| چهارشنبه 26 تیر 1398 | 23:46
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند

مقدمه:
داستان درمورد یه دختر به اسم دلناز و دو برادر به اسم اهورا و هوروش است….
دلناز قصه ما ناخواسته و بی گناه وارد بازی انتقامی این دو برادر میشه….این دوبرادر به خاطر یه سری مسائل میخواستن از دلناز انتقام بگیرن اما از قضا اهورا و دلناز عاشق هم میشن واین موضوع هوروش رو عصبی میکنه و هوروش پسریه که حاضر برای کینه و انتقامش برادرشو از سر راه برداره …. پس هوروش به زور متوصل میشه و دلناز بی گناه مارا به زور و جلوی چشم بردارش اهورا، به عقد خودشه در میاره و……

خوندنش خالی از لطف نیست…
ژانر: ازدواج_اجباری_انتقامی_عاشقانه

با صدای زنگ موبایلم به زور لای چشمام رو باز کردم وبدون اینکه نگاهیی به شماره بندازم خواب آلود جواب دادم:
بله!!

؟-سلام خانم خانما ساعت خواب!

تا صدای اهورا شنیدم مثل جت از تخت پریدم پایین…
-وای اهورا ساعت چنده؟
اهورا که معلوم بود داشت می خندید گفت:ساعت پنجو نیم
همینجور که توی کمد داشتم دنبال مانتو فرمم میگشتم یه لحظه دست از گشتن برداشتم وبه ساعت اتاق خیره شدم بعلههه ساعت پنجو نیمه باز اقا اهورا منو گذاشت سر کار تا اومدم بهش یه چی بگم تلفن رو قطع کرد خندم گرفت دیونه است بخداا!!!!

باز رفتم سرجام دراز کشیدم اما هرکار کردم دیگه خواب به چشمام نیومد اهورا هم چند باز زنگ زد جواب ندادم…
تکونی خوردم وبه پهلو شدم طوری که صورتم مماس دیوار بود…
چشمم خورد به عکس اهورا که به دیوار متصلش کرده بودم لبخندی زدم ویکدفعه به فکر فرو رفتم..
چی شد که من با اهورا دوست شدم؟؟؟چی شد که شدم عاشق اهورا؟؟؟…
همه اینا سوالاتی بود که توی این چهارماه از خودم میپرسیدم!!……………….

فلش_بک
دقیقا سه ماه پیش بود…..

-اَه الان وقت بارون گرفتنه حالا چطور برم خونه!
نگار-بیا من ماشین اوردم
-لازم نکرده مگه از جونم سیر شدم
نگار سرشو برگردوند وگفت:دلتم بخواد توی بارون برو خونه یه سرمای جانانه ای بخوری دلم خنک شه
-ههه به دعای گربه سیاه بارون نمیاد

با نگار خداحافظی کردم و از مدرسه زدم بیرون رفتم به طرف خیابون اصلی که تاکسی بگیرم اما تو این بارون تاکسی کجا بود!!!وایی شدم موش ابکشیده خواستم راهمو بکشم برم که ماشینی جلوی پام ترمز کرد!!!فکر کردم مزاحم به خاطر همین راهمو کشیدم ورفتم اما اون ماشین همینطور دنبالم میومدم اعصابم بهم ریخت وایسادم که یه چیزی بهش بگم که اون پیش دستی کرد وگفت:
دلناز خانوم من مزاحم نیستم لطفا اگر میشه سوار شید!
اسمم رو که از زبونش شنیدم تعجب کردم این منو از کجا میشناخت؟ خیره شدم بهش تا شایدم یادم بیاد که اقوامی دوستی آشناییه؟؟
صورتی کشیده داشت با چشمایی کشیده وقهوه ای وصورتش رو ریشاش پوشنده بود موهاش هم به یه طرف هدایت کرده بود
؟؟-دلناز خانوم!
به خودم اومدم دیدم سه ساعته زل زدم به بنده خدا سری تکون دادم گفتم:
شما از کجا اسم منو می دونید؟
؟؟؟-میخواید توی این بارون بهتون بگم؟سوار شید باهم صحبت میکنیم
سری تکون دادم ودوباره توی خیابون رو نگاه کردن مگس پر نمیزد چه برسه به تاکسی واز طرفی میخواستم بدونم این کیه که اسم منو میدونه !از طرفی هم میترسیدم !بلاخره کنجاوی وفوضولیم به ترسم غلبه کرد ودر عقب رو باز کردم وسوار شدم…..

سکوت بدی بینمون حکم فرما بود از توی آیینه زل زدم بهش اخم بدی داشت دیگه کم کم داشتم به غلط کردن میوفتادم انگار متوجه من شد گفت:
دلناز خانوم حالتون خوبه؟
-اره خوبم فقط میشه بگید شما از کجا اسم منو میدونید؟
؟؟؟-از دوستتون شنیدم
فوری اخم کردم حق به جانب گفتم:اونوقت کدوم دوستم به شما امار داده؟
؟؟؟-اوه سوتفاهم نشه…من زمانی که دوستتون داشت شما رو صدا میزد اسمتون رو شنیدم.

نفس راحتی کشیدم و به صندلی تکیه دادم …. سریع تکیه امو برداشتم وای خدا مرگم بده با یه اسم اومدم سوار ماشین طرف شدم خنگم دیگه؟
هل شدم گفتم-اقای محترم بزن کنار….
؟؟؟-چی شدی تو؟
-هیچی هیچی بزن کنار همین الان
؟؟؟-باشه …باشه
ماشین رو زد کنار اما همین که خواستم پیاده بشم گفت:
دلناز خانوم؟
دست نگه داشتم وسوالی نگاش کردم که گفت- نمیخوایید بدونید چکارتون دارم؟
سری تکون دادم که ادامه داد:تقریبا ده روز پیش توی پاساژ(…..)شمارو همراه دوستتون توی یکی از مغازها دیدم
-خب
؟؟؟-نمی دونم چی داشتید که منو جذب خودتون کردید من اون روز به بعد یه لحظه نیست که به شما فکر نکنم تعقیبتون کردم میخواستم یه فرصت گیر بیارم باهاتون صحبت کنم که امروز اون فرصت گیرم اومد
-خب!!
نگاهی بهم انداخت وای اینم فهمید من خنگم فورا گفت:وای ببخشید اینقد غیر منتظره گفتید اصلا نمی دونم چی بگم…یعنی الان شما میگید عاشق منید؟؟

نمی دونم چطور پرو پرو زل زدم توی چشماش واین حرف رو زدم ولی دیگه گفتم!!!
انگار از حرف من خنده اش گرفت چون باخنده گفت:نه نمیتونم اسمش رو بزارم عشق اخه من چند روزه شما رو دیدم اما این رو میدونم که شما یه چیزی دارید که منو جذب خودتون کردید…
سری تکون دادم گفتم :ببخشید من دیرم شد خداحافظ
رفتم پایین اما باز صدام زدم با بی حوصلگی جواب دادم:بعله!
؟؟-این شماره منه فکراتون رو کنین به من زنگ بزنید
دیگه حوصله حرف زدن نداشتم بدون حرف کاغذ رو از دستش گرفتم وراه خونه رو پیش گرفتم….
در خونه رو با کلید باز کردم ومثل همیشه صدام رو گذاشتم رو سرم و وارد شد
-آیییی اهلو عیال کجایین دلیل نفس کشیدنتون برگشت
بابا مثل همیشه با لبخند از آشپز خونه دز اومد وگفت-چته دختر بلندگو قورت دادی؟
رفتم روبروش ایستادم وجلوش زانو زدم دستش رو بوسیدم گفتم-سلام بر بهترین بابای دنیا
بابا-سلام وروجک بابا زود برو لباساتو عوض کن بیا ناهار
با خنده گفتم-چشم بابای کد بانوی خودم
بابا-برو شیطون
رفتم توی اتاقم لباسامو با لباس راحتی عوض کردم ورفتم دست رومو شستم وبه خودم توی آیینه نگاهی انداختم …
از نظر بقیه دختر خوشگلو جذابی بودم صورتی کشیده داشتم با لب وگونه برجسته، چشمام کشیده بود به رنگ سبز باز وابرویی مشکی بلند،و موهایم همانند جاده ای بلند در دل سیاهی شب….
خداروشکر از خودم راضی بود دست از کنکاش خودم برداشتم واز اتاق زدم بیرون……..

همراه بابا غذامون رو با شوخی وخنده خوردیم ومیز رو جمع کردیم بابا خیلی خوب کارارو انجام میداد اصلا انگار این ولیچر لعنتی براش وجود نداشت…..با صدا بابا به خودم اومدم گفتم:جانم بابا؟
بابا-چیه دخترم یکساعته مسخ من شدی؟
-دارم به این فکر میکنم چه خوبه که شما رو دارم بابای قشنگم
بابا همراه خنده گفت-خوبه خوبه نمیخوام برای من خودت رو لوس کنی…
-عه بابا
بابای دستی تکون داد ودرحالی که چرخای ولیجرش رو با دستش حرکت میداد از آشپز خونه خارج شد….‌
درسته بابا بعد دوازده سال با این وضعیتش خودشو وفق داده بود اما من با هر بار دیدنش دلم خون میشد….
مادرم رو توی دوسالگی بر اثر سرطان از دست داده بودم پدرم شد بود هم پدرم هم مادرم….یادم میاد دقیقا شیش سالم بود وبابا یک فروشگاه مواد غذایی داشت و در آن شریک بود ..یه شب که میخواستن برن برای فروشگاه جنس بیارن از شانس بد بابا سر کارگر مریض شده بود وبابا مسئولیت اون رو قبول کرد من اونشب عمه پیشم موند وبابا همراه کامیون راهیی شد….
صبح بهمون خبر رسوندن که بابا تصادف کرده و بابا بعد اون تصادف از ناحیه کمر به پایین فلج شد وبابا تمام داریاش رو به شریکش فروخت و خونه نشین شد….
با صدای زنگ موبایلم به خودم اومد وجواب دادم.
-بله
نگار-بله و بلتک
-وای باز چته؟
نگار-کجایی؟
-خونه
نگار-درو باز کن
وتلفن رو قطع کرد این دختر ادم بشو نیست سری تکون دادم وهمین که خواستم از اتاق خارج بشم در اتاق به شدتت باز شد…..

سینه به سینه نگار شدم اخماش بد توهم بود یه آن ترسیدم رفتم جلو گفتم-چی شدی نگار؟
نگار نگاهم کرد وگفت-خیلی بدی دلناز خیلی مگه من چه بدی در حقت کردم که اینجور جوابم رو دادی؟

گنگ نگاهش کردم مگه من چیکار کردم!!!

-نگاری میشه واضع تر حرف بزنی مگه من چیکار کردم

نگار یدفعه وحشی شد پرید روم شروع کرد به کشیدن موهام جیغ جیغ میکرد میگفت-چرا بهم نگفتی دوست پسر داری؟هان!الان حالیت میکنم

-اه ولم کن کی دوست پسر داره
نگار-تو نکبت
-گمشو ازم دور ببنم چی داری بلغور میکنی
نگار ازم فاصله گرفت وتمام ماجرای امروز رو برام تعریف کرد دختره زشت کلا تعقیبم کرده ..

-خب
نگار-خبو درد بگو قضیه چی بوده؟
اولش خواستم نگم ولی اینم ازون کنه هاست ول کن نیست بلاجبار همه چیز رو براش تعریف کردم…

نگار-جدی میگی
-اره
نگار-خب بدو شمارش رو بیار بزنگیم
-غلط کردی من میخواستم خودم زنگ میزدم نیازی به گفتن تو نبود
نگار-گمشو بعداز عمری خدا زده پس کله یکی ازت خوشش اومده اینم بزن پرش بده

-وای دیونه ام کردی کنه اونا توی کیفمه شمارش

نگار زود خودشو انداخت روی کیف وشبیه گشنه ها که چطور دنبال غذا میگردن داشت دنبال شماره میگشت خنده ام گرفتم گفتم-
نگار شماره برا منه تو چته هل شدی؟
نگار-گمشوو یعنی نمیدونی؟
-نه!
نگار-خب خره اگر باهاش دوست شی شاید دوستی داداشتی یکی رو داشته باشه بعد منو همراه تو ببینه ازم خوشش بیاد
قهقه ای زدم میون خنده گفتم:کسی از تو خوشش بیاد عمراً !!!
نگار چپکی نگاهم کرد با حرص گفت: توکه داغون تر منی چطور خوششون اومده
-خب بابا ناراحت نشو شوخی کردم
نگار-میدونم ابجی مشنگ خودمی
-ور نزن شماره رو بیار
شماره رو ازش گرفتم استرس گرفتم اگر کنه نبود بخدا اگر زنگ میزدم
-نگار یعنی زنگ بزنم؟؟اخه چی بهش بگم
نگار کاغذ شماره وگوشی رو از دستم قاپید وشماره رو گرفت بعداز چند لحظه گوشی رو گذاشت پشت گوشم وصدای اقاهه توی گوشم پیچید…….

؟؟؟-الو
صداشو که شنیدم هل شد گوشی رو از خودم دور کردم نگار یکی زد توی سرم و گوشی رو چسپوند به گوشم خودشم چسپید بهم نفس عمیقی کشیدم گفتم:
سلام
؟؟-دلناز خودتی؟
-بله خوب هستین
؟؟-باورم نمیشه زنگ زدی
-حالا که زنگ زدم
؟؟-مرسی ازت

همون لحظه بابا صدام زد سریع گفتم: ببخشید اقا….
؟؟-اهورا هستم اسمم اهوراست
-اها بله اقا اهورا من باید برم خدافظ
دیگه فرصت حرف زدن ندادم بهش وگوشی رو قطع کردم واتداختمش روی زمین ورو به نگار گفتم:ببین منو وادار به چه کارایی میکنی
نگار-دلنازی عجب چیزی تور کردی صداش که معرکه بود
-گمشو نکبت
واز اتاق رفتم بیرون…..
از همون روز بود که رابطه منو اهورا شروع شد تا الان که چهارماهه هنوزم که هنوزهه ادامه داره نمیگم عاشقشم اما اگر یه روز صداش رو نشنوم خوابم نمیبره بهش بد جور وابسته شدم….

“حال”

با صدای آلارم گوشیم به خودم اومدم وسریع بلند شدم واماده شد امروز اخرین امتحانم بود ….
صبحونه رو اماده کردم واز خونه زدم بیرون اما همین که پام رو گذاشتم اوی کوچه یکی شروع کرد به بوق بوق کردن برگشتم دیدم بعله اقا اهوراست سری تکون دادم یاد کار صبحش افتادم اخمی کردم ورفتم سوار شدم اما همین که خواستم حرف بزنم گفت:من تسلیم….
-خیلی بدی اهورا خودتت میدونی من چقد رو خوابم حساسم
اهورا-فدای تو بشم خوابم نبرد خواستم یکم سر به سرت بزارم
دست به سینه به روبه رو خیره واونم چیزی نگفت وحرکت کرد…
بعد از نیم مین جلوی در مدرسه توقف کرد وبعداز خداحافظی از ماشین پیاده شدم ورفتم به طرف سالن امتحان!!!

“اهورا”
فورا گوشیم رو جواب دادم:اه چقد زنگ میزنی هوروش
هوروش درحالی که عصبی بود گفت-چه گوری هستی تو
-اومدم دلناز رو رسوندم مدرسه
هوروش-زود خودت رو برسون شرکت
-چرا چیشده؟
هوروش-بیا میفهمی
وبدون حرف گوشی رو قطع کرد اعصابم بهم ریخت گوشی رو پرت کردم روی صندلی ودنده رو عوض کردم وراه شرکت رو پیش گرفتم

وارد شرکت که شدم مستقیم به طرف اتاق هوروش رفتم ودراتاق رو باز کردم هوروش عصبی داشت اتاق رو قدم میزد
-چی شده؟
هوروش-اومدی بشین؟
-هوروش بگو چی شده که به خاطرش منو کشوندی اینجا؟
هوروش-بابا اینجا بود
تعجب کردم بابا!!اینجا!!از محالاته
-دروغ میگی
هوروش-الان به نظرت حالت من جوریه که بخوام دروغ بگم
-خب چکار داشت
هوروش پوزخندی زد وگفت-از همه چیز باخبر شده بود وتهدید کرد بلایی سر اون دختره هرزه بیاد به خاک سیاه می نشونمتون

برام سخت بود که در مورد دلناز اینجور بگه نمی دونم چند زوره چه به سرم اومده روی دلناز حساس تر شدم…وقتی هوروش اینطور درموردش حرف میزنه میخوام بزنم دندوناشو خورد کنم….

هوروش-حواست با منه؟
-ها !!اره
هوروش-باید هرچه زودتر کارو تموم کنیم
-چه کاری؟
هوروش عصبی بلند شد گفت-نه مثه اینکه تو امروز یه چیت هست
-ببین هوروش به نظر منم بهتره همه چیز رو فراموش کنیم دلناز که نباید تاوان کار مادرشو بده
هوروش داد زد-چی میگی تو؟من اگر خدا هم بیاد زمین نمیزارم اون دختره هزره هرجایی زنده بمونه..

هوروش داشت زیاده روی میکرد کنترلم دست خودم نبود بلند شدم انگشت اشارمو تهدید وار جلوش تکون دادم گفتم- دیگه نشنوم به دلناز بگی هزره هرجایی….اون از هر نظر پاک تر نجیب تر از اون دخترایی که دور بر تو امثال توهه

هوروش اولش با تعجب نگاهم میکرد اما کمی بعد خنده هیستریکی کرد و شروع کرد دست زدن گفت:افرین خوشم اومد اون تورو هم جادو کرده همونطور که مادرش زندگی مادرمونو  من وتورو بهم ریخت
-ببین هوروش من کاری با مادرش ندارم از اولم نمیخواستم توی این بازی کثیفت باشم اما همراهت شدم که حداقل بهت ثابت کنم دلناز گناهیی نداره…ومن نمیزارم اون نقشه هایی شومی که توی کله پوچته روی دلناز پیاده کنی

وفورا کتم رو برداشتم واز شرکتم زدم بیرون….

سوار ماشینم شدم حرصمو روی پدال گاز خالی میکردم هوروش یه دیوانه به تمام معنا بود….اثر اون مواد های کوفتیه….باید هرچه زودتر دلناز رو ازش دور کنم وگرنه معلوم نیست دستش به دلناز برسه چه بلاهایی سرش نیاره….
…………………..دلناز………………

هرچقد گوشی اهورا رو میگرفتم جواب نمیداد اخر میخواستم گوشی رو بزارم توی کیفم که زنگ خورد اهورا بود فورا جواب دادم:کجایی اهورا چرا جواب نمیدی؟
اهورا-ببین دلناز من کاری برام پیش اومده قربونت برم زود تاکسی بگیر برو خونه بدون هیچ گونه توقفی
-چرا؟؟چیشده؟
اهورا داد زد:همین که گفتم
وتلفن رو قطع کرد نمیدونم چرا بغضم گرفت شاید چون هیچ وقت کسی سرم داد نزده بود
سریع یه تاکسی گرفتم وراه خونه رو پیش گرفتم اما تا خود خونه حواسم پیش اهورا بود که یکساعته صدوهشتاد درجه تغیر کرده بود

سرکوچه که رسیدیم سریع کرایه تاکسی رو حساب کردم وبا دو خودم رو رسوندم به خونه استرس اهورا به منم سرایت کرده بوده در خونه رو که باز کردم با صدای بلند بابا رو صدا زدم:
بابا،بابا جونم
بابا-جانم دخترم اینجام مهمون داریم
رفتم به سمت اتاق نشیمن دیدم یه اقای شیک پوش با موهای جو گندمی حدودا ۵۰ خورده ای داشت اون اقا بلند شد وگفت:سلام دخترم من دوران هستم
به خودم اومدم گفتم-ببخشید،سلام خوب هستین خوش اومدین
-ممنونم
بابا-دلناز جان برو تو اتاقت الان میام کارت دارم
-چشم
سری تکون دادم واونارو ترک کردم و رفتم بسوی اتاقم هرچه قدر شماره اهورا رو گرفتم بازم جواب نداد پیامکی براش فرستادم(رسیدم خونه) وسین کردم که بابا وارد شد

سریع بلند شدم رفتم طرف بابا گفتم-بابا این اقا کیه ؟؟چرا من نمیشناسمش؟
بابا-صبر کن دختر یکی یکی
-خب بگین دیگه
بابا-دخترم باید وسایلاتو جمع کنی با این اقا بری
-برم؟کجا برم؟بابا حالت خوبه
بابا-اره دخترم با این چیزایی که اقای دوران برام تعریف کردم تو حتما بابد بری اونجا باشی خیالم جمع تره
-خب چی بهتون گفت
بابا-فعلا بهتره ندونی حالا وسایلاتو جمع کن برو
نشستم رو تختم گفتم:تا نگفتی اینجا چه خبره من هیچ جا نمیرم
بابا-قربونت برم دخترم تو مگه به بابات اعتماد نداری
-یعنی چی؟
بابا-داری یا نداری؟
-دارم
بابا-خب وسایلاتو جمع کن وبا این اقا برو
-اما
بابا-اما بی اما نگران منم نباش میرم خونه عمت
واتاق رو ترک کرد

حالا باید چه کار کنم؟مگه میشه الکی الکی یکی بیاد خونت وبگه بریم خونمون !!یه آن ترسیدم نکنه اتفاقی برای بابا افتاده که اینجور مصممه من برم خونه این اقا!
-اههه چرا بابا روشن حرفشو نمیزنه

مقنعمو در اوردم وانداختمش روی تخت وچمدون کوچیکمو در اوردم وهرچی لباس داشتم ریختم توش….حوصله نداشتم مانتوم رو درش بیارم شالی سرم کردم واز اتاق زدم بیرون‌.
رفتم به طرف بابا واون اقا گفتم:من اماده ام
اون اقا لبخندی زد و گفت-بده دخترم چمدونتو
چمدونمو دادم دستش بابا گفت-دلنازم گوشیتو هم خاموش میکنی وتا وقتی اقای دوران نگفتن روشن نمیکنی
-وااا چرا اینجا کسی چیزی به من نمیگه!
اقا دوران-سر وقتش همه چیز رو میدونی دیگه وقت رفتنه
بغضم گرفت تا حالا پیش نیومده بود یه لحظه از بابا جدا باشم خودم رو انداختم توی بغلش زدم زیر گریه..
بابا-قشنگم نازنینم اشکات رو پاک بابا هم گریه اش میگیرها
-اخه بابا من تا حالا از شما جدا نشده بودم برام سخته
بابا-تو دیگه بزرگ شدی باید کم کم مستقل بودن رو یاد بگیری
با گریه-بابا
بابا-جون بابا ….باید کم کم بری بَده اقای دوران منتظره
-چشم
به زور از بابا جدا شدم وهمراه اقای دوران خونه رو ترک کردیم…

توی راه به سکوت گذشت اما دلهره بدی به دلم چنگ انداخته بود گوشیم هم خاموش بود که به اهورا زنگ بزنم یه کم آروم بشم در اخر صبرم تموم شد ورو به اقای دوران گفتم:اقای دوران لطفا شما بگید اینجا چه خبره؟؟اصلا شما کی هستین من تا حالا شما رو ندیدم
اقای دوران لبخندی زد واروم گفت:اولا دخترم از این به بعد منم مثل پدرت اقای دوران رو بزار کنار عمو صدام کن دوما در مورد سوالت هرچی کمتر بدونی به صلاح خودته ومن هم از دوستان خونوادگیتون هستم البته قدیما بودم

بازم جوابی دریافت نکردم سری تکون دادم وبه روبروم زل زدم بعد از حدود نیم ساعت بلاخره رسیدیم اوهه عجب خونه ای بودا درحیاط توسط یه پیرمرد باز شد وما وارد شدیم ماشین که متوقف شد پیاده شدم که اقای دوران گفت:از این طرف دخترم
مثل جوجه اردک دنبالش راه افتادم همین که به در ورودی رسیدم در خونه باز شد ویه زن شیک پوش با حالت سراسیمه اومد به طرفمون
خانمه-وایی رضا اوردیش
روبروی من ایستاد وزل زد توی چشمام گفت-لا حول ولا قوه به لله از عکست خیلی خوشگل تری
-عکسم
اقای دوران سرفه ای کرد که خانمه خودشو جمع کرد گفت-بیا بریم تو دختر خوشگلم میدونی چقد منتظرت بودم منکه بچه ای ندارم از این به بعد میشی دختر خوشگل خودم نمیزارم دست هیچ بنی بشری بهت برسه که به خواد صدمه ای بهت بزنه
اقای دوران-نسرین جان دلناز خسته اس ببرش توی اتاقش
-ببخشید اقای‌.‌‌..
اقای دوران-دیگه نبینم بگی اقای دوران فقط عمو
-چشم عمو جان میشه یه زنگ به بابام بزنم گوشیم که خاموشه
عمو-چشم برو لباساتو عوض کن بیا پایین زنگ بزن
-مرسی

خانم عمو رضا منو برد ودر یه اتاقی رو برام باز کرد اتاق صورتی صورتی بود ادم یاد نی نی ها میوفتاد
-وای خیلی قشنگه ادم یاد نی نی ها میوفته
+از تو چه پنهون دخترم از خدا یه دختر خوشگل شبیه تو میخواستم اما انگار به صلاحم نبوده واین اتاق قسمت تو بوده
-خاله ببخش فوضولی میکنم بچه هم دارین
خاله-نه عزیز خاله فقط عمو رضا از خانم اولش دوتا پسر داره که اینجا نیستن

حس کردم جمله اخرشو با حرص وعصبانیت میگه منم دیگه نخواستم فوضولی کنم سکوت کردم ولباس هامو با یه تونیک وشلوار عوض کردم شالمم انداختم سرم ورفتم پایین…..
عمو و خاله مشغول خوردن ناهار بودن رو به عمو گفتم-عمو تلفن کجاست
عمو-اوناها عمو کنار راحتی ها
سری تکون دادم ورفتم به سمت تلفن وشماره بابا رو گرفتم که بعد از چند بوق جواب داد:بله بفرمایین
-سلام عشقولی من
بابا با خنده-سلام دختر خلی من
-عه بابا
بابا-جون بابا خوبی
-اوهوم خوبم شما خوبین رسیدین
بابا-نه بابا جان تو راهم
-باشه مواظب خودتون باشین دلم براتون تنگ میشه
-منم همینطور توهم مواظب خودتت باش… فقط زنگ زدم ببینم رسیرین یا نه فعلا خداحافظ
تلفن رو قطع کردم وبا چهره ای گرفته رفتم سر میز
با لبخند کنار خاله نشستم یکم معذب بودم واین یکم طبعیی بود
عمو-بابات چطور بود؟
-خوب بود یکساعت دیگه میرسه
عمو-خوبه

بعد از ناهار رفتم به سمت اتاق جدیدم وشروع کردم به خوندن کتاب های کنکورم یک ماهه دیگه کنکور داشتیم اما هر کاری کردم نتونستم بخونم همش چهره اهورا میومد جلو چشمم حتما تا الان نگران شده …

در اتاق به صدا در اومد
-بفرمایین
خاله با یه لیوان آب پرتقال وارد شد لبخندی روی لبم نشست بلند شدم ومرتب نشستم گفتم-خاله جون چرا زحمت کشیدی
خاله-زحمت نیست خودم دوست دارم برات کاری انجام بدم
-شما خیلی مهربونید
خاله-میدونی خیلی شبیه مادرتی
داشتم اب میوه رو میخوردم که با حرف خاله ابمیوه پرید توی گلوم وبه سرفه افتادم خاله زد پشت کمرم دستمو به معنی کافیه بالا اوردم
خاله-حرف بدی زدم
-نه اما شما مامان منو از کجا دیدید
خاله هل شد گفت-چیزه؟؟…..هوم‌.. اهان مگه نمیدونی عمو رضاقبلا با پدرت اینا در ارتباط بوده
-اها اره گفت
خاله-خب عکسای خانوادگی رو دیدم دیگه
نمی دونم چرا حس کردم این زن و شوهر دارن من رو میپیچونن البته همراه پدر خودم هرچه طوره باید با اهورا تماس بگیرم….
شب شده بود میخواستم بخوابم دیدم لیوان ابم خالیه منم عادتت دارم شبا بلند بشم اب بخورم لیوان رو برداشتم واز اتاق خارج شدم اما همین که از کنار اتاق عمو وخاله گذشتم صدای حرف زدنشون رو شنیدم نمیخواستم فالگوش بایستم اما خیلی مشکوک حرف میزدن

خاله_تاکی باید ازش پنهون کنیم بهتر نیست خودمون بهش بگم اخرش که میفهمه
عمو-حالا بزار چند روز بگذره کم کم بهش میگیم فقط نسرین جان خواهشا سوتی نده
خاله-خیلی خب حالاهیربد چی میگفت؟ چرا دادو بیداد میکرد
عمو-میگفت من توی کارای هوروش شریک نیستم ….میگفت…
خاله-خب
عمو-میگفت عاشقش شده اما از عکس العمل هوروش میترسه
خاله-خدا بخیر بگذرونه
عمو-تا اون زنیکه شیطان صفت هست همین آشه همین کاسه باید ادرسشو پیدا کنم…حالا تو بگیر بخواب من یه کم کار دارم
صدای قدمای عمو رو شنیدم بی خیال آب شدم وخودم رو انداختم توی اتاقم….حرفاشون فکرم رو خیلی درگیر کرده…..داشتن درمورد من حرف میزدن؟؟هوروش هیربد دیگه کی هستن؟؟وای بابا منو فرستادی کجا؟
سری تکون دادم وگرفتم خوابیدم ….

“اهورا”
-اهه چرا گوشیت خاموشه؟

از صبح بیش از صد بار گوشی دلناز رو گرفتم اما هربار خاموش بود دیگه به سیم اخر زدم ورفتم در خونه اشون هر چه قدر اف اف رو فشار دادم هیچ کس جواب نداد لگدی به در زدم واز خونه فاصله گرفتم و به پنجره اتاق دلناز وه رو به کوچه بود نگاهی انداختم پرده کشیده شده بود انگار کسی خونه نبود ولی اون که پیام داده بود رسیده خونه!!!

یع آن فکرم پر کشید به سمت هوروش تلفن رو برداشتم وبی درنگ شماره هوروش رو گرفتم….

مثل همیشه صدای عصبی وپر از خشمش توی گوشم پیچید سریع گفتم:خبری از دلناز نیست
هوروش-یعنی چی ؟پس کجاست؟مگه با تو نبوده
-صبح چرا باهام بود اما بعدش اومدم شرکت وپیامش اومد که خونه اس اما الان نیست الانم در خونشونم گوشیش هم خاموشه
هوروش-امکان نداره به دوستش زنگ بزن
-یعنی باور کنم که کار تو نبوده
هوروش با داد-چی میگی مرتیکه من بخوام بدزدمش برام مثل آب خوردنه ونه از تو بلکه از پدرتم نمیترسم زود اهورا برام پیداش میکنی
تا اومدم حرفی بزنم قطع کرد اه لعنت بهت هوروش یه غلطی کردم مثل خر توش موندم اگر بلایی سر دلنازم بیاد خودمو نمی….. دلنازم!!! چرا من از میم مالکیت استفاده کردم ؟یعنی باور کنم که عاشقش شدم….وای خدا دارم دیونه میشم….بهش گفتم از خونه خارج نشه…من حالا از کجا باید پیداتت کنم که دست هوروش بهت نرسه!!!
فورا فکری به سرم زد گوشیم رو در اوردم وشماره بابا رو گرفتم…
بابا-هیربد زود حرفتو بزن کار دارم
-بابا باید ببنمتون
بابا-کار دارم پشت تلفن بگو
-اخه نمیشه باید
بابا-منم گفتم نمیتونم کاری نداری
-صبر کنید می گم….

یه کم من من کردم و یه نفس عمیق کشیدم وشروع کردم به گفتن همه چیز …از این که مامان چه چیزایی بهمون گفته بود….از اینکه کینه و انتقام چشمای هوروش رو کور کرده بود ….از اینکه چه نقشه ای توی سرمون بود…..ودر اخر گفتم که من پشیمونم وراهمو از هوروش جدا کردم
بابا-خب؟
-بابا الان دلناز نیستش ومن نگراشم ….دارم دیونه میشم بهش گفتم از خونه بیرون نره الان گوشیشم خاموشه وخونه هم نیست
بابا-از من چه کاری بر میاد….حتما خودش همه چیز رو فهمیده از دست شما دوتا دیونه فرار کرده… به هوروش هم گفتم که دست از سر این دختر بر داره
-بابا الان من چکار کنم که خبری از دلناز نیست
بابا-هیچ برو سر خونه زندگیت
-بابا من نگرانشم دل تو دلم نیست از این هوروش دیونه همه کاری بر میاد
بابا-چرا؟؟
-چی چرا؟
بابا-چرا نگرانشی؟

یکم سکوت کردم انگار میخواستم از حسم به دلناز مطمعن بشم ….اما دیگه مطمعن تر از این بی درنگ گفتم:من عاشق دلنازم دوسش دارم جونم به جونش وصله…
بابا-باید باور کنم ….تا قبل از این میخواستین سر دختر رو زیر اب کنی حالا عاشقشی
داد زدم-بابا چرا نمیفهمی از همون اول هم زیاد دوست نداشتم همراه هوروش باشم ….اما از یه طرف هم نمیتونستم بزارم هوروش بره وبلایی سر دلناز بیاره پس باهاش همراه شدم ….
بابا-باید چکار کنم
-نمیدونم ….گفتم شاید ادرسی چیزی از خانواده مادری یا پدریش داشته باشی
بابا-بهت قول نمیدم اما سعی میکنم کمکت کنم فعلا خدانگهدار
-خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و انداختم روی صندلی کنارم ومسیر خونه رو پیش گرفتم….

“دلناز”

باگریه-بابا دیگه نمیخوام اینجا وایسم من همین امشب میام پیشت
بابا-دلنازم یه کم صبر کن خودم میام پیشت
-نمیخوام حالا یکماهه داری وعده سر خرمن بهم میدی دیگه خسته شدم
بابا-گوشی بده به اقای دوران
-بابا من امشب میام خدافظ
تلفن رو گرفتم سمت عمو
همونطور که اشکام رو پاک میکردم گفتم-بابا با شما کار داره
گوشی رو ازم گرفت وخودم رو با دو رسوندم به اتاقم خاله هم پشت سرم اومد اما در رو قفل کردم وبه صدا زدن های خاله توجه ای نکردم ….صورتم رو به بالشتم چسپوندم وگریه سر دادم….خسته شدم دیگه …یکماهه توی این خونه زندانی شدمم دلم برای نگار تنگ شده …دلم برای صدای اهورا تنگ شده….
نمی دونم چه سریه بین بابا وعمو که نمیخوان من بفهمم…
من باید هر چه طور شده امشب از این عمارت لعنتی بزنم بیرون
بلند شدم و وسایلامو جمع کردم ومنتظر شدم که شب بشه که از عمارت بزنم بیرون…
به ساعت نگاهی انداختم تا شب خیلی مونده کتابام رو جلوم ریختم ومشغول تست زدن شدم چند روز دیگه کنکور داشتم ومن امادگی هیچی رو نداشتم….
با صدای زنگ ساعت بزرگ سالن به خودم اومدم ساعت نُه بود مانتو وشالمو پوشیدم وچمدونمو دستم گرفتم واروم از اتاق خارج شدم…
عمو وخاله سر میز شام بودن خاله تا منو دید غذا پرید توی گلوش وبه سرفه کردن افتاد….

خاله سراسیمه بلند شد واومد به طرفم وگفت-خاله قربونت بره کجا؟
-میخوام برم خاله
ورو به عمورضا کردم گفتم:عمو منو برسونید ترمینال میرم پیش بابا
عمو که از سر میز شام بلند شده بود اومد به طرفم وگفت:مگه اینجا بهت بد گذشته
بغضم گرفت گفتم-اره بهم بد گذشته ….شما خاله خیلی خوب ومهربونید ولی من اینجا مثل زندانیام معلوم نیست چرا منو اوردید اینجا نمیزارید جاییم برم…دلم برای بابام تنگ شده …دلم برای دوستم تنگ شده….دلم برای ع…..
هنوز حرفم تموم نشده بود که یکی از خدمتکارا اومد وگفت-اقا پسراتون تشریف اوردن
تا خدمتکار این رو گفت رنگ از روی خاله و عمو پریدخاله رو به عمو رضا گفت:پسرا اومدن چکار؟؟تو بهشون گفتی بیان؟
عمورضا فورا دستمو گرفت وهمونطور که به سمت طبقه بالا میرفت خطاب به خاله گفت:ببرشون توی نشیمن من الان میام
عمورضا منو برد توی اتاقم وتاکید وار گفت-دلناز عموجان از اتاقت به هیچ وجه تاکید میکنم به هیچ وجه من الوجوع بیرون نمیای خب!!من بعد میبرمت پیش پدرت
منکه کاملا هنگ کرده بودم از رفتار های اینا فقط سرمو تکون دادم وعمو با گفتن خوبه از اتاق خارج شد….

“اهورا”
مثل همیشه روی راحتیا لم داده بودم توی این یک ماه که خبری از دلناز وپدرش نبود داشت کم کم دیونم میکرد….حالا میفهمم که چقد دلناز رو دوست داشتم….بابا هم نتونست خبری ازشون بگیره روزی نبود که به جلوی در خونه اشون نرفته باشم ….هوروش هم در به در دنبال دلنازه واین من رو بیشتر نگران میکنه…..
با صدای ویبره گوشیم به خودم اومدم ودست دراز کردم گوشی رو برداشتم هوروش بود حوصلشو نداشتم فورا رد دادم چند بار تماس گرفت جواب ندادم دستمو روی چشمم گذاشتم وخواستم بخوابم که در خونه به صدا در اومد لعنتی زیر لب گفتم ورفتم در خونه رو باز کردم وچهره عصبی هوروش نمایان شد
هوروش غرید-چرا جواب نمیدی؟
-هوروش حوصله کل کل با تو یکی رو ندارم
هوروش داد زد-به درک مرتیکه فکر میکنه کیه؟
منم در جوابش داد زدم-اره من کسی نیستم …من اگر کسی بودم حداقل الان میفهمیدم عشقم کجاست ….من هیچی نیستم من یه بدبختم که هم میخوام عشقم رو کنارم داشته باشم هم دعا میکنم پیداش نشه چرا؟؟ چون میترسم توی دیونه روانی بلایی سرش بیاری ….من نه از خانواده شانش داشتم نه توی عشق….پدر مادرمون که انگار نه انگار ما بچهاشونیم….. توی مثلا برادرم جوری باهام رفتار میکنی انگار زیر دستتم بابا برو بزار به حالم خودم باشه….
خودم رو انداختم روی مبل وبا دستام شقیقهام رو ماساژ دادم..

صدای پوزخند هوروش رو شنیدم ودر ادامه گفت-اقای عاشق پیشه بدبخت اومدم بهت بگم عشقت رو پیدا کردم امادشو بریم
این رو که شنیدم مثل جت بلند شدم گفتم-هوروش سر به سرم که نمیزاری من خودم حالم بدها
هوروش-ده مین دیگه توی ماشین باش
وخودش خونه رو ترک کردم خودمو انداختم توی اتاق اصلا نفهمیدم چی پوشیدم …حالا خداکنه راست گفته باشه وگرنه ایندفعه میزنم به سیم اخر دندوناشو خورد میکنم
با دو خودم رو به ماشین رسوندم وخودمو انداختم توی ماشین باز صدای پوزخندش رو شنیدم اما اعتنایی نکردم اونم ماشین رو روشن کرد وحرکت کرد….
نیم ساعت بعد جلوی در خونه بابا نگه داشت با تعجب برگشتم طرفش گفتم:چرا اومدین اینجا
هوروش به جلو خیره شد بود دوباره گفتم:هوروش نمیگی که دلناز اینجاست
هوروش نیشخندی زد وگفت:اب در کوزه ما تشنه لبان میگردیم…..
شوک بدی بهم وارد شده بود بابا که گفت از دلناز خبر نداره یعنی این یکماه منو سرکار گذاشته!!من که قصد ونیتم رو بهش ثابت کرده بودم!
سری تکون دادم الان فقط برام مهم دیدن دلنازم بودم دلم برای اهورا گفتنش تنگ شده بود….اما به وجود هوروش میشه….
همراه هم وارد خونه شدیم مامان اومد به استقبالمون چقد دلم براش تنگ شده بود بعد از رفتن مامان، مامان نسرین وارد زندگیمون شد و واقعا از مهر محبت هیچی برامون کم نذاشت….
مامان-الهی دورتون بگردم خوش اومدین چه بی خبر..
هوروش مامان رو بغل کرد وگفت-سلام مامان جان….ادم باید به خونه خودش بیاد هم اطلاع بده
مامان-نه قربونت برم حق باتوعه
بعد هم اومد به طرف من منو گرفت توی آغوش گفت-پسر عزیز من چطوره ؟
-سلام مامانم خوبم تو خوبی
مامان-اره عزیز دلم
هوروش با بدجنسی گفت-مامان چیه؟رنگت پریده!!اتفاقی افتاده؟بابا کجاست
بابا-من اینجام پسرم خوش اومدی
بابا از پله ها اومد پایین واومد به طرفمون وباهم به طرف نشیمن رفتیم وخیلی عادی نشستیم….

هوروش-بابا جایی میرفتین
بابا-نه چطور؟
هوروش-اخه یه چمدون اون گوشه بود
بابا هل شد گفت:اها اون چیزه…
هوروش پرید وسط حرفش گفت:حتما چمدون مهمونتونه درسته اسمش چی بود؟؟؟
رو به من کرد گفت:اهورا اسم این دختره چی بود؟
-کی؟دلناز؟
هوروش-ها اره دلناز حتما واسه اونه
بابا عصبی گفت:اره واسه اونه حالا که چی؟
-بابا یعنی چی که واسه اونه ….من یکماهه در به در دنبال دلناز هستم اونوقت شما گفتین ازش خبری ندارین
بابا-میگفتم اوردمش اینجا که بیاین سرشو زیر اب کنید
-بابا شما که..
هوروش-بس کن اهورا…. بابا تا کی میخوای ما رو فدای اون مادر ودختر کنی….مادرمونو به خاطر اون زنیکه هرزه اواره کردی …حالا هم دست دخترش عوضی تر از خودشو گرفتی اوردی توی خونت ..‌.
-هوروش اجازه نمیدم به دلناز بد بگی
هوروش داد زد-چیه؟؟؟دلناز دلناز میکنب واسم…مگه همین ده دقیقه پیش نبود میگفتی کسی نیستی میگفتی یه ادم بدبختی…
پریدم وسط حرفش بدتر از خودش داد زدم:اره گفتم بدبختم چون برادری مثل تو دارم که دیونه ای بیش نیست بابایی دارم که توی این یکماه دید چطور دارم خودم رو به اب و اتیش میزنم تا دلنازم رو پیدا کنم اما ککشم نگزید مادری دارم اونور آب داره زندگیشو میکنه نمیگه بچه ای دارم البته دیگه مادری برام وجود نداره مادر منه این زنه…
وبه مامان نسرین اشاره کردم گفتم:میدونی چرا؟؟چون حتی یه دیقه هم حاضر نشد ولمون کنه وتنهامون بزاره اما مامان خودمون چی حتی حاضر نشد بعد از بیست سال دوری یه دقیقه مارو ببینه….

“دلناز”
چیشد؟چرا تا پسرای عمو اومدن،عمو وخاله رنگ از رخشون پرید….چرا عمو منو اورد توی اتاق؟
-واییی دیگه خسته شدم از این همه چرا!!
؟؟؟-اره گفتم بدبختم..
یه آن صدای دادو بیداد از پایین اومد در اتاق رو باز کردم وفالگوش وایسادم چقد این تن صدا برام آشنا بود؟؟ یه کم دیگه گوش وایسادم ….وایی خدای من امکان نداره این صدای اهوراست….
خوشحال شدم یعنی بال دراوردم اهورا اومده دنبالم…
با دو از پله ها رفتم ورفتم به سمت اتاق نشیمن وارد که شدم از چیزی که دیدم یه قدم به عقب برداشتم عمو ویه اقایی ایستاده بودن اهورا روی مبل نشسته بود و سرش رو توی دستاش گرفته بود و خاله اهورا رو گرفته بود توی بغلش هیچ کدوم متوجه من نبودن..
-میشه یکی به من بگه اینجا چه خبره؟
همین که حرفم تموم شد سر ها همگی به سمت من برگشت اهورا فورا بلند شد واومد به طرفم دوتا دستشو گذاشت روی صورتم گفت-خوبی عزیز اهورا؟میدونی توی این یکماه چقد دلتنگت بود
بغضم گرفت گفتم-منم دلم برات تنگ شده بود…اما نمیتونستم بهت زنگ بزنم
اهورا-میدونم عزیزم
-تو اینجا چکار میکنی….تو پسر!!
عمو-اره این دوتا پسرای منن…پسرایی که فقط میتونن زور بازوشون رو به رخ یه دختر بکشن
-یعنی چی؟؟عمو لطفا بهم بگو اینجا چه خبره؟؟دارم دیونه میشم
عمو-باشه عزیزم همراه خاله برو توی اتاقت بعد همه چیز رو برات تعریف میکنم
-وای عمو بخدا خسته شدم از این جمله (بعد بهت میگم)
رو به اهورا کردم وگفتم-اهورا تو بهم بگم اینجا چه خبره؟
اهورا-یه چیز میگم نه نگو
-باشه
اهورا-برو توی اتاقت بعد برات میگم
-پوف باشه.اهورا نریا باشه
اهورا دستمو فشرد گفت-چشم خوشگلم همینجام
خواستم همراه خاله به اتاقم برم که با صدای اون اقایی که کنار عمو بود وشباهت زیادی به عمو داشت مجبور به ایستادن شدم…

اقاهه-صبرکن
برگشتم وزل زدم بهش وقتی نگاهم رو دید گفت-میخوای همه چیز رو بدونی؟
اهورا وعمو همزمان-هوروش
اون اقا که فهمیدم اسمش هوروشه گفت-شما حرفاتون رو زدید ومن سکوت کردم حالا من حرفام رو میزنم وشما سکوت کنید
هوروش-از وقتی من هشت سالم بود واهورا شش سالش بود هرشب شاهد دعواهای مادرم با پدرم وکتک خوردن مادرم توسط پدرم بودیم ….هروقت دعواشون میشد چشم یا گوش های اهورا رو میگرفتم تا چیزی نبینه!چیزی نشنوه!
خیلی سخته ببینی مادرت به دست پدرت در حد مرگ کتک بخوره ونتونی براش کاری انجام بدی! یه شب مثل همیشه که شاهد دعوای پدرم ومادرم بود با چشمای خودم دیدم که بچه توی شکم مادرم توسط پدرم از بین رفت ….نابود شد …وبا بی رحمی تمام از خونه انداختش بیرون…از همون لحظه بود که قسم خوردم انتقام تک تک این ثانیه هارو از پدرم بگیرم….شده بودم یه ادم کینه ای….بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم باعث بانی اصلی این ماجرا کی بوده….

توی چشمام زل زد وگفت:میدونی کی بود؟
چیزی نگفتم داد زد:باتوهم میدونی اون شخص که زندگیمون رو به هم زد کی بود؟
سری به معنی نه تکون دادم
هوروش رفت به سمت اهورا وگفت-مادر تو
-چی!!!!مامان من
هوروش-اره مادر تو…..یه زن هرزه که مثل خوره افتاد توی زندگی مادر من….مادر تو باعث شد اونجوری به رحمانه مادر من بچشو از دست بده…اونجوری بی رحمانه از خونه رونده بشه…
عمو-هوروش خفه شو
هوروش-هنوز اول بازیه اقای دوران….زنیکه هرزه هرجایی که قصر در رفت .وبه درک رفت
جیغ زدم-دهنتو ببند عوضی مامان من هرزه نبود و نیست….مامان من از گل پاک تر بود….
به عمو خاله نگاهی انداختم وبا بغض چشمای اشکی گفتم:عمو،خاله شما یه چیزی بگید،بگین این حرفا دروغ محضه…

برام سخت بود این حرفارو درمورد مامان عزیزم بشنوم خواستم اون مکان رو ترک کنم که دوباره صدای نحثشو شنیدم:کجا خانم خانما هنوز تموم نشده…

هوروش-از وقتی که فهمیدیم مقصر اصلی این عذاب هایی که مادرم کشید مادر تو بود با اهورا خواستیم انتقاممون رو بگیریم اما نه از مادرت بلکه از خود تو…نقشمون این بود که اهورا به تو نزدیک بشه وتورو عاشق خودتت کنه بعد هم رهات کنه ومن ادامه ماجرا با روش خودم پیش بگیرم که مطمعنا عواقب خوبی برات نداشت…

باورم نمیشد یعنی اهورا با نقشه به من نزدیک شده بود…یعنی اهورا اینقد نامرد بود که میخواست منو…. واقعا باورش برام سخت بود…مگه من چکار کرده بودم…مگه مامانم چکار کرده بود…
اهورا -هوروش بس کن دیگه
اهورا اومدم نزدیکم وگفت:ببین دلنازم برات توضیح میدم خوب اینجوریا که هوروش میگه نیست
-اره اره میخوام توضیح بدی منتظرم
اهورا لب باز کرد وگفت-اولش با حرفای مادرم داغ کردم منم مثل هوروش میخواستم ازت اتنقام این چند سال بی مادریمو بکشم اما تو تنهایام همیشه فکر میکردم تو که نباید تاوان کار مادرتو بدی….میخواستم هرجور شده هوروش رو منصرف کنم اما نشد که نشد…از شانس خوب یا بدم زد وبدجور عاشقت شدم….اینو بدون هیچ ترس وتردیدی میگم دلناز من عاشقتم دوست دارم….
-ازت متنفرم…
اهورا ابروهاش پرید بالا وبا چشم های بهت زدش بهم خیره شد
رو به هورش کردم گفتم:از توهم منتفرم
جیغ زدم ازهمتون متنفرم
واز جلوی چشمای بهت زدشون از نشیمن زدم بیرون که صدای حال بهم زن هوروش رو شنیدم که بلند گفت:داغ این عشق رو به دلتون میزارم…..

وارد اتاقم شدم در رو محکم کوبیدم وشروع کردم هق زدن از خودمم متنفر بودم چون نتوستم از مامان عزیزم دفاع کنم….چرا عمو وخاله چیزی نگفتن….یعنی مامان من این کار رو کرده….فورا سرمو تکون دادم تا این فکرهای مضخرف از ذهنم بیرون بره…
وای اهورااا….من چقد ساده بود که گول حرفای اهورا رو خوردم….یعنی همه اون حرفاش فقط یه نقشه بود….اما اون گفت راهشو از داداش جدا کرده…یعنی بابا هم از این ماجرا خبر داشته؟؟این چه سوالیه حتما میدونسته که منو به این راحتی فرستاد به این جهنم دره…وایی دیگه داشت سرم منفجرمیشد از این همه (یعنی)همه چیز واضع وروشن بود. نمیخواستم دیگه یه لحظه هم توی خونه بمونم…
روسریمو انداختم روی سرم وخواستم برم پایین به بابام زنگ بزنم اما همین که دراتاق رو باز کردم اهورا پشت در نمایان شد…حتی یه لحظه هم نمیخواستم چشمم بیوفته به چشمش خواستم در رو ببندم که پاشو گذاشت لای در گفت:جان اهورا در رو نبند…
با گفتن این جمله انگار یکی بند دلم رو پاره کرد دستم بی اختیار شل شد ودر رو باز کردم….
وبرگشتم رفتم به سمت پنجره!
اهورا-دلناز نمی خوای برگردی نگام کنی
-زود حرفت رو بزن برو پی کارت دیگه نمیخوام ببینمت…

صدای نیومد فکر کردم اهورا رفته برگشتم دیدم

-جیغ

پشت سرم ایستاده بود عصبی گفتم:چته تو ترسونیدم

اهورا-دلناز اومدم ازت معذرت خواهیی کنم

پوزخندی زدم وگفتم:نوش دارو بعداز مرگ سهراب…اهورا چطور دلت اومد با من این کارو کنی…مگه من چه هیزم تری به تو واون داداشت فروخته بودم….

اهورا-دلناز تو هیچ وقت جایی من نبودی

صدام یکم بالا رفت-اره جایی تو نبودم …شاید تو مادرتو شیش سال بالای سرت داشتی…اما من مادرمو دوسال بالای سرم داشتم….درسته مادرت ترکتون کرد یا شاید بهتربگم مجبور شد ترکتون کنه اما یه زن فرشته مثل خاله نسرین کنارتون داشتین اما من چی؟؟دوسالم بود که مادرم مرد!یه دختر بچه دوسال از این دنیای بی درو پیکر چی میخواد جز یه مادر…پدرم باید از همسایه ها خواهش میکرد تا یکساعت منو پیش خودشون نگه داره ….یا مجبور میشد منو باخودش ببر سرکار توی یه محیط مردونه…..

دیگه گریم گرفته بود میان گریه گفتم:اما تو چی؟خاله نسرین رو داشتی که حداقل دلتنگ میشدی سرتو بزاری روی پاش گریه کنی…اما من هروقت دلتنگ میشدم باید سرم رو میزاشتم روی سنگ سرد قبر مادرم وگریه میکردم…خودم رو خالی میکرد…..

درسته دوسالم بوده مادرم رفت اما من بهش ایمان دارم مادرم پاک بوده…مادرم فرشته بود….

پوزخندی زدم وگفتم:ادم مرده رو که دستش از این دنیا کوتاهه میشه همه چیز رو بهش چسپوند اقا اهورا..

اهورا-باشه حرفای تو همشون درست!فقط بزار کنارت باشم تو هوروش رو نمیشناسی….کینه همه وجودشو پر کرده

جبهه گرفتم وگفتم-به درک که پر کرده مگه اینجا شهر هرته قانون نداره

اهورا-دلناز خواهش میکنم بزار کنارت باشم

-اهورا لطفا برو بیرون میخوام بخوابم

نگاه غمگینی بهم انداخت وبدون حرفی اتاق رو ترک کرد….

مغزم،جسمم،روحم خسته تر از اون چیزی بود که بخوام بشینم فکر کنم همه وجودمو تهی از هرگونه فکر وخیال کردم وگرفتم خوابیدم…..

با حس نوازش دستهایی یکی روی موهام چشمام رو باز کردم سرمو برگردوندم خاله نسرین رو دیدم….لبخندی زدم با صدای خواب الود گفتم:سلام خاله جون صبح بخیر

خاله با صدای گرفته ای گفت:سلام عزیز خاله …صبحت بخیربلندشو که یه خبر خوبی دارم برات

-جدی؟چه خبری

خاله-اول برو دست روتو بشور لباس مرتب بپوش اونوقت بهت میگم

-چشم

سریع بلند شدم رفتم سمت سرویس وسریع کارامو انجام اومدم بیرون لباس مرتبی پوشیدم وهمراه خاله رفتم پایین…. اخرین پله رو که اومدم پایین خواستم برم سمت میز صبحونه که با چیزی که دیدم بال در اوردم….

-بابا جونم
بابا برگشت وبا همون لبخند قشنگش گفت-جون دل بابا
خودمو انداختم تو بغلش واز ماچ تفیش کردم
بابا در حالی که سعی داشت منو از خودش جدا کنه گفت-وایی دختره گنده تفیم کردی
-خب عشقولی من دلم برات تنگ شده بود
وازش جدا شدم ورو بهش گفتم:اخ من دورت بگردم نمیدونی چقد دوست دارم که
بابا-هندونه ها داره سنگینی میکنه
با خنگی تمام گفتم-کو هندونه؟
صدای خنده جمع بلند شد سرم رو به طرفشون چرخوندم خاله، اهورا، وعمو کنار هم بودن نگاهی به بابا انداختم بینیم رو کشید گفت:خنگ خودمی
-عه بابا
بابا-بیا وروجک صبحانتو بخور
دوباره همگی سر میز نشستیم ومشغول خوردن شدیم ….فعلا نمیخواستم چیزی از ماجرای دیشب بفهمه…مطمعنم اگر میفهمید که چه حرفایی به زنش زدن قیامت میکرد….
بعد از صبحانه رفتم پیش بابا که اهورا دستم رو کشید ومنو برد گوشه سالن. دستمو از دستش بیرون کشیدم گفتم:به من دست نزن
اهورا-باشه ..باشه فقط میخوام بهت بگم که بابا گفت از ماجرای دیشب چیزی به بابات نگی
-خودم حالیمه
خواستم برگردم که دوباره دستم رو گرفت برگشتم اول یه نگاهی به دستش که دستم رو محکم گرفته بود انداختم وبعد یه نگاه عصبی به اهورا فورا دستم رو رها کرد وگفت-دلناز منو بخشیدی
-فکر نکنم موضوع ساده بوده باشه که بتونم راحت ببخشم…تو با احساسات من بازی کردی…
اهورا-چی میگی دلناز؟من کجا با احساسات…
نزاشتم حرفش رو بزنه پریدم وسط حرفش وگفتم:اما با دروغ و کلک بهم نزدیک شدی
اهورا عصبی غرید:اینقد نگو دروغ…دیشب هم گفتم تا قیامت هم میگم وقتی باهات بودم هیچ دروغی نبوده
-میخوای باور کنم
اهورا-اره
-پس ثابت کن….ثابت کن همه حرفات راست بوده
اهورا-وای دلناز چرا داری اینقد پیچیدش میکنی…من باید چطور بهت ثابت کنم
-نمیدونم خودت راهشو پیدا کن
ودوباره خواستم برگردم
اهورا-همین الان تو رو از بابات خواستگاری میکنم..
با حرفی که اهورا زد سرجام میخکوب شدم برگشتم طرفش گفتم:چی میگی برا خودتت..من کی گفتم که…..
نزاشت حرفم رو بزنم دستم رو گرفت ومثل کش تنبون دنبال خودش کشون وبرد به سمت عمو وبابا….

جلوی عمو وبابا ایستادیم اونا هم داشتن با تعجب نگاهمون میکردن که اهورا لب باز کرد
اهورا-اقای ترکاشوند اول با اجازه پدرم وبعد شما میخوام همینجا دلناز رو ازتون خواستگاری کنم
چشمام رو بستم چند لحظه گذشت هیچ صدایی نیومد چشمام رو باز کردم دیدم همشون با دهان های باز وچشم های ازحدقه بیرون زده زل زدن به ما…
بابا سرفه ای کرد وگفت:پسرم اینقد غیر منتظره گفتی که هممون تعجب کردیم…ولی پسرم جواب من جواب دلنازمه…هرچی خودش بگه
سرم رو انداخته بودم پایین که صدای خاله رو شنیدم که با خنده گفت:خب عروس خوشگلم نظرت چیه؟؟
بازم سکوت کردم نمیتونستم تصمیم بگیرم ازیه طرف میترسیدم اهورا هنوز او کینه وانتقام رو تو دلش داشته باشه واینها هم جزیی از نقششون باشه….ازیه طرف دیگه هم دوستش داشتم مونده بودم توی برزخ که عمو گفت:سکوت علامت رضاست نسرین جان اون شیرینی رو بیار
خاله-چشم
به اهورا نگاهیی انداختم توی صورتش خوشحالی نمایان بود اما بازم ترسم همچنان سرجایش بود….

توی اتاقم بودم که دراتاق به صدا دراومد
-بفرمایین
اهورا سرشو از لای در اورد داخل گفت:اجازه هست
خنده ریزی کردم وگفتم:اره حتما
اهورا وارد اتاق شد وگفت:حدس بزن چی اوردم برات
-چی؟
اهورا خندید وگفت:حدس بزن دیگه
-اوومم نمیدونم
اهورا-خنگول
وبعد دستش رو که پشتش پنهون کرده بود دراورد و گوشی که توی دستش بود به طرفم گرفت
-این چیه؟
اهورا-گوشیه دیگه؟
-کور نیستم میبنما چرا گرفتی به طرف من
اهورا-بردارش وبزارش کنار گوشت
کاری که گفت انجام دادم
اهورا-الو کن
-الو
؟؟؟-جیغ دلناز گور به گوری ….الهی من خفت کنم بیام خرمات رو بخورم …عوضی کجا بودی…

نگارم بود! ابجی قشنگم بود!

با بغض گفتم:نگاری
نگار با گریه گفت:کوفت..درد…مرض..نمیگی من دلم برات تنگ میشه
میان گریه خندیدم گفتم:خب دلت تنگ شده چرا فوش میدی خره
نگار-دلناز بخدا فقط دستم بهت برسه تیکه تیکه ات میکنم دوماهه بدون خبر چه قبرستونی رفتی
-مفصله باید ببینمت بهت بگم
نگار-مفصله و درد گوشیت چرا خاموشه
-اونم مفصله
نگار-ای کوفت خب فردا که میای؟
-کجا؟
نگار-اللهم شفای کل مریضا..نکبت فردا کنکور داریما
-وای نگاری بخدا اصلا یادم نبود مرسی که خبرم کردی
نگار-گمشو نبینمت خدافظ
-خدانگهدارت

بعد از خداحافظی گوشی رو به طرف اهورا گرفتم گفتم:مرسی خیلی خوشحالم کردی
اهورا مهربون تو چشمام خیره شد وگفت:هیچ وقت نمیزارم غم مهمون دلت بشه
خندیدم وسرم رو انداختم پایین
خاله-هیربد….هیربد مامان
اهورا-جانم مامان….اومدم
-هیربد؟؟
اهورا-نگو که نمیدونی دوتا اسم دارم
-هیربد رو از زبون خاله وعمو شنیدم اما اونموقع نمیدونستم تو بچشونی..حالا چرا دو اسمی؟
اهورا-خب مامانم اهورا دوست داشت پدرم هیربد واسه همین هرکدوم یه اسمی گذاشتن…..
یکم سکوت کرد وگفت:همون موقع هم همیشه هرکدوم به فکر خودشون بودن تا حرف خودشون رو به کرسی بنشونن هیچ وقت با ما که بچهاشون بودیم فکر نکردن…..چرا باید هوروش کینه ای شه؟…چرا من باید ارزوم داشتن آرامش باشه؟؟چون همین به اصطلاح پدر مادر مارو عقده ای بزرگ کردن..

با تک تک کلاماتی که به زبون میاورد قطره اشکی از گوشه چشمش اوفتاد…..
میخواستم درکشون کنم اما هیچ وقت جایی اون دوتا نبودم..
بیشتر از این نمیخواستم ناراحت باشه گفتم:اهورا عزیزم
نگاه غمگینی بهم کرد ولبخندی زد وگفت:تنهات میزارم استراحت کن
واتاق رو ترک کرد….
دوست نداشتم غصه خوردنش رو ببینم ….از ته قلبم دوستش داشتم اما نمیدونم چرا نمیخواستم دوست داشتنم رو به زبون بیارم….
**
بابا-اقا رضا دیگه ما باید رفع زحمت کنیم

با گفتن این جمله بابا، دست از صحبت کردن با خاله برداشتم وزل زدم به بابا..
عمو-کجا خسرو جان …ماهم اینجا تنهاییم بمونین اینجا کم کم باید سورسات عروسی این دوتا جوون رو مهیا کنیم
بابا-رضا جان به خواهرم قول دادم حتما برم پیشش…
عمو-پس بزار دلناز اینجا بمونه پیش ما…

جفت پا پریدم وسط حرفشون گفتم:بابا من فردا کنکور دارم نمیتونم بیام بسطام …اونجا هم کسی نیست تنهایی چکار کنم…
بابا-وروجک مگه تو نبودی میگفتی دلم برات تنگ میشه

ای وای همین رو کم داشتم!! راستش دوست نداشتم از اهورا جدا بشم میخواستم همش کنارش باشم …کنارم باشه پشتم باشه…

-خب چیزه! اصلا شماهم بمونید میریم خونه خودمون چرا دوباره میخوایید برید بسطام
بابا-به عمت قول دادم حتما برم خودتت عمت رو که میشناسی….خب اگر اینجوره دوست داری بمون اینجا البته با اجازه اقا رضا وخانمشون
خاله-وای این چه حرفه خسروخان دلناز دختر عزیزنه..همدممه

همون لحظه اهورا وارد سالن شد ومارو که مشغول گفت وگو دید گفت:چیزی شده
خاله-نه مادر خسروخان میخوان برن بسطام پیش خواهرش میخواستن دلناز رو هم ببرن

خاله این حرف رو که زد حس کردم اهورا اخمی کرد ولی با جمله بعدی خاله که گفت:اما دلناز فردا کنکور داره واسه همین با خسروخان نمیرن
اهورا لبخندی زد وگفت-خوبه
همون شب بابا با آژانش راهی بسطام شد ومن هم بعد از گفتن شب بخیر به سمت اتاقم رفتم…

به تاج تخت تکیه داده بودم که در اتاق آروم باز شد واهورا سرش اورد تو..
با دیدن من گفت:عه بیداری اومدم سری بهت بزنم
-نه بیدارم یعنی خوابم نگرفت
اهورا-چرا عزیز اهورا
-دلم بد جوری شور میزنه ….نگرانم هم برای تو هم برای خودم…
اهورا دستام رو توی دستای گرم مردونش فشرد وگفت:تا من رو کنارت داری نباید نگران چیزی باشی هیچ چیزی..
-اما دست خودم نیست
اهورا-به روزایی خوبی فکر کن که کنار هم میخوایم بسازیم….به روز عروسیمون فکر کن

با گفتن این جملات از زبون اهورا لبخندی زدم اهورا که لبخندم رو دید گفت:خوبه همیشه بخند ….حالا بخواب فردا کنکور داری
-اما خوابم نمیگیره
اهورا-پیشت میمونم تا خوابت بگیره
سری تکون دادم ودراز کشیدم اهورا دستش رو فرو کرد توی موهام ومشغول نوازش کردن موهام شد…
ومن کم کم چشمام گرم شد وبه خواب فرو رفتم….

اینجا کجاست دیگه؟؟من اینجا وسط این خرابه چکار میکنم!!ترسیدم خواستم برگردم که…

+دلنااااز
این صدای اهورا نبود؟؟چرا خودش بود بود …پس کوش کجاست؟
-اهورا عزیزم کجایی…بیا قایم موشک بازی بسته منه میترسم

صدای نشنیدم خرابه وحشت ناکی بود دوباره عقب گرد کردم که برگردم باز صدای داد اهورا بلند شد
اهورا-دلناااز بروو….از اینجا برو

گریم گرفت جیغ زدم-کجایی اهورا؟
رفتم دنبال صدا چند تا اتاق در به داغون رو رد کردم
-اهورااا…کجایی
وسط اتاق سرگردون وایساده بود که با صدای شخصی به پشت سرم نگاهیی انداختم
هوروش!!هوروش اینجا چکار میکرد!
نگران اهورا بودم رفتم به طرف هوروش و التماسی گفتم:هوروش ،اهورا نیستش …دنبالش میگردم نیست…فقط فریادشو میشنوم ..کمکم کن
هوروش بی حرف راهی رو پیش کرد دنبالش رفتم از اون خرابه خارج شدیم
هوروش ایستاد وبا دست جایی رو نشان داد رد شو گرفتم با چیزی که دیدم جا خوردم
یکی داشت اهورا رو به خودش میکشید از دور صورت خونیش مشخص بود
جیغ زدم :اهورااا
ودویدم به سمت اهورا …اهورا بادیدن من انگار جون تازه ای گرفت اونم دوید به طرفم امااا به فاصله چند متری هم موهام توسط شخصی گرفته شد از درد جیغی کشیدم وبه پشت سرم نگاه انداختم هوروش بود
موهام رو میکشید ومنو دنبال خودش میکشوند به اهورا نگاهی انداختم اون هم داشت توسط کسی کشیده میشد….ان شخص سر بگرداند از چیزی که دیدم زبونم بند اومد اون هوروش بود!!
به پشت سر خودم نگاهی انداختم این هم هوروش بود
جیغ میکشیدم:ولم کن….اهوراا
هوروش-گفته بودم داغ این عشق رو به دلتون میزارم
بعد قهقه ای سر داد از ترس جیغی کشید….

-اهورااا
از خواب پریدم نفس نفس میزدم وای خدایا این چه خوابی بود!!هوروش !اهورا!

از اوردن اسم اهورا ناگهان ترسیدم سریع پتو رو کنار زدم وبا دو خودم رو به اتاق اهورا رسوندم
در اتاق رو باز کردم.. اهورا غرق خواب بود..نفسی از سر آسودگی کشیدم و وارد اتاق شدم
اهورا-دلناز؟اینجا چکار میکنی
با بغض گفتم:اهورا
اهورا-جون دلم
-خواب خیلی بدی دیدم
دستاش رو باز کرد وبه اغوشش اشاره کرد وگفت:بیا اینجا
بی درنگ رفتم وخودم رو توی آغوشش جای دادم
اهورا-نمیگی چه خوابی دیدی؟
خوابم رو براش تعریف کردم در اخر گفتم:اهورا من میترسم
بوسه ای روی موهام زد وگفت:مگه نگفتم تا منو داری ترس یه چیز بیهوده فرض کن
-اخه!
اهورا-آخه بی اخه درضمن مگه نمیگن خواب زن چپه
-اما همیشه خوابای من عین واقعیته
خنده ریزی کرد وگفت:حالا تا مارو به کشتن ندی دست بردار نیستیا
-چیزه اهورا…میشه!!
اهورا-چی! چی میخوای؟
-میشه اینجا بخوابم میترسم توی اتاقم تنهایی
اهورا بوسه ای روی موهام نشوند وگفت:اره قربونت برم چشمات رو ببند وآرام بخواب!
چشمام رو بستم وزیرلب زمزمه کردم:
آغـوشِ تو
آن قفـسِ شیرینى است
که هیچ پَرنده ای
قصد رهایى از آن را ندارد…

با صدای اهورا چشمام رو باز کردم وبا خوابالودگی گفتم:چی شده
اهورا—بلند شو گلی کنکور داریا
اسم کنکور رو که شنیدم مثل جت پریدم پایین و سریع رفتم به سمت در، در رو که باز کردم با خاله روبه رو شدم رنگم پرید
سریع گفتم:چیزه خاله اومم….اومدم اهورا رو بیدار کنم باید منو ببره سالن کنکور
خاله لبخند مشکوکی زد وگفت:باشه عزیزم منم اومدم بیدارتون کنم
مرسی گفتم وسریع رد شدم خودم رک رسوندم به اتاقم….کارام رو انجام دادم مداد وپاکنم رو برداشتم وبعد از خداحافظی با عمو وخاله راهیی سالن کنکور شدیم…

بعد از نیم ساعت بالاخره رسیدیم نمیدونم چرا اینقد ریلکس بود اصلا انگار نه انگار کنکور دارم…
اهورا-استرس که نداری
-اهورا باورت میشه تاحالا ریلکس تر از امروز نبودم
اهورا-بهتر عزیزم زیاد به خودتم فشار نیار هرچی بلدی بزن بلد نیستی هم فکر نکن رهاشون کن
-باشه مرسی عزیزم
اهورا خم شد به طرفم وپیشانیم رو نرم بوسید لبخندی زدم واز ماشین پیاده شدم دستی براش تکون و وارد مدرسه شدم…..

وارد مدرسه که شدم یکی خودش رو انداخت تو بغلم وشروع کرد به ماچ کردن…
به زور از خودم جداش کردم بادیدن صورت اشکی نگار گرفتش تو بغلم وخودمم هم شروع به گریه کردن کردم…
-دلناز قربونت بره خوبی اجی قشنگم
نگار-خیلی بدی دلناز میدونی چقد دلتنگت بودم

دیدم همه دارن نگاهمون میکنن نگار رواز خودم جداش کردم وگفتم:منم دلم برات تنگ شده بود ولی بخدا یه مشکل بزرگی برام پیش اومده نتونستم
نگار-چی چیشده من میتونم کمکت کنم
-چقد به کنکور مونده
نگار-سی مین
-بیا بریم روی نیمکته برات توضیح بدم
همراه هم رفتیم نشستیم روی نیمکت
نگار-خب خب زودی بگو
تک خنده ای کردم وشروع کردم به گفتن همه چیز، همه چیز رو مو به مو براش تعریف کردم حتی خواستگاری اهورا رو
دیدم نگار توی فکره دستی جلوش تکون دادم وگفتم:هو کجایی
نگار-ها با منی!
-اره تو فکری
نگار-اره…یعنی واقعا الان تو نامزد اهورایی واهورا میگه عاشقته
ترسیدم گفتم:اره چطور
یکی زد توی سرم گفت:خری دیگه…ترست برای چیه بابا اون که از اولم با داداش هم دست نبوده هیچ کینه ای هم نسبت به تو به دل نداشته خب همین باعث شده عاشقت بشه
-نمیدونم شاید تو درست بگی
نگار-گمشوو چند روز دیگه عروس میشه میگه شاید تو درست میگی وقتی قبول کردی خب بهش اعتماد داشتی دیگه باورش داشتی
یکم فکر کردم دیدم این نگار هم یه چیزایی حالیشهاا لبخندی زدم که نگار گفت:کوفت نخند بگو این داداش اهورا زن نمیخواد
اخمی کردم وگفتم:بخدا یه تار مویی گندیده تو میارزه به صدتای اون عوضی
نگار-میگم یه چیز میگم ناراحت نشو ..این هوروش که میگه مامان تو…
جملشو کامل نگفت
ادامه داد:از کسی راست دروغشو نپرسیدی
-از بابا که عمرا نمیپرسم فکر نکنم عمو چیزی بهش گفته باشه…از خاله پرسیدم گفت اینجور که اهورا میگه نیست اما دیگه نمیخوان حقیقت رو بگن نمیدونم
نگار-اها خیلی خوب تو خودتت رو نگران نکن یکی مثل اقا اهورا دادی مثل کوه پشتته…واقعا مرد خوبیه تو که نبودی دربه در دنبالت میگشت بدبخت
چیزی نگفتم وبه روبروم خیره شدم که نگار گفت:بیار بریم داره شروع میشه
بلند شدم و همراه نگار به سمت سالن کنکور رفتم….

*اهورا*

بعد از رسوندن دلناز مسیر خونه خودم رو پیش گرفتم….میخواستم هرچه زودتر دلناز بشه زن شرعی وقانونیم…اینجور احتمال مشکلات وخطراتی که هوروش ممکن بود یا میخواست برای دلناز به وجود بیاره کمتر میشد..
ماشین رو جلوی درب آپارتمان پارک کردم ووارد اپارتمان شدم حوصله منتظر ماندن برای آسانسور رو نداشتم سریع وباحالت دو از پله ها بالا رفتم به جلوی درب واحدم که رسیدم درب خانه رو باز کردم از چیزی که دیدم تعجب کردم خونه ام داغون شده بود وسایل ها همه جا پراکنده وریخته بودن خودم را با دو به اتاق خوابم رساندم اتاق خواب هم مانند اتاق های دیگر به هم ریخته شده بود چشمم افتاد به گاو صندوق گوشه اتاقم در گاوصندوق باز بودوخبری از مدارکهایم نبود اما پول هایم سرجایشان بود…
حدس زدن اینکه چه کسی این کار را کرده کار سختی نبود ولی برام جایی تعجب داشت که پاسپورت وکارت های شناسایی من به چه دردش میخورد… گوشی ام را از جیبم بیرون اوردم وشماره پدر را گرفتم
پدر-جانم اهورا
تمام داستان را براش تعریف کردم درنهایت پدر گفت؛نقشه های شومی توی سر این پسره باید هرچه زودتر قال قضیه رو بکنی
-اره نظر خودم هم همینه….بابا من باید قطع کنم
بابا-باشه فعلا
بعد از صحبت کردن با بابا تلفن را روی تخت انداختم وبدون اینکه کفش هایم را از پایم دربیاورم خودم را روی تخت انداختم ودست هایم رو برحسب عادتم زیر سرم قرار دادم وبه سقف زل زد…
هوروش با این کارهایش میخواهد به کجا برسد…میخواهد چه را نشان بدهد…نمی دانم مادر چرا دارد بیشتر از این هوروش را عصبی وداغون میکند او که از وضعیت روحی هوروش باخبر هست..به جایی که آتش خشم او را خاموش کند بعکس دارد هیزم آتشش را بیشتر میکند…
با به یاد اوردن اینکه دلناز گوشی موبایل همراه خود ندارد سریع از جایم برخواستم وروی تخت نشستم …شماره دوستش نگار را گرفتم ان هم جواب نداد سریع از جایم برخواستم واز خانه بیرون زدم وبعد از سوار شدن با سرعت بسوی محل برگزاری کنکورش رفتم….

*دلناز*

بعداز چهار ساعت بلاخره از بند اسارت کنکور راهی پیدا کردم وهمراه نگار از سالن خارج شدم
نگار-چطور بود؟خوب دادی؟
پوفی کشیدم وگفتم:هی بدک نبود با این اوضاعی که من دارم همین که تونستم بیام اینجا خودش جای شکرش باقیه
نگار-وللش بهش فکر نکن..بزن بریم دوری بخوریم حال اهوات عوض بشه
-وای نه اهورا گفته فعلا نباید باغیر از خودش جایی برم
نگار-خب حداقل بیا برسونمت
چپکی نگاه کردم که گفت:نزن بابا گرفتم
-اون گوشیت رو بده من زنگ بزنم به اهورا
نگار-مگه گوشی نیوردی
-نگار
نگار-بیا بیا
گوشی را از دستش گرفتم وشماره اهورا را گرفتم بعد از چند بوق صدای مردونه اش در گوشم پیچید:سلام نگار خانم
-سلام اقـــــا
اهورا-سلام نفس اهورا خسته نباشی
-قربونت برم .چیزه میگم من تمومم بیا دنبالم
اهورا-جلو در مدرسه ام
-عه جدی خب اومدم
بعد از حرف زدن با اهورا گوشی راقطع کردم وبه طرف نگار گرفتم
-نگاری من باید برم اهورا منتظرمه
نگار-وایسا ببینم کجا من چطور باید ببینمت
سر سری ادرس خانه عمو را برایش گفتم وبا حالت دو از مدرسه خارج شدم وخودم را انداختم توی ماشین
-سلام مجدد
اهورا لبخند خسته ای زد وگفت:سلام به روی ماهت
وبدون حرف اضافه ای ماشین را روشن کرد وراه افتاد
احساس میکردم اهورا ناراحت است سرم را برگرداندم وبهش خیره شدم گفت؛اهورا من حس میکنم از چیزی ناراحتی درسته؟
جوابی دریافت نکردم انگار اینجا نبود وبه فکر فرو رفته بود دوباره صدایش زدم که به خودش امد گفت:جان چیزی گفتی
-گفتم پکری ناراحتی چیزی شده
اهورا-نه جان اهورا همه چیز اوکیه
میدانستم چیزی شده اما اهورا نمیخواهد من بدانم او میخواست که من را نگران نکند اما نمیداند که با این حرف نزدنش بیشتر مرا نگران میکند…..

اهورا ماشین را جلوی خانه عمو متوقف کرد وروبه من گفت:دلنازم تو برو من برم جایی کار دارم زودی بر میگردم با خبرای خوب
میدانستم خبرهای خوب را برای دلگرمی من میگوید اما من هم درجوابش گفتم:من که میدونم یه چیزی شده نمی خوای بگی ولی موردی نداره نگو
ودر ماشین را باز کردم وبدون حرف از ماشین پیاده شدم وبعد از بازکردن درب خانه وارد حیاط شدم…..

*اهورا*
بعد از پیاده شده دلناز پوفی کشیدم وبه راهم ادامه دادم دلناز دختر باهوشی بود واز حالت من همه چیز را متوجه شد….باید هرچه طور شده ان مدارک ها را از هوروش پس بگیرم…من نمی دانم مدارک های مرا میخواهد چکار؟؟؟
یک آن چشمم به آیینه روبه رویم افتاد الان چند دقیقه یا شاید بهتر است بگویم چند ساعت است که ماشینی پشت سر من در حال حرکت بود ومن نادان متوجه آن نبودم…..

-الان حالیت میکنم
دنده را جابه جا کردم وتمام زورم را روی پدال گاز خالی کردم وماشین را انداختم توی کوچه پس کوچه ها…..همینجور در کوچه مشغول گشتن بودم که از شانس بد من به یه کوچه بن بست رسیدم خواستم دنده عقب بگیرم که آن ماشین رسید وراهم را سد کرد ودو نفر مرد هیکلی از آن پیاده شد
-اینا دیگه کین؟
یکی از انان به شیشه ماشین زد واشاره کرد که شیشه را به پایین بکشم، شیشه را پایین کشیدم وگفتم:اقایون بامن امری دارید
یکی از انان جواب داد:لطف کن بیاید پایین
-انوقت به چه دلیل؟؟
همانطور که مشغول صبحت کردن باآنان بودم تفنگم را که همیشه زیر صندلی قرار میدادم بیرون اوردم و آرام بدون کوچکترین توجه آن را کنار کمربندم گذاشتم وپیاده شدم اما همین که پیاده شده یکی از انان به سمتم حمله ور شد اما تا خواستم تفنگم بیرون بیاورم دستمالی روی دهانم قرار گرفت ودیگر هیچ نفهمیدم…..

*دلناز*
با اعصابی داغون وارد خانه شدم خاله به پیشوازم آمد وبا لبخند همیشگیش گفت:عزیز مادر کنکورت چطور بود
بی تفاوت گفتم:خوب بود
انگار متوجه ناراحتیم شد که گفت:چیزی شده
-نه چیز مهمی نیست فقط عمو خونه است
خاله-اره عزیزم تو اتاق کارشه
رفتم به سمت اتاق عمو وبعداز زدن در واجازه گرفتن وارد اتاقش شدم
-سلام عمو خوبید
عمو-سلام دخترم تو خوبی؟کنکور چطور بود
-خوب بود.میگم عمو یه چیزی بگم قول میدین راستش رو بهم بگید
عمو-چی عمو
-اول قول بدید
عمو تک خنده ای کرد وگفت:جان عمو من اول باید بدونم تو میخوای چی بپرسی
-چیز بدی نیست حالا قول میدی
عمو-باشه قول میدم
همه چیز را برایش تعریف کردم اینکه رفتار اهورا با صبح زمین تا اسمان تفاوت داشت…از اینکه گرفته وپکر بود
عمو نگاه متفکرانه ای بهم کرد فهمیدم میخواهد یه داستانی سر هم کند برای همین سریع گفتم:عمو لطفا راستش رو بهم بگید میدونم الان میخوایید بگید اهورا درگیر این موضوعاتیه که توی این هفته اتفاق افتاده
عمو از پشت میزش برخاست واومد به سمت من وگفت:اره دخترم یه مشکلی برای اهورا پیش اومده
فوری جبهه گرفتم گفتم:چی چه مشکلی عمو
عمو:از خونه اش سرقت شده وفقط کارت های شناساییش وپاسپورتش رو بردن
با تعجب گفتم:یعنی چی؟؟کارت های شناسایی اهورا رو میخواستن چکار!
عمو-ما میدونیم کار کیه؟حالا اهورا رفته که ازش پسشون بگیره
-خب کار کیه؟
عمو-دیگه فوضولی موقوف….برو تو اتاقت تا اهورا برگرده
-خب چیزه عمو میشه گوشیم رو بدین
عمو رفت به سمت میزش وکشویش را باز کرد وموبایلم را بیرون کشید وگرفتم به سمتم فورا گوشی را از دستش قاپیدم واز اتاق زدم بیرون وبه اتاق خودم پناه بردم…

فورا موبایل اهورا را گرفتم دلم خیلی شور میزد اما اهورا جواب نداد دوباره موبایلش را گرفتم اینبار خاموش بود…
از اتاق خارج شدم ودوباره به سمت اتاق عمو رفتم وسراسیمه وارد اتاق شدم وگفتم:عمو گوشی اهورا خاموشه!جواب نمیده
عمو-دختر ترکوندی منو خب حتما شارژش تموم شده
-اخه عمو مگه شما نگفتین رفته پیش اون دزدا خب میترسم بلایی سرش بیارن
عمو-من بهت اطمینان میدم هیچی نمیشه حالا برو استراحت کن
مانند افراد شکست خورده از اتاق عمو خارج شدم وبه اتاق خودم رفتم ویک بار دیگر موبایل اهورا را گرفتم وباز صدای اون خانمی که میگفت گوشی اش خاموش توی گوشم پیچید گوشی را روی تخت انداختم گفتم:کوفت وخاموشه دردوخاموشه
صدای خاله رو شنیدم که مرا دعوت به خوردن ناهار میکرد خاله هم چه دل خوشی داشت من الان توی این وضعیت کوفت میخوردم بهتر از ناهار بود بدون توجه به صدا زدن های خاله روی تختم دراز کشیدم وچشم هایم رو بستم وبلاخره بعداز چندبار این پهلو آن پهلو شدن به خواب رفتم….

سرخیابان اصلی فوری یک دربستی گرفتم وسوار شدم….
سراسیمه رو به راننده گفتم:اقای راننده تورو خدا زود برید
راننده:باشه دخترم
وبعد یک دستمال جلویم گرفت وگفت:اول اشکات رو باز کن بعد بگو کجا برم
اشک؟دستی به صورتم کشیدم که دیدم صورتم از اشک هایم خیس شده است!!
دستمال را از راننده گرفتم واشکهایم را پاک کردم وگفتم:نمی دونم باید بریم کجا
و محتوای پیامک هوروش را نشانش دادم که گفت:دخترم راهش دوره
-اگر شما زحمتتون میشه با یه ماشین دیگه برم
راننده-نه دخترم من پولم رو میگیرم گفتم شاید ادرس غلط بهت دادن
-نه درسته فقط شما یه کم تند تر برید

راننده یک نگاه مشکوکی از آیینه بهم انداخت ودوباره چشم هایش را به جاده روبه رویش دوخت….
حدودا یک ساعت در راه بودیم سرم را به پنچره ماشین تکیه دادم وبه این فکر میکردم که چرا باید هوروش اهورا را بدزدد….میخواهد با این کارهایش به کجا برسد….
حرف اخرش را خوب به یاد داشتم (داغه این عشق رو به دلتون میزارم)
با به یاد اوردن این حرف دل شوره ام چند برابر شد….
راننده-دخترم رسیدیم
با صدای راننده به خودم آمدم وبه آن خانه نگریستم ترس ودلشوره دست به دست هم داده بودن وحالم را دگرگون کردن اما بیشتر از ان نگران اهورا بودم فورا پول تاکسی را حساب کردم وپیاده شدم روبه روی خانه ایستادم وبه در زل زدم…..
صدای زنگ موبایلم را که شنیدم فوراً از کیفم بیرون آوردم اسم اهورا را که روی صفحه موبایلم نمایان شد به امید آن که اهورا باشد فورا جواب دادم….
– اهورا؟
هوروش- نه مثل اینکه که تو هنوز باور نکردی اهورا پیش من گروگانه

صدای نحث هوروش را که شنیدم لعنتی زیر لب گفتم
بدون حرف اضافه گفتم: من الان دقیقا جایی هستم که آدرس دادی الان باید چیکار کنم….
هوروش- معلومه که خیلی اهورا رو دوست داری
– منم گفتم الان باید چیکار کنم باید بیام کجا؟

جمله ام که تمام شد تماس قطع شد وبعد از چند لحظه آن در باز شد ودوتا مرد قوی هیکل از آن خارج شدن وبه سمت من امدند….

از ترس بدنم شروع به لرزیدن کردن یکی از آنان پوزخندزنان امد به طرف وخواست بازویم را بگیرید که غریدم:دست به من زدی نزدیا
نگاه کثیفی بهم انداخت وبا لحن چندشی گفت:راه بیوفت اقا هیچ خوشش نمیاد منتظر بمونه مخصوصا اینکه مهمونش یه خانم خوشگله ای مثل تو باشه
فوری سرم را برگرداندم وجیغ زدم:فقط خفه شو اوکی
عصبی نگاهم کردند ومن هم بی حرف به داخل ان خانه رفتم…..داخل خانه نسبت به بیرونش اندازه زمین تا آسمان فرق میکرد خرابه ای بود از عهد قجر…..
یکی از آن غول تشن ها جلویم ودیگری پشت سرم درحال حرکت بودن…
اینجا چقد برایم آشناست….من اینجا را یک جایی دیده ام…اما کجا؟؟؟نمی….
وای آره همان خرابه ای که درخوابم دیدم وایی خدای من قراره چه به سرمان بیاید….
توی دلم شروع کردم به خواندن آیه الکرسی….
؟؟؟-اقا اوردیمش

با صدای یکی از این هرکولا دست از خواندن ایه الکرسی برداشتم و رد نگاهشان را دنبال کردم که درآخر رسیدم به هوروش که روی یک صندلی نشسته بود ودرحال سیگار کشیدن بود…
هوروش نگاه تحقیرامیزی به سرتا پایم انداخت وگفت:ببرینش پیش عشقش
وقتی گفت عشق اش سرم را فورا بلند کردم وخودخواسته دنبال ان دو مرد رفتم از چند در که رد شدیم رسیدیم به یه اتاق درآن اتاق را باز کرد ومرا به داخل اتاق پرت کرد….
به خاطر اصابت زانوهایم با سنگ ریزهای کف اتاق سوزشی در زانوهایم احساس کردم اما با شنیدن صدای ناله اهورا سوزش پاهایم به کلی از یادم رفت…
وقتی صورت پراز خون اهورا را دیدم انگار یکی قلبم را از جا کنده بود وداشت با چاقو رویش خط می انداخت فورا از جایم بلند شدم وخودم را به اهورا رساندم….
صورت خونی اش را دردستم گرفتم وگفتم:دلناز دورت بگرده چه به روزت اوردن این بی مروتها اینم برادره تو داری
اهورا با صدای ضعیفی گفت:دلناز فورا از اینجا برو هوروش نقشه های شومی توی سرشه
تا حواستم جواب اهورا را بدم که صدای هوروش در اتاق پیچید:دیگه برای برگشت دیره برادر من….

عصبی برگشتم وچند قدم رفتم جلو جیغ زدم:عوضی پست فطرت این چه بلایی به سرش اوردی….به توهم میگن برادر توکه دست کفتارهارو…..
هنوز حرفم تموم نشده بود که با سیلی که از جانب هوروش خوردم افتادم روی زمین..
دستم را روی صورتم گرفتم وناباور بهش زل زدم که صدای داد اهورا دراومد:
نزنش کثافت عوضی مردی بیا دستم رو باز کن تا حالیت کنم معتاد مفنگی…
هوروش تا حرفای اهورا را شنید مانند یک گرگ گرسنه به سوی اهورا حمله ور شد واهورا رو گرفت زیر مشت لگداش نتوانستم تحمل کنم جی میزدم التماسش میکردم…
-هوروش ولش کن… توروخدا کشتش اهورام رو ….جون عزیزت ولش کن…

بازو های هوروش را گرفته بودم والتماسش میکردم…دونفر از آن هرکول ها امدن ومرا از آن جا دور کردن…دیگر جونی توی بدنم نمانده بود…گریه میکردم اما اشکی از چشمم نمیچکید….
هوروش انقدر اهورا را کتک زد تا اینکه خسته شد وکنار کشید…
فورا بلند شدم ودویدم به سمت اهورا صورتش غرق خون بود سرش را روی پاهایم گذاشتم وبا گریه گفتم:
عزیز من …. اهورای من چشمات رو باز کن
اما همچنان اهورا چشماش بسته بود رو به هوروش کردم گفتم:دلت خنک شد زدی کشتیش
هوروش-به درک

-اهورا….اهورا….جان دلنازچشمات رو باز کن….ببین حالم بده چشمات رو باز کن
اهورا ناله ای زیر لب کرد وچیزایی گنگی را زیر لب زمزمه میکرد گوشم را نزدیک لبانش بردم..
اهورا-دلناز برو جان مادرت برو…
-بی تو کجا برم….
با دادی که هوروش زد از ترس یک تکانی خوردم سرم را برگردانندم وبه هوروش زل زدم…. هوروش درحالی که یقه لباس یه روحانی را گرفته بود داد میزد و میگفت:یا کاری که گفتم رو انجام میدی یا همین جا خونت رو میریزم…

روحانی که داشت از ترس سکته میکرد به تته پته گفت:با…شه…با….شه انجـ….ام میدم
هوروش-خوبه
گیچ داشتم به هوروش وکارایش نگاه میکردم نمیتوانستم درک کنم که از این کارا چه منظوری دارد….
سرم را برگردانندم وبه اهورا نگاهیی انداختم اما انگار اهورا هم حال وروزش بدتر از من بود…..
با صدای ریخته شدن چیزی روی زمین بار دیگر سرم را به سمت صدا برگردانندم ودرکمال تعجب دیدم هوروش تمام وسایل کیفم را روی زمین ریخته وشناسنامه ام را در دستش گرفته…..
از فکری که یه آن به سراغم آمد رنگ باختم….نگاهی به اهورا انداختم… اهورا که دیگر جانی در بدن نداشت که بخواهد از من دفاع کنم خودم می بایست از خودم دفاع میکردم…..تمام زور وشجاعتی که درخودم سراغ داشتم جمع کردم واز جایم برخاستم وبه طرف هوروش رفتم وبا صدای لرزانی که سعی در پنهان کردنش داشتم گفتم:منظورت از این کارا چیه؟؟شناسنامه من رو میخوایی چکار؟؟
دستش را روی قفسه سینه ام گذاشت ومرا به عقب هل داد نتوانستم تعادل خود را حفظ کنم وروی زمین پرت شدم….
جیغ زدم :هویـــــــی با توام
هوروش پوزخندی زد وگفت:گفته بودم داغ این عشق رو به دلتون میزارم..
کفری شدم….فورااز جایم برخواستم ودرست به چشم هایش زل زدم گفتم: ندیده بود مرد این همه عقده ای…میخوای چی رو ثابت کنی….
تف به روت که برای یه چیزی که حتی راست ودروغش مشخص نیست اون بلاهارو سر برادرت اوردی….
وبه اهورا اشاره کردم… ادامه دادم:می خوایی منو بکشی بکش…میخوای برادرت رو بکشی بکش اما عذاب وجدان خودتت رو هیچ وقت نمیتونی بکشی هیچ وقت…
نگاه خمارش رو دوخته بود به نگاهم کم کم وآرام به سمتم آمد ودر یک میلی متری من جوری نفس های گرمش به صورتم میخورد ایستاد وگفت: اره تو درست میگی من عقده ای ام اما من واسه نابود کردن کسی که زندگیم رو نابود کرده من درو عقده ای کرد هیچ وقت عذاب وجدان نمیگیرم.. هیچ وقت….در ضمن نه تورو میکشم نه برادر بی عقلم رو ….ولی به جاش براتون خواب هایی دیدم که دوتاتون صدالبته بیشتر تو…
وانگشت اشاره اش را به طرفم گرفت وادامه داد….وبیشتر تو درش آرزوی مرگ کنی…..
بعد از گفتن این حرفا کنار گوشم یکی از نوچه هایش را صدا زد که از بلندی صدا ترسیدم و چشم هایم را بستم…

نمی دانم چرا لال شده بودم ونمیتوانستم جوابش را بدهم…بیشتر از خودم به فکر اهورا بودم چون میدانستم کوچکترین مقاومتی از طرف من یک بلایی به سر اهورا می اورد….
نگاهیی به اهورا انداختم چشم هایش بسته بود….
انگار راهـــی جز تسلیم در برابر خواسته هوروش نداشتم…
نگاه دیگری به اهورا انداختم دلم تاپ نیاورد وخودم را به اهورا رساندم وسرش را توی اغوشم گرفتم وآرام زمزمه کردم:می دونم نامردی…میدونم وقتی به هوش بیای میگی باید مقاومت میکردم…اره میتونستم مقاومت کنم اما در ازاش باید تو رو هم از دست میدادم…الانش هم از دستت دادم اما از دست دادن اینجوری بهتره تا اینکه دیگه نخوام ببینمت..
اهورا خیلی خوشحالم که الان بی هوشی حداقل تو دیگه شاهد خورد شدنم نیستی…

+بلندش کنی
با صدای چندش هوروش نگاهم را از اهورا گرفتم وبه هوروش ونوچه هایش دوختم…
دونفر از نوچه هایش به طرف اهورا ویک نفر دیگر به سمت من امدند ان مرد خواست مرا از زمین بلند کند که عصبی غریدم:اون دست نجست رو به من نزن خودم پا میشم
نگاهیی به هوروش انداخت نمیدانم عکس العمل هوروش چه بود که کنار کشید…
آرام کیف ام را زیر سر اهورا گذاشتم واز جایم برخواستم وان دونفر با بی رحمی تمام اهورای زخمی مرا از جایش بلند کردن وروی صندلی نشاندن….
فریاد زدم:هـــو آروم چرا شماها گاوید اینقدر…. همچین عجیب هم نیست کمال همنشین درتون اثر کرده
باسیلی که به صورتم خورد باعث شد صورتم رابرگردانم مزه شوری خون را توی دهانم حس کردم با تنفر سرم را برگردانندم وبی پروا زل زدم توی چشمهای وحشی هوروش وگفتم:قسم میخوردم انتقام تک تک این ثانیه ها رو ازت بگیرم….
هوروش پوزخندی زد وگفت:حرفای گنده تر از دهنت میزنی….از مادر نزاییده کسی به هوروش بگه بالا چشمات ابروهه
وبعد خطاب به یکی از نوچه هاش گفت:زود به هوشش بیارید وتو…
یکی دیگر از نوچه هایش:برو اون مردک رو بیار
نوچه-چشم اقا
دیدم یکی از آنان با سطلی پر از آب به سویمان آمد وتمام سطل آب را را با شدتت روی صورت اهورا خالی کرد…
خالی شدن سطل آب همانا جیغ زدن من… وداد اهورا که فریاد زد:دلنــــــاز

به زور دستم را از دست آن غول تشن کشیدم بیرون وخود را به اهورا رساندم….فوری با دستهایم آب های روی صورتش را پاک کردم…نامردا آب یخ رویش ریخته بودن…. درحال خشک کردن آب های روی صورت اهورا بودم که چشمم به چشم اهورا افتاد.. احساس کردم این نگاه پراز سوال وپرسش هست …
سکوت بینمان را شکستم و سوالی پرسیدم: جانم اهورا
اهورا-دلناز میدونم چه نقشه ای توی سر هوروشه واینم میدونم که تو به خاطر نجات جون من اینکه هوروش بلایی سرمن نیاره میخوای به حرف اون عمل کنی….اما اینم بدون که اگر از دستت بدم خودم رو همینجا حلقه اویز میکنم….
فوری انگشت اشاره ام را روی بینیش به معنی سکوت گذاشتم وگفتم:هیس قرار نیست اتفاقی بیوفته مطمعن باش…ما باهم از این جا میریم بیرون… نه قراره بلایی سر تو بیاد ونه قراره من به حرف کسی گوش کنم…من زیر بار حرف زور نمیرم…

خودم از هیچ یک از حرفای خودم مطمعن نبودم حتی از یک لحظه بعد خودم هم خبر نداشتم اما مجبور بودم که این حرف ها را برای آرام کردن اهورا بزنم
با پوزخندی که اهورا زد موشکافانه بهش زل زدم که گفت:انگار هنوز هوروش رو نشناختی…نگاهیی به من بنداز نگاهی ام به خودتت بنداز ببین با من که برادرشم چکار کرده….هوروش مریضه معتاده این کاراش دست خودش نیست اگر بزنه کسیم بکشه ککشم نمی گزه…
وبعد نگاه غمگینی به من انداخت وادامه داد: ای کاش نمیومدی دلناز ای کاش..

می خواستم جواب اهورا را بده ام که با صدای یکی از نوچه ها که گفت:اقا اوردیمش
حرفم را قطع کردم وبه آن هرکول وآن روحانی که از ترس رنگش مانند گچ دیوار سفید شده بود نگاهی انداختم..‌‌.
هوروش به حرف امد وگفت:خوبه زودتر کارت شروع کن
روحانی با تته پته فراوان که از ترس بیش از اندازه اش بود گفت:چ….ه چه کاری؟
هوروش فریاد زد:باید چند بار حرفی رو به تو گفت مرتیکه
روحانی:اخ…اخه ب….بدون اجا….زه پدر دخ…تر نمیشه
هوروش با قدم های سریع خود را به آن مرد روحانی رساند واسلحه را روی سر آن گرفت وگفت:نه مثل اینکه باید یه تیر توی اون کله پوچت خالی کنم
روحانی رنگ باخته گفت:نه نه ان….جام میدم فقط شناسنامه…..
هوروش نزاشت حرفش تمام شود ودوتا شناسنامه که یکی از شناسنامه ها، شناسنامه من بود به طرف آن پرتاب کرد که آن دو شناسنامه روی زمین افتاد وروحانی فوری شناسنامه ها را از زمین برداشت…

 

هاج و واج چشمانم میان شناسنامه ها وان مرد درحال گردش بود….
احساس پوچی بهم دست داده بود حس میکردم هرآن میخواهند از یک بلندی به پایین پرتم کنن…
نگاه عاجزانه ای به اهورا انداختم وقتی حال زار اهورا را دیدم در دل پوزخندی به خود زدم، اهورا با دستای بسته وحالی که بدتر از حال من است میتوانست چکار کند؟
اهورا که حال زار مرا دید گفت:دلناز مقاومت کن….کاری که هوروش میخواد رو به هیچ وجه انجام نمیدی
با بغضی که در گلو داشتم گفتم:اما تو…
اهورا-دلناز اگر تیر بارونم کردباید مقاومت کنی باید…فهمیدی!
دیگر بغضم مانع حرف زدنم شد وفقط توانستم سرم را به معنی باشه تکان بدهم….
با صدای هوروش که اهورا را خطاب خود قرار داده بود سرم را بالا اوردم..
هوروش-سرت رو بالا بگیر اهورا….ببین وقتی داداشت یه حرفی رو که میزنه چطور عملیش میکنه….حالا هم ببین که چطور در یک صدم ثانیه راحت نامزدتت رو از دست میدی..
نگاهی به اهورا انداختم سرش را پایین انداخته بود انگار او هم میدانست که اینجا دیگر اخر کار است…
از لرزش شونه های اهورا فهمیدم که دارد گریه میکند طاقت نیاوردم وجلوی پایش زانو زدم وبا هق هق گفتم:من دور دلت بگردم ….گریه نکن جان دلناز…مرد که گریه نمیکنه…..من به خاطر تو تا خود جهنم هم میرم…گریه نکن

اهورا سرش را بالا اورد چشمانش کاسه خون بود….خوب میدانستم که الان چه می کشد…
اهورا-دلناز…
-جان دلناز جونم بگو
اهورا-……
اما اهورا تا خواست حرفش را بگوید آن روحانی شروع به خواندن خطبه کرد….
ناباور سرم را برگردانندم وبه روحانی زل زدم که چشمانش را بسته بود ودرحال خواندن بود…وهوروش هم پشت به آن نشسته بود وبا لبخندی که مشخص بود از صمیم قلبش هست داشت سیگارش را میکشید…

 

روی زمین نشسته بودم وخاک های روی زمین را درمشتم فشار میدادم ….هرجمله ای که از دهان آن مرد خارج میشد انگارقسمتی از قلب من را هم همراهش میبیردند….ان خطبه ها انگار اشهد درحال مرگ من بود که برایم میخواندن…..هزار باز خود را لعنت میگردم که چرا به کسی نگفتم….
+دخترم؟
با صدای آن روحانی سرم را بلند کردم وبهش زل زدم نمیدانم در نگاهم یا درصورتم چه دید که دو اَبروهایش به بالا پریدند
با صدایی که انگار از ته چاه بود گفتم:منو صدا زدید؟
+جوابت چیه؟
سرم را برگرداندم وبه اهورا نگاهی انداختم ولب زدم:بلندشو و منو از اینجا ببر
اهورا سرش را پایین انداخته بود وجواب نمیداد یقه لباسش رو گرفتم ودرحالی تکانش میدادم گفتم:بلندشو….بلندشو منو از اینجا ببر…مگه نمیگی عاشقمی بلندشو نزار بدبخت بشم…مگه نمیگفتی دیگه نمیزارم چشمات اشکی بشه….اهورا بلندشو تورو جان من بلندشو
+خفه شو
با دادی که هوروش زد برگشتم به طرفش دیگه حالت طبیعی خودم را نداشتم با قدم های بلند خودم را بهش رساندم….
دوست نداشتم غرورم را پیش این کوه غرور خورد کنم…
تمام شجاعتی که در خودم سراغ داشتم را جمع کردن وگفتم:اصلا تو کی هستی که من باید باب میل تو رفتار کنم….فکر کردی یه اسلحه گرفتی دستت میتونی هرکاری خواستی انجام بدی….نه جانم تا اینجا اومدم به خاطر اهورا اومدم از این به بعدشو دیگه نمیزارم بدبختم کنی فهمیدی؟
حرفایم که تمام شد هوروش قهقه ای سر داد که خنده اش بیشتر شبیه صدای هیولا بود نه خنده انسان…..

هوروش_فیلم بازیت تموم شد بچه!خواهش میکنم ازتون حالا جواب بله رو بدین
-به همین خیال باش
هوروش عصبی زل زد توی چشمام وگفت:پس وایسا تماشا کن
وبا قدم های بلند خودش را به اهورا رساند و اسلحه اش را روی شقیقه های اهورا گذاشت وگفت:خب دیگه انتخاب با خودته…..

 

با تعجب زل زدم توی چشم های هوروش وگفتم:تو این کارو نمیکنی!
نیشخندی زد وگفت:امتحانش ضرری نداره
-چی میگی تو اهورا برادرته
هوروش-هرکیم باشه من برای انجام خواسته ام هرچیزی جلوی راهم باشه نابود میکنم
اهورا-دلناز به حرفش گوش نکن ….نمیتونه کاری کنه
هوروش-خیلی بزرگی کردم خواستم خودتت رضایت بدی زودتر قال قضیه رو بکن تا بدتر نشده
دوتا دست هایم را بغل کردم وگفتم:فکر کنم چندقیقه پیش بهت گفتم کاری که میخوای رو انجام نمیدم
هوروش عصبی گفت:خیلی خب خودتت خواستی تا سه میشمارم اگر جواب دادی که دادی اگر ندادی اهورا پَر…
یک…
دست وپاهایم را گم کردم نمیدانستم چکار کنم….اهورا میگفت نمیزد…اما از این حیوان همه چیز برمی آید ….
+دو…
نگاهی به اهورا انداختم او هم رنگ باخته بود اما باز هم با تکان دادن سرش میگفت که چیزی نگویم
+دونیم
نگاهی به آن مرد روحانی ونگاه دیگری به هوروش انداختم که درحال شمردن بود درحالی که کلتش را از روی شقیقه های اهورا یه سانت تکان نمیداد….
+وقتت تمومه خانوم خانوما
بی پروا توی چشمانمش زل زدم وگفتم :جواب من همونه که همونه نه نه نه…
ورویم را برگرداندم
هوروش-خیلی خب خودتت خواستی
“سه”
شلیک…………
دریک آن صدای شلیک کل ساختمان را فرا گرفت…..دستم را روی قلبم گذاشتم حالم دگرگون بود بدنم به یکباره یخ بست انگار خونی در رگهایم نبودتوان برگشتن را نداشتم….به آن مرد روحانی نگاهی انداختم اوهم ماتش برده بود….گریه ام گرفت…اهورای من به خاطر لجبازی من….
خدایا خودتت کمکم کن

اهورا-آخخ
با صدای اخ گفتن اهورا فورا برگشتم فوری اشک هایم را پاک کردم با دیدنش جون دوباره ای گرفتم….اما اطرافش غرق خون بود….تیر را به پاییش شلیک کرده بود…خودم را به اهورا رساندم وبدون فوت وقت شالم از سرم درآوردم و دور پایش بستم….
با گریه گفتم:دیدی گفتم شلیک میکنه دیدی…
اهورا-آی……دلناز
-هیس حرف نزن داره خون میره ازت…باید برسونمت بیمارستان
+تا اون برگه کوفتی رو امضا نکردی ازبیمارستان خبری نیست
جیغ کشیدم:عوضی داره میمره
هوروش هم درجواب من داد زد:به درک اگر اون برگه رو امضا نکردی ایندفعه توی قلبش میزنم فهمیدی
با هق هق گفتم:تو…رو…خدا…اهورا…رو…ببر…بیما..رستان…من…که…ای…نجام………….

 

هوروش نگاهی به من انداخت ونگاه دیگری به آن مرد روحانی،وبه سمت آن مرد رفت وبرگه ای را اورد وبه طرفم گرفت با چشمهای گریون بهش زل زدم که داد زد:بگیر وامضا کن البته اگر میخوای اهورا زنده بمونه….
با ترس ولرز ان تیکه کاغذ را از دستش گرفتم…از محتوای درون کاغذ کاملا اگاه بودم….این تیکه کاغذ گواهی مرگ من بود…گواهی مرگ روحم…غرورم…زندگیم و……
عشقم!!!
دوتا راه بیشتر نداشتم امضای این برگه لعنتی درازای زنده ماندن اهورا وسیاه بخت شدنم….یا پاره کردن این برگ واز دست دادن اهورا….
وقتی برای تصمیم گرفتن نداشتم نگاهی به اهورا انداختم که داشت خون زیادی از دست میداد نگاهی هم به هوروش انداختم که خیلی ریلکس داشت سیگارش را میکشید….در دل گفتم ادم چقد میتونه پست وسنگدل باشه که حتی به برادر خودش هم رحم نکنه….بعد از امضای این برگ رسما شرعا قانونا به عقد هوروش در میامدم اینجا بود که عذاب های من تازه شروع میشد و راه پر پیج و خمی پیش رویم قرار میگرفت…
تصمیمم را گرفته بودم تصمیمی برای کل زندگیم دریک لحظه …نگاه دیگری به اهورا انداختم آرام زمزمه کردم:فقط به خاطر تو عزیزم
وامضایم را پای آن برگ نشاندم….
حالا من زن رسمی هوروش بودم و این یعنی من از این ساعت از این لحظه سیاه بخترین زن دنیا بودم…..
اشک هایم را پاک کردم وسرم را بالا گرفتم چشم تو چشم اهورا شدم
ارام لب زد:دلناز چکار کردی
-کاری که از اول باید میکردم تا تو به این روز نیوفتی
یک آن اهورا داد وفریاد سر داد:چرا این کارو کردی؟؟مگه نگفتم اگر مردم هم این کارو نکن؟دلناز تو چکار کردی؟چرا دارین با من این کارو میکنین…
همانطور که داشتم اهورا را آرام میکردم با گریه گفتم:تو رو خدا آروم باش ….داره از پات خون میره…بزار الان میرسونتت بیمارستان
اهورا-بزار خون بره به درک ….بزار بمیرم به درک….دلناز دلناز دلناز دارم دیونه میشم….
-اینجور نگو اهورا اینجور نگو…..خودم داغون تر از توهم…. اما اگر بلایی سر تو میومد من هیچ وقت خودم رو نمیبخشیدم…. من پشیمون نیستم از این کارم، برای نجات تو هرکاری میکردم …
اهورا-دلناز من بی تو چه کنم؟
لبخندی تلخی زدم وگفتم:زندگی..زندگی کن هم به جای من هم به جای خودتت که دیگه دلنازت از این لحظه به بعد هرگز روی خوش زندگی رو نمیبینه
اهورا-دلناز چرا این کارو کردی؟

کفری شدم پاشدم فریاد زدم:فکر میکنی خودم دوست داشتم …چند بار بهت بگم اگر امضا نمیکردم اون برگ کوفتی رو میکشتت میفهمی چطور میتونستم شاهد پر پرشدنت میبودم…

اهورا سرش را پایین انداخت رفتم نزدیکش و دست دراز کردم که دستش را بگیرم که سریع دستش را پس کشید وگفت:به من دست نزن..

زن داداش!!!!!

 

با تعجب زل زدم توی چشم هایش!!!سرش را پایین انداخته بود..
دیگر حرفی برای گفتن نداشتم سری تکان دادم واز جایم برخواستم وگفتم:مواظب خودتت باش
واهسته به سوی هوروش قدم برداشتم وبدون انکه حتی کوچک ترین نگاهیی بهش بیاندازم ان برگ را درمقابلش گرفتم گفتم:اینم چیزی که خواستی فقط زود اهورا رو از اینجا ببرین داره خون زیادی ازش میره
بدون حرف برگ را از دستم گرفت وشروع کرد به صدا زدن نوچه هایش… همانجا درحالی که به دیوار تکیه داده بودم آرام بر روی زمین نشستم….دلم دریایی خون است اما نمیدانم چرا در این حال اشکی از چشم هایم نمیریزد…پاهایم بسته است وکاری از دستم بر نمی آید….دلم آشوبه اما انگار ظاهرم عکس این را نشان میدهدامروز در این خرابه…بی کسم….آشفته ام…شده بودم مانند بچه یتیما که هیچ کس رو نداره….
با صدای فریاد اهورا به خودم آمدم دیدم دارن آهورا رو با خودشان میبرن…..
با حالت دو خودم را به آنها رساندم وبا گریه گفتم:توروخدا آروم تر نمیبینید درد داره..
ودستم را دراز کردم خواستم دست اهورا را از دست آن غول تشن بیرون بکشم که هوروش غرید:دستت بهش بخوره گردنتو از هفت جا میشکونم….
با تعجب برگشتم وبه هوروش نگاهی انداختم وپوزخندی به خودم زدم از امروز همین آش بود همین کاسه….
وآن دو مرد اهورا را کشان کشان از آنجا دور کردند…..
برای اخرین بار نگاه بغض آلوداهورا قلبم را آتش زد….اما من هم نمیتوانستم شاهد جان دادنش باشم….
یه آن تمام هوش وحواسم پر کشید سمت پدرم….وای اگر پدرم میفهمید دق میکرد…. سرم بلند کردم وآهسته لب زدم:میدونم تمام کارات حکمتی توشه…پس منم به خودتت توکل میکنم

+چی باخودت پچ پچ میکنی؟
با صدای هوروش بهش زل زدم نمیدانم چرا هیچ ترسی نداشتم در برابر نگاهش…لحن تند گزنده اش….هوروش برخلاف اهورا چهره ی بسیار خشمگینی داشت اما چشم هایش ….چشمهایش زمردی وحشی
در مقابل این دل رنج کشیده و خسته
چه جدال نابرابری..

بادردی که توی سرم پیچید جیغی کشیدم…موهای بلندم دور دست هوروش بود باجیغ گفتم:هوو ول کن موهام رو چته تو…فازت چیه مثل سگ یدفعه هار میشی….
هنوز حرفم تموم نشده بود که با مشتی که در دهانم خورد محکم به زمین پرت شدم….هوروش به سمتم آمد وضربه محکمی به کتفم زد ومرا محکم به دیوار کوبید وگفت:سگ کیه هان؟
وبی هوا مشت دیگری حواله شکمم کرد از درد آخ بلندی کشیدم وباردیگر مرا به زمین پرت کرد از درد به خودم میپیچیدم…دیگر نتوانستم تحمل کنم وگریه سر دادم….
با گریه گفتم:عوضی داری عقده چی رو سر من خالی میکنی….مگه من خواستم مادرت ولتون کنه بره….مگه من خواستم پدرتون مادرتون رو کتک بزنه….مگه من خواستم تو معتاد بشی…
تا این حرف را زدم،هوروش بار دیگر مانند سگ وحشی به من حمله ور شد انگار حرفم بنزینی بود بر روی آتش….
وبا لگد هایش به جونم افتاد….
وداد میزد:آره مقصر همه اینا توی کثافت هستی اون مادر هرزت….همون بلایی رو سرت میارم که مادرت به سر مادرم اورد میخوام ریشتون رو ریشه کن کنم عوضی….
انقد با لگدهایش به سروصورت و شکمم کوبیده بود که حتی توان ناله کردن هم نداشتم….. چشم هایم سیاهی میرفت وبعد از چند لحظه آرام چشمانم را روی هم گذاشتم و به عالم بی خبری فرو رفتم……..

 

بادردی که زیر شکمم پیچید آرام چشم هایم را باز کردم
-آخخ
+عزیزم بهوش اومدی
نالیدم-مامانی
+عزیزم منو میبینی من مامانت نیستم
بیشتر چشم هایم را باز کردم وسرم را یه کم به کج مایل کردم وچشم تو چشم یه خانم مسن شدم….چهره مهربونی داشت لبخندی زد وگفت:حالت خوبه مادر
نگاهی به اطرافم انداختم وگفتم:من کجام؟؟شما کی هستین؟
+اینجا خونه اقا هوروشه ومنم اینجا کارای اقا رو انجام میدم
اسم هوروش را که شنیدم مانند برق گرفتها از جایم برخاستم که باعث شد درد بدی کل بدنم را فرا گیرد
-آییی خدا
+چی شد مادر…به خواب هنوز خوب نشدی؟
-خدا لعنتت کنه هوروش که منو به این روز انداختی…
سرم را برگردانندم وخطاب به آن خانم گفتم:من از کی خوابم؟
+بهتره بگی بیهوشم…دیروز ظهر بود که آقا شمارو اورد
-الان کیه؟
+الان شبه تقریبا یه روز نصفی بیهوش بودی…
تا خواستم حرفی بزنم که دراتاق با شدتت باز شد وقامت نحس هوروش بین چارچوب در نمایان شد….
هوروش-طاهره خانم اون لباسارو بیار.

آن زن که حالا فهمیدم اسمش طاهره است با گفتن چشمی برخواست وبه سمت کمدی که درگوشه اتاق بود رفت و وچند تیکه لباس را از دراورد وکنار من گذاشت..
هوروش-حالا میتونی بری پایین وبه کارات برسی
طاهره-چشم اقا
طاهره خانم اتاق را ترک کرد.هوروش در اتاق را بست وقدم زنان خود را به پنچره اتاق رساند.حتی سرم را بلند نکردم که نیم نگاهی بهش بیاندازم…. هیچ رغبتی برای نگاه کردنش نداشتم….حتی اگر میتوانستم گوش هایم را با دست هایم میگرفتم تا صدای قدم هایش را هم نشنوم….
هوروش-این لباسا،لباس های دختر طاهره خانم اونارو میپوشی ومیای پایین..

با تعجب سرم را بلند کردم،لباس های دختر طاهر خانم!من از وقتی که یادم می آید لباس هیچ کس را بر تن نکرده بودم….حالا باید…..
او قصددارد مرا با این کار هایش تحقیر کند…اما کور خوندی! منو از پدرم خانوادم…..عشقم دورم کردی اما دیگه اجازه نمیدم با این کارا تحقیرم کنی….با کارهایم آنقد عاصیت میکنم که خود مرا پیش پدرم بفرستی…

 

هوروش خواست اتاق را ترک کند که به زبان امدم وبدون آنکه نیم نگاهی بهش بی اندازم گفتم:اهورا حالش خوبه؟
ایستاد، صدای پوزخندش را به وضوع شنیدم. واین اصلا برایم مهم نبود…
بار دیگر هوروش بدون حرف خواست اتاق را ترک کند که با صدای بلند تری گفتم:با توام میگم اهورا حالش خوبه؟قطعا از حالش باخبری؟
هوروش ایستاد وبا قدم های بلندی خود را به من رساند وچانه ام را محکم در دستش گرفت وعصبی غرید:فقط یکبار دیگه،یک بار دیگه اسم اهورا را توی خونه من اوردی زبونت رو میبرم ومیزارم توی کف دستت!فهمیدی
فقط نگاهش میکردم!دروغ چرا ازش میترسیدم،این یک دیوانه زنجیری بود با کاری که این بر سر من واهورا اورد مطمعن بودم که کشتن من هم برایش مانند آب خوردن هست.
+فهمیدی!
با فریادی که زد از ترس تکانی خوردم وبا بغض سرم را تکان دادم
+خوبه
واتاق را ترک کرد. هنوز چیزی از رفتنش نگذشته بود که فریادش کل خانه را برداشت:تا پنج مین دیگه پایین باشی

دلم به حال خودم میسوخت….حالا میدانم که گیر چه ادم نفهمی افتاده بودم….از بی خبری داشتم میسوختم…بی خبری از پدرم…از اهورا….

این تازه شروع روز هایی تاریکی بود که در پیش رو داشتم….
بالاجبار از تخت پایین امدم وبه سمت سرویس توی اتاق رفتم موهای ژولیده ام را مرتب کرد ودستی به لباس های پاره پوره ام کشیدم شالی نداشتم که برسرم بنشانم ….کلافه سری تکان دادم واز سرویس خارج شدم وبدون اینکه نگاه اضافه ای به اطرافم بیاندازم پله را به سمت پایین پیش گرفتم….

 

پایین پله ها ایستادم.سرم را بلند کردم ونگاهی به اطرافم انداختم….هوروش روی یکی از راحتیا نشسته بود ودرحال نوشتن چیزی بود.طاهره خانم هم داخل آشپز خانه بود…
لب هایم را گشودم وبا صدایی که انگار از ته چاه بلند میشد گفتم:با من چه کار داری؟
صدایم را که شنید دست از نوشتن برداشت ونگاهیی به سرتا پاییم انداخت وبا آن اخم همشگی اش گفت:چرا اون لباس هارو نپوشیدی؟
چشم هایم ریز کردم وگفتم:عادتت ندارم لباس های اینو اون رو بپوشم..
نگاهم افتاد به طاهره خانم که داشت مارا نگاه میکرد لبخندی زدم وخطاب به طاهره خانم گفتم:طاهره خانم من از بچگی عادتت نداشتم لباس کسی رو بپوشم….ببخشید
طاهره خانم که انگار از حرف های من گیچ شده بود گفت:لباس؟مگه اون لباسا….
هوروش نگذاشت طاهره خانم ادامه حرفش را بگوید ومیان حرفش پرید وگفت:طاهره خانم از امروز شما مرخصید….
طاهره خانم بدون حرف اضافه ای گفت:چشم اقا
و وسایل هایش را جمع کرد وبعد از خداحافظی خانه را ترک کرد…
-میشنوم
بدون حرف برگی را جلویم انداخت….از کارهایش فوق العاده حرصم گرفته….انگار داشت با کنیزش رفتار میکرد…این ادم انگار بوی از از شعور وشخصیت نبرده بود…
+چرا بر وبر داری نگاش میکنی بردارش بخونش
نا خودآگاه پوزخندی برلبانم نقش بست…اما سریع جمعش کردم …دیوانست دیگر…
خم شدم وآن برگ را در دست گرفتم وشروع به خواندنش کردم…
خط به خط ان را که میخواندم چشمانم از فرط تعجب میخواست ازحدقه بزنن بیرون….با خودش چی فکر کرده بود….که من واقعا میشم کنیزش!…توی این برگ کارهایی که متحلق به یک خدمتکار بود نوشته شده بود….
دیگر خونم به جوش امده بود.از فرط عصبانیت به نفس نفس زدن افتاده بودم.
حسی بهم می گفت جنگ اول، به از صلح آخر. باید حرفام رو می زدم؛ خدا رو چه دیدی؟ شاید برم می گردوند خونه…
سرم را بالا گرفتم وبا لبخند بهش زل زدم. با تعجب داشت به من نگاه میکرد..برگ را بالا گرفتم واز وسط به دو قسمت مساوی قسمتش کردم ومحکم روی میز گذاشتم..

برگشتم و راهم را به سمت اتاق کج کردم….
+کجا ؟وایسا ببینم
ایستادم اما بر نگشتم که دوباره صدای نحث اش توی گوشم پیچید:فکر کردی اومدی خونه خاله ات …از امروز میشی خدمتکارم….فکر نکن اوردمت اینجا فقط بخور بخواب…
این بار برگشتم وپوزخندی به سر تا پایش زدم وگفتم:هه تو پیش خودتت چی فکر کردی…. حتما پیش خودتت گفتی دوتا میزنم تو سرش چون زنه یا ضعیفه حتما قبول میکنه که بشه کنیز زر خریدم .اما نه اقا کور خوندی…. اونی که ضعیفه….توهیی نه من …این رو گفتم صد بار دیگه ام میگم تا اینجا جنگیدم فقط به خاطر اهورا بود اما از این به بعدش رو به خاطر خودم میجنگم تا بهت بگم که درسته یک زنم اما زن بودن نشونه ضعیف بودنم نیست….. من یه چیزی دارم که نه تو نه امثال توهم ندارنش واون صلاح زنانه ام است که راحت باهاش خلاصت میکنم…
گرفتی که چی میگم.
بعد حرف هایم یکم مکث کردم ویک نفس گرفتم گفتم:
الانم میخوام استراحت کنم مزاحم نشو لطفا
و فورا ازش دور شدم وخودم را به آن اتاق قبلی رساندم ودرش را قفل کردم و تکیه ام را به در دادم.
لبخند خبیثی زدم وآرام زمزمه کردم:
بچرخ تا بچرخیم اقا هوروش

روی تخت دراز کشیدم وچشم هایم را برهم گذاشتم….مدام چشم های اهورا درمقابلم ظاهر میشد…از بی خبری داشتم پر پر میشدم…
بالاجبار از جایم برخواستم وتوی اتاقم قدم میزدم.
اهورا!پدرم! داشتم دیوانه میشدم….پوزخندی زدم آرام زمزمه کردم:یه ادم بیشعور احمق چرا باید یه سنگی رو بندازه تو چاه که صدتا ادم عاقل نتونن درش بیارن.
بغضم گرفت.دلم براشون تنگ شده بود.با اهورا چه نقشه هایی که برای آیندمان نکشیده بودیم….
چرا باید سرنوشت من اینجور بشه….
چرا من باید عاشق اهورا میشدم….وقتی که قرار بود به زور به عقد داداش در بیام..
قطره اشکی از چشم هایم چکید…
ای کاش هیچ وقت چیزی به اسم سرنوشت وجود نداشت…. ای کاش هیچ وقت تقدیری هم وجود نداشت..
ای کاش .ای کاش .ای کاش.
اما این ای کاش ها هیچ دردی از درد های من دوا نمی کند.
همانجا وسط اتاق نشستم ودستانم قاب صورتم کردم وگریه سر دادم. دیگر نتوانستم همه این درد هایم را در دلم نگه دارم.داشتم از دلتنگی عشقم.پدرم میسوختم….

*هوروش*
با صدای آلارم گوشیم چشمانم را به زور باز کردم ودست دراز کردم وگوشیم را برداشتم….
ساعت هفتو نیم بود. امروز کاری شرکت نداشتم وقصد داشتم استراحت کنم. گوشی ام را در جای قبلش گذاشتم ودوباره دراز کشیدم دیشب بدجور این دختره حالم را گرفته.وتا نزدیکی های صبح خواب به چشمانم نیامده بود.
چشمانم را بستم وپتورا روی سرم کشیدم اما بعد از چند دقیقه یک فکری به سرم زد.فکری که میتوانستم تلافی بلبل زبانی های دیشبش باشد.
لبخند خبیثی زدم وآرام چشمانم را بستم.
ساعت حدودا ده بود که از خواب پریدم.
از توی کمد کمربندم را برداشتم.واز اتاق خارج شدم.آنقد از این دختره متنفر بودم که دوست داشتم در حد مرگ کتکش بزنم.به خاطرش به برادرم رحم نکردم.وبی رحمانه آن بلا را بر سر اهورا اوردم.
به در اتاق که رسیدم محکم دستگیره در را به پایین فشار دادم اما باز نشد.قفل بود.

 

با مشت هایم محکم به در میکوبیدم.
بعد از چند دقیقه صدای بازشدن قفل در امد.
دراتاق که باز شد امانش ندادم و وارد اتاق شدم.
نگاهی به سرتا پایش انداختم.
با بیاد اوردن اینکه مادرش وخودش چه بلاهایی که بر سر خونوادم اورده بودن بیشتر به خونش تشنه میشدم.
انگار میخواستم انتقام کاری را که بر سر اهورا اورده بودم هم از ان بگیرم.
تعجب در چشمانش فریاد میزد.
فریاد زد:دختره سلیطه هرزه مگه من بهت نگفتم ساعت هفت باید من رو بیدار کنی هان؟
جوابی نداد!
یه قدم به سمتش برداشتم وخرمن موهایش را در دستم گرفتم غریدم:چیشد زبونت رو موش خورده.دیشب که خوب بلبل زبونی میکردی.
مگه نگفتم من رو صبح بیدار کنی .میدونی الان از جلسه مهمی که داشتم جا موندم.
از درد چشمانش را روی هم فشرد وگفت:به من چه که جا موندی.میخواستی کمتر بخوابی من که گفتم نمتونی منو وادار به انجام کاری کنی
نه باید آدمش میکردم.
هلش دادم و به وسط اتاق انداختمش…وکمربند رو بالا اوردم واولین ضربه رو محکم روی کمرش فرود اوردم.
از درد تکانی خورد اما صدایش در نیامد.
ضربه های کمربند را پیاپی ومحکم بر بدنش میکوبیدم.
و او همچنان سکوت کرده بود.
سکوتش مرا دیوانه میکرد.من این را نمیخواستم.من میخواستم التماسم کند.به پاهایم بیوفتد که کتکش نزنم.
اما دریغ از یک آخ کوچک….

آنقد بی دلیل کتکش زدم که خودم خسته شدم وکمربند را گوشه ای انداختم واز اتاق خارج شدم.وبه اتاق خودم پناه بردم.
داشتم گُر میگرفتم.خودم را توی حمام انداختم وآب سرد را باز کردم.
تماس ناگهانی آب با بدن گر گرفته ام باعث شد نفس عمیقی بکشم.
دستی به صورتم کشیدم وسرم را برگردانندم.چشمم افتاد به آیینه حمام.
+من کی هستم؟ اون دختر با این همه ضربات آخ هم نگفت اما من چی؟
میخوام چی رو نشون بدم.که یک مردم!زور بازو دارم!زور بازو برای یه دختر بچه!
داشتم توی آتش وجدانم میسوختم.

اما فوری سری تکان دادم گفتم:
عذاب وجدان چی؟هر کاری تاوانی داره.واونم داره تاوان میده.تاوان نابودی بچگی من، خوشبختی مادرم،تاوان کار مادرشو…
مشت آبی را محکم به آینه حمام پرتاب کردم.
فریاد زدم:ازت منتفرم..

 

*دلناز*
چشم هایم را به زور باز کردم.
از درد داشتم جون میدادم. بند بند بدنم خونی وکبود شده بود.
چشم هایم مملو از اشک شد.
چرا کسی نمی آید من را از دست این شیطان نجات بدهد.
پدرم.اهورا. عمو.
انگار مرا فراموش کرده اند.
به زور توانستم خودم را به حمام برسانم لباس هایم بر اثر تماس ضربات محکم کمربند تیکه تیکه شده بود.
از تماس آب با پوست زخم شده بدنم جیغی از سر درد کشیدم.
+الهی دستت بشکنه.عوضی دیوانه مفنگی.
مگه چه هیزم تری بهت فروختم که این بلارو به سرم اوردی.منکه میدونم اینا همش یه بامبول الکی بود تا بتونی منو کتک بزنی.
اما به من هم میگن دلناز نشونت میدم بی همه چیز…

بعد از یه دوش سرسری که تمامش همراه از درد وفوش به هوروش بود از حمام خارج شدم.
وبه سمت ان لباس ها که هوروش گفته بود به دختر طاهره خانم تعلق داشته رفتم‌.
چاره ای نداشتم جز پوشیدن آن ها.
لباس ها را که داشتم یکی یکی میکردم یک ان متوجه چیزی شدم.
یکی از لباس های زیر مارک داشت.
دست دراز کردم وبرش داشتم.
اره درست بود یه مارک گرون قیمت هم بود.
پوزخندی زدم وگفتم:هی اقا هوروش فکر کردی خیلی زرنگی.کور خوندی من از تو زرنگ ترم.
لباس هارو پوشیدم .لباس ها توی تنم جار میزدن اما بهتر بود اینجور لباس ها به زخم های بدنم تماسی نداشتن.
درد داشتم.گز گز زخم هایم مانع استراحت کردنم میشدن…بالاجبار از اتاق خارج شدم وبه طرف آشپز خانه رفتم تا حداقل مسکنی بخوردم تا از شر این درد ها رهایی پیدا کنم.
همانجور که مشغول گشتن بودم….

+برگشتم باید ناهارم حاضر باشه

از ترس هین بلندی کشیدم ودستم را روی قلبم گذاشتم.نگاه تیز بینانه ای بهش انداختم.
هوروش هم مانند مترسک سر جالیز ایستاده بود ومنتظر جواب من بود.
اخه یکی نیست به این مرتیکه خر بگه حرفت جواب نداشت دیگه!
اما میدونم منتظر چی بود.کور خوندی هوروش جان
بنابراین مانند یک دختر حرف گوش کن گفتم:چشم اقا حتما
از تعجب چشمانش میخواست بیوفتن کف دستش ولی فوری حالت اولیه خودش را که مانند برج زهر مار بود به خود گرفت وپوزخند زنان گفت:چی شد تو که گفتی لباس های اینو اون رو نمیپوشی؟
لبخندی جهت دراوردن حرصش زدم وگفتم:اخه میدونی چیه اقا دیدم پول زیادی بابت تک تک لباس ها رفته بود وحیفم اومد دست نخورده باقی بمونه.اصراف میشد.
به وضوع صدای سابیدن دندان هایش را میشنیدم واین صدا برایم لذت بخش ترین صدا بود.

از خوشحالی ضایع کردنش توی پوست خودم نمیگنجیدم اصلا انگار نه انگار ده دقیقه پیش کتک خوردم درداش از بین رفت کلا…
با صدای بسته شدن در به خودم اومدم دیدم گورشو گم کرده رفته.بری که بر نگردی….

 

روی یکی از صندلی های آشپز خانه نشستم.
سوزش درد هایم یه کم بهتر شده بود.
به فکر فرو رفتم.
یعنی اخرش چی میشه؟یعنی میشه من دوباره برگردم پیش اهورا،پدرم.
یعنی میشه زندگیم روبه راه بشه؟
میشه دوباره منو،خاله، عمو، اهورا، پدرم کنار هم باشیم شاد خوشحال بدون هیچ غم غصه ای…..
داشتم به روزایی فکر میکردم که شاید ممکن بود تک تکشون برام اتفاق بیوفتن… اما یک لحظه به یاد هوروش افتادم

اما هوروش چی؟درسته هوروش خیلی بلاها به سرم اورده بود،بدبختم کرده بود اما دلم به حالش میسوخت،هوروش به کمک احتیاج دارد. من هیچ وقت از هوروش متنفر نبودم.من باید کمکش میکردم.تا خودش را پیدا کند خود واقعیش رو…

انوقت مطمعنا از کاراش پشیمون میشه…. اما باید قبلش پی همه چیز را به خودم بمالم
حس میکنم اگر اهورا هم از قصد ونیت من باخبر شود هم خوشحال میشود ومرا همراهی میکند…

بلند شدم یه نفس عمیق کشیدم گفتم:توکل کردم به خودتت.
و دوباره رفتم به سمت یخچال ومواد فسنجون را درآوردم ومشغول آشپزی شدم.

+ناهارو بکش
باصدای هوروش جیغی کشیدم وبرگشتم و به کمد پشتم تکیه کرد اولش میخواستم به توپ وتشر ببندمش بابت اینجور امدنش.اما سکوت را ترجیح دادم باید با سیاست پیش رفت.همان صلاح زنانه ام.من فقط میخواهم کمکش کنم اینجوربرای خودم هم بهتر است.

+هوووو کجایی تو
به خودم امد گفتم: ببخشید اقا اینقد گرم آشپزی بودم که اومدنتون رو حس نکردم
هوروش-مگه باید چطوری بیام یه طبل دستم بگیرم از سر خیابون جار بزنم که من دارم میام
-ببخشید.بشینید ناهار حاضره
تعجب را میتوانستم توی چشمانش بخوانم .
اما لبخندی زدم ومشغول کشیدن غذا شدم….

-چیزی شده اقا
هوروش که داشت مشکوک به غذا نگاه میکرد گفت:یه کمش رو بخور
-چی؟
تاکید وار گفت:از همه اون چیزی که روی میزه یه کمش رو بخور
بدون حرف اضافه ای بشقابی را برداشتم واز همه آنها خوردم وخطاب به هوروش گفتم:خیالتون راحت نوش جان کنید
هوروش که مطمعن شده بود کفگیر را برداشت وگفت:گمشو تو اتاقت نمیخوام غذام کوفتم بشه…
بدون حرف آشپز خانه را ترک کردم وبه اتاقم رفتم.از حرفش ناراحت نشدم .چون اصلا برایم مهم نبود.باید بدتر از این حرف ها را در این خانه بشنوم.
********
از درد زیاد از خواب پریدم.صورتم خیس عرق بود. شکمم درحال منفجر شدن بود انگار داشتن با لگد به شکمم میزدند.
این درد را خوب میشناختم…
-اخ لعنت بهت الان وقت اومدن بود
به زور از جایم برخواستم وبه سمت آشپز خانه رفتم. اما هرچقد گشتم مسکن را پیدا نکردم که نکرد….از درد داشتم جون میدادم هیچ چیز بهداشتی هم همراهم نداشتم..
-وای خدا من چکار کنم.
الان فقط یک راه داشتم وگرنه تا صبح اینجا تلف میشدم.راه پله هارو پیش گرفتم پشت دراتاقش که رسیدم آرام دستگیره در را پایین کشیدم ودر به آرامی باز شد….
_هوروش ،هوروش توروخدا بیدار شو
+اه چته
از شدتت درد زیاد گریه ام گرفته بود با گریه گفتم:جون عزیزت بیدار شو دارم میمیرم
هوروش سرجایش نیم خیز شده وبا خوابالودگی گفت:کی گفت بیای تو اتاق من
-معذرت میخوام اما از درد دارم میمیرم.
از تخت پایین امد وچراغ اتاق را زد.اما تا چشمانش به چهره ام افتاد رنگ از رخش پرید با عجله امد به طرفم گفت:
چت شده تو؟حالت خوبه؟
-نه خوب نیستم…میشه یه چیزی برام تهیه کنی
هوروش-خب چته دیگه؟چی میخوای؟
اولش یکم خجالت کشیدم اما اگر نمیگفتم تا صبح تلف میشدم بنابراین گفتم:پد بهداشتی میخوام با مسکن
هوروش-چی؟
سرم را انداختم پایین وهوروش با جمله:الان وقتش بود خدا
اتاق را ترک کرد.
به اتاق خودم رفتم وروی تخت دراز کشیدم ومنتظر ماندم تا هوروش بیاید……
****
هوروش مشمای مشکی را به دستم داد همانجا دوتا مسکن بالا انداختم ….
دیدم هوروش هنوز توی اتاق ایستاده ازش خجالت میکشیدم اما نمیتوانست تا صبح اینجا بایستد که….
-میشه برین؟
انگار به خودش امد وفورا اتاق را ترک کرد.و من هم بعداز انجام یه سری از کارها آرام به خواب رفتم…

دو هفته بعد

دو هفته از تمام این ماجرا ها میگذره…وهیچ کس حتی یه خبر از من نگرفتن که آیا من زنده ام یا مرده.حالا میفهمم که برای هیچ کدامشان ارزشی نداشتم حتی برای پدرم.پدری که حداقل میتوانست یه قدمی برای من بر دارد اما بر نداشت.از دستشان شاکی نیستم ومیگویم این ها همش حکمتی دارد…

از آن شب به بعد دیگر دیداری با هوروش نداشتم به غیراز شام. ان هم به مدتت پنج دقیقه.
هوروش روزها به خانه نمی امد ومن هم زیاد کاری نداشتم اما برای اینکه حوصله ام سر نرود یک دسمالی دست میگرفتم وبه جان خانه می افتادم..واین کار هر روزم بود.
با صدای در به خودم امدم. یعنی کی میتونه باشه.داشت با در زدن هاش در را از جایش میکند.ترس برم داشت توی این دوهفته هیچ کس اینجا نیامده بود.
+هوروش بیا این در رو باز کن تا در رو با جاش روسرت خراب نکردم

این صدا،صدای عمو رضا بود.اره خودش بود.فوری خودم را به پشت در رساندم وگفتم:عمو رضا خودتی؟
_دلناز دخترم تویی؟خوبی؟….

چشمانم مملو از اشک شد.حالا میفهمم چقد دلم برایشان تنگ شده بود.اما یک جورایی دلخور هم بودم از دستشان که چرا توی این دو هفته خبری از من نگرفته بودن.
+دلناز عمو در رو باز کن
_عمو نمیتونم در قفله کلید ندارم
عمو عصبی گفت-اون بی همه چیز در رو روت قفل میکنه.ادمش میکنم
-چی شد عمو؟
عمو-بزار زنگ میزنم به کلید ساز.
-عمو کاش این کارو نمیکردی هوروش بیاد….
نزاشت حرفم را کامل بگویم پرید میان حدفم وگفت:هوروش غلط میکنه توهم وایسا عقب کاریت نباشه.
بدون حرف کنارکشیدم وکنار در سر خوردم ونشستم ومنتظر عکس العمل عمو شدم……
-عمو داریم کجا میریم؟
عمو-خونه ما!
چیزی نگفتم وبه روبروم زل زدم.استرس بدی داشتم.اگر هوروش به خانه میرفت ومی دید که من نیستم قیامت میکرد.
+نمیخوای چیزی بپرسی؟
با صدای عمو سرم را برگردانندم ونگاهی بهش انداختم وگفتم:مثلا چی؟
عمو_خب از حال پدرت،اهورا.
سرم را برگردندانندم جوری که صورتم مماس شیشه ماشین بود وآرام زمزمه کردم:مگه اونا نگران من شدن یااینکه توی این دو هفته خبری از من گرفتن که حداقل ببینن من زنده ام یا مرده.
عمو اهی کشید وگفت:میدونم چی میگی توهم حق داری.اما اینجوری هم که میگب نیست.پدرتت خیلی نگرانته خواست بره شکایت کنه من نزاشتم،حال اهورا هم که خودتت میدونی چند روزی هست که از بیمارستان مرخص شده.خونه شده ماتم کده.
بعد انگار که با خودش زمزمه میکرد گفت:حقش رو میزارم کف دستش.طلاقتو ازش میگیرم.

میخواستم به عمو همه چیز را بگویم.بگویم که برای هوروش چه فکرایی دارم.اما دیدم اول بهتر است با اهورا مشورت کنم اینجوری بهتر است.
-عمو؟
+جان عمو
-اهورا حالش خوبه؟
+چی بگم عمو.روزایی اولی که توی بیمارستان بودیم شده بود عین دیوونه ها همه چیز رو میزد میشکوند.پرستارها رو کتک میزد.داد میزد میگفت نمیخوام عمل کنم میخوام بمیرم.
-حالا چی شد عمل کرد یانه اخه خون زیادی ازش رفته بود
+اره عمو
یه کم مکث کرد ودوباره گفت:جون تورو قسمش دادیم تا عمل کرد…
سکوت کردم حرفی برای گفتن نداشتم. زندگی هممون نابود شده بود
واین میان من تنها مانده بودم میان دو برادر که خودشان زندگیم را نابود کرده بودند.
با دیدن حال روز پدرم شرمم گرفت توی صورتش نگاه کنم. پدر عزیزم کمرش خم شده بود،این دوهفته به اندازه ۲۰ سال پیرشده بود.

با بغض تو گلویم گفتم:

بابایی منو میبخشی؟

پدرم میان گریه خنده ای کرد ودستانش را از هم باز کرد.دقیقا مانند آن موقعا ،آن موقعا که کوچکتر بودم وهمیشه وقتی یک خطایی میکردم ومیترسیدم پدر دعوایم کند وپدرم همیشه به جای دعوا با آغوش گرمش از من استقبال میکرد، من هم اشک هایم را آستین لباسم پاک میکردم وبه آغوشش پر میکشیدم.
اینبار هم از سرعادتت همین کار را انجام دادم وبه آغوش گرم همیشگی پدرم رفتم..

بابا-تو هنوز دلناز کوچولویی خودمی.پس چرا بهم گفتن دلنازم عروس شده؟

هق زدم گفتم:بابا جونم

بابا-جون دل بابا.گریه نکن بابا سرتو بالا بگیر.من هیچ وقت ازت عصبانی نبودم. من بهت ایمان داشتم که کاری رو بی دلیل انجام نمیدی.

از آغوش پدرم جدا شدم دیدم هیچکسی کنارمون نیست خاله وعمو هم نبودن.خطاب به بابا گفتم:

خوبی اروم جونم

بابا-دلنازم کنارمه چرا خوب نباشم

لبخندی به روش پاشیدم ودوباره سرم را گذاشتم روی پاهایش وگفتم:

برای دلنازت دعا کن بابا.دعا کن کم نیارم فقط.

بابا-میخوای چکار کنی نفسم

-نمی دونم بابا .کمکم کن لطفا

بابا-هوروش که اذیتت نکرد؟

نمیخواستم دروغ بگویم. اما راستش هم نمیتوانستم بگویم.بنابراین گفتم:

-نه بابا.هوروش درسته مریضه.اما اگر راهشو بلد باشی کاری بهت نداره.بابا هوروش به کمک یکی نیاز داره تا از خواب غفلت بیدارش کنه.
بابا-حتما اون کس هم توهیی
سرم را پایین انداختم که بابا ادامه داد:اما اون زندگی تو آینده تورو نابود کرد.اصلا تو از حال اهورا خبر داری؟
تا خواستم جواب حرف پدرم را بدهم که صدای اهورا در گوشم پیچید…..
+دلناز خودتی؟
چشم هایم را بستم ونفس عمیقی کشیدم برگشتم.با دیدن اهورا یک ان جا خوردم.این اهورا با آن اهورای دوهفته پیش زمین تا آسمان فرق میکرد.شده بود مانند انسان های اولیه.
+دلناز واقعا خودتی.خواب نمیبینم
عمو-اهورا چرا با این حالت اومدی پایین؟
اهورا-ولم کن کن پدر
ولنگان لنگان امد به طرفم…..نزدیکم که رسیدایستاد.

لبخندی زدم وگفتم:خوشحالم حالت خوب شده

اما او انگار اینجا نبود. دست هایش را بلند کرد وبه صورتم نزدیک کرد.همانطورکه دستانش داشت نزدیک نزدیک تر میشد صورتم را برگردانندم.دستانش درهوا ماند. نمیتوانستم اجازه بدهم دستش به جایی از بدنم بخورد. یک حس عذاب وجدان، ترس، گناه، یا….. نمیدانم یک حسی که مانع از انجام این کار میشد ومن نمیدانستم از کجا سرچشمه میگیرد.
12:17 AM
روبه روی اهورا نشسته بودم…..اهورا یک لحظه نگاهش را از من نمیگرفت…..معذب شده بودم…
+خوبی.اذیتت که نکرد؟
سرم را بلند کردم وبه چشم هایش چشم دوختم.پوزخندی زدم دلم میخواستم فریاد بزنم اره خوبم بهتر از این نمیشم. هوروش مانند یک ملکه با من برخورد میکند .نازک تر از برگ گل به من نمیگوید.
بغض بدی توی گلوم نشسته بود.لعنتی داشت خفه ام میکرد…دوست داشتم به گلویم چنگ بندازم واین بغض لعنتی را دور بیاندازم.
درجوابم اهورا فقط گفتم:خوبم

اهورا انگار با دیدن من جون تازه ای گرفته بود سرجایش صاف نشست وگفت:ببین دلنازی بابات وبابام کمکت میکنن وطلاقت رو از اون دیوونه روانی میگیرن. الان اینجایی وجات امنه!….

جفت پا میان حرفش پریدم وگفتم:ببین اهورا ما باید باهم صحبت کنیم.شاید اوضاع اینجور که تو میگی پیش نره…

اهورا چشمانش را ریز کرد و مشکوک گفت:چطور؟واضع حرف بزن ببینم..

تا خواستم همه چیز را برایش توضیح بدم که….
سرایدار سراسیمه وارد خانه شد وگفت:
اقا….اقا.. اقازاده اومده،خیلیم عصبانیه..

تا اسم اقا زاده رو شنیدم مانند برق گرفته ها از جایم برخواستم.
هوروش پایش را درخانه میگذاشت. مطمعن میشدم با پدرش دست به یقه میشدند وهمه این ها رو از چشم اهورا می دیدومن این را نمیخواستم.

خواستم به جلوی درب اصلی خانه بروم که اهورا گفت:کجا دلناز؟
دستی تکان دادم وگفتم:بر میگردم
وفورا به جلوی درب خانه رفتم که سینه به سینه هوروش شدم.

از عصبانیت چشمانش کاسه خون بود.ترسیدم یه قدم به عقب برداشتم.

غرید:با اجازه کی پاشدی اومدی اینجا؟

دست هایم به نشانه اینکه آرام باشد بالا اوردم وگفتم:هوروش آروم باش.بریم خونه برات توضیح میدم

هوروش فریاد زد:توضیح نخواستم،گفتم با اجازه…..
عمومیان حرفش پرید وفریاد زد:با اجازه من…
وامد مقابل هوروش ایستاد وادامه داد:اولا به جایی نرسیدی که بخوایی توی خونه من صداتو بالا ببری…ثانیا من دلناز رو اوردم اونم به زور…. طلاقشم ازت میگیریم فکر کردی بی کس گیر اوردی که نقشه هات رو روش پیاده کنی…. چرا نمیخوای بفهمی اون حرفای مادرت فقط یه چرتوپرته….چرا نمیخوای حقیقت رو بفهمی….مگه من بهت همه چیز رو نگفتم…..باز داری کار خودت رو انجام میدی….مغزت رو شستشو دادن بچه …چرا ادم نمیشی تو….چقد باید از دست کارای تو حرص بخورم وسرافکنده باشم….

نمیخواستم عمو اینجور با هوروش صحبت کند….اینجور بیشتر هوروش تحریک میشد ومنجر به کتک کاری میشد….
وعمو نمی دانست که اگر بالا برود وپایین بیاید هوروش مرا با خود میبرد وانوقت عواقب خوبی در انتظارم نبود.

خطاب به عمو گفتم:عمو جان…

عمو نگاهی به من انداخت…انگار همه چیز را درچشمانم خواند….بیشتر از این ادامه نداد….
هوروش بدون توجه به کسی نگاه تهدید امیزی به من کرد و گفت: به اهورایت بگو مگه اینکه تو خواب ببینه بزارم دستش به دلنازش برسه….

و با جمله تو ماشین منتظرم از خانه زد بیرون…..نگاهی به جمع انداختم که مانند یک لشکر شکست خورده بودند… از روی اهورا خجالت میکشیدم….خیلی عذاب هارا متحمل شده بود…

باز من ماندم وتصمیم های یهوی….باید در سیم ثانیه تصمیمی درست وعاقلانه میگرفتم..
اهورا:دلناز دیگه به فکر من نباش …به خودتت فکر کن… الان همه ما پشتتیم…. اینبارم اگر بری من نابود میشم…شاید من بعد از تو یکی بشم مثل هوروش….

سرم را میان دست هایم گذاشتم….دیگر مغزم گنجایش هیچ چیز تازه ای را نداشت…من یه دختر ۱۸ ساله…. یکه تنها…. مگه چقد میتوانم در برابر مشکلات خم به ابرو نیارم هیچی نگویم….
از پدرم ممنون بودم که سکوت اختیار کرد وتصمیم رو گذاشته بود به عهده خودم….
اگر میماندم مطمعن بودم هوروش باز یه عذاب تازه ای نازل میکرد….واما اگر میرفتم شاید میتوانستم سر عقل بیاورمش.کاری کنم که به اشتباهش پی ببرد ….اینجور احتمال سرو سامان گرفتن همه چیز بیشتر بود….فقط صبر وزمان نیاز بود….هم برای من….هم اهورا…

سرم را بلند کردم وبه اهورا زل زدم وارام گفتم:من باید برم
اهورا-چی؟؟چرا دلناز….الان که داره همه چیز خوب پیش میره…
-چراشو خودتت بعدا متوجه میشی….اما بدون خودم هم دوست ندارم برم….ولی باید برم….

عمو میان مشاجره یمان امد وگفت:عمو جون دخترم….زیاد نمیخواد به اُلدورم بّلدرم های هوروش گوش کنی….
-اما عمو من باید برم….
اهورا غرید:د لعنتی بگو چرا باید بری؟؟چی مجبورت کرده که بری؟

سرم را پایین انداختم تا لاعقل راحت بتوانم دروغم را بگویم…..
آرام زمزمه کردم:بین من وهوروش همه چیز تموم شده….

+چی؟
آخ

با دادی که اهورا زد از ترس تکانی خوردم..
بابا-دلناز،دخترم…

به بابا نگاهی انداختم وچشمانم را بستم…انگار منظورم را از حرکت چشمانم فهمید ودیگر ادامه نداد….
به اهورا نزدیک شدم وصدایش زدم:اهورا!
سرش پایین بود….جوابم را نمی داد…دوباره ودوباره صدایش زد که فریاد زد:اهورا مرد…اهورا رو کشتی دلناز ….کشتی…

ولنگان لنگان به اتاقش رفت….با دو خودم را به اتاقش رساندم…وقبل از بسته کردن در اتاقش خودم را انداختم توی اتاقم….

وبا گریه گفتم:اهورا من….

نتوانستم بقیه حرفم را بگویم وسرم را انداختم پایین…
اهورا:تو چی؟میخوای بگی عاشقی…میخوای بگی دوسم داری….دلناز تو عاشق نیستی…یعنی عاشق من نیستی…تو فقط وانمود میکنی عاشقمی…فکر کردی متوجه سرد بودن رفتارت نشدم….
تو تا خودتت نمیخواستی هوروش نمیتونست بهت نزدیک بشه….پس خودتت هم بی تقصیر نیستی…. خودتم بی میل نبودی….گفتی کی بهتر از هوروش…خوشگله…پولداره….گور بابای اهورا….

هضم حرفایش برایم سخت بود….نتوانستم جلوی خودم را بگیرم دستانم را بالا اوردم ومحکم روی صورت پر از مویش فرود اوردم…..

 

با صدای گرفته ام گفتم:خیلی نامردی اهورا….واقعا من رو اینجور شناختی….منکه اگر میخواستم بگم گور بابای اهورا…همون موقع که اسحله روی شقیقه هات بود میگفتم گور باباش….چرا به جای این حرفا نمیگی خودم وداداشم زندگیشو تباه کردیم….
چرا واقعا یه چیزی هم طلبکاری….الان که میبینم اونی که مریضه فکریه تو هستی نه هوروش…….
اگر یک درصد هم احتمال داشت که اینجا بمونم.. اما با زدن این حرفا دیگه مطمعن شدم هیچ جایی بهتر از کنار هوروش بودن برام نیست…
و اهورا این رو تا ابد آویزه گوشت کن….دلناز رو فراموش کن…. به خدا میسپارتم..

وبا چشم های اشکی از اتاق زدم بیرون…
ومستقیم راه خروج را پیش گرفتم که صدای عموم باعث شد بایستم….
+دلناز عمو جان حالا دیگه تصمیم خودتت رو گرفتی؟

رفتم کنار پدرم وجلوی پاهایش زانو زدم وگفتم:بابا جونم نبینم بشینی غصه بخوریا….شاید دیرتر بیام ببینمت اما حتما میام…. دلم برات تنگ میشه عزیز دلم…
بابا-بهت ایمان دارم دخترم…منتظرتم….دلم برات تنگ میشه مواظب خودتت باش..
دستاش رو بوسیدم واز جایم برخواستم ورفتم به طرف عمو…

برگشتم ونگاهیی به اتاق اهورا انداختم….اهورا از اتاقش خارج شد… پوزخندی زدم و سرم را برگردانندم وبا صدای رسایی گفتم: عمو جون میخوام برم پیش شوهرم….اونجا باشم راحت ترم

همینکه واژه شوهرم را بر زبانم اوردم در اتاق اهورا با صدای بدی بسته شد…

عمو-دختر زرنگی هستی…میفهممت…نسرین وسایلات رو اماده کرده…این گوشی رو بدون اطلاع هوروش پیش خودتت نگه دار…لازمت میشه..
-ممنون عمو…بابام رو به شما سپردم……

نگاه گذرایی به کل خانه انداختم واز خانه زدم بیرون……

در ماشین را محکم به هم کوبیدم که صدای اهورا در امد: هووو چته؟ ….وقتی خورده به پرت نتونستی پیش اهورات بمونی باید دق دلیشو سر ماشین من در بیاری؟؟…

حرصم گرفته بود ازش….خودش وبرادرش زندگیم را تباه کردند….حالا دوقورت نیمشان هم باقی بود…..

نگاه پراز حرصی بهش انداختم ودرحالی که دندان هایم را بهم میسابیدم گفتم:میدونی چیه؟از تو ….از اون اهورا که زندگیم رو به پاش باختم متنفرم ….متنفر…. و اولین اخرین باری هم باشه که اسم اهورا رو جلوی من اوردی…

وبعدش صاف سر جایم نشستم وزمزمه کردم:حالا راه بیوفت….

هوروش درحالی که ماشین را به حرکت در اورد گفت: هه …. متنفر….پس چی شد اون همه عشق وعاشقیتون؟
آرام زمزمه کردم-عشق؟؟نمی دونم شاید از اول هم عشقی وجود نداشته….. اهورا درست میگفت….
هوروش با تعجب نگاهی به من انداخت وفوری سرش را برگرداند وگفت:چی؟؟

دیگر تشخیص دادم پاسخی ندهم…

*هوروش*

از وقتی پدر همه چیز را برایم روشن کرده بود….شب وروز نبود که عذاب وجدان نداشته باشم…. با خودم که دیگر تعارف نداشتم….
انکارش نمیکنم عذاب وجدان داشت بند بند وجودم رو از هم میپاشید…..بیشتر خودم را از اون دختره مخفی میکردم…. نمی دانم چه سری بود با اینکه نمیخواستم چشمم به چشمش بیوفته اما هنوز ازش متنفر بودم…واز کارم پشیمون نبودم……

صبح وقتی خبر را از نگهبان ساختمان شنیدم …به قدری عصبانی بودم که اگر همان لحظه دستم به دختره میرسید گردنش را از هفت ناحیه میشکستم…… بهش گفته بودم پاش را از خانه بیرون نگذارد

اما وقتی متوجه شدم پدر به زور او را با خود اورده یه کم ارام تر شدم….
ولی یه کم بعدش با حرفایی که پدر زد خشمم دوباره جریحه دار شد…..
ان دختر خوب می دانست که ماندنش در اینجا چه عواقبی در پیش دارد….
***
در خانه را که باز کردم سرش را پایین انداخت وفوری وارد خانه شد…..

همانطور که داشت از پله ها بالا می رفت با صدای بلندی صدایش زدم: زود باش ناهار رو حاضر کن

ایستاد اما بر نگشت ودر همان حالت گفت: من حوصله خودمم ندارم حالا بیام برای تو ناهار بپزم….

ودوباره به راهش ادامه داد….
دختره…..
نه انگار این باز تنش میخارید حالت رو جا میارم …
فوری خودم را به بالا رساندم وقبل از بسته کردن در اتاق….. خودم را به پشت در رساندم وبا یک فشاری به در،در به راحتی باز شد…
از شدتتت ضربه در به زمین افتاد ….
بهش زل زدم کسی از مادر نزاییده که بخواد به من بی محلی یا بی احترامی کنه….
خم شدم وشالش را محکم در دستم گرفتم وغریدم:توهم اولین واخرین بارت باشه اون زبونت رو دومتر دراز میکنی…..فکر نکن حالا که برگشتی کاری بهت ندارم ….برعکس خیلی کار اشتباهی کردی که برگشتی…..

وبا چشم های به خون نشسته ام به چشمانش خیره شدم…چشمانش مملو از اشک شد….

چشمانش برقی داشت که ادم را به آتش میکشاند….
قفل چشمانش شدم…..چرا تا بحال متوجه چشمانش نشده بودم…..
مسخش شده بودم نمیتوانستم یک لحظه نگاهم را از ان دو چشمان تیله ای بردارم…

باصدایی که امد فوری به خودم امدم دیدم صورتش کبود شده لعنتی زیر لب گفتم….فوری رهایش کردم واز اتاق زدم بیرون ……

 

 

*دلناز*

برخواستم وسر جایم نشستم.
دست هایم را روی سرم گذاشتم وبر حسب عادتت قدیمی ام، شروع به تکان دادن خودم کردم.

دلم پر بود.از خودم،از خدا،از این زندگی نکبتی؛
از عالم و آدم دلم پر بود.

بازم مثل همیشه رفیق همیشگی ام، مهمان ناخونده گلویم شد.
حرف های اهورا خیلی برام سنگین تموم شده بود؛
من رو پیش خودم شکوند. مگه من چه کار اشتبایی مرتکب شده بودم، که اهورا باید آن همه حرفا را به من نسبت میداد.
به فرض هم اگر حرفم حقیقت داشت، مگر من یه دختر ۱۹ ساله، در برابر یه مرد،آن هم هوروش چقد توان داشتم.

بغضم ترکید!!
هق هقم فضای اتاق را پر کرد.دلم آغوش پدرم را میخواست.دلم نوازش های دست پدرم را میخواست.مگر من توی این دنیا به غیر از آغوش پدرم چه کسی را داشتم.که آن را هم به نامردی ازم گرفتن.

بعد از کلی گریه کردن وخالی شدن،اشک چشم هایم را پاک کردم.

به خودم تشر زدم.

مگر زندگی وعمر ادم چقدراست، که نصف اش را با گریه کردن و آه کشیدن سپری کند.
از امروز میخندم،میشم یه دختر خوشحال، که همه از خنده های بی دلیل ام لبخند بر لبانشان سبز شود.
سری تکان دادم وزمزمه کردم:بدون اهورا هم میشه زندگی کرد، دیگه برای من اهورا تموم شد.

بسم الله گفتم واز جایم برخواستم وبه سمت چمدانم رفتم.
در چمدان را که باز کردم اولین چیزی که به چشمم خورد قاب عکس اهورا بود.
برداشتمش ونگاه کلی بهش صورت خوش سیمایش انداختم.

دیگر برق چشمهانش مرا وجد نمی آورد.دیگر خنداهایش ریتم قلبم را به هم نمی زد.
اهورا برایم شده بود یک آدم غریبه!

بلند شدم وقاب عکس را مستقیم راهی سطل زباله کردم.

*هوروش*

اعصابم داغون بود.
این چند روز مصرفم،از روزی دوبار بیشتر شده بود.
تلفن های گاه بی گاه مادرم، شده بود سوهان روحم. وقتی فکر میکنم که مادر من،مادر هوروش دوران، یک هرزه بوده،دوست داشتم خودم را زنده به گور کنم.
وجود این دختره هم شده بود برام مایه عذاب،بدبختی خودم کم بود حالا باید هر وقت میدیدمش خودم را لعنت میکردم.
باید چند روز میرفتم،میرفتم جایی که که اگر به دیوار های سفیدش هم زل بزنم مرا یاد بدبختی هایم نیاندازد.
اما این زنگوله پای تابوت را چه کارش میکردم.
نمیتواستم تنها خانه نگه اش دارم.

با صدای ویبره گوشی ام به صفحه گوشی ام چشم دوختم.بازم خودش بود.حتی رویم نمی شد که به این زنیکه بگویم مادر!
آنقدر زنگ زد که تماس قطع شد.نفس عمیقی کشیدم وخواستم از جایم برخیرم وچمدانم را آماده کنم که دوباره صدای گوشی ام بلند شد،کلافه نفسم را خارج کردم وبلا اجبار جواب دادم:بله

مامان با آهنگی نگران پاسخ داد:

-سلام مادر خوبی؟چرا جواب نمیدادی نگرانت شدم!

خیلی سرد وبی تفاوت گفتم:

-گرفتار بودم.

یکم سکوت کرد و در آخر من من کنان گفت:

-من دارم از ایران میرم.

هه!فقط اومده بود آتش بندازد توی زندگیمان وبرود. دیگر بود نبودش برام فرقی نمی کرد،چرا!! چرا!! نبودش را بیشتر میخواستم.
پوزخندی زدم وفکرم را به زبان آوردم:

-دیگر بود ونبودت برام فرقی نمیکند.

میدانستم پدر همه چیز را برایش گفته است…
مامان با گریه گفت:

-میدونم پسرم!اما اگر توهم جایی من بودی….

میان حرفش پریدم وداد زدم:

-خفه شو مامان، حیف اسم مادر فقط…. تو همیشه به فکر خودتت بودی.

مامان با آهنگی گریان گفت:

-من فقط می خواستم شما رو برای خودم داشته باشم.

عصبی بودم،خون جلو چشم هایم را گرفته بود.اگر کنارم بود مرگش حتمی بود،باعث بانی همه این اتفاق ها رو اون میدونستم.

کفری گفتم:

-با هرزگی؟؟با بدبخت کردن اون دختره وبچه هات.

نفس عمیقی کشیدم تا یکم از التهاب بدنم کاسته شود.

آرام زمزمه کردم :

-اگر هرزگی نمیکردی،شاید الان همه ما را و هم زندگیت رو داشتی.دیگه شمارت رو، روی گوشیم نبینم.
وگوشی را محکم بر روی زمین پرت کردم و داد زدم:لعنت به همتون.
*دلناز*

از پله ها داشتم پایین میرفتم… که یک آن فریاد هوروش چهار ستون بدنم را لرزاند….
بی خیال پایین رفتن شدم….و به پشت در اتاق اش رفتم..یکم فالگوش ایستادم اما صدایی نیامد….پشیمان از کارم، خواستم برگردم که صدای ناله اش بلند شد….
ترسیدم بلایی سرش امده باشد…
دستگیر در را باقدرت به پایین فشار دادم وسراسیمه وارد اتاق شدم..
-هوروش!
وقتی نگاهم به هوروش افتاد…تمام تنم به یکباره یخ بست….
هوروش سرنگ پر از موادی در دست داشت ومشغول تزریق کردن به بازوان عضله ایش بود….
در آن زمان فقط مات ومبهوت در حال تماشایش بودم که با فریادی که هوروش زد دوقدم به عقب برداشتم…
هوروش-گمشو بیرون چرا اومدی تو اتاق؟

در آن لحظه توانایی انجام هیچ کاری را نداشتم…
هوروش که دید هیچ حرکتی نمیکنم جلو رویم ایستاد وغرید:مگه با تو نیستم….همین الان از اینجا گمشو بیرون وگرنه تضمین نمیکنم زنده بمونی…

صدایش را می شنیدم اما زبانم در گویای حرفم ناتوان شده بود….
با سیلی محکمی که به صورتم خورد برق از سرم پرید وهمان لحظه قطره اشکی از گوشه چشمم چکید…
به آن سرنگ های خانه خراب کن چشم دوختم وآرام زمزمه کردم:
-هوروش تو واقعا معتادی؟
هوروش کلافه دستی توی خرمن موهایش کشید وگفت:اره من معتادم…حالا برو بیرون حالم خوش نیست…..
-چرا؟
هوروش-چراش دیگه به تو ربطی نداره…
ودست هایم را گرفت ومرا از اتاقش انداخت بیرون ….

**دلناز
با حال زاری که داشتم خود را به اتاقکم رساندم…دراتاق را بستم….پاهایم تحمل وزن بدنم را نداشت….لغزیدن وهمانجا روی زمین زانو زدم…

هنوز توی شوک بودم….وقتی صحنه ها برایم تداعی می شوند مو به بدنم سیخ میشود….از اعتیادش اگاه بودم…اما نه تا این حداز مرحله اعتیاد…
من داشتم با این حرفا خودم را گول میزدم.چطور میتوانستم باوجود این مانع بزرگ، به هوروش کمک کنم…

-اهورا؟
ایستاد اما برنگشت!
-حق داری بخوای نگاهم نکنی….دلت رو شکستم….اما توهم زود قضاوتم کردی نداشتی برات……..
+دلناز
با شنیدن صدای اهورا سرم را بلند کردم….اما با چیزی که چشم هایم دید جیغی کشیدم ودست هایم را روی دهانم گذاشتم !
صورت اهورا بیشتر به یک ادمخوار شباهت داشت تا یک انسان….
با انگشت اشاره ام به صورتش اشاره کردم و با تته پته گفتم:اه….ورا! صو….رتت!
نگاه غضب آلودی به من انداخت، وآرام آرام وبا طمانینه به سمتم قدم بر داشت…
با هر قدمی که او بر میداشت من هم قدمی به عقب بر میداشتم….
دیگر قدم هایم به دو تبدیل شده بود….اهورا هم یک لحظه مرا رها نمیکرد….
زجه میزدم وکمک میخواستم، اما هیچ کس به دادم نمی رسید….
همانطور که به پشت سرم نگاه میکردم….پاهایم به سنگی برخورد کرد وبه زمین افتادم….اما تا خواستم از جایم برخیزم…که اهورا به من رسید وبه سویم حمله ور شد وگلویم را در دستانش فشرد…..

اهورا-میخوای بدونی چه بلایی به سر صورتم اومده؟؟یا بهتر بگم چه کسی باعث بانی این اتفاقه؟

داشتم خفه میشدم…نفس کم اورده بودم!
اهورا ادامه داد:توئی عوضی این بلارو به سر من اوردی!بارفتنت….
داغونم کردی….نابودم کردی….خوردم کردی….خوب به صورت نگاه کن!

چشم هایم داشت سیاهی میرفت….آرام آرام داشت چشمانم روی هم میرفت که اهورا فریاد زد:خوب نگاه کن…..
نگاه کن چه بلایی به سرم آوردی….
نگاه کن…
نگاه کن….

از خواب پریدم….داشتم نفس نفس میزدم….
داشتم گر می گرفتم…..به هوای تازه احتیاج داشتم. حس خفگی امانم را بریده بود….
فورا پتورا کنار زدم وخودم را به پنجره اتاقم رساندم…
نسیم خنک و ملایمی درحال وزیدن بود…سرم را به بیرون از پنچره بردم….نفس عمیقی کشیدم …… یکم از التهاب بدنم کاسته شد….آرام تر که شدم سری تکان دادم وزمزمه کردم:باید هر جور شده با اهورا تماس بگیرم…..

با نوری که به چشم هایم خورد،آرام چشماهایم را نیمه باز گذاشتم..
ساعت دیواری اتاقم را که نگاه کردم خواب از چشمانم پرید…
-وای خدا بدبخت شدم،ساعت نه شده…ایندفعه کشتتم
سریع از اتاق خارج شدم وسراسیمه خودم به پشت دراتاق هوروش رساندم،دوتا ضربه آرام به در اتاق کوبیدم….اما جوابی نشنیدم..
آرام دستگیره اتاق را پایین کشیدم…اما دراتاق قفل بود.
-عجیبه هیچ وقت در اتاق رو قفل نمی کرد
همان لحظه صدایی از آشپزخانه آمد،بی خیال هوروش و دراتاقش شدم وبه سوی پایین رفتم….به عبارتی پرواز کردم….
***
یک زن در آشپز خانه حضور داشت،وپشت به من مشغول جمع کردن میز صبحانه بود؛قیافه اش برایم آشنا بود…اما چیزی یادم نمی آمد…اما همان لحظه برگشت، وبا دیدن لحظه ای من فنجانی که در دستش بود به زمین افتاد وشکست.
ودرحالی که دستش را برروی قلبش گذاشته بود؛چشم از فنجان شکسته گرفت وبا صدایی که حاکی از ترسش بود گفت:خدا خیرتون بده خانم جان ترسوندیم

طاهره خانم!اینجا چکار میکرد.

طاقت نیاوردم وسوالم را برزبان اوردم:طاهره خانم شما اینجا چه کا می کنید؟
طاهره-خانم جان اقا صبح با من تماس گرفتن وگفتن تو نبودشون بیام پیش شما که تنها نباشید.
-توی نبودش؟اما من که همیشه تنها بودم!
طاهره خانم یه کم این دست وآن دست کردولی بالاخره لب گشود:اقا رفتن یه مسافرت کاری…اما شما نگران نباشید من خودم کنارتون هستم.تنها نیستید.

پوزخندی زدم.تنها نباشم.زن ساده دل که نمی دانست زندگی من،وجودم،تمام من با تنهایی عجین شده بود.
اما حال این چیزها اصلا، اهمیتی نداشت.
با صحنه هایی که دیشب مشاهده کرده بودم.وخواب بدی که دیده بودم.دلشوره،نگرانی شده بودن جانورهای موزی،که داشتن سلول به سلول وجودم را با دندان های تیزشان میجویدن.

 

بدون آن که حرفی بزنم،فورا عقب گرد کردم وبه اتاقم برگشتم.
ومستقیم رفتم به سمت تشک تختم و موبایلی که عمو دستم داده بود را، برداشتم.
بعداز روشن کردن موبایل بدون فوت وقت،شماره عمو را گرفتم؛
بوق…..
بوق….
بوق…..
بعداز خوردن چند بوق بالاخره صدای عمو درگوشم پیچید:دلناز عمو خودتی!
ناخودآگاه لبخندی برلبانم نقش بست.
-سلام عمو جان.اره خودمم
عمو-دختر توکه مارو جون به لب مون کردی!
-چرا؟
عمو-از این میترسیدم هوروش بلایی به سرت بیاره

نام هوروش را که شنیدم،یادم آمد برای چه با عمو تماس گرفته ام.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:عمو جان من حالم خوبه.اما هوروش….

نتوانستم بقیه حرفم را بگویم.چطور میتوانستم بی رحمانه بگویم پسرت معتاد است.
او هم یک پدر بود.وخوب می دانستم که غصه فرزند چه بر سر پدر می اورد.
صدای عمو را شنیدم که میگفت هوروش چی دلناز؟
-عمو جون نمیدونین هوروش چه سفر کاری رفته؟
عمو-سفر کاری؟کجا؟
-منم اگر میدونستم به شما زنگ نمی زدم که!
عمو با لحنی مشکوک گفت: دلناز باور کنم که فقط برای این موضوع زنگ زدی؟

می دانستم دروغگوی خوبی نیستم.اما صلاح نمی دیدم راستش را بگوید.
-اره عمو جون.خدمتکارش اومده اینجا پیش من ،که تنها نباشم.
عمو-نمی دونم پرس جو میکنم .
-باشه

یه کم سکوت کردم، میخواستم از حال اهورا بپرسم؛اما مردد بودم. گویی زبانم به سقف دهانم چسپیده بود؛قادر به گفتن حرفم نبودم. سکوتم طولانی شده بود،که انگار عمو خودش حرف دلم را خواند، با صدای گرفته ای گفت:
+اهورا میخواد بره عمو جون….

 

سوالی پرسیدم:
-میخواد بره؟کجا میخواد بره مگه!

عمو با آهنگی گریان گفت:
-از کشور میخواد بره؛میگه میخوام برای همیشه از اینجا برم.

بعد از یک مکث کوتاه افزود:

-بچه هام یکی یکی از دستم رفتن.

اهورا میخواهد برای همیشه از اینجا برود.من مسبب این همه اتفاقات هستم.
اگر آنگونه با اهورا،صحبت نمی کردم شاید تصمیم برای رفتن نمی گرفت.
دلم برای عمو سوخت.زندگی اش را به پای بچه هایش ریخته بود.اما آنها زندگیشان را برای یک انتقام احمقانه به باد دادند. واینجا من بود که داشتم تاوان ان دو را می دادم.
برای صحبت با اهورا سمج تر شدم.
باید او را از رفتن منصرف میکردم.

با لحنی قاطع گفتم:
-عمو،ناراحت نباشید من نمی زارم اهورا بره.
عمو هراسان گفت:
-نه نه عمو،تو نیاز نیست با اهورا صحبت کنی،هوروش بفهمه باز زندگی رو بهت جهنم میکنه.

آهسته گفتم:
-هوروش نیست عمو،من بهتون خبر میدم؛فعلا خدانگهدار.

بعداز قطع کردن تماس، به بیرون از اتاق نگاهی انداختم؛مبادا کسی باشد.
بعد از مطمعن شدن،در اتاق را چهار قفله کردم.
موبایل را روبه رویم گرفتم؛شماره اش را از بر بودم؛اما تمام تنم می لرزید.
دست لرزانم را به صفحه موبایل نزدیک میکردم،اما میان راه باز می ایستادم؛
انگار یک نیرویی این میان بود،ومانع از انجام کار من میشد.
با یاد آوری،خواب دیشب وبغض عمو ،چشم هایم را بستم وبسم الله گویان شماره اهورا را گرفتم.

بوق…..

صدای قلبم را به وضوح میشنیدم؛می خواست از جایش کنده بشود؛او هم مانند من آرام قرار نداشت….

بوق…..

مگر نگفته بودم اهورا برایم مرده است،پس دیگر این همه استرس وهیجان برای چیست.

بوق….

حال یک زندانی را داشتم که فردا موعد اعدامش بود.
دستم را روی قلبم گذاشتم وزمزمه وار گفتم:
-آرامش باش قلب من.

+بله

صدای بم خسته اش درگوشم پیچید،باورم نمیشد که این صدای اهورا باشد.
سکوت بدی بینمان حکم فرما بود،فقط صدای نفس هایم بود که ریتم این سکوت را بهم میزد.
نتوانستم حرف بزنم.خواستم تماس را قطع کنم، که اهورا با آهنگی محزون وآزرده گفت:
-دلناز توهستی!

 

بغض سنگینی درگلویم نشسته بود واجازه حرف زدن را به من نمی داد.

اهورا ملتمس گفت:
دلناز،حرف بزن.چرا حرف نمی زنی.

نفس عمیقی کشیدم،تا این بغض لعنتی که مانند کنه ای به من چسپیده بود را از خودم دورش کنم.
با صدای گرفته ای گفتم:

-اهورا

اهورا با صدای که سعی در پنهان کردن اشتیاق خود داشت، گفت:

-جا…..
بله.

شاید باید اینجا دلم میگرفت و اشکایم سرازیر می شدند؛
اما خوشحال شدم؛خوشحال از اینکه او هم دارد مانند من، همه چیز را به دست باد فراموشی می سپارد.

آهسته گفتم:

-منو ببخش اهورا،من نباید اونجوری با تو صحبت میکردم…..

اهورا میان حرفم پرید وگفت:

-نه! حرفای تو کاملا درست بود.
ما خواستیم ونشد.ما تا دیروز عاشق بودیم،اما امروز باید جدا شیم.
نمیخوایم اما مجبوریم!
ما قسمت هم نبودیم دلناز.من از اینجا میرم،میرم تا بتونم عشقت رو،از ذهنم،قلبم،زندگیم،پاک کنم.
من و هوروش داریم تاوان کاری که سر تو آوردیم رو پس میدیم.
اما هوروش به کمک یکی مثل تو احتیاج داره.
شاید بگی دیوانه شدم،اما میخوام کنار هوروش باشی واز منجلابی که برای خودش درست کرده بیرونش بیاری.

گریه کنان گفتم:

-اهورا،می خوایی کجا بری.
من،عمو،هوروش به بودن تو نیاز داریم.
تو بری من خودم رو نمی بخشم.

اهورا با آهنگی غمگین گفت:
-نخواه ازم دلناز.
نمیتونم اینجا باشم وشاهد سختی های که می کشی باشم.
درسته عاشقتم وداداشم به نامردی عشقم رو ازم گرفت، اما نمی تونم هر روز تو چشماش نگاه کنم ویادم بیاد عشقم،زن داداشمه….

به این جایی حرفش که رسید گریه امانش را برید.
میانه گریه گفت:
-سخته دلناز،گناهه.

وتلفن را قطع کرد.

دلم شده بود مانند ساعت شنی وداشت ذره ذره فرو می ریخت.
گریه توان را ازم ربوده بود. پاهایم می لرزیدن وتحمل وزنم را نداشتن.
وسط اتاق زانو زدم وگریه سر دادم.

گریه کردم برای بی کسی خودم،برای دل شکسته اهورا،برای هوروشی که زندگی هیچ وقت روی خوش خود را به اون نشان نداده بود.

وباز هم گریه کردم،برای هر سه یمان،
برای بی مادری مان،برای روز هایی که،آغوش گرم مادرمان را احتیاج داشتیم ولی نصیب مان اتاق تنگ تاریک و سردمان شد.

شاید،شاید اگر مادرایمان بودند،هیچ وقت زندگی ما سه نفر اینجور نمیشد.
دلی کسی شکسته نمی شد.چشمی گریان نمی شد.وکسی از زندگی اش خسته نمی شد.

*هوروش*

بلاخره بعداز شش ساعت رانندگی رسیدم.
از ماشین پیاده شدم،قش قوسی به بدن خسته ام دادم.

یار علی را دیدم، که داشت دوان دوان به سمت من می دوید.

وقتی به من رسید،دست هایش را بر زانوهایش گذاشت ودرحالی که نفس نفس می زد گفت:

هه….سلام….ههه…..آقا….هههه….خوش اومدین.

لبخندی به رویش پاشیدم ودستی بر شانه هایش گذاشتم وبا آهنگی پر محبت گفتم:

-نفس بگیر یار علی….
خوبین؟؟؟نازگل خانم خوبه؟؟

یار علی با آهنگی گرم جواب داد:

-بله آقا به صدقه سری شما و پدرتون خوب هستیم.

لبخند تلخی زدم وآرام قدم زنان راه کوتاه عمارت را پیش گرفتم.
وارد اتاقم شدم،یک دوش آب داغ سرحالم می آورد.
****
آنقدر خسته بودم که چشمانم را که روی هم گذاشتم،به دنیای بی خبری فرو رفتم.
با صدای یهویی زنگ موبایلم،از خواب برخواستم.
لعنتی زیر لب گفتم وخم شدم موبایلم را از پایین تخت برداشتم.
با دیدن اسمی که روی صفحه موبایل چشمک میزد،عصبی وکلافه دستی توی موهای ژولیده ام کشیدم.خواستم جواب نده ام اما خوب می دانستم که تا جوابش را ندهم دست بر نمی دارد.
دکمه اتصال را زدم وتماس برقرار شد:

+سلام پسرم.

با آهنگی سرد پاسخ دادم:

سلام.

مادر بالحنی شرمگین گفت:

میدونم خیلی پرو هستم که دوباره باهات تماس گرفتم.اما فقط یه خواهشی ازت دارم، برای آخرین بار….

نفسم را صدا دار خارج کردم وبا همان سردی گفتم:

-بگو میشنوم!

مادر با آهنگی متلمس گف:
ـ
میخوام با دختر خواهرم صحبت کنم.

باتعجب فریاد زدم:

ـ چی؟؟تو میخوایی بادلناز صحبت کنی؟؟

 

مادر به آرامی جواب داد:

ـ بله میخوام با دلناز صحبت کنم.

پوزخند صدا داری زدم وبا آهنگی کنایه آمیز گفتم:

ـ تا دیروز که می خواستی سرشو زیر آب کنی، حالا چی شده امروز شده دختر خواهرت؟

مادر با آهنگی نا امید جواب داد:

ـ به خاطر همین میخوام باهاش صحبت کنم،میخوام که ببخشتم،حلالم کنه،درحقش بد کردم.

به گریه افتاد.میان گریه نالید:

ـ دارم میمیرم هوروش،دکترا جوابم کردن.

سکوت کردم،باز هم ما برایش مهم نبودیم، فقط گفت دلناز. او زندگی پدر،من،اهورا وحتی اون دلناز را هم نابود کرد،او بچگی ام را ازمن گرفت،باعث شد بشوم چیزی که هستم،وقتی فکر میکنم ما را به هرزگی اش فروخت ،دیگر زنده یا مرده اش هم برایم هیچ فرقی نمی کند.

عصبی غریدم:
ـ پس چرا نمیمیری،زودتر بمیر تا شاید بعداز مردنت بتونیم بدون دغدغه زندگی کنیم.

او زجه کنان گفت:

– اینجور نگو هوروش،من مادرتم…..

فوری میان حرفش پریدم وفریاد زدم:

ـ تو مادر من نیستی هیچ وقت نبودی…

بغض سنگینی در گلویم لانه ساخت.

آرام زمزمه کردم:

-مادر من نسرینه.تو کجا بودی اون لحظه که وقتی از فرط مریضی تا صبح به خودم میلرزیدم ومامان نسرین پابه پای من بیدار بود،تو کجا بودی وقتی خاری به پای من یا اهورا میرفت، مامان نسرین پابه پای ما گریه میکرد.همیشه آرزوم بود بودی و صبح ها برای مدرسه بیدارم میکردی، برام صبحانه آمده میکردی،همیشه آرزوم این بود ،کنارم بودی وشاهدتک تک موفقیت هام بودی،اما هیچ وقت نبودی.
والان خودم رو سرزنش میکنم که چرا با وجود مامان نسرین بازم آرزو میکردم کنار بودی.

مژگان(مادرش)آرام پاسخ داد:

ـ چون من مادرتم،تو نمیتونی وجود من رو انکار کنی.

خنده هیستریکی کردم وبا تندی جواب دادم:

-اینقد به خودتت نگو مادر،
تو فقط اومدی که عقده های چند سالت رو خالی کنی ؛ تو، من و اهورا برای برآورده شدن خواسته خودتت میخواستی نه بیشتر‌.
میدونی به خاطر اشتباه تو،که یه مشت چرت و پرت به ما تحویل دادی ،چه بر سر زندگی ما آوردی؟
من شدم یه معتاد،اهورا شده یه آدم افسرده، اهورایی که یه بند صدایی خنده هاش چهار ستون خونه رو میلرزوند.
میدونی چرا؟چون من نامرد،منه خاک بر سر بی غیرت،به خاطر تو،به خاطر به اصطلاح مادرم،عشقش رو به زور از دستش درآوردم،قصد کشتن برادر خودم رو کردم.
اون دختر به خاطر تو،به خاطر به اصطلاح خاله اش،داره تو اون خونه عذاب میکشه….

جیغ کشید میان حرفم پرید وبا آهنگی گریان گفت:

-هوروش بسه،من خودم دارم به اندازه کافی عذاب می کشم تو دیگه نمک رو زخمام نپاش. میخوام که منو ببخشین ،حلالم کنید….

پوزخندی زدم و آرام گفتم:

-اینجا دنبال بخشش وحلالیت نباشید…

یک مکث کوتاهی کردم ودر آخر گفتم:

فقط میتونم بگم به خدا می سپارمت دیدار به قیامت.

وتماس را قطع کردم.
کلافه دستی به موهایم کشیدم.
حرف های آن روز پدر، در شرکت بار دیگر برایم تداعی شد.
وبیشتر باعث کلافگی ام میشد.

(فلش بک)

[پدر:
-دلناز، دختر خاله تو واهوراست.

پوزخندی زدم و با آهنگی کنایه آمیز گفتم:

-اینم دروغ جدیدتونه؟من نمی دونم اون دختره چی داره که دارین به خاطرش….

پدر میان حرفم پرید وفریاد زد:

-مگه نمیخواهی حقیقت رو بدونی پس هیچی نگو بزار حرفم رو بزنم.

از جایم برخواستم و گفتم:

-من حقیقت رو میدونم.

پدر دستی بر صورتش کشید وگفت:

-اون چیزایی که مادرت براتون تعریف کرده دروغ محضه،یه مشت چرت وپرته.
توهم یه دقیقه ساکت باش بزار حرفم رو بزنم.

چیزی نگفتم،کنجکاو شدم حرف های او را هم بشنوم،پدر وقتی سکوت من را دید لب به سخن گشود:
-بیست سالم بود، برای پایان نامه ام رفتم به یکی از روستاهای شمال.
عاشق دختر،بزرگ ده شدم.
بهش احساسمو گفتم،اما اون گفت که یکی دیگه رو دوست داره.وازم یه خواسته داشت؛
این بود که برم خواستگاری خواهر بزرگترش،چون رسم بود اول دختر بزرگ ازدواج کنه.برام خیلی سخت بود.عاشق یکی باشی اما با یه نفر دیگه ازدواج کنی.
اما عاشقانه دلنواز رو دوستش داشتم وبرای خوشبختیش قبول کردم وبه خواستگاری دل انگیز رفتم.
و اون از خدا خواسته قبول کرد.مراسم عروسی مادرت وخاله ات دلنواز یک شب بود.
واون شب بدترین شب عمرم بود.

یک لحظه سکوت کرد.انگار بغض داشت،نمی توانست درست سخن بگوید.
خم شدم و یک لیوان آبی برایش ریختم وبه دستش دادم.
پدر با آهنگی محزون گفت:

-ممنون پسرم.
من و مادرت به تهران اومدیم. اوایل کاری به کار هم نداشتم.هرکس سرش تو لاک خودش بود.
اما بعد از به دنیا اومدن تو،زندگیمون از اون سردی وخشکی بیرون اومد.
کم کم داشتم یه حس هایی به مادرت پیدا میکردم.
اهورا که اومد،خوشبخترین آدم روی زمین بودم.
دیگه چی میخواستم خدا دوتا شیر بهم داده بود.
تا اینکه خاله ات با شوهرش از روستا اومدن،ومن یه کاری براش تو کارخونه دست وپا کردم.
اما از اون روز به کلی اخلاق ورفتار مادرت تغییر کرد.
مدام دنبال بهونه بود دعوا بگیره.
یه شب که از مهمونی برگشتیم،آنقد خورده بود که توی مستی همه چیز رو لو داد.
فهمیدم که اون، دل انگیز اول نیست.دل انگیز شده بود یه زن……

جمله اش را ناتمام گذاشت.
نفس عمیقی کشید وادامه داد:

-آنقد کتکش زدم که مستی از سرش پرید وهمه چیز را گفت،گفت میدونسته عاشق دلنواز بودم و فقط به خاطر پولم زنم شده.وهیچ علاقه ای نه به من ونه به بچهام، نداره.
دیگه نمی توانستم اینجا بمونم،با آبروم بازی شده بود.

میان حرفش پریدم وگفتم:

-چرا همون موقع از هم جدا نشدین؟

پدر گفت:

-ما طلاق عاطفی گرفتیم.به خاطر شما طلاقش ندادم.
داشتم میگفتم…
به لاس وگاس رفتیم،اونجا مادرت روز به روز افسرده تر میشد به روان شناس بردمش،نمی خواستم افسردگی اش بر روی شما هم تاثیر بگذارد.
مادرت روز به روز حالش بهتر میشد.از روز اول هم حالش بهتر شد.
بعد از پنچ سال برگشتم ایران.

براتون پرستار گرفتم که حداقل تنها نباشید.دل انگیز،جسمش بود اما تمام حواسش جای دیگری بود.
یک شب که دیر وقت از شرکت برگشتم.
بدون صدا وارد شدم،داشتم از اتاقا میگذشتم که صدای پچ پچ مادرتو شنیدم.
فالگوش ایستادم،داشت با تلفن به انگلیسی حرف میزد.
داشت به یک نفر ابراز علاقه میکرد،دیگه خونم به جوش اومده بود که وارد اتاقش شدم.
واونشب رو که خودتت به یاد داری.

ناباور به چشم های پدرم چشم دوختم،واقعا چرا مادر باید این بلاهارو به سر پدر وما میاورد.
هرکس جای پدر بود او را سنگسار میکرد.
باورش برایم سخت بود.

ناباور گفتم:
پدر باورش برام سخته!

پدر از جایش برخواست و به کنار پنچره رفت ودرحالی که بیرون را تماشا میکردگفت:

میدونم پسرم.منم نیومدم اینجا داغ دلت رو تازه کنم،امدم بگم دلناز ومادرش هیچ گناهی ندارن،مادرت این قصه رو جوری براتون گفته که خودش رو بی گناه جلوه بده.

پریشان حواس به پدر چشم دوختم وگفتم:
-یعنی دلناز؟؟؟ اما اون بچه که سقط شد چی؟

پدر گفت:

-اره عزیزم دلناز دختر خالته،زندگی دلناز شده شبیه زندگی من.
اما ازت میخوام پسرم،دلناز رو اذیت نکنی،دلناز دختری نیست که بتونه توی این سن این همه کنش رو تحمل کنه.
اما درمورد اون بچه،هیچ بچه ای در کار نبوده و اون شب به خاطر کتکی که من بهش زدم جایی از بدنش زخم شده بود وباعث خون ریزی شده بود.
میبینی پسرم مادرت چه دروغایی که به تو واهورا نداده بود.به خاطر چی؟فقط میخواست از من انتقام بگیره. انتقام به خاطر زندگی که،خودش از هم پاشیدش ورفت.

ذهنم ،زبانم قفل شده بود.
برایم سخت بود،مادر من،مادر هوروش دوران،که من میپرستیدمش،چرا باید اینکاره باشد.

+اهورا داره برای همیشه میره هوروش.

با صدای پدر به خودم آمدم وبهش چشم دوختم

پدر:
-این نامه رو داد که بدم بهت.

نامه رو ازدستش گرفتم وبازش کردم.

دست خط خودش بود.
فورا شروع به خوندش کردم

[اهورا.

سلام بر داداش اخموی خودم.
گفتم زشته بدون خداحافظی برم.
داداشی میرم یه سفر طولانی،میدونم دلت برام تنگ میشه واگر پیشم بودی پشیمونم میکردی از رفتن.
اما من باید برم،برم خودم رو بسازم،نمیخوام اینجا بمونم وبشم یه نامرد بیغیرت که به زن داداشش چشم داره.
نمی گم عاشق دلناز نیستم،چرا هستم اما میخوام برم تا عشقش رو فراموش کنم، میخوام که دلناز بشه ابجیم.

اونروز دلنازگفت میخوام کنار شوهرم بمونم. گفت شوهرش،یعنی تو رو همه جوره قبول کرده.
ومن براش مردم.
خوب یا بد، دلناز هیچ وقت عاشق من نبود،شاید یه وابستگی ساده بود ومن براش خوشحالم که کنار توهه،میتونی خوشبختش کنی.

داداشم سرت رو درد نمیارم میدونم الان میگی یه سر گیر اورده وداره همینجور حرف میزنه.
برات بهترین هارو آرزو میکنم، امید وارم دفعه بعد که ببینمتون سرشاراز عشق یکدیگر باشید.
کوچیک تو اهورا.]
حیران وسرگردان طول عرض اتاق را طی میکردم؛نمی دانستم چه کاری درست است چه کاری غلط.
مانده بودم سردوراهی،چه کار باید میکردم.

به سمت پنجره قدی اتاقم،قدم برداشتم؛پرده را کنار زدم،دست راست ام را روی پنجره گذاشتم وتکیه گاه پیشانی ام کردم.

دریا هم آرام قرار نداشت؛پوزخندی به حال خودم زدم،آمده بودم اینجا که از همه آنچه که آزارم می دهند،دور باشم ولی انگار اینجا بیشتر مرا یاد بدبختی هایم می انداخت.

باز هم صدای نحث تلفنم در گوشم پیچید؛عصبی به سمت تلفنم گام برداشتم،پدر بود جواب دادم:

-سلام پدر

پدر با صدایی گرفته گفت:سلام پسرم،خوبی؟کجایی شرکت نبودی؟

درجوابش گفتم:

-شما حالتون خوبه؟اتفاقی افتاده اخه صداتون….

پدر به آرامی پاسخ داد:

-هوروش،اهورا رفت.

از شنیدن حرف پدر،گوشی را کمی از خودم دور کردم،نفس عمیقی کشیدم؛من چه کردم.دل خیلی هارا شکستم،اما دیگر پشیمانی سودی نداشت.

+تو کجایی هوروش؟

با صدای پدر به خودم آمدم وبا صدایی گرفته وآرام جواب دادم:

-شمالم.

پدر هراسان گفت:

-تو شمالی انوقت دلناز رو تنها گذاشتی؟ اصلا چرا رفتی شمال؟

با طمانینه ودرعین حال جدی گفتم:

-بله.یه کم به تنهایی احتیاج داشتم.

پدر با آهنگی که خوشحالی در آن موج میزد وسعی در پنهان کردن آن داشت گفت:
-پس من میرم دلناز رو میبرم پیش پدرش،اینجور خیالمون راحت تره.

قاطع ومحکم گفتم:
-نه پدر.احتیاج نیست.

پدر فریاد زد:
-چته پسر،مگه من همه چیز رو برای تو توضیح ندادم،تو چرا داری نمک رو زخمام میپاشی.اون دختر چه گناهیی کرده که باید تاوان زندگی ما رو پس بده؟

اصلا حوصله یکی به دو کردن با پدر را نداشتم.از یک طرف چشم های اشکی دلناز یک لحظه مرا به حال خودم رها نمی کرد.

نمی خواستم خودم را در برابر پدر،پشیمان نشان بدهم؛نفس عمیقی کشیدم تا لرزشی که در صدایم هست از بین برود.
-دیگه نمیخوام چیزی در باره دلناز بشنوم.

پدر با تندی فریاد زد:

-لعنت به اون غرورت که زندگیت رو به پاش باختی.

و در آخرصدای بوق تلفن بودکه مانند کشیدن ناخن روی تخته سیاه تمام بدنم را به لرزه در می آورد و مرا بیشتر از پیش عصبانی میکرد.

یک هفته بعد.

“دلناز”

یک هفته میشد که از هوروش خبری نبود.
اهورا هم رفت؛نمی دانم باید به خاطر کدام یک از آنها ناراحت باشم.
به خاطر اهورا ناراحت باشم که با دلی شکسته راهی دیار غربت شد؛یا ناراحت ونگران هوروش باشم با آن وضعیتش.
یک دل ﻏﻤﮕﯿﻦﻭ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﺭﺩ ﺑﯽ ﺩﺭﻣﺎﻥ داشتم؛دلم یک هم درد میخواست،یک غم خوار،دلم آغوش گرم بی منت پدرم را می خواست.
اما هیچ گاه دلم نیامد غصه هایم را با او تقسیم کنم.
دلم برای دلناز گفتنش لک زده بود.
برخواستم وبه سمت اتاقم قدم برداشتم،گوشی موبایل را از مخفیگاهش بیرون کشیدم وشماره بابا را گرفتم.

بوق….
بوق….

+الو..

به بوق سوم نرسیده صدای گرمش، گوشم پیچید.
با آستین لباسم اشک هایم را پاک کردم
وبا آهنگی لرزان گفتم:

-با….بایی

بابا شاد کام گفت:
-جون دل بابایی.دلنازم تویی مهربون بابا

خندیدم وگفتم:
-اره بابا جونم.خوبی عزیز دلم

پدر جواب داد:
-اره بابا خوبم.خیلی نگرانت بودم هوروش که…

فوری میان حرفش پریدم وگفتم:
-نه بابا من خوبم.هوروش کاری به کارم نداره؛هوروش اونجور که نشون میده آدم بدی نیست.

پدر با آهنگی دلواپس گفت:

-بابا برات بد نشه الان داری با من حرف می زنی؟

سرخوش خندیدم وگفتم:

-نه جون دلم،هوروش نیست.دلم خیلی برات تنگ…..

+دلناز خانم…ناهار آماده است لطفا بیاین پایین.

صدای طاهره خانم را که شنیدم،فورا با پدر خداحافظی کردم و موبایلم را در مخفیگاهش قرار دادم.
نفس عمیقی کشیدم ودر اتاق را باز کردم.

خشمگین از حضور بد موقع اش نگاه بدی به او انداختم و با لحنی که حرص ام در آن کاملا مشهود بودگفتم:

-طاهره خانم نیاز نبود این همه پله را بیاید بالا،من خودم میومدم پایین.

طاهره خانم آرام زمزمه کرد:
-بله خانم شما درست میگید.

چشمانم را ریز کردم وبه او نگاهی انداختم،خوب می دانستم که دنبال آتو گرفتن از من است،اما کور خونده من کارم را خوب بلدم.

باید فکری به حال این زندگی می کردم؛اگر قسمت من،موندن کنار هوروش است پس باید دست به کار بشوم.
اما باید از کجا شروع کنم؟اصلا باید چه کار کنم؟
آه خدای من،باید چه کار کنم.
همانطور که مشغول بازی کردن با غذایم بودم،فکری به ذهنم رسید؛آره نگار،او خوب میتوانست کمکم کند.

لبخندی زدم و با اشتها تمام غذایم را خوردم.
بعد ناهار به اتاقم رفتم؛اول در اتاقم را چهار قفله کردم و بعدش موبایلم را برداشتم وبه حمام رفتم.
شیر آب را باز کردم و شماره نگار را گرفتم.

بعد از خوردن چند بوق صدای نگار را شنیدم که با دهان پر گفت:
-جانم

لبخندی زدم وگفتم:
-جانت سلامت

چند لحظه صدایی نیامد وبعدش صدای سرفه کردن نگار را شنیدم.

با آهنگی نگران گفتم:

-نگار جان حالت خوبه؟

نگار با لحنی متعجب گفت:
-باور کنم خودتی دلناز؟

تک خنده ای کردم وآرام گفتم:
-اره باور کن، خودمم.

نگار که انگار توپش پر بود جیغ کشید.
حالش را خوب میفهمیدم؛الان تا می توانست به من بد وبیراه میگفت.
اما من پیش دستی کردم وگفتم:
-نگار بخدا اگر بخواهی فوش بدی قطع میکنم.خوب گوش کن چی میگم به کمکت احتیاج دارم باید کمکم کنی.

صدایی نیامد،نگاهی به صفحه موبایلم انداختم؛خیال کردم تماس قطع شده است.

خنده تلخی کردم وشروع کردم به گفتن ماجرا؛همه را به طور خلاصه برایش تعریف کردم.
صحبتم که تمام شد خطاب به نگار گفتم:

-نگار هستی؟

نگار با لحنی که بغضش در آن کاملا مشهود بود گفت:
-الهی من دور دله درد کشیده ات بگردم.تو چه کشیدی؟

قطره اشک سمجی که در گوشه چشمم جا خوش کرده بود از روی گونه هام سر خورد.

با آهنگی گریان گفتم:

-نگار فقط تو میتونی کمکم کنی؟

جواب داد:

-چه کمکی خواهری؟من جونمو برات میدم.

چشم های اشکی ام را پاک کردم ونفس عمیقی کشید گفتم:

-یادم میاد گفتی زن داداشت روانشناس ومشاوره است انگار،میخوام که اون کمکم کنه بتونم هوروش رو سر عقل بیارم.

نگار با لحنی متعجب ودر عین حال خشمگین گفت:

-چی؟ اون نسناس اون همه بلا به سر تو اون اهورای بدبخت آورده بازم میخوای باهاش زندگی کنی؟

حال روحی خوبی نداشتم وحالا نگار داشت نمک روی زخم هایم می پاشید.

خطاب به نگار گفتم:

-ببین نگار تو نمی خواد به من بگی چکار کنم من فعلا حال روحی مساعدی ندارم ونیاز به دلسوزی هیچ کس ندارم فقط ازت یه درخواست داشتم. اگر میتونی انجام بدی که هیچ اگرم سختته قطع کنم.

نگار از آن طرف تلفن جیغی کشید وگفت:
-خیلی کله شقی.

خیلی خب، من امشب همه چیز رو به زن داداشم میگم.شب زنگ بزن باهاش صحبت کن.

صحبت کردمان خیلی طولانی شده بود وترجیح دادم قطع کنم. بعد از خداحافظی با نگار، دوشی گرفتم وآرام در بسترم به خواب رفتم.

ساعت ده شب بود و منتظر بودم طاهره خانم به خواب برود تا بتوانم با نگار تماس بگیرم.
تا ساعت دوازده شب خودم را سرگرم کردم؛وقتی از خواب بودن طاهره خانم اطمینان پیدا کردم با نگار تماس گرفتم که بعد از خوردن دو بوق صدایش در گوشم پیچید:

-خودتی؟

با آهنگی گریان گفتم:

-نگار کمکم کن اینا دارن منو میکشن.

نگار از آن طرف خط شروع به جیغ زدن نمود؛اگر جلویش را نمی گرفتم تا خود صبح جیغ میکشید.

-نگار،نگار من حالم خوبه داشتم باهات شوخی میکردم.

یه کم سکوت کرد وبعد با لحنی کاملاً جدی گفت:

-اصلا شوخی خوبی نبود؛گوشی رو میدم رضوان.

راست میگفت کار درستی انجام ندادم، پشیمان از کارم، آرام زمزمه کردم:

-نگار؟

با حالتی بچگانه گفت:

-باهات قهرم.

همیشه از این رفتارهایش متنفر بودم؛با انزجار گفتم:
-اهه توهم.گوشی رو بده زن داداشت.

وبعد صدای لطیف وخانمانه رضوان خانم در گوشم پیچید.

خیلی محترمانه با او سلام کردم واو هم با خوشرویی جوابم را داد.

-باید نگار، داستان زندگی من رو براتون توضیح داده باشه؟

با لحنی مهربان گفت:

-آره عزیزم. میدونی وقتی شنیدم به جایی اینکه ناراحت بشم یا تاسف بخورم،تحسینت کردم که با این سن کم ات،مقاوم جلوی مشکلاتت ایستادی وقصد کمک کردن به شخصی رو داری که یه جورایی زندگیت رو از هم پاشونده.

در دل پوزخندی از این فکر رضوان خانم زدم وبا آهنگی غمگین گفتم:

-کسی که از دل کسی خبر نداره،منم مجبورم وگرنه دلم داره از غم وغصه میپاشه از هم.

رضوان خانم بدون کوچکترین ترحمی گفت:

-هیچ کس بدون مشکل نیست عزیزم، من هم تا جایی که میتونم کمکت میکنم عزیز دلم.

لبخندی زدم وگفتم:

-ممنون ازتون.

بدون وفقه وبا جدیتی که درکلامش بود، گفت:

ببین جانم، اول از اهورا شروع میکنم؛از چیزایی که شنیدم اینطور برداشت کردم که شما از رفتن اهورا عذاب وجدان دارید وخودتون رو مقصر میدونید.
بهتر بگم که عذاب وجدان شما کاملا بیهوده است،چون ایشون خودشون خواستن برن؛کار عاقلانه رو اهورا انجام داده.
ودرمورد حسی که بینتون بوده هم باید بگم که حس شما نسب به اهورا یه حس کاذب بوده که به زودی از بین میره اما اینم بدون که انسان رو به ورطه نابودی میکشونه.مثال همین عذاب وجدانی که دارید با این هم مشکلات، عذاب وجدانتون هم میشه غوز بالا غوز و زندگیتون رو تباه میکنه؛ پس گذشته ای که رو که داشتی بزار کنار،چون خودتت هم میدونی که دیگه به اون گذشته بر نمی گردی وباید سعی کنی حالت رو به آینده ای درخشان تبدیل کنی،پس به هدفی که داری فکر کن وتلاش کن براش.

ودرمورد هوروش،تو میخوای هوروش عاشقت بشه که بتونی از مواد مخدر دورش کنی و این بهترین راه حله،اما چطوری هوروش سنگ دل رو عاشق خودتت کنی باید خودتت با استفاده از سیاست های زنانه ات پیش بری؟

سوالی گفتم:

-سیاست زنانه؟

با همان خونسردی که در لحنش بود گفت:

-آره عزیزم،مثلا براش ناهار خوشمزه بپز،لباس شیک بپوش، وقتی از سرکار میاد برو پیشوازش کتش رو ازش بگیر .

پوزخندی زدم وگفتم:

-رضوان خانم من میگم هوروش نمیخواد سر به تن من باشه اونوقت شما میگید برم کتش رو ازش بگیرم؟

+آره جانم،شاید اوایل تندی وبد خلقی کنه اما بعدش اگر یک روز براش این کارا رو انجام ندادی انگار یه چیز رو گم کرده.

آهی از سر حسرت کشیدم وگفتم:

-خداکنه همینطور که شما میگید بشه،ببخشید مزاحمتون شدم خیلی ممنونم که کمکم کردید،شبتون خوش

با آهنگی مهربان گفت:

-خواهش میکنم وظیفمه، امیدوارم موفق بشی.خدانگهدار.

بعد از صحبت کردن با رضوان خانم،انگار کوهی از دوشم برداشته شده بود،سبک تر شده بودم.
میدانم نزدیک شدن به هوروش مشکل است ومساوی با خورد شدن غرورم هست،اما باید بتوانم؛ هوروش حالا همسر من است ومن باید برای نجات این زندگی تلاش کنم.

Arezou-tavakoli:
بعد از خوردن صبحانه، روی یکی از راحتی ها لم دادم ومشغول خواندن یکی از از کتاب های علمی ام شدم.
هیچ خبری هم از هوروش نبود؛روز ها برایم تکراری وکسل کننده شده بود، غیر از رفتن به خانه عمو،تقریبا دوماه بود که از خانه پایم را بیرون نگذاشته بودم.
نزدیک شدن به هوروش باعث میشد همه چیز به حالت عادی اش برگردد.
با هزار ویک مکافات روز را به شب میرساندم وشب را به روز وباز همان آش بود و همان کاسه.

+خانم بیاید ناهار.

با صدای طاهره خانم،نگاهی به آن سمتی که او ایستاده بود انداختم وبا بی میلی گفتم:

-نمیخورم.

واز جایم برخواستم وبه اتاقم رفتم.گوشی ام را برداشتم وشماره بابا را را گرفتم اما با صدایی خانمی که میگفت “دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد”نگاهی به صفحه موبایلم انداختم؛تعجب کردم هیچ گاه بابا موبایلش را خاموش نمی کرد.

و اماخود را اینطور مجاب کردم که: حتما شارژ موبایلش تموم شده.

آنقد بی حوصله شده بودم که به غیر از خواب،نمی توانستم کاری دیگر انجام بده ام.
دلم میخواست هر چه زودتر هوروش برگردد وبا اجرای نقشه ام آن شور هیجانی که دنبالش بودم را به دست بیاورم.
یک بار دیگر شماره بابا را گرفتم،لعنتی باز هم خاموش است.
دلم به فکر فرو رفت،شماره عمو را گرفتم که بعد از خوردن چند بوق طولانی جواب داد:
-جانم دختر عزیزم.

لبخندی از این محبتش زدم وگفتم:

-سلام عمو جون خوبید؟خاله خوبه؟

عمو با لحنی مهربان گفت:

-آره عمو جون صدات رو که می شنوم عالی میشم.
با آهنگی نگران سوالم را بر زبان آوردم:

-عمو هر چقدر به بابا زنگ می زنم گوشیش خاموشه،خبری ازش دارید؟

عمو با حالتی مشکوک،مِن مِن کنان گفت:

-عه چیزه عمو!اها اره رفته بسطام پیش عمه ات.

-پس چرا گوشیش خاموشه؟

عمو گفت:

-نمی دونم،حالا تو نگران نباش عمو ،من خودم پیگرش میشم بهت خبر میدم.

با آهنگی که کلافکی ام کاملا مشهود بود گفتم:

-باشه.پس فعلا خدانگهدار.

مانند مرغ پر کنده از این طرف اتاق به آن طرف اتاق می رفتم؛دلم بد جور گواه بد می داد.
کلافه وسرگردان در خیالم میدویدم وبرای خودم خیال بافی میکردم،خیال بافی که باعث عذاب روح روانم میشد.

به کنار پنچره اتاقم رفتم، خیابان در سکوت مطلق بود؛آفتاب گرم وسوزان تابستان، با بی رحمی تمام حرارت سوزنده خود را بر زمین می تابید.
***
با صدای آرام صحبت کردن کسی، پلک هایم را از هم گشودم،از تاریک بودن اتاق فهمیدم که شب شده است.
برق اتاق را روشن کردم وبه ساعت نگاهی انداختم،ساعت دو نیمه شب را نشان میداد.
در اتاق را آرام باز کردم وبه پایین پله ها رفتم، برق آشپز خانه روشن بود وشخصی که از ظاهرش مشخص بود یک مرد است سرش را در یخچال کرده بود وداشت زیر لب چیزی می گفت.
ترسیدم وکریستالی که روی میز بود را برداشتم وبا ترس به آشپز خانه نزدیک شدم و با لکنت که حاکی از ترسم بود گفتم:

-ت… و تو کی…یییی ه….س…تی؟

سرش را از یخچال بیرون آورد؛با دیدن هوروش وحضور غیر منتظره اش آن هم این وقت شب تعجب کردم.

با تعجب گفتم:

-شما هستین؟

پوزخند صدا داری زد وگفت:

-دیگه دارم کم کم به عقل نداشته ات هم شک میکنم،اخه غیر از من کسی دیگه هم اینجا هست.

عصبی از کلامش خواستم جوابش را بدهم اما نفس عمیقی کشیدم باید از همین حالا شروع کنم؛ لبخندی به چهره عبوس اش پاشیدم وگفتم:

-به هر حال خوش اومدی به خونه خودت،اگر گرسنه ای شام میخوای برات درست کنم.

از لحن صمیمانه ام جا خورد واین تعجب
دقیقا در چهره اش نمایان شد.

آرام تر از قبل گفت:

-نه نیاز نیست.من میرم بخوابم.

خیلی آرام زمزمه کردم:

-شبت بخیر عزیز دلم.خوب بخوابی.

پایش را از آشپز خانه بیرون نگذاشته بود،ایستاد.سنگینی نگاهش را خوب احساس میکردم،آماده شنیدن صدای پوزخندش بودم اما در کمال تعجب بدون کلامی آشپز خانه را ترک نمود.

 

تا خود صبح خواب به چشم هایم نیامد،کاری را شروع کرده بودم که خودم به درست بودنش شک داشتم؛اما باید تا ته این ماجرا را میرفتم ، بادا باد، دیگر بدبخت از این که نمی شدم.
نگاهی به ساعت اتاقم انداختم، ساعت هفت صبح را نشان میداد،توکل بر خدایی زیر لب زمزمه کردم واز اتاق خارج شدم.

مستقیم به سمت آشپز خانه قدم براشتم و با لحنی دستوری به طاهره خانم گفتم:
-طاهره خانم خودم صبحانه رو آماده میکنم.

درحالی که مشغول تمیز کارب بود گفت:
– نه خانم شما برید بخوابید.

عصبی گفتم:
-لطفا از آشپز خونه برو بیرون.

– آخه خانم!

تاکیدی گفتم:
– همین که گفتم.

بالاجبار آشپز خانه را ترک نمود،لبخندی زدم ودستانم را به هم زدم ومشغول دم کردن چایی شدم.

بلاخره بعد از یکساعت،از خستگی قش قوسی به بدنم دادم ونگاهی به میز رنگ وارنگ صبحانه انداختم،نفس عمیقی کشیدم وبا ولع بوی قرمه سبزی که رو اجاق در حال پختن بود را به ریه هایم رساندم.

+سلام آقا،صبح بخیر،رسیدن بخیر.

باصدای طاهر خانم تمام حواسم را جمع کردم وبه در آشپزخانه خیره شدم.

هوروش:ممنون طاهره خانم

صدای هوروش را که شنیدم ناخوداگاه تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد،نفس عمیقی کشیدم تا بتوانم به خودم مسلط بشوم؛ بلاخره قامت بلندش، در چهار چوب در نمایان شد،لبخندی زدم وبا آهنگی گرم گفتم:

-سلام عزیزم،صبحت بخیر.

وهمانطور که به سمت میز صبحانه میرفتم ادامه دادم:

-دیشب فهمیدم گرسنه ای امروز برات جبرانش کردم،بیا بخور.

در تمام وقتی که صحبت میکردم سرم را بالا نیاوردم که به چشمانش زل بزنم،نگاهش آدم را خورد می کرد.در نگاهش چیزی بود بدتر از صد فوش.

با صدای کشیدن صندلی،نفس عمیقی کشیدم وشروع کردم به لقمه گرفتن.

بعد از چند دقیقه،با عجله از سر میز برخواست؛هم زمان با او،منم برخواستم وگفتم:

-میری شرکت؟

جدی گفت:
-باید بهت جواب بدم!

بدون آنکه ذره ای ناراحت بشوم با اشتیاق گفتم:

-اخه امروز برات قورمه سبزی پختم،گفتم میری شرکت برا ناهار برگرد.

بدون آنکه جوابی بدهد،آشپزخانه را ترک کرد؛فورا من هم از آشپزخانه خارج شدم.

به طرف کتش رفتم،دست دراز کردم کتش را بردارم وبه دستش بدهم اما او عصبی کتش را از دستم کشید و آن را تن زد.

لبخندی زدم و با آهنگی گرم گفتم:

-مواظب خودت باش.

ودر آخر آن پوزخند دلخراشش بود که در چشمانم نقش بست وخانه را ترک نمود.

 

ناخودآگاه اشک در چشم هایم حلقه زد؛من پی همه چیز را به خود مالیده بودم،این روز ها را دیده بودم اما مجبور بودم به نقش بازی کردن درمقابل کسی ازش نفرت داشتم،کسی که با ندونم کاری هایش زندگی چند نفر را نابود کرد،اما حالا من میخواستم کمکش کنم؛خیلی خنده دار است از یک نفر متنفر باشی اما بخواهی کمک اش کنی.

با صدای به هم خوردن چیزی از عالم خیالم خارج شدم وبه سمت صدا برگشتم؛طاهره خانم داشت ظرف ها را میشست.
از جایم برخواستم وبه غذایم نگاهی انداختم،باورم نمی شد که برای اولین بار آنقدر قورمه سبزی ام خوب شود.لبخندی از خوشحالی زدم وبه ساعت نگاهی انداختم،ساعت دوازده ظهر بود فوراً به اتاقم رفتم ودوشی گرفتم وهمانطور که رضوان خانم گفته بود لباس شیکی که به چشم بیاید به تن کردم وموهایم را شانه کشیدم و رهایشان کردم؛ دست دراز کردم روسری ام را بردارم اما میان راه پشیمان شدم .

نگاه کاملی به خود در آیینه انداختم لبخندی از سر رضایت زدم واز اتاق خارج شدم.

“هوروش”

سرم داشت از درد منفجر میشد؛دست از کار کشیدم وبا دست هایم شقیقه هایم را ماساژ دادم.
همان لحظه مازیار بدون آنکه در بزند وارد اتاق شد، با آهنگی خشمگین گفتم:
-مگه اینجا طویله است که سرتو میدازی بدون اجازه وارد میشی؟

مازیار ناباور گفت:

-هوروش حالت خوبه؟من هیچ وقت در نمی زدم که!

چند لحظه سکوت کردم،دغدغه های فکری ام زیاد بود.
زندگی ام در هوا بود کار های شرکت هم شده بودن غوز بالا غوز؛نمی توانستم یک تصمیم درست بگیرم.
با گذاشتن دست های مازیار بر روی شانه ام نگاهی به او انداختم.

-چته پسر،چرا حرف نمی زنی؟ناسلامتی من رفیقتم حرف بزن خودتت رو خالی کن.

آنقدر غد و مغرور بودم که نمیخواستم جلوی تنها رفیقم حرف دلم را بگویم،بگویم که از این زندگی زده شده ام،خسته شده ام از دست خودم که اطرافیانم مرا فقط برای پول ام میخواهند وخانوادم…..
حتی رویم نمی شود در چشمانشان نگاه کنم.

ایستادم ومشغول جمع کردن وسایل های روی میزم شدم وخطاب به مازیار گفتم:

-حالم خوبه،فقط یه کم کارای شکرت خسته ام کرده.

مازیار پوزخندی زد وگفت:

امان از این غرورت که داره نابودتت میکنه،اما باشه دوست نداری نگو،درمورد کارای شرکت میخوای چند روز نیا شرکت خودم حواسم به همه چیز هست.

آمدم جواب مازیار را بدهم که موبایلم به صدا در آمد؛فوری از جیب ام درش آوردم ونگاهی با صفحه موبایلم انداختم،بابا بود.
جواب دادم:

-سلام بابا

بابا با آهنگی غمگین گفت:
-سلام پسرم،حالت خوبه؟

-بابا باز چی شده؟چرا صداتون گرفته است؟

بابا گفت:

-بابای دلناز بیمارستان بستریه،حالشه خیلی بده.

حیرت زده گفتم:

-بابای دلناز؟اون که حالش خوب بود.

بابا با لحنی گرفته گفت:

-سکته قلبی کرده،چند روز بیمارستانه.

ناخودآگاه زیر لب زمزمه کردم:

وای دلناز…

بابا میان حرف ام پرید وگفت:

-ببین هوروش، به هیچ عنوان نباید چیزی بفهمه.

بلافاصله گفتم:

-چرا؟

پدر خیلی محکم وجدی گفت:

چون پدرش اینطور خواسته.باید قطع کنم هوروش،خداحافظ.

بعد از قطع کردن تماس،تلفن را روی میز پرتاب کرد و ایستاده دستانم را روی میز قرار دادم.

آرام زیر لب زمزمه کردم:

-بدبختی پشت بدبختی.

مازیار نگران پرسید:

-هوروش، کی حالش بد شده؟

صدای مازیار را شنیدم اما فکر کردن به بدبختی هایم آنقدر زیاد بود که اجازه جواب دادن به مازیار را به من نمی داد. یاد دلناز وچشمان اشک آلودش افتادم،بار ها وبارها از خدا میخواستم که ای کاش راه جبرانی بود اما حیف که هیچ دری برای جبران باز نبود. آه،میدانم اگر باز هم راهی برای جبران وجود داشت باز هم این غرور لعنتی ام مانع از انجام کارم میشد.

باید به خانه میرفتم،باید هرچه سریع تر کاری را که قبلا باید انجامش میدادم را حالا انجام بدهم،دلناز باید برگردد به زندگی اولش،باید اهورا برگردد.

باید همه چیز را به حالت اولش برگردانم انگار که آب از آب تکان نخورده است وبعد از آن هم خودم را یک جا گم وگور میکنم.

 

از شرکت خارج شدم وبدون معطلی راه خانه را درپیش گرفتم؛در تصمیمم مصمم بودم،دیگر نمیخواستم یک آدم ضعیف باشم، نمیخواستم اما نمیتوانستم.

به خانه که رسیدم دیگر منتظر آسانسور نشدم وپله ها را دوتا یکی بالا رفتم حتی یک لحظه نمیخواستم آرام در جایی بایستم.

کلید را بر در بسته انداختم ونفس زنان وارد خانه شدم.
پایم را در خانه نگذاشته با دلنازی مواجه شدم که زمین تا آسمان فرق کرده بود.
نگاهی به سرتا پایش انداختم،فرق کرده بود همه چیزش فرق کرده بود.نگاهم که به دو تیله مشکی اش افتاد دیگر نتوانستم نگاهم را از چشمانش بگیرم،چشمانش ویرانگر بود.
همه آن چیزی را که تا آن لحظه در ذهنم پرورانده بودم را از یاد بردم. زبانم در دهانم نمیچرخید،دیگر از آن تصمیم مصمم خبری نبود،
حالا من شده بودم یک آدم ضعیف.
به سختی چشمانم را بستم تا بتوانم نگاهم را مهار کنم.
فورا برگشتم ودرحالی که پشتم به او بود از سر کلافکی دستی بر صورتم کشیدم وخواستم خانه را ترک کنم که دلناز با لوندی که در صدایش بود گفت:

-هوروش!

ایستادم،چیزی نگذشت که یکی از دستان دلناز بر دوشم قرار گرفت وبا آهنگی دلواپس گفت:

-حالت خوبه هوروش جان؟

صدای قلبم را به وضوح میشنیدم،سینه ام داشت بالا وپایین میرفت.
عصبانی بودم از دست خودم که حتی نتوانسته بودم روی قولی را که به خودم داده بودم بمانم.
نگاه پراز خشمم را به دلناز دوختم وبا دو دستانم به عقب هلش دادم وفریاد زدم:

-به من دست نزن.

وفورا عقب گرد کردم وبه سمت اتاقم رفتم. خودم را توی حمامم انداختم وآب سرد را باز کردم؛بدنم کوره آتش بود،نفس نفس میزدم.
نگاهی به خودم در آیینه انداختم.

-خدایا من چرا اینقد سست اراده شدم،چرا باید با دیدن یه دختر اینقد عصبانی بشم،چرا باید آهنگ صدایش قلبم را به لرزه در بیاورد.

همه این ها سوالاتی بود که جوابی برایشان نداشتم.من آمدم که همه چیز را درست کنم اما انگار هیچ چیز قرار نیست درست بشود.
*دلناز*

حال پریشان هوروش را که دیدم نگرانش شدم و به سمتش رفتم ؛یکی از دستانم رابر شانه انش گذاشتم وبا نگرانی گفتم:

-هوروش جان حالت خوبه؟

هوروش برگشت ، چشمانش از عصبانیت کاسه خون بود ؛ خواستم چیزی بگویم که مرا به شدتت به عقب هل داد و فریاد زد:

-به من دست نزن.

و فورا به اتاقش رفت.چشمانم را محکم بر روی هم فشردم تا اشکی که در گوشه چشمم جا خوش کرده بود نریزد.

نفس عمیقی کشیدم وبه سمت آشپز خانه رفتم ولیوان آب میوه ای را که از قبل آماده کرده بودم را برداشتم وبه سمت اتاق هوروش قدم برداشتم.

پشت در اتاق هوروش ایستادم ؛ نفس عمیقی کشیدم وقبل از وارد شدن دوضربه کوچک به در اتاق زدم و وارد اتاق شدم.

هوروش با حوله تن پوش روی تختش نشسته بود ودستانش را قاب صورتش کرده بود.

-هوروش جان!

فورا سرش را بلند کرد ونگاهش به من وآب میوه در دستم افتاد؛ لبخند دندان نمایی زدم ودرحالی که به سمت میز کارش میرفتم، گفتم:

-ناهار آماده اس، آب میوه ات رو که خوردی بیا پایین.

در تمام این مدتت که داشتم حرف میزدم سنگینی نگاهش را حس میکردم اما جرعت بلند کردن سرم را نداشتم؛ همین که فریاد نزده بود که چرا بدون اجازه وارد اتاقم شده ای خودش یک دنیا بود.

به سمت در اتاق رفتم اما قبل از خارج شدن ایستاد م ودر همان حالت که ایستاده بودم برگشتم وبا لحنی که سعی میکردم پراز محبت باشد گفتم:

-زودتر لباست رو تنت کن خدایی نکرده سرما میخوری.

ولبخندی برچهره پراز تعجبش پاشیدم واز اتاق خارج شدم.پشت دراتاق ایستادم، تمام بدنم از ترس واسترس میلرزید انگار پا در خانه یک شیر زخمی وگرسنه گذاشته بودم.
مشغول چیدن میز ناهار بود که صدای قدم های محکم هوروش را شنید؛ لبخند محوی بر روی لب هایش نشست.

و زیر لب زمزمه وار گفت.

-اینم از این مرحله.

خواست برنج را بکشد که طاهره خانم باز هم میان دست وپایش آمد وگفت:

-خانم شما بشینید من خودم میکشم.

-خودم میتونم بکشم.

او مصر تر از قبل گفت:

-نه خانم شما خسته این.

با لحنی که سعی در پنهان کردن خشم خود داشت گفت:

-طاهره خانم جونم دوست دارم خودم برای شوهرم ناهار رو آماده کنم.شما بفرمایین به بقیه کارها برسید لطفا.

طاهره خانم “خیلی خبی” زیر لب گفت واز آشپز خانه خارج شد.در تمام این مدتت سنگینی نگاه هوروش تمام تمرکزش را به هم ریخته بود . این از دستان لرزانش مشهود بود!

لبخند عمیقی زدو در حالی که ظرف قورمه سبزی را روی میز قرار میداد با آهنگی شاد گفت:

-بفرمایین اینم از قورمه سبزی.فقط زودی بخور تا از دهن نیوفتاد.

خودش نیز پشت میز نشست.از هرچیزی که روی میز قرار داشت برای هوروش میکشید.

در سکوت مشغول خوردن ناهارشان بودند که دلناز گفت.

-هوروش جان من خودم به کارهای خونه میرسم.توهم که دیگه خونه ای لطفا اگر میشه به طاهره خانم بگو نیاد.

هوروش در سکوت فقط شنونده بود.اوخودش قصد داشت به طاهره خانم بگوید؛اما هنوز چیزی نگذشته بود که دلناز با لبخندی که هنوز بر لبانش بود گفت.

-چطوره؟خوشمزه اس؟

وبازهم جواب دلناز، یک نگاه سرد بود ویک سکوت.

دلناز سعی میکرد در برابر رفتار های سرد هوروش آرام باشد؛ اما در آخر طاقتش طاق شد وقاشق چنگالی را که در دست داشت به شدت در بشقابش انداخت؛اما هوروش باز هم نگاه سردی به سویش انداخت وبدون حرفی از جایش برخواست.

هوروش هنوز دوقدم بر نداشته بود که صدای لرزان واعتراض آمیز دلناز مانع از رفتنش شد.

-وایسا! چرا جوابم رو نمیدی؟ اصلا منو میبینی؟

هوروش به این حرف دلناز پوزخندی زد وناگهان برگشت و دو دست هایش را بر روی میز قرار داد وبا آهنگی کنایه آمیز گفت:

-در حدی نیستی که بخوام ببینمت.

دلناز به چشمان پر از خشم هوروش خیره شد وبا آهنگی گستاخانه گفت:

-یادت نره که من زنت هستم،اون اسم تو شناسنامه رو هیچ وقت نمیتونی انکارش کنی.

هوروش خنده هستیریکی کرد وبا آهنگی خشمگین فریاد زد:

-با این کارات میخوای به کجا برسی؟

جواب دلناز،سکوت بود.

هوروش ادامه داد:

-مگه من همونی نبودم که ازش نفرت داشتی؟مگه من همونی نبودم که تورو از عشقت جدا کرد؟ پس این کارات دیگه چه صیغه ای؟

باز هم دلناز، سکوت اختیار نمود،در کل حرفی برای گفتن نداشت.

دلناز کاملا˝ به اشتباه خود واقف بود،او خیلی تند رفته بود.او میخواست آرام آرام به هوروش نزدیک شود؛اما همه چیز را خراب کرده بود.

دلناز آرام زیر لب زمزمه کرد:

-بین من واهورا هیچ عشقی وجود نداشته،فقط یک وابستگی ساده بود.

هوروش نیشخندی زد وگفت:

-اما اهورا که اینطور فکر نمیکنه!

دلناز به این فکر میکرد که هوروش خوب توانست دست روی نقطه ضعفش بگذارد؛اما به خود اینطور تلقین نمود که اهورا برایش تمام شده است.

در جواب هوروش لبخندی زد:

-توکه باید برادرت رو بهتر از من بشناسی!

-منظور؟

دلناز در حالی که از پشت میز بر میخواست گفت:

-اهورا هیچ وقت در حق برادرش خیانت نمیکنه.

و از آشپز خانه خارج شد.

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 71 Average: 3.9]
223+
  • 249 روز پيش
  • آرزو توکلی
  • 9,303 بار بازدید
  • 23 نظر
https://sarzaminroman.ir/?p=470
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
آتوسا رازانی
شنبه 19 آبان 1397 | 11:46 بعد از ظهر

👌👌

7+

[پاسخ]

آرزو توکلی پاسخ در تاريخ آبان 20ام, 1397 12:47 بعد از ظهر:

ممنون عزیزم

26+

[پاسخ]

nahali
یکشنبه 20 آبان 1397 | 4:58 بعد از ظهر

منتظرم ببینم این رمان چطوریه رمان قبلی که عالی بود

5+

[پاسخ]

فرزانه
دوشنبه 28 آبان 1397 | 12:03 بعد از ظهر

سلام رمانتون خیلی خوبه فقط چرا همش نیست

14+

[پاسخ]

سجاد رشیدی پاسخ در تاريخ آبان 28ام, 1397 6:27 بعد از ظهر:

سلام شرمنده به جای نویسنده پاسخ میدم دوست عزیز این رمان آنلاین هست شما صبر بفرمایید که میان مینویسن

4+

[پاسخ]

میلاد شهریاری
چهارشنبه 30 آبان 1397 | 4:40 بعد از ظهر

رمان عالییی بود حیف کامل نبود حرف نداشت نویسنده👏.

6+

[پاسخ]

سجاد رشیدی پاسخ در تاريخ آبان 30ام, 1397 5:28 بعد از ظهر:

سلام آقا میلاد . خوبید رمان آنلاین هست اگه دقت کنید صبر کنید ادامه داره با دقت رمان رو بخونید

2+

[پاسخ]

آرزو توکلی پاسخ در تاريخ آبان 30ام, 1397 5:51 بعد از ظهر:

ممنون اقا میلاد…واقعا باعث خوشحالیه….همونطور که به عرضتون رسوندن این رمان انلاینه وساعت ۷ الی ۸ شب ادامشو میزارم

13+

[پاسخ]

Reystb پاسخ در تاريخ خرداد 22ام, 1398 4:57 قبل از ظهر:

خیلی رمانتون قشنگه
فقد ی سوال پارت گذاریتون چطوریه؟

1+

[پاسخ]

آتوسا رازانی
دوشنبه 19 آذر 1397 | 10:24 بعد از ظهر

عالی

4+

[پاسخ]

سجاد رشیدی
دوشنبه 10 دی 1397 | 9:38 قبل از ظهر

سلام واقعا من که اینجور رمانارو نمیخوندم ولی اینو که خوندم خیلی خوشم اومد ادامه بدید موفق باشید

3+

[پاسخ]

مریم
یکشنبه 16 دی 1397 | 8:34 بعد از ظهر

سلام وقتتون به خیر خیلی رمانتون قشنگه واقعا لایک دارید

1+

[پاسخ]

آرزو توکلی پاسخ در تاريخ دی 16ام, 1397 9:46 بعد از ظهر:

سلام جانم ….خیلی ممنونم ازتون😚😍

5+

[پاسخ]

سنا پاسخ در تاريخ خرداد 26ام, 1398 12:46 بعد از ظهر:

سلام ببخشید میشه ادامش رو بگذارید ؟

0

[پاسخ]

فروغ
شنبه 11 اسفند 1397 | 9:53 بعد از ظهر

الان اسفنديم چرا ادامه نداره .

8+

[پاسخ]

saba پاسخ در تاريخ اسفند 16ام, 1397 10:57 قبل از ظهر:

دقیقا من که دوست دارم واقعا ادامشو بخونم

5+

[پاسخ]

saba پاسخ در تاريخ اسفند 16ام, 1397 10:58 قبل از ظهر:

واقعا من که دوست دارم ادامشو بخونم جذاب بود

5+

[پاسخ]

A.A.A
شنبه 10 فروردین 1398 | 2:00 قبل از ظهر

خیلی رمان متفاوت و جذابی بود . شخصیت هاش عین رومان های دیگه نبودن که همش روزگار به کامشون باشه . ازتون خواهش میکنم ادامشو بنویسید خیلی برام جالبه🙏

5+

[پاسخ]

h
یکشنبه 26 خرداد 1398 | 12:24 بعد از ظهر

سلام ببخشید ادامه رمان میخوام تو روخدا بنویسید کنجکاو شدم

1+

[پاسخ]

h
یکشنبه 26 خرداد 1398 | 12:26 بعد از ظهر

سلام ببخشیدچرا ادامش رو هنو ننوشتید ؟

0

[پاسخ]

سنا
یکشنبه 26 خرداد 1398 | 6:22 بعد از ظهر

سلام ببخشید ادامش رو بزارید کجاباید بخونم؟

0

[پاسخ]

Qpsg
دوشنبه 3 تیر 1398 | 9:27 بعد از ظهر

دوستان عذر میخوام برای ادامه رمان حتما باید عضو کانال تلگرام بشیم؟؟؟
من خیلی وقته منتظرم ولی توی سایت ادامه رمان رو نذاشتن:(
لطفا هرکس میتونه جوابمو بده خواهشا :(((♡

2+

[پاسخ]

سجاد رشیدی پاسخ در تاريخ تیر 3ام, 1398 11:44 بعد از ظهر:

سلام دوست عزیز وقتتون بخیر خیر این رمان نویسنده داره به صورت آفلاین ادامه میده انشالله فایلشو میزاریم رو سایت

1+

[پاسخ]

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آمار سایت
  • 4
  • 511
  • 123
  • 2,870
  • 512
  • 18,506
  • 66,775
  • 276,445
  • 48,790
  • 2,673
کاربران آنلاین
کاربران: 16 کاربر مهمان, 2 ربات
آخرین نظرات
  • مهدیه : سلام خسته نباشید نویسنده عزیز لطفا پارت گذاریتون رو به موقع انجام بدین انتظار گذ...
  • نسیم : شرمنده تونم دوست عزیزم بیشتر از ده پارت آماده است اما نتم ضعیفه و سایت دیر میاد...
  • سجاد رشیدی : سلام به این ایدی مراجعه کنید @sajjadrashidi76 ایدی تلگرام با تشکر...
  • زهرا : سلام منم گیخوام رمان بنویسم ایده هم دارم و میخوام تو همین سایت به صورت انلابن با...
  • مهرنوش : سلام دوست عزیزم شما که باز بدقولی کردین. لطفا اگه آماده نیست بهمون بگین که منتظر...
  • Sara : من از اواخر جلد یک با مریم همراه بودم و این همراهی واقعا برام لذت بخش بوده و هست...
  • سوگند : سلام. رمانتون خیلی قشنگه! ولی، ادامه اش رو کجا می تونم بخوانم؟...
  • سجاد رشیدی : سلام دوست عزیز وقتتون بخیر خیر این رمان نویسنده داره به صورت آفلاین ادامه میده ا...
  • Qpsg : دوستان عذر میخوام برای ادامه رمان حتما باید عضو کانال تلگرام بشیم؟؟؟ من خیلی وقت...
  • شهره : مرسی از معرفی رمان های جذاب شما...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده