| چهارشنبه 26 تیر 1398 | 17:05
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند

خلاصه رمان: همه چیز از باران و توفان آغاز می‌شود. پسری که دوست
دارد در دل طبیعت زندگی کند،بنا به
دلایلی آنیل( پسر داستان ما)مجبور میشود به زادگاه مادریش برگردد و ماجرا های پر پیچ و
خمی برایش رخ میدهد ومجبور به
ماندن در زادگاه مادریش میشود
و دختری از جنس تموم دخترا با خیلی
آرزو ها که دوست داره بهشون برسه
وارد زندگی پسر ما میشه بطور اتفاقی …
و در طی این داستان پر از احساسات
است که به تصویر کشیده میشود

نویسنده کیمیا رضوی کاربر وبسایت سرزمین رمان

part1

(سلدا)

دینگ،دینگ،دینگ،دینگ،دینگ،…

-چندمین باره که داره زنگ میزنه،اوف نزاشت‌ بخوابم ؛بلند شدم و کمی پشت گردنم را که بخاطر بد بخوابی دیشب گرفته بود را ماساژ دادم
صورتم را شستم وبه آشپزخانه رفتم،نگاهی به دور بر
انداختم باز که هیچ کدام بیدار نشده بودن ،تصمیم گرفتم یک صبحانه عالی درست کنم ،در یخچال را باز کردم
خوب چی درست کنم اوم … آها،
املت اسپانیایی موادشم‌ که داریم
شروع به درست‌ کردن املت کردم

-وای وای ،سلدا باز ترکوندی که این چیه؟
-املته آیلین‌ بیا آشناتون کنم…ببین

-آخه تو واقعا املتم‌ یه جور خاص درست میکنی‌..از مزیت های زندگی با هنر جوی آشپزیه‌ دیگه

سلین همون طور که حرف میزد وارد آشپرخونه‌ شد

-آه آبجی آیلین‌ کاش ما هم مزیت های زندگی یا یه مدیست‌ رو میدیدم‌ یکم

-واقعا که اینم نمک نشنا‌سه ها،
انگار تو جهانگردی خوندی واسه ما یه هتل ۵ستاره ردیف کردی

-یه جور میگی انگار واسه خودم یه تور ردیف کردم و شمارو نبردم

-اوف،بسته دیگه بعدا ادامه بدین وسایل رو ببرین‌ تخم مرغش پخت

-سلدا امروز بدجور روحیم بالاست توی طالع بینیم‌ خوندم انشالله یه کار پیدا میکنم، طالع بینی تو رو هم خوندم نوشته دقت کنین ممکنه اتفاقات غیر منتظره بیافته

-به نظرت منظورش اینه که اجاره خونمون خود به خود پرداخت میشه،چون کم مونده صاحب خونه بیاد دم در خونمون…واسه ماه قبلیم‌ ندادیم

-من به این جور چیزا ایمان دارم چرا اینجوری میگی؟
شایدم خود به خود اجاره مون پرداخت شد

-بهتره به چای درست کردن ایمان داشته باشی ،بدو چای بریز

-اینم شورشو‌ در آورده مائده ۴ ماهه اجاره نداده ولی خیلیم قشنگ نشستن خونشون

-عزیزم ،تو زیادی به مائده توجه نکن

بعد از خوردن صبحانه بلند شدیم و هر کدوم به اتاق خودمون رفتیم تا آماده بشیم

جلو آینه وایسادم تا موهامو شونه بزنم به خودم تو آینه نگاه کردم من سلدا محمدی فرزند امیر محمدی و یلدا بابایی و یک خواهر بزرگتر از خودم که همون جور فهمیدین‌ اسمش سلین ۲۱سالمه با صورتی متناسب و چشم و ابرو مشکی خلاصه نمیخوام از خودم تعریف کنم دانشجو گرافیک هستم ولی به این رشته اصلا علاقه ندارم،و به زور خانوادم این رشته رو انتخاب کردم آشپزی رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم ،حدودا یک سال و نیم هست که به همراه آیلین‌ (دوستم)و سلین(خواهرم)اومدیم ترکیه واسه ادامه تحصیل ،آیلین‌ خوش قدم ۲۱ سالشه دختری خوشگل با موهای مشکی و چشم و ابرو مشکی و اینکه قدش از ما دوتا مشکلی بلند تره ،آیلین دانشجو مدیریت هست
خوب می رسیم به خواهر لجباز و یه دنده من
سلین ۱۹ سالشه دانشجو موسیقی با موهای خرمایی و البته کمی رنگ شده چشمای درشت مشکی و براق و صورتی گرد و متناسب و اینکه خیلی زرنگ هست و تا اومدیم استانبول تونست تو یکی از کانون ها کار پیدا کنه و گیتار و… آموزش بده
من و آیلین هم همچنان دنبال کار هستیم تا بلکه چیزی درست و حسابی پیدا کنیم الان حدودا ۱ ماهه هر دو از جایی که توش کار میکردیم به خاطر یه سو تفاهم اخراج شدیم ،خانواده ها هم فکر میکنن همه ما کار میکنیم ولی نمیدونن‌ که ما دوتا بیکاریم‌ و سلین خونه رو میچرخونه

 

 

part2

-سلین وایسا ببینم ،سلین ماشین رو نگه دار
-ببخشید آیلین بدوید‌ دیگ

به زور خودمون رو تو اتوبوسی که جا نبود راه دادیم
یه خانوم داد زد
آقای راننده چرا سوار میکنی؟

-جا هست دیگه، وایسا دیگه دارم له میشم راه بیافتین‌

موقعه پیاده شدن از بچه ها خداحافظی کردم با دو خودم رسوندم به جایی که با استاد قرار داشتم

-سلام استاد ،وای ببخشید باز دیر کردم

-اشکالی نداره سلدا جان من هم تازه اومدم. خوب مستقیم میرم سر موضوع
یه کار هست… آشپزیه‌ جزئیاتشو‌ نمیدونم ولی دنبال هنرجوی آشپزی هستن که یه کار نیمه وقت بهش بدن

– من برم صحبت کنم پس

-فقط سلدا جان شما زیاد سر کلاس ها نمیومدی فکر نکن حواسم نیست و اینکه این کار با اینکه پاره وقته ولی یه آدم منظم میخوان

-آره استاد درسته بعضی وقتا یه مشکلی پیش میومد،استاد الان که ترمم‌ رو تازه تموم کردم تا ترم بعد هم یک ماه میکشه میتونم تو این یک ماه همیشه برم‌

-باشه آدرس رو میفرستم برو حرف بزن
اما ازت خواهش میکنم کارت رو جدی بگیر،کاری نکن جلوشون‌ شرمنده بشم

_خیالتون‌ راحت بهم اعتماد کنید

+ببینم چه میکنیا.. واسه من آدرس رو فرستادن ،من با جزئیات بیشتر واست میفرستم

از استاد خداحافظی و تشکر کردم و به همون آدرسی که واسم فرستاده بود رفتم‌

_اوه اوه عجب خونه ای نماش‌ خیلی قشنگ بود

با صدای نگهبان در برگشتم سمتش

-مریم خانوم اینجا هستن

_خیلی ممنونم

به سمت منشی صاحب همون خونه رفتم

_سلام

+سلام خانوم محمدی،خوش اومدید منم داشتم رزومه شما رو نگاه میکردم

یدفعه عین چی بلند شد و گفت

+اگه توافق کنیم یه قرار داد میبیندم
راجب کار حرف بزنیم؟

_بفرمایین‌

از من جلوتر رفت منم همینجوری مات داشتم جلوم رو نگاه میکردم که با صدا کردن فامیلیم برگشتم سمتش

_بله،بله منم دوست دارم بدونم کارم چیه

+قراره به عنوان سرآشپز در آشپزخونه محلا‌ خانوم کار کنید

_سرآشپز؟

+بله اعتراضی دارین؟

_دارم،یعنی منظورم اینه که دوست دارم جای شلوغ کار کنم

+ما داریم یه کار بهتون پیشنهاد میدیم که وقتی محلا‌ خانوم هستن بیاین غذاشون رو درست کنید برید

_فکر نکنم کار جذابی باشه

+هفته ای…. میگیرین‌ هزینه ایاب و ذهابم‌ پرداخت میشه و بیمه هم میشین‌ اما اگه بازم مردد هستین تصمیم با خودتونه‌

_نه نه فکر کنم خوب باشه

+اوکی تجربه کسب میکنید مطمعنا اما اگه بتونید مدت زیادی اینجا دوام بیارید

یعنی چی مگه چند نفر اومدن رفتن؟

زنه انقدر حرف زد راجب ریئیسش که آره آدم سخت گیره و … خلاصه پشیمون شدم
تصمیم گرفتم یه کار دیگه پیدا کنم
از مریم خانوم خداحافظی کردم و بهش بگفتم نمیتونم این کار رو قبول کنم اونم چیزی نگفت

سوار تاکسی شدم و راهی خونه شدم

 

part3

همون جور که تو حیاط دانشگاه نشسته بودیم امیر شروع کرد به صحبت کردن

+دختر تو اخلاقت بده با استاد ها هم راه نمیای‌ با ریس چطور میخواستی کنار ببایی‌؟خوب شد منصرف شدی

_خیلی راحته اصلا باهاش رو در رو نشدم،تو خونه قوانین عجیبی گذاشته
همه تنظیمات مشخص شده انگار با خط کش واحد بندی شده،حتما یه آدم خیلی مسن و بد اخلاق و خودخواهه‌ اینطور زندگی میکنن دیگه خوب بیخیال خیلی حرف زدیم سلین بلند شو بریم

بعد از خداحافظی سوار اتوبوس شدیم و رفتیم خونه انقدر خسته بودم که سه سوت نکشید خوابم برد واسه شام هم گفتم‌ بیدارم نکنن

+صبحونه حاضره‌ زود باشین پاشید ببینم
تو اوج خواب گفتم

_آیلین تو خواب صدای مامانم شنیدم
آخ مامانم ،صدای مامانم بود

یدفعه از تخت پرت شدم پایین

_آییی ،مامان تو اینجا چیکار میکنی؟

+پاشید ببینم تنبلا

_تو کی اومدی آخه؟

+۶صبح ،قراره فردا هم خانواده آیلین بیان

-چی؟ خانواده من؟ واییی

_حالا تو چرا واینستادی فردا با همه بیایی؟

+اومدم وسیله اینا بخرم واسه فردا شب آماده باشیم

_مگه چخبره؟

+محمد قراره بیاد خواستگاریت‌

_چیییی؟

+مگه چیه ؟…یالا اینارو ببر سر میز

+مامان از محمد حرف میزنیم من بدم میاد از اون ،زنگ بزن بگو نیان

+حرف زدم گفتم فردا شب تشریف بیارید

_مامان شوخی میکنی مگه نه؟شوخیه‌

+چه شوخی دخترم؟شوخی اینا در کار نیست
دخترم من چند بار گفتم بهت دروغ نگو ،بازم از کار اخراجت‌ کردن ولی نگفتی ،بهت گفتم عاقل باش برو یه کاری برای خودت دست و پا کن ولی نه که نه

_من الان هم یه کاری دارم، من آشپزم‌

+کدوم آشپز اینه که تو خونه غذا میپزی آشپزی، به حرف من گوش ندادی پس باید با محمد ازدواج کنی

_مامان الان داری رسما منو تهدید میکنی

_باباتم‌ دیگه باید تا کی خرج تو رو بده از خواهرت یاد بگیر ،تو عقلت سر جاش نیست …که چه بدونم میخواد آشپز باشه ،رستوران تو دل کوه داشته باشه و…

+یالا سلین و سلدا وسایل هارو بیارید

_مامان ،مامان ببین منو

+سلدا کتاب دیروز میخوندم کجاست

_الان موضوع اینه ؟

part4

_مامان داری از محمد حرف میزنی اصلا متوجه هستی چی میگی؟

سلین لبخند زنان اومد نشست سر میز
مشکوک میزد روبه بهش گفتم

_تو هم خبر داری مگه نه؟

با لبخند سرش به معنای آره نشون داد

_این چجور خانواده ایه‌ دیگه …شما ها رسما دارید گور منو میکنید

-مامانم میگه تو هیچ کدوم از کار های که تا حالا استخدام شده نتونسته دووم‌ بیاره …مگه دروغ میگه؟

_میشه تو ساکت باشی

+یه نگاه به خواهرت بنداز با اینکه از تو کوچیکتره‌ چه از لحاظ شغلی چه از لحاظ موفقیت همه چی تمومه ماشالله به دخترم

-ممنونم مامان جون

_بله بابا فهمیدیم ،خواهرم دختر خوبیه و من دختر بد

مامانم چایی برداشت با خیال آسوده داشت لقمه می گرفت

_یعنی الان جدی جدی دارید صبحونه میخورید‌؟آیلین‌ تو یه چیزی بگو

آیلین کلش تکون داد که یعنی چی بگم

+میخواستی چیکار کنم دخترم میخواستی صبحونه نخورم؟
از طرفی مگه خواستگارات‌ جلوی در صف بستن؟
یه خواستگار بیشتر نداری اونم محمد که مجبورا میدیمت‌ به اون

_اوف ،نه انگار من دارم کابوس میبینم،من دارم یه کابوس خیلی بد میبینم
بابام عمرا منو به محمد بده
مامانم پوزخند زد

_بابا بابا کجایی؟

+چیشده عزیزم ؟چرا انقدر مضطربی؟

_بابا تو که منو به محمد نمیدی؟

+به محمد؟

یدفعه مامانم و سلین اومدن پشتم

+میدم چرا نباید بدم؟

_بابا‌ محمد نمیشه من از اون خیلی بدم میاد
مامانم گفت

+مگه چشه‌ بچه،پسر به اون خوبی سرش به کار و بارشه‌ مگه نه؟

-آره مامانت حق داره،منو نگاه کن چرا به مادرت نگاه میکنی؟سوال از من پرسیدی

-میشناسمش‌ اولا که پسر عموته‌ ،مودب و باشخصیت هم هست
هنوزم …به مادرت چرا نگاه میکنی؟داری با من حرف میزنی
میدم همین‌ بحث تموم شد

برگشتم سمت مامانمینا

_شما‌ واقعا جدی هستین…بابااا

+اعتراض نداریم گفتم که میدمت‌

_باباجون

+بسته دخترم من حرفی که باید میزدم زدم

_حالایه لحظه وایسا…وایسا دیگه

+باشه چیه دخترم بگو

_حداقل تو اینطوری نکن

+چیکار نکنم دخترم من گفتم میفرستم اونور هم کار کن متناسب با رشتت‌ اما تو رفتی آشپزی هم درس بخون ولی تو به هیچ کدومش عمل نکردی

– سلدا آبجی جون به هر حال انتخاب زیادی هم نداری…دیگه شوهرت خرید میکنه و تو هم آشپزی

+آره خوب

_آها من الان فهمیدم،من کار پیدا میکنم
حتی همین الان میرم پیدا میکنم

part5

بعد از کلی گشتن از تو روزنامه یه کار پیدا کردم که به دونفر خانوم تو یه شرکت نیاز دارن نگفته بود واسه چی و اینکه کی بهتر از من و آیلین یوهووو‌
رفتم تو خونه و با صدای نسبتا بلندی داد زدم

_باباعزیزم‌ و مامان عزیزم و خواهر رو اعصابم اگه من کار پیدا کنم دیگه مجبور به ازدواج نیستم مگه نه؟

مامانم جواب داد

+دقیقا

روزنامه رو بهشون نشون دادم

_پس بفرمایید‌ اینم کار،تو یه شرکت دنبال دو تا خانوم میگردن کی بهتر از من و آیلین هر دو بیکاریم‌
خوب دیگه آبجی جونم بیا یه لباس درست و حسابی بده بهم بدووو‌ دویدم سمت اتاقش (اتاق سلین جدا و اتاق من و آیلین باهمه)

+اوف خدا این چه زندگیه آخه

_آیلین بدوو‌ دختر آماده شو کار پیدا کردیم تو یه شرکت بدوو‌

+یوهووو‌ دو دقیقه آماده ام

+سلدااا‌ بیا این کفشارو بپوش

_چیی‌؟نه من با اینا نمیتونم راه برم‌

یه چشم غره بهم رفت گفت

+پس کتونی بپوش ،آخه احمق اونجا شرکت اداریه با لباس درست و حسابی باید بری درضمن با این لباس ها کتونی نمیشه بیا کفش رو بپوش

_اییی‌ خداا، بده

با آیلین آماده زدیم از خونه بیرون آیلین به کفشای پاشنه دار عادت داره ولی من اصلا با زور راه میرفتم

+سلدا تورو خدا راه بیا دیگه،بخاطر تو این کار از دست میدیم دیر کنیم

یه نگاه به ساختمون رو به رویم کردم اوف عجب چقدر بزرگه

_اینجاست‌

+آره آدرس که اینجا رو نشون میده

_وایی‌…اینجا رسما خاکستریه‌ من حوصلم سر میره‌،روح آدم اینجا از بین میره

+بابا راه بیافت بیخیال

+ببین چی میگم‌…اونجا هر چقدر کمتر حرف بزنیم بهتره

_نه که من خیلی مشتاق بودم حرف بزنم

+سلدا دعا کن این کار رو بگیریم وگرنه منم شوهر میدن عین تو

_ایشالله

وارد شرکت شدیم یه زنه پشت یه میز که معلوم بود از شبیه این پذیرش ها تو بیمارستان هست نشسته بود

_سلام

میمون با اکرار‌ لبخند میزنه و سرشو تکون میده انگاری لاله

رفتیم طبقه دوم با پرس و جو در یه اتاق که فهمیدیم مدیر عامله رو زدیم و وارد شدیم

اول من رفتم تو
زنه هی به پرونده من نگاه میکرد هی به خودم

یه نگاه به دور و بر اتاق انداختم پر بود از نقشه و…

زنه به حرف اومد بالاخره

+طولانی ترین مدت کارتون سه هفته طول کشیده

_قضیه اینه که من به هیچ کدوم از اینا علاقه ندارم و آشپزی رو دوست دارم
معمولا مردم کارایی که کردن رو با تفضیل تو سی ویشون‌ مینویسن‌ ولی من هر چی نوشتم همونه

+خانوم بفرمایید‌ ما با شما تماس میگیریم

بعد اینکه با آیلین هم مصاحبه کردن راهی خونه شدیم استرس داشتیم
تو راه یه بنر هم دیدیم که اونجا هم به دوتا خانوم تو کار فروش نیاز داشتند الان دیر بود شماره رو برداشتیم تا فردا سر بزنیم که اگه این کار نشد لاقل اون یکی بشه

part6

(آنیل)

دینگ، دینگ،دینگ،…

_الو‌

+داداش کجایی تو؟

_دارم میام آراد ؟

+کجایی، کی میایی؟

باخنده‌ گفتم

_بسه کش نده دیگه،گفتم میام چیه خیلی دلت برام تنگ شده؟

با مسخره گفت

+آره خیلی دلم تنگ شده

_باشه‌ بعدا میبینمت

+دیر نکنیا‌ بابا پروازش ساعت ۶ هست

_باشه بابا

اوف امره‌ نزاشت لذت ببریم از طبیعت
لباسم برداشتم و پوشیدم سوار ماشین شدم و راه افتادم
من آنیل ۲۸سالمه دانشجو رشته اکوتوریسم(طبیعت گردی)به خاطر علاقم این رشته رو انتخاب کردم دوست دارم همه جای دنیا رو بگردم ،یه برادر دارم همون جور که فهمیدین‌ اسمش آراد کوچیکتر از خودمه آراد برعکس منه دقیقا و خلاصه اینکه زندگی پر جنب و جوش دارم هر روز جای جدیدی میبینم

رسیدم شرکت

+سلام آقا آنیل خوش اومدید

جواب سلام همه‌ رو دادم و بعد از خوش اومد گویی به سمت اتاق بابا رفتم

تو راه جانان دیدم(جانان یکی از دوستای قدیمی من که تو شرکت بابا مشغول به کاره)

+خوش اومدی آنیل

_ممنون‌ جانان

+چشم به راهت بودیم،دلمون برات تنگ شده بود،بازم فوق العاده بنظر میرسی

_ممنون جانان
بابامینا‌ تو اتاقن؟

+آره تو اتاقن‌

_اوه آقا علی،بازم با این خوشتیپیتون دارید همه جا رو نابود میکنید

+سلام پسر بابا ،دلم برات تنگ شده بود

رفتم داداشم هم بغل کردم

_دلم برات تنگ شده بود داداش کوچیکه‌

+یه سال ازم بزرگتری همش

دستی به موهاش کشیدم

_پسر این موها دیگه چیه؟چرا اینجوریش‌ میکنی؟گوشش رو بیین‌ دستمال و اینا …بیا بیا بغلم

+داداش ما تو شهر اینجوری زندگی میکنیم انسان های مدرن،البته چون تو جنگل زندگی میکنی…

روبه بابا کردم گفتم

_بهم تیکه انداخت

-راستی تو کجا بودی؟

_کومپیچا،با تور آدم رو اونجور جاها نمیبرن

آراد جواب داد

-شکی ،درش نیست،اگه بابا نمیخواست مسافرت یکساله بره اصلا نمیومدی به شرکت سر بزنی

_بابا تو کی میری؟

+فردا صبح،خیلی دیر فهمیدم تو میای اگه میدونستم به تعویق مینداختمش‌

_باشه من دو روز دیگه بر میگردم یه جایی برات پیدا میکنم

-این یکسال تعطیلات خوبه برات یه آب و هوایی عوض میکنی

+الان دیگه خسته شدم دیگه نمیخوام به شرکت رسیدگی کنم

-نگران نباش،من اینجام‌ نگران شرکت نباش
داداش من یه جلسه دارم باید برم اومدم میام دنبالت بریم ناهار بخوریم

_باشه آراد منتظرتم

part7

یه ساعت بعد آراد اومد دنبالم رفتیم واسه ناهار

آراد همینجوری که داشت لقمش‌ رو می جوید گفت

-آنیل آخر هفته میریم‌ باغ واسه شام این متین مخ من رو خورد از بس تاکید کرد

-اوه میدونی که من نمیتونم بیام دو روز دیگه میرم

-ببین نمیشه عمرا بزارم بری بعد دوماه دیدمت ولت نمیکنم چند روزی بمون حالا

-فکر میکنم روش حالا ،فعلا تو خونه میبینمت

بعد خداحافظی با آراد رفتم شرکت

-بابا زود باش ماهم بریم خونه

-آراد بشین میخوام در مورد یه چیزی باهات حرف بزنم

-چی‌ شده؟مشکلی پیش اومده؟

منتظر بودم که بابا چیزی بگه دو دقیقه سکوت کرد بعد سکوت رو شکست و گفت

-من نمی خوام بری،بمون اینجا مستقر شو

-بابا اینکارو نکن، می دونی که نمیشه باز همین موضوع همیشگی من اینجا بمونم خفه میشم این رو که می دونی

-می دونم ولی موضوع این نیست موضوع یه چیز دیگست‌

نگاهی به بابا انداختم تا بگه موضوع چیه

-شرکت تو وضعیت بدیه‌

-چطور؟چرا؟

-رقیب ها هی دارن ضربه می زنند به شرکت نفوذ می خوان پیدا کنند

-من چیکار می تونم بکنم؟

-می خوام به شرکت رسیدگی کنی

-بابا همچین چیزی میشه آخه،من چه ربطی به این کارها دارم؟آراد بالا سر کارهاست

بابا یدفعه از جاش بلند شد و گفت

-آراد ،آراد از پس این کار برنمیاد‌ پسرم آدم باید راستش رو بگه تو بخش صادرات کارش خیلی خوبه ولی ببین تو سال ها تو این شرکت کار کردی

-نکن‌ بابا اون سال ها پیش بود

-ببین اگه الان شرکت رو به تو بسپارم،ده برابرش میکنی ولی آراد از پسش‌ بر نمیاد آراد همچین مهارتی نداره

بابا با نگاهی سوالی من رو نگاه می کرد

-نمیشه بابا یه راه حل دیگه پیدا کنیم،پیش آراد هم خیلی زشت میشه من نم یتونم این کار رو بکنم

-باشه باشه،ولی زود تصمیم نگیر یه کم فکر کن
به خاطر من ،بهت احتیاج دارم پسرم

-باشه ،بهش فکر می کنم

بابا دستی به پشتم زد و گفت

-شیر پسر من

در همین حین منشی بابا وارد اتاق شد

-آقا علی،ماشین آمادست می تونیم بریم

-باشه،بریم، بیا

اوف بابا تو همیشه من رو تو دوراهی قرار میدی می دونی تحمل کردن اینجا چقدر سخته واسم(بعد از فوت مادرم تحمل کردن این شهر واسم سخت بود بودن احساس خفگی میکردم وقتی اینجا بودم به خاطر همین رشته اکوتوریسم رو برداشتم تا به بهانه این رشته و علاقم از اینجا دور بشم اما حالا موندم چیکار کنم)

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 2 Average: 5]
3+
https://sarzaminroman.ir/?p=3492
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آمار سایت
  • 0
  • 2,538
  • 456
  • 2,393
  • 485
  • 20,326
  • 67,810
  • 275,602
  • 48,611
  • 2,673
کاربران آنلاین
کاربران: 13 کاربر مهمان, 1 ربات
آخرین نظرات
  • مهدیه : سلام خسته نباشید نویسنده عزیز لطفا پارت گذاریتون رو به موقع انجام بدین انتظار گذ...
  • نسیم : شرمنده تونم دوست عزیزم بیشتر از ده پارت آماده است اما نتم ضعیفه و سایت دیر میاد...
  • سجاد رشیدی : سلام به این ایدی مراجعه کنید @sajjadrashidi76 ایدی تلگرام با تشکر...
  • زهرا : سلام منم گیخوام رمان بنویسم ایده هم دارم و میخوام تو همین سایت به صورت انلابن با...
  • مهرنوش : سلام دوست عزیزم شما که باز بدقولی کردین. لطفا اگه آماده نیست بهمون بگین که منتظر...
  • Sara : من از اواخر جلد یک با مریم همراه بودم و این همراهی واقعا برام لذت بخش بوده و هست...
  • سوگند : سلام. رمانتون خیلی قشنگه! ولی، ادامه اش رو کجا می تونم بخوانم؟...
  • سجاد رشیدی : سلام دوست عزیز وقتتون بخیر خیر این رمان نویسنده داره به صورت آفلاین ادامه میده ا...
  • Qpsg : دوستان عذر میخوام برای ادامه رمان حتما باید عضو کانال تلگرام بشیم؟؟؟ من خیلی وقت...
  • شهره : مرسی از معرفی رمان های جذاب شما...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده