| چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸ | ۰۷:۰۸
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند

کلید را داخل در چرخاند و وارد خانه شد.
همه جا تاریک بود، مردمک چشمانش را ده برابر باز کرده بود اما باز هم جایی را نمی دید.
همسرش را صدا زد:
_آنا…آناهیتای من…
پاسخی را دریافت نکرد، پس به سوی کلید برق رفت و آن را فشرد.
عجیب بود که باز هم همسرش را نمی دید، تعجب جایش را به دلهره داده بود.
امکان نداشت آناهیتا بعد از او وارد خانه شود. چشمش به شمع های جلوی پاهایش خورد و مسیر آن را در پیش گرفت.
رفته رفته عجیب و عجیب تر میشد…
به آخر راه که رسید کسی را در آغوشش حس کرد.
آری آناهیتا بود، همسرش!
شوکه شده دستانش را دور تن نیمه ای از وجودش پیچید و در آغوشش گرفت و گفت:
_تو که منو کشتی دختر! این کارا چیه؟
آناهیتا لب برچید و گفت:
_واقعا که امیررضا مثلا امروز سالگردمون بودا!
دل جویانه بوسه ای بر پیشانی اش زد و گفت:
_قربونت برم تو که میدونی این مدت چقد سرم شلوغ بود،ببخشید خانومم!
سپس موهایش را به پشت گوش می فرستد و می گوید:
_سومین سالگردمون مبارک همیشگیم!
آناهیتا لبخندی می زند و زمزمه می کند:
_قول بده همیشه بمونی و هر اتفاقی افتاد ترکم نکنی.
با این طنین صدای پر ناز آناهیتا، امیررضا به وجد می آید و می گوید:
_آنا! تو تمام قلب منی و من بدون قلبم نمی تونم زندگی کنم، وقتی چشات دنیای منه دنیا رو میخوام چکار هوم؟
آناهیتا چشمانش را می بندد و این حرف هارا در ذهنش تکرار و ثبت می کند.
لخندی می زند و می گوید:
_خب دیگه بریم شام یخ کرد…
و سریع تر از اتاق خارج می شود.دلهره دارد!
با خود فکر می کند که چگونه بزرگ ترین راز زندگی اش را بازگو کند.
غذا هارا با تمام سلیقه اش روی میز می چیند.
امیررضا هم وارد آشپزخانه می شود و صندلی را عقب می کشد و می نشیند.
تنها صدای حالم بر فضای خانه، صدای قاشق چنگال هایشان است.
آناهیتا انگار میخواهد حرفی بزند اما نمی تواند.
امیررضا پیش قدم می شود و می گوید:
_آناهیتا چیزی می خوای بگی؟
آناهیتا آب دهانش را فرو می فرستد و می گوید:
_نه نه چیزی نیست غذاتو بخور.
_آنا من تو رو خوب میشناسم پس بگو چته!
_امیررضا اون روز و یادته که اومدی خاستگاریم…
_آره آره خوب یادمه، خب؟
_یادته وضع خونمونو…
_آره اینم یادمه، خب؟
_یادته بعد ازدواج گفتم دیگ نمیخوام با خانوادم رفت و آمد کنم؟یادته…
میخواهد ادامه حرفش را بزند که امیررضا حرفش را قطع می کند و با عصبانیت می گوید:
_آنا این حرفا چیه میزنی؟ خوب معلومه همرو یادمه. دارم دیگه جون به لب می شم خب بگو دیگه.
اشک های آناهیتا مهمان صورتش می شود قرار بود واقعیت هارا بگوید و از واکنش امیررضا میترسید بر خلاف خواسته اش شروع به گفتن کرد:
_از ده سالگی شروع کردم کار کردن، بابام بخاطد بدهی هاش تو زندان بود و مامانم بخاطر پا دردش همیشه تو خونه بود.
از همون موقع مرد شدم.
همش کار می کردم و پول در می اوردم، اما بازم هشتم گره ی نهم بود!
بزرگ که شدم با وساطتت یکی از این خیر ها رفتم تو یه خونه کلفتی کردن، روز ها می رفتم و شب ها بر می گشتم.
تو همین رفت و امد ها تورو دیدم، ازت خوشم می اومد.
معلوم بود وضع مالی خوبی داری و هیچوقت نمیای با کسی مثل من عاشقی کنی!
لباسای خوبی می پوشیدم، دوست نداشتم بقیه بدونن فقیر و بدبخت بیچارم!
گذشت تا روزی که یهو به خودم اومدم و دیدم تبدیل شدم به دختری که سر تا پا ادعاس!
بخاطر عشقی که به تو داشت مجبور شد دروغ بگه!
هق هق می کند و ادامه می دهد:
_من واسشون کلفتی می کردم، خونشونو طی می کشیدم!
من دختر ارشد اون خونه نبودم امیررضا من از یه خانواده بیچاره و فقیر بودم من دختری بودم که بابام زندان بود و مامانم مریض گوشه خونه و من گدای که هر روز سر چهارراه ها بودم.
وقتی اومدی خاستگاریم التماسشون کردم که نگن و زندگیمو تباه نکنن!
من کلفتشون بودم و بعد از اون به تو گفتم دیگه نمیخوام باهاشون رفت و آمد کنم…
من نمی خواستم از دستت بدم امیررضا، من…من فقط خیلی دوست داشتم.
من دروغگو نبودم، بخدا نبودم!
من فقط عاشق بودم…
از ته دل زار می زند برای بیچارگی و بی کسی اش…
امیررضا ناباور نگاهش و می کند و کلافه دستی داخل موهای مشکی اش می کشد و می گوید:
_آناهیتای من! برای من مهم نیست که تو گذشتت چی بود اما مهمه که الان با گذشتت زندگی کنی.
پس فراموشش کن و هیچوقت بحثشو تو این خونه پیش نکش!
البته به موقعش تنبیهتم می کنما فکر نکنم ساده ازت می گذرم، اصلا چه دیدی شاید تنبیهم وارد شدن یه دختر لپ گلی با موهای خرگوشی باشه!
آناهیتا باورش نمی شود و با تعجب نگاهی به چشمان خندان امیررضا می اندازد.
تازه حرف امیررضا را هلاجی می کند و می گوید:
_عمرا! اونوقت به اون بیشتر از من توجه می کنی و منم از حسودی میمیرم.
امیررضا با چشمان از حدقه بیرون زده به آناهیتا نگاه می اندازد و با خنده می گوید:
_وای فکر کنم باید دو تا دختر بزرگ کنم.
آناهیتا با خنده سرش را بالا می اورد ونگاهش به پیراهن سفید امیررضا می افتد که رنگ صورتی مشکی و کرمی هارمونی قشنگی ایجاد کرده بودند.
کی در آغوشش فرو رفته بود و گریه کرده بود که اینگونه پیراهنش کثیف شده بود؟
امیررضا نگاهش را دنبال می کند و با عصبانیت الکی می گوید:
_آخ دختر ببین چه بلایی سر پیراهنم اوردی! آخه این آت و آشغالا چیه میزنی صورتت وقتی خودت مثل ماهی…
آناهیتا نگاهی پر عشق به او می اندازد و زمزمه می کند:
_آرامش جانی و این بهترین تعبیر از تمام توست…
دوباره با هم نگاهی به پیراهن سفید بیچاره می اندازند و بمب خنده در خانه می پیچد…

مارا در تلگرام دنبال کنید

میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 0 Average: 0]
10+
https://sarzaminroman.ir/?p=1078
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آمار سایت
  • 0
  • 1,433
  • 269
  • 2,561
  • 504
  • 20,969
  • 91,196
  • 377,542
  • 68,427
  • 2,673
کاربران آنلاین
کاربران: 3 کاربر مهمان, 3 ربات
آخرین نظرات
  • 20 so : پس کی پارت میزارید؟...
  • مهرنوش : ۱۰ روز ۱۰ بار پارت گذاری...
  • مهرنوش : سلام عزیزم اگه اینترنت با نفت هم کار میکرد حداقل توی این ۱۰ ، ده بتر پارت گذاری...
  • فاطمه : من این جلدو دوس نداشتم...
  • فاطمه : جزء قوی ترین رمانایی بود ک خوندم مخصوصا جلد ۳ قلم نویسنده در حدی خوب بود که من و...
  • فاطمه : زیاد خوشم نیومد موضوع کپی رمان گناهکار بود و قلم ضعیفی داشت و به نظرم خشونت علیه...
  • Ariyanaz : رمان عالی و متفاوتی بود خیلی کنجکاو شدم ببینم پایانش چی میشه 🔥👿...
  • pejhvak : عالی بود♥ حرف نداشت❤...
  • مهلا.ب : ممنونم عزیزم لطفا رمان های دیگم رو حتما دنبال کنید😗❤...
  • لیلا : سلام قشنگه گلی...
شبکه های اجتماعی
برای ارتباط با مدیر سایت و انجمن با آیدی تلگرام @sarzaminromanSupport در ارتباط باشید با تشکر
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده