| چهارشنبه 26 تیر 1398 | 17:24
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند

اسمش سلنا هست،همان دختر عاشق
میان انتقام عشقش و همسرش دست و پا میزند؛
زجر میکشد در جهنم همسرش فراز میسوزد؛
این میان عشقش تیام نیز به فکر انتقام است؛
ازدواج اجباری؛سلنا با فراز؛عشق آتشینی که جدایش اول ماجرا هست؛
کینه میان دو برادر
پدر سلنا؛پدر فراز
کینه د انتقام ریشه دوانده در دل فراز؛
اما این میان از کسی انتقام میگیرد
پارت_1

با دیدن برادرم اروم زیر لب صلواتی فرستادم و رو به تیام گفتم

_تیام…. دا…داشم

+داداشت چی عزیزم

_تیام داداشم داره میاد اینجا

+شوخی نکن سلنا بزار گیتارمو بزنم حال داری شوخی میکنی؟

_تیامم…

حرف در دهنم ماسید و تیام با مشت بردارم آرمان پخش زمین شد.
ترس و استرس تمام وجودم را گرفته بود آرمان اینجارو از کجا پیدا کرده
( ای خدا چرا من اینقدر بدبختم)

با گریه رو به بردارم گفتم
_آرمان چیکار کردی پسر مردمو کشتی

+تو خفه شو برو تو ماشین حساب ترو هم میرسم…بعدش رو به تیام ادامه داد توو غلط اضافی میکنی میفتی دنبال ناموس مردم.بی ناموس تو خواهر نداری مادر نداری بی غیرت

با هر فحشی که میداد ضربه های محکمی به صورت تیام میزد و تیام من عشق من مثل یه تیکه گوشت افتاده بود زمین
همه دورمون جمع شده بودن و سعی داشتن آرمان رو از تیام دور کنند ولی انگار آرمان انقدر غیرتی شده بود که اصلا حرف نمی شنید و زور کسی بهش نمی رسید.
با گریه و ترس به طرفش رفتم و بازویش را کشیدم و گفتم

_آرمان تروخدا با اون کاری نداشته باش آرمان بیا منو بزن آرمان تقصیر…

با سیلی که خوردم پخش زمین شدم

_خفه شو حالا شدی دختر خیابونی با هر کی دوس داری میپری اره وایسا حساب ترو هم میرسم دختره ی خیره سر همش تقصیر پدره که بهت رو داده بیچاره اون که فکر کرده ادمی نگو الاغ…

باصدای تیام آرمان ساکت شد

_خفه شو دختره خیابونی کیه هان اون عشق منه و ما همدیگرو دوس داریم من میخوام باهاش ازدواج کنم شما چیکارش هان به چه حقی روش دست بلند میکنی؟ به چه حقی؟هان

با صورتم بهش اشاره میکردم سکوت کنه ولی انگار اون دلش یه دعوای مفصل تر میخواست و کتک هایی که خورده بود رویش اثری نداشت

+تا دندوناتو تو دهنت خرد نکردم خفه شو اره صاحبشم صاحب این دختر بردارشم میخوام بکشمش یه تو چه مربوطه

_هیچ غلطی نمیتونی بکنی

+خفه شو نمیخوای که بمیری

با این حرفش بازومو محکم کشید و از زمین بلندم کرد و پشت بندش گفت

_گمشو بریم تکلیف ترو تو خونه روشن میکنم

با چشمانی اشکی به تیام نگاه میکردم مرد رویاهایم نمیدانست که چه در انتظار من است و این شاید آخرین دیدار من و او باشد با تمام وجودم داد زدم

_تیامم یادت نره دوستت دا…
ادامه ی حرفم با سیلی محکمی که خوردم نتوانستم ادامه دهم و فقط با چشمان اشکی به تیام نگاه میکردم میدانستم کاری از او برنمی آید
با پدری که من میشناختم اتفاقات بدی در انتظار من بود (خدایا خودت به من رحم کن)

من تیام را دوست داشتم و این حقیقت زندگی من بود هرگز دلم به شکستن دلش راضی نبود نمیدانم چه مدت نخواهم دید تو را ای اقیانوس زلال حیاتم فقط بدان دوستت دارم…

#پارت_2

باورم نمیشد برادرم آرمان اینگونه وحشیانه با من رفتار کند.در عقب ماشین را با شدت باز کرد و پرتم کرد داخل ماشین و گفت

_گمشو تو ماشین تا حالتو تو خونه بگیرم

گریه میکردم و حس بدی داشتم دنیا رو سرم خراب شده بود با وجود خانواده ی سخت گیرم  دلبسته ی تیام شدم و الان تیام را هم از دست دادم میدانستم چیز خوبی در انتظارم نیست یعنی اگر پدرم میفهمید
عکس و العملش چه میشد.
درافکار بلایایی که قرار بود سرم بیاید غرق بودم که با داد زدن آرمان به خودم اومدم

_گمشو پایین کم نگاه های هیزتونثار پسر این و اون کن

+آرمان اشتبا…

_فعلا خفه شو اسم منم به دهن کثیفت نیار اشتباه پدرم بود که اجازه داد بری دانشگاه نگو رفتی پی هرز_گیت نه درس خوندن…

مکثی کرد و ادامه داد
_فکر کردی جلو پات گوسفند قربونی میکنیم گمشو پایین حالمو بهم زدی با این گریه هات صدات رومخمه

با ترس از ماشین پیاده شدم و به دنبال آینده ی که میدونستم نحض و شوم خواهد بود رفتم بیشتر از آرمان از پدرم میترسیدم وقتی چنین رفتاری از آرمان سر بزند از پدرم چه در انتظارم هست کاش اینجا بمیرم و به خانه نرسم.
باید به تیام میگفتم از خانواده ام میگفتم از حساسیتشان میگفتم.
صلواتی خواندم و وارد خانه شدم که با صدای پدرم میخکوب شدم

_سلام دخترم خوبی؟

لحن مهربان پدرم مرا به تعجب واداشت پدرم که بیشتر از بردارم به قوانین نسلمون پایبند بود پس چیشده

بغضم را خوردم و با صدای ارومی گفتم

+بابا ببخشید واقعا نمیخوا…

_بعدا حرف میزنیم برو توی اتاقت الان

+ولی باب…

_کر که نشدی برو توی اتاقت حرف میزنیم

پس این ارامش قبل از طوفان بود چه شود زندگیت سلنا.
بدون هیچ حرفی ازکنار پدرم رد شدم و بدون نگاه کردن به مادرم که میدانستم الان وضعش دسته کمی از من ندارد گذشتم و خودم را به اتاقم رساندم.
در را از پشت قفل کردم و همان جا سر خوردم و به حال  اکنونم زار میزدم…
چقدر بدبخت بودم چقدر بیچاره بودم خدایا خودت شاهدی من کاری نکردم من جز عاشقی جرم دیگری مرتکب نشدم میدانم قدم در راه عشق گذاشتن عذابش بیشتر از لحظه های خوبش است.
ولی ما تازه اول راه بودیم خدایا خودت شاهدی چقدر عاشقش هستم خدایا تیام را از من نگیر…

#پارت_3

با صدای فریاد برادرم از خواب بیدار شدم.اصلا متوجه نشدم کی خوابم برده بود تقه ای محکمی به در اتاقم خورد وپشت بندش صدای داد برادرم

_کف مرگتو گذاشتی انشالله جواب بده هیز دختره ی خراب این در لعنتی رو باز کن فکر کردی از کارت میگذرم دارم برات سلنا این در کوفتی رو باز میکنی یا بشکنم؟؟

جمله ی آخرش را با عربده گفت و ضربه هایش را محکم به در کوبید.
ترس بر تمامم رخنه کرده بود فقط فهمیدم که کنار تختم در آغوش خودم جمع شدم و اشک میرختم و التماس میکردم التماس برادری که رحم نمیکرد نه به من نه به خودش و نه به کس دیگری

+آرمان داداش گوه خوردم داداشی اشتباه کردم ببخشید آرمان دیگه با تیام نمیگردم آرما…

با ضربه ی محکمی که به بدنم خورد حرفم نیمه ماند و پخش بر کف لخت اتاقم شدم.
خدایا تقاص کدام گناه نکرده ام را میدهم کدام گناه. خدایا چرا من
مگر چیکار کردم مگر با تو بد بودم مگر خودت نگفتی حتی با بنده ی گناه کارت هم خوبی پس چه شده آن هم خوبی هایت برای من محو شد.
دلم برای کودکی ام تنگ شده برای روزهایی که عشقمان بود مادر وقتی میپرسیدند چقدر دوستش داری با انگشت نشان میدادیم (🖐) پنج تا

_آرمان چیکار کردی پسر خیر نبینی ترو بچه م له شد زیر در الهی روز خوش نبینی پسر

آری صدای مادرم بود عشق بچگی ام چه زیبا صدا میزد بچه ام را.
چه زیبا اشک میریخت برای تک دخترش دختری که دیگر روی خوش زندگی را نخوهد دید

+مامان واسه من اه و ناله نکن این دخترتم از خودت یاد گرفته دختر به مادرش میره درسته لنگه ی هم هستین بیا اینور تن لششو بکشم بیرون مردشور همتون ببرن که آبرو واسمون نذاشتی…

با وجود فشاری که بر بدنم افتاده بود ولی باز دم نمی زدم نفس کم آورده بودم و زیر در شکسته ای اتاقم مانده بودم آنها با هم حرف میزدن و حتی مرده و زنده ی من برایشان فرقی نداشت

فرق چه فرقی من آبروی خانوادگی پدرم را از بین برده بودم باعث بی اصالتی او شده بودم نگران شدم این چه صیغه ی بود که دلم پی اش میرفت…

پدر _آرمان داری چه غلط میکنی مگه باهات حرف نزدم نگفتم قبل تو من بزرگ این خانوادم خودم میدونم چیکارش کنم هان گمشو بیرون از اتاقش

سکوت کرد و چیزی نگفت و پشت بندش مادرم با گریه گفت

+رحم کن امید این زیر خفه سد دخترم

با حرف مادرم از زیر فشار درب اتاقم خلاص شدم و با چشمان اشکی به پدرم زل شدم که با تمام سردی به چشمانم چشم دوخته بود. تنها چیزی که فهمیدم آغوش گرم مادرم و
سیاهی مطلق

ادامه دارد

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 0 Average: 0]
0
https://sarzaminroman.ir/?p=4170
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آمار سایت
  • 3
  • 2,579
  • 461
  • 2,393
  • 485
  • 20,367
  • 67,851
  • 275,643
  • 48,616
  • 2,673
کاربران آنلاین
کاربران: 12 کاربر مهمان, 2 ربات
آخرین نظرات
  • مهدیه : سلام خسته نباشید نویسنده عزیز لطفا پارت گذاریتون رو به موقع انجام بدین انتظار گذ...
  • نسیم : شرمنده تونم دوست عزیزم بیشتر از ده پارت آماده است اما نتم ضعیفه و سایت دیر میاد...
  • سجاد رشیدی : سلام به این ایدی مراجعه کنید @sajjadrashidi76 ایدی تلگرام با تشکر...
  • زهرا : سلام منم گیخوام رمان بنویسم ایده هم دارم و میخوام تو همین سایت به صورت انلابن با...
  • مهرنوش : سلام دوست عزیزم شما که باز بدقولی کردین. لطفا اگه آماده نیست بهمون بگین که منتظر...
  • Sara : من از اواخر جلد یک با مریم همراه بودم و این همراهی واقعا برام لذت بخش بوده و هست...
  • سوگند : سلام. رمانتون خیلی قشنگه! ولی، ادامه اش رو کجا می تونم بخوانم؟...
  • سجاد رشیدی : سلام دوست عزیز وقتتون بخیر خیر این رمان نویسنده داره به صورت آفلاین ادامه میده ا...
  • Qpsg : دوستان عذر میخوام برای ادامه رمان حتما باید عضو کانال تلگرام بشیم؟؟؟ من خیلی وقت...
  • شهره : مرسی از معرفی رمان های جذاب شما...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده