وقت...
  • شهره : مرسی از معرفی رمان های جذاب شما...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده