| چهارشنبه 26 تیر 1398 | 16:59
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند
  • “به نام خداوندی که قلب را برای عاشق شدن آفرید”

اسم شخصیت ها:
آیهان،آیسان،دامیار،داران

ژانر: طنز و کلکلی، پلیسی و انتقامی،عاشقانه
توجه: این رمان مخلوطی از صحنه های ترکیه ای و ایرانی میباشد…!

“خلاصه”
دختری بیست و چهار ساله به اسم آیهان که دانشجو رشته گرافیک است که با خواهر هفتده ساله اش در کشور پدریش ترکیه زندگی میکند. پدر مادر آیهان کارخونه قطعات کامپیوتر داشتند و بر اثر اتفاقی مشکوک توسط فردی فوت میکنند. آیهان چون کوچک بود برای خوشحالی خواهرش تلاش کرد و خودش را فراموش کرد. و سرد و مغرور شد و شد دختری در جلد یک پسر…! و شد یک دختر پسرنمای مغرور و سرد! با خواهرش زمین تا آسمان فرق میکرد تا اینکه یک روز میفهمد قاتل پدر و مادرش چه کسی است و به دنبال آن فرد میگردد تا اینکه روزی…..
سرنوشت با آن دختر چه میکرد؟!
دختری که دخترانه هایش را فراموش کرده بود!
دختری که دیگر دختر شیطون و لجباز نبود!
زندگی این است و باید با او زیست!
نویسنده:
امیدوارم از این رمان خوشتون بیاد عزیزانم این رمان قلم سوم من هست. و رمان اولم شیطون تر از تو مگه هست؟ بود و رمان دومم هم یک فنجان خاطره بود حتما بخونید.
به قلم: مهلا.ب
کاربر سایت سرزمین رمان
*پارت اول*
از روی تختم بلند شدم و به سمت پنجره اتاقم رفتم.
داشت بارون میبارید. همه جا رو مه گرفته بود و هوا رو لذت بخش میکرد.
لبخندی تلخ زدم و در شیشه ای کنار پنجره ام رو باز کردم و وارد بالکن شدم.
نفس عمیقی کشیدم تا یکم آروم بشم.
مشغول نگاه کردن به بارون بودم که آیسان با صدایی شیطون و بلند و پر انرژی گفت:
ـ آیهان گجایی؟!
بلند گفتم:
ـ بیا من تو بالکن هستم
سمتم پرواز کرد و گفت:
ـ وایی آیهان یه خبر توپ دارم واست!
آیهان تعجب کرد و گفت:
ـ خبر؟!
آیسان سری تکون داد. آیهان خیلی خونسرد گفت:
ـ بگو میشنوم
آیسان دلخور گفت:
ـ اصلا نمیگم
ـ چرا؟
ـ چون تو خیلی بیخودی
ـ بیخود؟
ـ آره خوب همش عین این مغرور ها رفتار میکنی یکم آدم باش و عین دخترا شیطنت کن لباس های خوشگل بپوش یه ذره بخند و یکمم آرایش کن خوب نمیمیری که میمیری؟!
آیهان دستش رو به نشون ساکت بالا آورد و گفت:
ـ اگه میخوایی درباره این باهام صحبت کنی بهتره تمومش کنی چون میدونی که فایده نداره!
آیسان پوفی کشید و گفت:
ـ باشه بحث با تو فایده نداره لجباز خانم ولی میخوام بهت بگم که الوین داره ازدواج میکنه
آیهان تعجب زده گفت:
ـ چی؟ واقعا؟! با کی؟
ـ یکی یکی دختر خوب داره با ایپک ازدواج میکنه همون دختر چشم عسلی که موهاش فر بود و…
خواست بقیه حرفش رو بزنه که آیهان گفت:
ـ باشه باشه فهمیدم حالا عروسی این آقای خوشتیپمون کی هست؟
ـ نمیدونم فک کنم هفته دیگه باشه
آیهان سری تکون داد و به فکر فرو رفت.
به زندگی که فقط بخاطر خواهرش پابرجا بود. و فقط بخاطر انتقام از کسی که پدر و مادرش رو کشت.
پارت دوم
مادرم ایرانی بود و از زیبایی هیچ چیزی کم نداشت. چشم های قهوه ای و موهای قهوه ای بلند تو مهربونی هم تک بود. پدرم عاشقانه مادرم رو میپرستید بابام هم خیلی زیبا بود. چشم های آبی و موهای قهوه ای روشن یا خرمایی ولی تو آفتاب طلایی بود و برق میزد. من و آیسان هم مثل اونها بودیم من مثل بابام بودم و آیسان هم مثل مامانمم زیبا بود.
خانواده مامانم که ایرانی بود جزو پولدار های تهران بودند. و دو خواهر و یک برادر بودند به اسم مریم(مادرم) مونا و محمد که وقتی مامانم و داییم که من هیچ وقت ندیده بودمشون اومدند ترکیه با بابام آشنا شدند. و این بود آغاز عشق بزرگ اینها…!
بابام مرد مغرور و سردی بود ولی دلش رو به چشمای مشکی مامانم باخت!
اما خانواده مادرم مخالف بودند که مامانمم بخاطر عشقش قید خانواده اش رو زد و اومد به ترکیه! و بعد باهم ازدواج کردند که…
یه روز که قرار بود برند مسافرت کاری به صورت مشکوکانه ای کشته شدند.
من اون موقع پانزده سالم بود و آیسان هم هشت سالش بود. ضربه بدی به هردومون خورد و شدم یه دختر مغرور و سرد تا بتونم از خواهرم مراقبت کنم. تا خواهرم رو هم از دست ندم.
رشته گرافیک رفتم چون علاقه داشتم و بعد چند سال فهمیدم قاتل بابام و مامانم کیه؟ و دنبال یه فرصت برای انتقامم!
بارون بند اومده بود. داخل اتاقم شدم و نگاهی به اتاقم کردم.
دیوار های مشکی و آبی تیره تختم آبی تیره و کمدم هم آبی تیره بود و میز و بقیه چیز ها هم مشکی یا آبی تیره بود.
به میز عسلی مشکی و آبی تیره ای که کنار تخت بود نگاه کردم.
قاب عکس مشکی سفیدی که دور عکس رو احاطه کرده بود خودنمایی میکرد.
قاب عکس رو برداشتم و نگاهی بهش کردم. دستم رو روی عکس کشیدم.
آهی کشیدم و چشمانم رو برای لحظه ای بستم. و نفس عمیقی کشیدم. من بودم با لبخندی بزرگ و زیبا که کنار بابا و مامان ایستاده بودم و آیسان هم منو بوس میکرد.
آخرین عکسی که با هم گرفتیم…!
قاب عکس رو به لب هام نزدیک کردم و عمیق بوسیدم.
قاب عکس رو سرجاش گذاشتم و چشمانم را به دور از این همه زجر بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.
پارت سوم
با غرور وارد شرکت شدم. همه کارمند ها به احترام من از روی صندلی هاشون بلند شدند.
سلامی کردند و من هم به تکون دادن سرم اکتفا کردم.
وارد اتاقم شدم. روی صندلی ام نشستم.
کشوی کوچیک میزم رو باز کردم و اسلحه مشکی و خوشگلم رو بیرون کشیدم.
دستی روش کشیدم. انگشت اشارم رو روی ماشه گذاشتم.
خیلی دلم میخواد ازت انتقام چندین ساله ای که تو رگام هست رو ازت بگیرم دامیار صاحب نسق…!
مسبب همه این اتفاقات تو بودی!
مقصر بی پدر و مادر بزرگ شدنمون تو بودی…!
اون پدر عوضیت پدر و مادر من رو ازم گرفت.
هیچ وقت نمیبخشمت. من انتقامم رو ازت میگیرم.
تقه ای به در خورد. اسلحه رو داخل کشو میزم گذاشتم و با لحن سرد گفتم:
ـ بفرمایید
در باز شد و الوین وارد اتاق شد. لبخندی بهش زدم و گفتم:
ـ سلام پسر عمه چطوری؟
ـ خوبم دختر دایی
ـ شنیدم قراره ازدواج کنی
سری تکون داد و گفت:
ـ آره دارم به عشقم میرسم
ـ خیلی خوشحال شدم که عمه قبول کرد
ـ ممنونم اومدم تا دعوتت کنم واسه دوشب دیگه
ـ دوشب دیگه؟
ـ آره عروسی جلو افتاد
ـ باشه حتما میام
تشکری کرد و از اتاق بیرون رفت. پدرم خواهری بداخلاق داشت که اصول خاصی داشت. و اینکه چون الوین عاشق یک دختر فقیر شده بود نباید با اون ازدواج میکرد.
پدرم شرکت داروسازی داشت. که بعد تصادفش همه سهام دارها شرکت رو نابود کردند. من و آیسان پنج سال پیش عمه ام زندگی کردیم تا اینکه من بیست سالم شد و روی پاهای خودم ایستادم. و شرکت لوازم آرایشی دارم.
اما لحظه به لحظه حس انتقام و نفرت تو وجودم بیشتر ریشه میکنه و قوی میشه…!
بلند اسم اییت رو صدا زدم.
در باز شد و اییت در چهارچوب در قرار گرفت:
ـ بله خانوم؟
ـ چیکار کردی؟
ـ شنیدم قراره دو روز دیگه بیاد ترکیه برای خرید اجناس
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ تو خلافکاری خیلی ماهره
ـ بله خانوم بهش لغب شکارچی دادن
ـ اما من این شکارچی ماهر رو شکار میکنم
من باید انتقامم رو از این شکارچی بگیرم باید….!!
پارت چهارم
نگاهی به خودم تو آینه کردم. چشم های آبیم از همیشه تیره تر شده بود.
لباس شب مشکی رنگ بلندم خیلی قشنگ بود. و موهای حالت دارم رو هم کنارم ریخته بودم.
در اتاق رو باز کردم و با غرور همیشگیم از پله ها پایین اومدم.
عمه خانم همیشه من رو بخاطر این غرور توی چشمام تحسین میکرد و همینطور متانتی که دارم.
نگاه همه روی من ثابت موند.
وارد پذیرایی شدم و تک به تک با همه سلام کردم.
به طرف میز مشروبات رفتم و جامی رو برداشتم. و محتویات داخل جام رو مزه مزه کردم.
کسی کنارم ایستاد سرم رو بالا گرفتم که اییت رو دیدم.
ـ سلام خانوم
ـ سلام خبری نیست؟
ـ خانوم نیم ساعت دیگه معامله دارند
ـ گجا؟
ـ دو تا خیابون اونور تر
سری تکون دادم و گفتم:
ـ مرسی میتونی بری
تعظیم کوتاهی کرد و ازم فاصله گرفت.
الوین رو دیدم که خوشحال بود. عمه جان هم با غرور و اخم همیشگیش مشغول صحبت با اطرافیانش بود.
…………………….
بیست دقیقه ای میگذشت که از در ویلا زدم بیرون…!
اسلحه ام رو برداشتم و سوار ماشینم شدم و به طرف همون خونه رفتم.
باید ازت انتقام بگیرم عوضی!
****************
دود سیگارم رو بیرون دادم. و کلافه دستی به موهام کشیدم.
در اتاقم زده شد.
ـ بیا تو
در باز شد و مهراد در چهارچوب در قرار گرفت.
ـ دامیار همه چیز ردیفه
ـ باشه برو بیرون
ـ چته؟
ـ به تو مربوطه؟
ـ باز تو فکر اون دختره ای؟
ـ اره انتقام از اون دختر واسم مهمه میفهمی؟ مهم حالا هم گمشو که حوصلتو ندارم
با ترس از اتاق بیرون رفت.
من باید از اون دختر انتقام بگیرم انتقام مرگ مادرم انتقام بی محبتی پدرم…!
میام سراغت و ازت انتقام میگیرم خانوم آیهان چینار…!
در با شدت باز شد. بلند فریاد زدم و گفتم:
ـ مگه کر بودید که گفتم بدون اجازه وارد اتاق من نشید؟
ـ آقا…..چیزه
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
ـ آقا لطفا بیایید بیرون
با اخم از روی صندلی ام بلند شدم و گفتم:
ـ عرضه هیچ کاری رو ندارید.
و جلوتر از شایان راه افتادم.
پارت پنجم
پشت بوته ها قایم شدم و مشغول دیدن معاملشون بودم.
خیلی دلم میخواست دامیارم باشه و اون عوضی رو ببینم.
داشتم نگاهشون میکردم که یکی گفت:
ـ بچه ها اون چیه؟
من اشاره کردند فهمیدم که منظورشون منم…!
پس خیلی سریع پا به فرار گذاشتم.
که چند نفر دنبالم اومدند و موفق شدند که من رو بگیرن…!
دوتا دستام رو گرفتن!
به ترکی گفتم:
ـ ولم کنید عوضی ها
ـ اینجا چه غلطی میکنی؟
ـ به شما چه؟
داشتم تقلا میکردم که…..
******************
نگاهی به دختری کردم که داشت تقلا میکرد. سریع گفتم:
ـ این کیه؟
ـ آقا داشت جاسوسی میکرد سریع گرفتیمش
ـ خوبه
اون دختر سرش رو بالا آورد و تو چشمام زل زد.
نزدیک و نزدیک ترش شدم.
واقعا خیلی تعجب کرده بودم.
خیلی خوشحال بودم که آیهان رو تو دام خودم انداختم.
با نفرت تو چشمام نگاه کرد.
با آرنجش به پهلو محافظ ها زد و فرار کرد.
نباید از دستش بدم. نباید…!
دنبالش دویدم اون میدوید و من میدویدم.
بالاخره بهش رسیدم و از موهاش گرفتم.
ایستاد…! من هم ایستادم که افتاد تو بغلم!
عطرش تند و تلخ بود. ولی واسم مهم نیست.
سرش زیر چونه ام بود و کنار قفسه سینه ام.
سرش رو بالا آورد و من هم سرم رو خم کردم.
نگاهمون توی هم قفل شد. با نفرت توی چشم های هم نگاه میکردیم.
لبخند حرصی زدم و گفتم:
ـ بالاخره تو دام من افتادی
ـ شکارچی خوبی نیستی ها
ـ اره ولی با دامم تو رو گیر انداختم
ـ زیاد امیدوار نباش
با کف دستش روی سینه ام زد و خودش رو از من جدا کرد.
سریع مچ دستش رو گرفتم و گفتم:
ـ خوب بگو خانوم کوچولو چرا فضولی کردی؟
ـ به من دست نزن لعنتی
ـ نچ نمیشه
ـ پشیمونت میکنم
ـ منتظرم
با حرص روش رو برگردوند و دنبالم راه افتاد. یه بلایی سرت بیارم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی…!!
پارت ششم
من رو با زور وارد عمارت بزرگش کرد.
داخل اتاقی برد و من رو به صندلی محکم بست.
تقلا کردم اما فایده نداشت. نگاهی با خشم بهم کرد و گفت:
ـ بگو ببینم اسلحه آوردی با خودت یا نه؟
ـ آره آوردم تا بکشمت
در اتاق زده شد و مردی هیکلی اومد و اسلحه من رو به دست دامیار داد.
دامیار اسلحه رو گرفت و به سمت من نشونه گرفت.
ـ میخوایی با اسلحه خودت بمیری؟
ـ بکش منو البته اگه جرعتش رو داری
عصبانی شد و اسلحه رو به سمت قاب عکسی گرفت و شلیک کرد.
نگاهی به قاب عکس کردم. عکس من بود.
خنده ای کرد و گفت:
ـ نچ من تو رو به این راحتی نمیکشم باید با عذاب بمیری
ـ خفه شو عوضی تو هیچ گو*هی نمیتونی بخوری
ـ مطمئنی؟
ـ اره
ـ مثل اینکه تو منو نشناختی خانوم
ـ اتفاقا خوبم میشناسمت تو شکارچی یه شکارچی پست و عوضی تو شکارچی تاریکی ها هستی
خنده بلندی کرد و گفت:
ـ آفرین باریکلا خوشم اومد اما…
نگاه خشمگینی بهم کرد و به طرفم هجوم آورد و یقه لباسم رو گرفت.
ـ اما بزار کاملش رو من بهت بگم میدونی چرا اسمم دامیار؟؟
چون دام میندازه واسه تو چون من دام پهن کننده هستم.
چون من شکارچی هستم.
شکارچی تاریکی ها و شاید هم شکارچی تو
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ نخیرم آقا من این شکارچی رو شکار میکنم اگه تو شکارچی هستی من شکارچی ها رو شکار میکنم
ـ تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی
ـ حالا میبینیم
از اتاق بیرون زد. حالم از این مرتیکه بهم میخورد. خانوادم رو نابود کرد. زندگیم رو نابود کرد.
احساساتم رو نابود کرد.
من رو دختری مغرور و سرد کرد.
من باید این شکارچی رو شکار کنم.
پارت هفتم
نگران آیهان بودم. یعنی کدوم قبرستونی رفته بود؟
ایت رو دیدم که داشت مشروب میخورد سریع به طرفش رفتم و گفتم:
ـ اییت خواهرم گجاست؟
ـ مگه هنوز برنگشته؟
ـ منظورت چیه؟
ـ رفته بود تا دامیار رو بکشه
بلند فریاد زدم:
ـ چی؟
با ترس نگاهی بهم کرد و گفت:
ـ به خدا خودش گفت نزارید کسی بفهمه
ـ وایی تو چیکار کردی اییت
سرم داشت گیج میرفت و خواستم بیافتم که کسی از بازوهام گرفت.
نگاهی به نجات دهنده ام کردم که پسری جوون رو دیدم.
من رو روی مبلی نزدیک نشوندن!
ـ خانم حالتون خوبه؟
ـ اییت خواهرم
ـ خانم به خدا من نمیدونستم اینقدر دیر میکنه
بلند فریاد زدم:
ـ از دست اون دامیار عوضی هر کاری بر میاد
پسر جوون گفت:
ـ دامیار؟؟ دامیار صاحب نسق؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
ـ مگه میشناسیش؟
ـ اره پسر عممه
را این حرفش دیوونه شدم و به طرفش رفتم و یقش رو گرفتم.
ـ عوضی خواهر من گجاست؟
یقش رو از دست من ول کرد و گفت:
ـ من چمیدونم اسم خواهرت آیهان؟؟
ـ آره
ـ پاشو من کمکت میکنم تا نجاتش بدی به نفع پسر عمه منم هست
ـ باشه آقا پسر
ـ اسم من داران
ـ خوشبختم منم آیسان هستم امیدوارم بتونم خواهرم رو نجات بدم و اگرنه خودت باید تقاصشو پس بدی
تک خنده ای کرد و گفت:
ـ باشه خانوم کوچولو
ـ من کوچولو نیستم
ـ هستی
ـ نیستم
ـ هستی
ـ نیستم
اییت بلند فریاد زد:
ـ اه بس کنید دیگه
بدون هیچ حرفی به طرف بالا رفتم و بعد از تعویض لباسم پایین اومدم و سوار ماشین داران شدیم. و به سمت ویلای دامیار رفتیم.
امیدوارم بلایی سر خواهرم نیومده باشه چون زندش نمیزارم.
پارت هشتم
ـ آقا یه نفر اومده باهاتون کار داره
ـ کی هست؟
ـ آقا داران و همراه یک خانم
ـ باشه بگو بیاد داخل
ـ چشم آقا
داران وارد اتاق شد. دختره خواست به سمتم حمله کنه که داران جلوش رو گرفت.
ـ خواهرم گجاست عوضی؟
آها پس این آیسان هستش.
ـ نگران نباش جاش خوبه
ـ دامیار آیهان گجاست؟
ـ به تو چه داران؟
ـ دامیار واسه خودت دردسر درست نکن داداش
ـ دردسر نیست عشقو حال
ـ خفه شو عوضی خواهرم گجاست؟
ـ اگه میخوایی تو رو هم ببرم پیشش؟
ـ دامیار
بلند فریاد زدم:
ـ ها چیه؟
ـ برو و آیهان رو آزاد کن
ـ هه حتما من چندین ساله که منتظر این لحظه ام
ـ میخوایی با خواهرم چیکار کنی؟
ـ اونش به تو مربوط نیست
ـ دامیار میخوایی بکشیش؟
ـ نه میخوام عذابش بدم
ـ تو گ*و*ه میخوری نزدیک خواهر من بشی
بلند فریاد زدم:
ـ کامران
کامران وارد اتاق شد و گفت:
ـ بله آقا
ـ زود باش این دختره رو ببر حوصلشو ندارم
ـ چشم آقا
ـ ولم کنید عوضی ها
آیسان رو بردند.
ـ داران بهتره تو هم گمشی
ـ باشه ولی امیدوارم روزی پشیمون نشی
از اتاق بیرون رفت. دامیار میخوایی اون عوضی رو چجوری عذاب بدی؟
فکری به ذهنم رسید که لبخندی زدم.
آره بهترین روش برای انتقام گرفتن از اون عوضی همینه…!
پارت نهم
از هواپیما پیاده شدیم. خدایا چرا داری من رو عذاب میدی؟
من چرا باید بیام ایران؟ چرا کشور مادرم؟
دامیار عوضی من رو با خودش ایران آورد تا من رو عذاب بده.
هه کور خونده فکر میکنید من به این راحتی قبول میکنم که از ترکیه بیام ایران؟
عمرا من فقط بخاطر انتقام اومدم. انتقام از این آدم پست!
اومدم ایران تا بمونم خونه دامیار بعدش دامیار رو عاشق خودم کنم بعدم خودم با دستای خودم بکشمش.
حداقل مردن به دست عشقش لذت بخش باشه…!
این یک لطف بزرگ هست که من در حقش انجام میدم.
جوری عذابت بدم که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنی!
تو هنوز من رو نشناختی من آیهان چینار هستم نه برگ چغندر!
***************
وارد خونه شدیم. خدمتکاری به سمتم اومد تا چمدونم رو بردارا که دامیار گفت:
ـ لازم نیست خودش میاره
نگاهی به من کرد و در ادامه گفت:
ـ درضمن به خدمتکار جدیدتون سلام کنید میتونی بری اتاق خدمتکارها
آیسان خواست به طرفش هجوم ببره که مچش رو گرفتم و گفتم:
ـ خواهری آروم باش
کیفم رو روی زمین انداختم و به سمت دامیار رفتم.
اونقدر عصبانی بودم که چشمام عین سگ شده بود.
چندتا از مردهای هیکلی به طرفم اومدند که یه نگاهی بهشون کردم که ترسیدند و عقب رفتند.
دامیار نگاهش ترس بود اما نشون نمیداد.
به طرفش رفتم و انگشت اشارم رو به طرفش گرفتم و با عصبانیت و داد گفتم:
ـ ببین دامیار اگه بخوایی اینکار رو باهام بکنی جوری باید تقاصشو پس بدی که یه عمر تو کف تقاصت بمونی فهمیدی یا نه حالیت کنم؟!
پوزخندی زد و گفت:
ـ تقاص رو باید تو پس بدی خانوم
یقش رو گرفتم و گفتم:
ـ ببین من کم چیزی نیستم اگه همین الان بخوام بکشمت با یک زنگ زندگیت رو خاتمه میدم
اما من میخوام اول عذابت بدم بعد بکشمت و اگرنه من آدم ضعیفی نیستم پس با من بازی نکن که بد میبینی
بخوایی من و خواهرم رو اذیت کنی باید با زندگیت خداحافظی کنی صبر من حدی داره که اگه لبریز بشه باید بری اون دنیا و یه نصیحت خوب واست دارم
یقه اش رو مرتب کردم و زدم به قفسه سینه اش و گفتم:
ـ بهتره از من بترسی
پوزخندی زدم و دست خواهرم رو گرفتم و به طرف پله ها رفتم.
بلند داد زدم:
ـ چمدون ماها رو بیارید بالا
قربون جذبم بشم که همیشه عالی و درجه یک هست.

پارت دهم
در اتاقم زده شد. بدون اینکه برگردم بلند گفتم:
ـ بیا تو
در اتاقم باز شد و کسی وارد اتاق شد.
ـ سلام
به طرف صدا برگشتم. که کیوان رو دیدم.
لبخندی زدم و گفتم:
ـ بــه بــه آقا کیوان چطوری؟
لبخندی زد و روی صندلی نشست.
ـ خوبم ممنون چه خبرا؟
ـ هیچی
ـ کی میخوایی از این داداش خل ما انتقام بگیری؟
پوزخندی زدم و گفتم:
ـ باید یه خورده صبر کنه
ـ ای بابا چقدر شما دو کله شقین
خنده ای کردم و گفتم:
ـ برو بابا حوصله داریا
ـ خوب عین آدم بشینید کنار هم صحبت کنید.
ـ نچ نمیشه بشریت به اون نیومده
ـ عجبا اصلا بیایید همو بکشید هم خودتون رو راحت کنید هم مارو
ـ کیوان خیلی زر میزنی ها
ـ دست شما درد نکنه آیهان خانم
ـ خواهش میکنم قابلی نداشت
ـ عجب رویی داری تو ها
ـ به تو رفتم
دستش رو به نشونه تسلیم بالا آورد و گفت:
ـ باشه بابا من تسلیم
ـ بنده بابات نیستم
ـ آقا اگه بگم من گ*و*ه خوردم ولمون میکنی؟
ـ اممم آره ولی چه نوع گ*و*ه*ی میخوایی؟
یهو دیدم با سرعت از اتاق زد بیرون!!
خنده ای کردم و بلند داد زدم.
ـ کم آوردی کیوان آقا
کیوان آدم خیلی خوشگلی بود و همینطور بدنش هم رو فرم بود. ولی هیکلش خیلی خیلی درشت بود.
و آدم ازش میترسید اما خیلی مهربون بود.
و تنها کسی بود که توی این یک هفته با من خوب بود.
اما دامیار از اون خوشگل تر بود.
چشم ابرو مو مشکی با ته ریش جذاب مشکی و یک بدن هیکلی و جذاب…!
بینی عقابی که عین خود شخصیتش مثل عقاب هستش.
و لب های گوشتی جیگری رنگ!
در کل آدم خوشگل و جذابی بود. اما نه برای من! برای من فقط یه طعمه هستش برای شکار…!
از اتاقم بیرون اومدم. امشب جشن داشتند. و موقع اجرای نقشه ام بود.
به طرف آشپزخونه رفتم تا چیزی بخورم.
امشب کاری میکنم که دل سنگت نرم بشه آقا دامیار…!

پارت یازدهم
به خودم تو آیینه تمام قدی نگاه کردم.
مثل همیشه زیبا و جذاب بودم.
ساعت اورجینال اصلم رو دور مچم بستم.
یقه کتم رو صاف کردم و از عطرم کمی دور گردنم زدم.
در اتاقم رو باز کردم که همون لحظه در اتاق آیهان هم باز شد.
به لباسش نگاه کردم. یک لباس زرشکی تیره رنگ…!
که جلوی لباس پف بود و تا زانو بود و از پشت هم دنبال بلندی داشت.
و یقه اش هم هفتی باز بود. و آستیناش هم حلقه ای بود.
و پر از سنگ های نقره ای رنگ روی لباس بود.
موهاشم فر کرده بود و دورش ریخته بود و با یک تاج خیلی کوچیک سمت چپ موهاش و با یک آرایش ملایم و شیک.
با هم دیگه از پله ها پایین رفتیم.
ستاره های امشب و همینطور دشمن های امشب وارد میشوند.
نگاه همه روی ما ثابت مونده بود.
هردوتامون خیلی شیک و زیبا از پله ها پایین اومدیم.
و با بقیه سلام کردیم که کلی دختر به سمت من و کلی پسر به سمت آیهان رفتند.
دستام رو از حرص مشت کردم. نمیدونم چرا ولی خیلی دلم میخواست تک تک اون پسرا رو آسفالت کنم.
اصلا به من چه؟ دامیار تو فقط هدفت انتقام هستش! فقط انتقام از آیهان…!

عزیزان و طرفداران رمان “شکارچی تاریکی ها” بنده چند روزی به مسافرت میرم و امکان پادت گذاری وجود نداره اما قول میدم که بعد مسافرت پارت های زیادی بذارم😊❤

لایک و نظر هم یادتون نره💚 نظرهاتون برام مهمه گلها🎀

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 0 Average: 0]
0
https://sarzaminroman.ir/?p=3462
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آمار سایت
  • 1
  • 2,530
  • 453
  • 2,393
  • 485
  • 20,318
  • 67,802
  • 275,594
  • 48,608
  • 2,673
کاربران آنلاین
کاربران: 15 کاربر مهمان
آخرین نظرات
  • مهدیه : سلام خسته نباشید نویسنده عزیز لطفا پارت گذاریتون رو به موقع انجام بدین انتظار گذ...
  • نسیم : شرمنده تونم دوست عزیزم بیشتر از ده پارت آماده است اما نتم ضعیفه و سایت دیر میاد...
  • سجاد رشیدی : سلام به این ایدی مراجعه کنید @sajjadrashidi76 ایدی تلگرام با تشکر...
  • زهرا : سلام منم گیخوام رمان بنویسم ایده هم دارم و میخوام تو همین سایت به صورت انلابن با...
  • مهرنوش : سلام دوست عزیزم شما که باز بدقولی کردین. لطفا اگه آماده نیست بهمون بگین که منتظر...
  • Sara : من از اواخر جلد یک با مریم همراه بودم و این همراهی واقعا برام لذت بخش بوده و هست...
  • سوگند : سلام. رمانتون خیلی قشنگه! ولی، ادامه اش رو کجا می تونم بخوانم؟...
  • سجاد رشیدی : سلام دوست عزیز وقتتون بخیر خیر این رمان نویسنده داره به صورت آفلاین ادامه میده ا...
  • Qpsg : دوستان عذر میخوام برای ادامه رمان حتما باید عضو کانال تلگرام بشیم؟؟؟ من خیلی وقت...
  • شهره : مرسی از معرفی رمان های جذاب شما...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده