سلام به بازدید کنندگان عزیز دوستانی که میخوان تست نویسندگی بدن تو گروه تلگرامی ما میتونن عضو بشن https://t.me/joinchat/Lezl4E40KPAcZy-_ikr5fA با تشکر
خانه / _طنز و کمدی / رمان آنلاین یک فنجان خاطره نویسنده مهلا ب

رمان آنلاین یک فنجان خاطره نویسنده مهلا ب

اسم شخصیت ها:

دختر:آیناز،آفرینش،آفرین،آوا

پسر:مهرداد،مبین،ماهان،محمد

*خلاصه رمان*

داستان زندگی همه اینها زمانی شروع میشه که با یک اشتباه کل زندگی این چهارتا دختر نابود میشه!
طوری که دیگه هیچ وقت نمیشه درستش کرد.
و این اتفاقات هر روز براشون دردسر ساز میشه و تبدیل به خاطره تلخ میشه و هر روز و هر ساعت و هر دقیقه اونها رو آزار میده.
و دیگه نمیتونستند مثل قبل زندگی کنند.
و باعث میشه که افسرده بشن.
و کم کم از یکدیگر فاصله میگرفتند.
و رابطه دوستی بین اونها سرد و سردتر میشه.
تا اینکه………

نکته:در این رمان در دو زمان روایت میشه. ابتدا زمان نوجوانی و بعد زمان جوان بودن.

نویسنده:مهلا.ب

“امیدوارم از خوندن این رمان لذت ببرید”
“به نام خدا”
part_1

“از زبون آیناز”

با صدای آلارم گوشیم بلند شدم.نگاهی به ساعت کوچک روی میز عسلی انداختم.ساعت ۷:۳۵رو نشون میداد.
به طرف اتاق ساحل رفتم و در زدم.
ــ ساحل پاشو دانشگاه دیر شد.
ــ اه مرض بزار یکم دیگه هم بخوابم بعد بیدار میشم دیگه….
ــ باشه اشکال نداره ولی اگه آقلی کویری نفلمون کرد بعد نگی بهت نگفتم.
ــ باشه گمشو برو بیرون الان میام.
ــ اوک عزیزم
ــ اوق گمشو برو بیرون
ــ مرض بمیر
من و ساحل دوست های چندین ساله هم هستیم.
و از ۵ پنج سالگی با هم دوست بودیم.
و مثل خواهر باهم رفتار میکردیم.
و همینطور بابای من با بابای اون همدیگه رو می شناسند و دوست های قدیمی هم هستند.
من الان دختری بیست و سه ساله هستم.
و دانشجوی رشته پزشکی و تخصصم جراهی داخلی هست من و ساحل عاشق این رشته هستیم.
و باهم در شهر تهران قبول شدیم.
و الان تو یک خونه ۲۰۰متری زندگی میکنیم.
گوشیم زنگ خورد.
به طرف گوشیم رفتم.
که اسم آفرینش رو در صفحه گوشیم نمایش میداد.
تماس رو برقرار کردم.
ــ سلام خواهری خوبی؟
ــ خوبم عزیزم تو چطوری؟
ــ هی بدک نیستم
ــ آفرین چطوره؟
ــ اونم خوبه
ــ کاری داشتی؟
ــ اره عزیزم
ــ جانم؟بگو
ــ امشب تولد مریم هست گفتم که بهت خبر بدم تا یادت نره که بیایی.
با دستم زدم روی پیشونی ام و گفتم:
ــ آخ خوب شد که گفتی اصلا یادم نبود.
آفرینش خندید و گفت:
ــ خوب دیگه کاری نداری؟
سریع گفتم:
ــ فقط ساعت چند بیام؟
ــ ساعت ۸شب اونجا باش
ــ اوک فقط دختر پسر قاطی ان درسته؟
ــ تو که مریم رو بهتر میشناسی باید قاطی باشن
خنده ای کردم و گفتم:
ــ آره دقیقا
ــ خداحافظ
ــ خدانگهدار
گوشیم رو روی میز گذاشتم و ….

part_2

به طرف کمدم رفتم و مانتوی مشکی که روش طرح های سفید کار شده بود. رو پوشیدم.
شلوار قد نود خاکستری و مغنه مشکی رو سرم کردم.
کیفم رو روی یک دوشم انداختم.
با عطرم دوش گرفتم.
یک رژ گلبهی و ریمل و کرم ضد آفتاب زدم و از اتاق اومدم بیرون.
به طرف آشپزخونه رفتم و دوتا لیوان شیر ریختم و روی میز گذاشتم.
ساحل رو دیدم که اومد و روی صندی نشست و شیر رو خورد.

ـ خوب بریم؟
ـ اره بریم

کفش اسپرت آبی نفتی ام رو پام کردم و سوار شاستی بلند مشکی ام شدیم و پیش به سوی دانشگاه…..

“دانشگاه”

من یک دخترم!
از جنس یخ،ازجنس کوه
از جنس سرما
دیگه اون دختر شیطون و بازیگوش نیستم.
آره من عوض شدم…!
نه فقط من بلکه آفرین و آفرینش و آوا هم فرق کردند.
چشای عسلی رنگم که رگه هایی از رنگ سبز درونش بود.
پر از سردی بود.
چشمام اول قهوه ای تیره بود اما به مرور زمان چشمام شبیهه بابام شد.

چهره ام تغیر کرد.
نه تنها چهره ام بلکه اخلاقم و احساساتم هم عوض شد.
دیگه من اون آیناز قبل نبودم.
شاید اون اتفاقات باعث تغیرات ماها شد…!
یاد اون خاطره افتادم.
با به یاد آوردنش پوزخندی کنار لبم جا خوش کرد.
هه چقدر اون دوران مسخره بود.

با غرور وارد کلاس شدم.
که همه نگاه ها به سمتم چرخید.

سنگینی نگاهی رو بیشتر احساس کردم.
سرم رو برگردوندم که با چهره سامیار پسر هیز دانشگاه رو به رو شدم.
پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم:
ـ هه آقای محبی مثل اینکه شما به دید زدن دخترا عادت دارید نه؟

خنده ای کرد و گفت:
ـ آره عزیزم

با تمسخر بیشتری گفتم:
ـ هه پس به ا*ر*ض*ا کردن خودتون ادامه بدین

دهن همه بچه ها بخاطر این حرفم باز مونده بود که گفتم:
ـ ببندید تا مگس نرفته توش

با متانت به سمت صندلی های آخر کلاس رفتم و روی یکی از اونها نشستم…..

“ادامه دارد”

 

part_3

بعد از کلاس ساحل رو به خونه رسوندم. و خودمم رفتم خرید تا یک لباس واسه تولد مریم پیدا کنم.
داشتم به لباس های پشت ویترین مغازه ها نگاه میکردم که چشمم به یک لباس مشکی که از جلوی لباس تا زانو کوتاه و از پشت لباس بلند بود.
و قسمت سینه هاش سنگ کاری شده بود.
واقعا لباس قشنگی بود.
توی شب برق میزد.
به سمت مغازه رفتم.

ـ سلام
ـ سلام خیلی خوش اومدید
ـ ممنونم میشه اون لباس رو برام بیارید
ـ حتما

لباس رو داد دستم
ـ فقط گجا برم تا پرو کنم؟
ـ بفرمایید تا راهنماییتون کنم
ـ باش ممنونم

لبخند ملیحی زد.
واقعا دختر زیبایی بود.

وارد اتاق پرو شدم و بعد از چند دقیقه خودم رو توی آیینه دیدم.

لباس بهم خیلی میومد و زیباییم رو چندین برابر میکرد.

از اتاق بیرون اومدم و لباس رو تحویل همون خانم دادم.

ـ عزیزم من همینو میبرم
ـ چشم مبارکتون باش

لباس رو داخل کاور کرد و به من داد.
بعد از یک تشکر از مغازه بیرون اومدم و به سمت ماشینم رفتم.

***************
وارد خونه شدم که دیدم ساحل داره با تلفن صحبت میکنه

ـ کیه؟
ـ مگه وضولی؟

بدون توجه به اون وارد اتاقم شدم.

لباسم رو در آوردم و به ساعت نگاه کردم.
ساعت ۶:۲۵ بود. پس تصمیم گرفتم که اول برم حموم
حولم رو برداشتم و به سمت حموم رفتم……

“ادامه دارد”

part_4

از حموم اومدم بیرون و بعد از پوشیدن لباس از اتاق اومدم بیرون و به سمت ساحل که روی میز نهار خوری نشسته بود و تو فکر بود رفتم.
ـ چیه تو فکری؟
ـ هیچی
ـ بگو دیگه
ـ فردا مامان باباهامون قراره بیان اینجا
بلند داد کشیدم و گفتم:
ـ چی؟
ـ هوی گوشم کر شد
ـ ای بابا
ـ خوب به من چه؟
ـ باش بابا فقط ساحل
ـ بله؟
ـ من امشب میخوام برم تولد
ـ تولد کی؟
ـ مریم، تو نمیشناسیش
ـ اهان باش
ـ تو نمیایی؟
ـ نه حال و حوصلشو ندارم
ـ باش ولی خونه تنها نمون میخوایی بمرمت پیش زهرا؟
ـ نه خودم میرم
ـ باش

به طرف اتاقم رفتم تا آماده بشم.

***************
وارد سالن بزرگ و زیبا شدم.
به طرف یکی از اتاق ها رفتم.
و لباسم رو اونجا تعویض کردم.
موهای خوش حالتم رو دورم باز گذاشتم و آرایشم رو دوباره تجدید کردم.
از پله ها پایین اومدم و به سمت مبل قهوه ای چرم کنار سالن رفتم.

و روی اون نشستم. و به فکر فرو رفته بودم که سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم.

سرم رو برگردوندم که کسی رو ندیدم.
به مهمون ها خیره شدم و رقص هاشون رو نگاه میکردم که آفرین و آفرینش و آوا رو دیدم که به سمتم میان.

لبخند ملیحی میزنم و از روی مبل بلند میشم.
همدیگه رو بغل میکنیم.

آفرینش با لبخند گفت:
ـ سلام چطوری؟
ـ خوبم ممنون شما ها چطورید؟

آفرین گفت:
ـ تو خوب باشی ما هم خوبیم
ـ فدای تو

آوا گفت:
ـ آیناز میایی بریم برقصیم؟

با قاطعیت گفتم:
ـ نه

آفرین گفت:
ـ چرا اینقدر خشکی؟ تمومش کن دیگه

عصبانی گفتم:
ـ تمومش کنم؟ فراموش کنم که چه کارهایی باهامون کردند؟ فراموش کنم که عین یک آشغال ازمون استفاده کردند و بعدش انداختنمون دور؟
فراموش کنم که چقدر زجر کشیدیم؟ هه چجوری اون همه بدبختی رو فراموش کنم؟

آفرینش با آرامش گفت:
ـ باش آیناز آروم باش

لبخندب پر از غم زدم و روی مبل نشستم.
اونها هم روی مبل جلویی نشستند.

آفرینش گفت:
ـ آوا و آفرین خوب میدونید که من و آیناز از اون اتفاق صدمه بیشتری دیدیم.
پس لطفا دیگه دربارش صحبت نکنید.
تا دوباره اون خاطره تازه نشه

آفرین گفت:
ـ باش ببخشید

لبخندی زدم و گفتم:
ـ اشکال نداره خواهری

آوا گفت:
ـ جدی نمیایی تا برقصیم؟
ـ نمیدونم ولی فک نکنم. حالم بده هوای اینجا خفه کنندست میخوام برم بیرون

آفرینش گفت:
ـ باش راحت باش
ـ ممنون

از اون محیط خفه کننده دور شدم و به طرف حیاط رفتم.

“ادامه دارد”

part_5

به پشت ساختمون رفتم. خیلی تاریک بود.یک خورده ترسیدم.
اما تسلیم نشدم و راهم ادامه دادم.

داشتم قدم میزدم که سه تا پسر مست رو دیدم. که بلند میخندید.
یکی از اونها من رو دید و به بقیه هم گفت.

هر سه تاشون به سمتم اومدند.
بیشتر ترسیدم.
صدام در نمیومد. خشکم زده بود. دستام از ترس عرق کرده بود.

آماده هر چیزی بودم که یهو….
به سمت انباری کشیده شدم.
خواستم جیغ بکشم که دست یک نفر مانع جیغ کشیدنم شد.

با ترس چشمام رو باز کردم که با چهره یک پسر رو به رو شدم.

خواستم ازش جدا بشم که گفت:
ـ فیلا همینجا بمون…!
سری به نشونه باشه تکون دادم.

کمرم به دیوار چسبیده بود. و همون پسر هم روبه روم بود.

و یکی از دست هایش روی دیوار و کنار پهلوی چپم بود.
و دست دیگش هم روی دهانم بود.

دستش رو از روی دهنم برداشتم و گفتم:
ـ اه خفم کردی…!
ـ باش

عطرش چقدر برام آشنا بود.
این بو برام آشنا بود.
عطرش رو بیشتر بو کردم.

انباری تاریک و وحشتناک بود.
چشماش رو برگردوند و به چشمام نگاه کرد.

چشمامون در هم قفل بود.
چشماش هم برام آشنا بود.

خدایا این کیه؟
چرا برام اینقدر آشناست؟

بعد از چند دقیقه چشماش رو ازم گرفت و ازم جدا شد.

از انباری بیرون اومدیم. و گفت:
ـ نمیخوایی ازم تشکر کنی؟
ـ لازم نمیبینم…!
ـ آهان باشه در هر صورت من مهردادم

با گفت اسم مهرداد خشکم زد.

نه نه اون نیست. مطمئنم که اون نیست.

نه خدایا، نه….!

“ادامه دارد”

part_6

مهرداد به طرفم اومد و گفت:
ـ چیزی شده خانم؟!

با عصبانیت فریاد زدم:
ـ گمشو نمیخوام ببینمت…!

ابروهاش در هم گره خورد و گفت:
ـ چته؟ فکر کردی که پنج دقیقه تو بغلم بودی عاشقت شدم؟
دور برت نداره دختر کوچولو
هه ببین با چه آدمای عوضی دَر افتادیم.

با این حرفش بیشتر عصبانی شدم و بلند فریاد کشیدم:
ـ خفه شو نمیخوام صدای مزخرف تو رو بشنوم…!
ـ تو کی باشی که بخوای به من دستور بدی که خفه بشم یا خفه نشم؟

دیگه کنترل حرفام دست خودم نبود و با فریاد گفتم:
ـ هه منو نمیشناسی نه؟ شکی هم نیست که منو یادت رفته باشه.
منم همون دختر شیطون که بخاطر تو بی لیاقت شدم دختر سرد…!
همون دختری که عین آشغال انداختیش دور یادته؟
بلند تر فریاد کشیدم و گفتم:‌
ـ منم آیناز، آیناز فرهنگ

تو صورتش تعجب موج میزد.
خیلی شکه شده بود.

به سمتم اومد و با صدای لرزون گفت:
ـ آ…آیناز…تو…تویی؟…واقعا….خو…خودتی؟

با فریاد گفتم:
ـ نزدیک من نیا….!
ـ باشه….باشه… چقدر عوض شدی آیناز
پوزخندی زدم و با تمسخر گفتم:
ـ هه خوبه من عوض شدم و مثل تو هنوز بیشعور نیستم.
ـ آیناز من با تو حرف دارم…!
ـ اما من با تو هیچ حرفی ندارم.

سریع به سمت عمارت فرار کردم.
و اون محیط آزار دهنده رو ترک کردم.
به سمت طبقه بالا رفتم و وارد همون اتاقی که لباسم رو عوض کردم شدم.
لباسم رو سریع عوض کردم و از اون مهمونی لعنتی بیرون اومدم.

سوار ماشینم شدم و بی هدف توی خیابان های شهر تهران حرکت میکردم.
دیدن اون قلبم رو شکست.
تو بغل اون بودن من رو نابود کرد.

هوا سرد بود. شیشه ماشین رو پایین دادم. لرزه ای به تنم وارد شد.
اما بهش توجه ای نکردم. و ماشین رو کنار خیابان نگه داشتم.
و از ماشین پیاده شدم و به ماشین تکیه دادم و ……

“ادامه دارد”

part_7

داشتم به رو به رو نگاه میکردم که صدای یک نفر رو شنیدم.
به سمت صدا برگشتم که دو تا پسر رو دیدم که داشتند با لبخند بهم نگاه میکردند.

پوزخندی زدم. هه واقعا چه دنیای مزخرفی همه پسر ها از دختر ها بخاطر خوش بودن خودشون استفاده میکنند.
و با این کارهاشون زندگی دخترا رو نابود میکنند.
دیگه هیچی برام مهم نبود.
صدای جروبحث کردن رو شنیدم.
سرم رو چرخوندم که قیافه مهرداد رو دیدم.

داشت با اون پسر ها دعوا میکرد.
دوباره با دیدنش زجر کشیدم.
دوباره غرورم خورد شد.
مهرداد داشت با اونها دعوا میکرد.
و بعد چند دقیقه اون پسر ها رفتند. و مهرداد به طرفم اومد.

با عصبانیت گفت:
ـ آخه دختره احمق این موقع شب باید کنار خیابان وایستی تا پسرا هر کار دلشون خواست با تو انجام بدن‌؟

پوزخند صدا داری زدم و گفتم:
ـ هه تو که هر کار دلت خواست باهام انجام دادی پس بزار بقیه هم هر کار دلشون میخواد با من انجام بدن.

چنان فریاد زد که از ترس لرزیدم ولی خودم رو تسلیم نکردم.

با فریاد گفت:
ـ خفه شو آیناز….!

بلند تر از اون فریاد زدم و گفتم:
ـ خفه بشم تا دوباره ازم استفاده کنی؟ خفه بشم تا تا هرکار دلت خواست دوباره باهام انجام بدی؟ خفه بشم تا غرورم رو خورد کنی؟
ازت متنفرم، میفهمی؟ متنفر

بهش توجه ای نکردم و سوار ماشینم شدم و ازش دور شدم. و به طرف خونه روندم.

*******************
وارد خونه شدم.همه جا تاریک بود.
لوستر توی پذیرایی رو روشن کردم.
فکر کنم ساحل امشب پیش زهرا میمونه.
به ساعت روی دیوار چشم دوختم.
ساعت ۲۴:۳۸ بود. هیچ اشتهایی هم به غذا نداشتم.
پس به سمت اتاقم رفتم و لباس راحتی پوشیدم.
و روی تخت دراز کشیدم.
به سقف اتاق خیره شدم. و یاد اون خاطره لعنتی افتادم.

“فلش بگ”

با گریه گفتم:
ـ مهرداد منو یادت نمیاد؟ منم آیناز
ـ نه ما پسرا شما ها رو از یاد بردیم. و واسمون از اول هم بی ارزش بودید.

آفرینش با هق هق گفت:
ـ آخه چرا؟ چرا ما رو بازی دادید؟

مبین به طرفمون برگشت و با پوزخند گفت:
ـ هه چون شما ها ارزش ما رو ندارید. شما ها در برابر ما هیچید. میفهمید؟ هیچید

ماهان با تمسخر بهمون نگاه کرد و گفت:
ـ شما ها فقط بازیچه ما بودید و ازتون استفاده کردیم. الان هم عین آشغال میندازیمتون دور

محمد گفت:
ـ بچه ها بیایید بریم

هر چهارتای اونها خنده ای میکنند و از ما دور میشند.
و ما چهار تا دختر میمونیم و غروری که دیگه نیست.

“حال”

به خودم اومدم که دیدم صورتم خیس شده. دستی به صورتم کشیدم و اشک هایم رو پاک میکنم.
آهی از درد و غم سر میدهم و چشمانم رو میبندم و به خوابی دور از غم پناه میبرم.

“ادامه دارد”

part_8

صبح با صدای در زدن کسی بیدار شدم.

دستی به چشم های پف زده ام کشیدم و به طرف در رفتم.

سرم به شدت درد میکرد.

از چشمی در ساحل رو دیدم.

در رو باز کردم که جیغی کشید و گفت:

ــ آیناز تو تا الان خواب بودی؟ مگه دیشب ساعت چند اومدی؟

ــ ساحل الان حوصله هیچی رو ندارم پس ساکت باش سرم داره میترکه

ــ بیا بهت قرص بدم تا خوب بشی

ــ باش پس بزار اول برم صورتم رو بشورم الان میام

ــ باش

به طرف سرویس رفتم و بعد از کارهای لازم از سرویس بیرون اومدم.

به طرف آیینه رفتم و موهای بلند طلاییم رو شونه کردم.

فکرم به اتفاقات دیشب پر کشید.

پوزخندی زدم و با خودم گفتم:

ــ آیناز چرا همش باید تو عذاب بکشی؟ چرا تو باید خورد بشی؟ بسه اینقدر به اونا فکر کردی…! چرا به فکر خودت نیستی؟

آهی کشیدم و تو آیینه به خودم نگاه کردم.

چشای عسلی با رگه های سبز و مژه های بلند دماغ کوچیک و لب های گوشتی که خوش فرم بود.

و موهای طلاییم که دلبری ام رو زیاد تر میکرد.

پوست سفیدم که مثل برف میدرخشید.

موهام رو دم اسبی بالا بستم. و رژ اناری خوشگلی زدم و یکم هم ریمل زدم.

تاب و شلوارک طوسی پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون.

سرم دوباره تیری کشید. اما بهش توجه ای نکردم.

ساحل به طرفم اومد و گفت:

ــ بیا آیناز این قرص رو بخور سرت آروم میشه

ــ نه دیگه نمیخوام

ــ وا چرا؟ تو که داشتی از سر درد میمردی

ــ حالم خوب شد

ــ مگه میشه؟

ــ اره میشه اه ساحل باهام بحث نکن حوصله ندارم

ــ باش بابا

سرم خیلی درد میکرد. اما نمیخوام قرص بخورم. میخوام مقاومت کنم.

میخوام دوباره برگردم همون دختر سرد.

فکری به ذهنم رسید و به طرف گوشیم رفتم و شماره آوا رو گرفتم که بعد از سه بوق با صدای خوابالودی جواب داد:

ــ بله؟

ــ سلام آوا خوبی؟

ــ شما؟

ــ احمق جون منم آیناز

ــ آیناز کدوم خریه؟

بلند جیغ کشیدم:

ـــ آوا

ــ آهان فهمیدم خوب بنال؟

ــ آوا میایین امروز بریم خرید؟

ــ نه

ــ وا چرا؟

ــ آخه دختر پولم گجا بود؟

ــ تو دیگه اصلا درباره پول صحبت نکن که حسابت پر پول بگو تنبلیم میکنه

ــ خوب اونم که اره

ــ پس الکی حرف نزن من ساعت ۲:۳۰میام دنبال تو دوقلوها

ــ باش حله فقط خودم به آفرین و آفرینش بگم یا خودت میگی؟

ــ خودت بگو

ــ اوک بای

ــ گودبای

گوشیم رو روی میز گذاشتم و به طرف ساحل رفتم.

ــ ساحل؟

ــ هوم؟

ــ میایی امروز بریم خرید؟

ــ اره بگم زهرا هم بیاد؟

ــ اره عزیز

ــ باش زهرا ماشینشو هم میاره

ــ باش

***********************

داشتیم با آفرین و آوا مانتو ها رو نگاه میکردیم آفرینش رفت داخل یک مغازه ای که شال برای خودش بگیره.

مشغول تماشا کردن بودیم که صدای گریه ی یک نفر رو شنیدیم.

به سمت صدا برگشتیم که آفرینش رو دیدم و کنارش هم مبین بود.

داشتند دعوا میکردند. من بعد از هشت سال مبین رو دیدم.

این واقعا همون پسر هفده سالست؟

همونی که ادعایه بهترین بودن رو میکرد؟

جلو رفتم که……

“ادامه دارد”

Part_9

مبین به سمتم برگشت و نگاه گذرایی کرد.

من رو نمیشناخت. هه تعجبی هم نداشت!

مبین اصلا عوض نشده بود.

و کاملا قابل تشخیص بود.

برام تعجب بود که ببینم توی این همه مدت چیکار میکرد.

به طرف آفرینش قدم برداشتم و بغلش کردم.

چشماش پر از اشک بود.

قربون  دل خواهرم بشم که دلش پر از غصه است.

ـ آفرینش خواهری آروم باش

ـ چجوری آروم باشم آیناز؟ هان؟ چجوری؟

قلبم شکست.چشمای منم پر اشک شد.

اما نه….!!!

نمیزارم اشکام دوباره بریزه.

دیگه نمیزارم غرورم دوباره پیش این آدمای بی مصرف خورد بشه.

آفرینش وقتی که منو آیناز صدا زد. مبین به طرفم برگشت و بهم نگاه کرد.

با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

ـ تو واقعا آینازی؟

ـ آره همون آینازی که تو هم ازش استفاده کردی! به عنوان یک وسیله برای رسیدن به آفرینش اما چیشد؟ الان به آفرینش رسیدی مبین؟ نه….!! هممون هم از دست دادی. همه اینکارها تقصیر تو بود میفهمی؟ فقط تو

با عصبانیت برگشت طرفم و گفت:

ـ فقط من؟ اره؟ نه آیناز تو هم مقصر بودی

با فریاد گفتم:

ـ خفه شو مبین دهنت رو ببند اره تقصیر منم بود اما من آخرش خواستم همه چیز رو درست کنم اما تو چیکار کردی؟ از اون چیزی هم که بود خراب ترش کردی!

خواست به طرفم هجوم بیاره که ماهان به سمت مبین اومد و سریع اون روگرفت.

پوزخندی زدم و گفتم:

ـ هه اره بیا به سمتم و منو بزن ببینم اصلا جرعتشو داری؟

ـ آیناز همه چیز رو تقصیر من ننداز

ـ اره تقصیر منم بود اما شماها اندازه ما عذاب کشیدید؟ مثل ما شب ها بالشتتون خیس بود؟

محمد به طرفم برگشت و گفت:

ـ شما ها از گجا میدونید؟

آوا که تا اون موقع ساکت بود گفت:

ـ هه نگو که گریه کردید که خندمون میگیره

آفرین با تمسخر گفت:

ـ شماها فقط به فکر خودتون بودید نه ما

آفرینش داد زد و گفت:

ـ اه کافیه…!

رو به آفرینش گفتم:

ـ باشه خواهری آروم باش الان از اینجا میریم

نگاه کوتاهی به مهرداد که سرش پایین بود و چیزی نمی گفت کردم و گفتم:

ـ مهرداد تو حرفی برای گفتن نداری؟

ـ نه…!

پوزخند صدا داری زدم و نگاهم رو ازش گرفتم و رو به دخترا گفتم:

ـ بچه ها بیایید بریم.

و اون محل خفه کننده رو ترک کردیم.

دوباره سردردم شروع شد.

عصبانی به طرف دیوار رفتم و پای راستم رو به دیوار کوبیدم.

که آفرین و آوا به طرفم اومدند و مانع زدن پام به دیوار شدند.

آخه من هرموقع عصبانی که میشم پام رو به دیوار میکوبم.

هه مثلا اومده بودیم خوش بگذرونیم اما….

واقعا چه دنیایه مزخرفیه….!!!

سوار ماشین شدیم و به سمت خونه آفرین ماشین رو روندم….

“ادامه دارد”

part_10

از ماشین پیاده شدیم و آفرین در خونه رو با کلید باز کرد. و هممون وارد خونه شدیم.

گوشیم زنگ خورد. ساحل بود.

جواب دادم که صدای ساحل تو گوشی پخش شد.

ـ آیناز کدوم قبرستونی؟

ـ خونه آفرینم

ـ شماها اونجا چیکار میکنید؟

ـ داستانش طولانیه

ـ باشه پس من و زهرا میریم خونه بعدا تو هم بیا

ـ باش خداحافظ

ـ خداحافظ

گوشی رو داخل کیفم گذاشتم و به طرف آشپزخونه رفتم.

یخچال رو باز کردم و  بطری آب پرتقال رو بیرون آوردم.

و داخل یک لیوان ریختم و کیک های کوچیک رو هم دخل ظرف کوچیکی گذاشتم.

و به طرف آفرینش رفتم. و گفتم:

ـ بیا آفرینش بخور تا حالت یکم بهتر بشه

ـ نمیخورم اشتها ندارم

ـ گفتم بخور

کمی از آب پرتقال رو نوشید و یکی از اون کیک های کوچیک رو هم خورد.

آوا به طرفمون برگشت و گفت:

ـ چرا زندگیمون اینجوری شد؟

آفرین با تمسخر گفت:

ـ هه ای کاش هیچ وقت اون اشتباه رو نمیکردیم

لب باز کردم و گفتم:

ـ نه…! ای کاش من وارد اون خونه لعنتی نمیشدم.

هممون توی فکر بودیم که آوا گفت:

ـ آیناز چرا دیشب سریع از مهمونی رفتی؟ چیشده بود؟

ـ هه بهتره نگم

آفرین با عصبانیت گفت:

ـ چی چی رو نگم؟ گمشو بنال دیگه

خنده ای از درد و غم کردم و گفتم:

ـ دیشب مهرداد رو دیدم…!

هر سه تاشون چنان فریاد زدند که گوشم کر شد و با هم گفتند:

ـ چی…؟!

ـ اه آروم تر چه خبرتونه؟

آوا با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت:

ـ زود باش بقیشو بگو ببینم

ـ باش

و به ناچار تمام قضیه دیشب رو تعریف کردم.

به ساعت روی مچم نگاه کردم.

عقربه های ساعت ۷:۴۸ رو نشون میدادند.

کیفم رو روی آرنجم گذاشتم و کتونی طوسی ام رو پام کردم.

ـ بچه ها من دیگه برم بای

ـ بای

به طرف ماشینم رفتم و سوارش شدم و به طرف خونه روندم…..

فردا دانشگاه داشتم. اه فردا چه روز گندی خواهد بود.

“ادامه دارد”

part_11

صبح با صدای جیغ جیغ های ساحل بیدار شدم.

چشمام رو باز کردم که ساحل رو بالا سرم دیدم که گفت:

ـ وای آیناز پاشو دانشگامون دیر شد

ـ اه اصلا حال و حوصله دانشگاه رو ندارم به خدا

ـ پاشو ببینم تنبل

از روی تخت بلند شدم و به طرف سرویس رفتم.

و بعد از انجام کارهای لازم اومدم بیرون

به طرف کمدم رفتم و مانتو خاکستری رنگم که طرح مشکی هم داخلش بود رو پوشیدم.

شلوار کتان مشکی رو هم پاهام کردم.

شال طوسی رو برداشتم و روی سرم مرتب کردم.

کرم ضد آفتاب و رژ صورتی و ریمل رو هم زدم و داخل کوله ام کتاب هام رو جای دادم.

و از اتاق بیرون اومدم.با ساحل به سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم و پیش به سوی دانشگاه…..

*******************************

وارد دانشگاه شدیم که صدای یک نفر رو شنیدم که گفت:

ـ خانم فرهنگ…!

به طرف صدا برگشتم که مهیار رو دیدم.

ـ بله؟

ـ میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟

با غرور برگشتم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم:

ـ نه…!

ناراحت به طرفم برگشت و گفت:

ـ میشه بگین چرا؟

ـ آخه وقت من ارزش داره که من حالا حالا ها در اختیار کسی نمیذارم.

ـ باشه ببخشید که مزاحمتون شدم.

ـ اوک میبخشمتون

حالم از هرچی پسر تو دنیا هست بهم میخوره همشون از یک جنس هستند.

و همشون فقط دخترها رو برای خوشگذرانی میخوان نه برای عشق و دوست داشت داشتن

به ساعت مچیم نگاه کردم. الان کلاسم شروع میشه…!

پس به سمت کلاس رفتم.

وارد کلاس شدم و روی یکی از صندلی های کلاس نشستم.

گوشیم رو از داخل جیب مانتوام بیرون آوردم.

و به آفرینش پیام دادم.

«سلام گجایی آفرینش؟»

بعد از چند دقیقه جوابم رو داد.

«الان تو حیاط دانشگاه ام چند دقیقه دیگه میام کلاس»

سریع نوشتم:

«باش عزیزم منتظرم»

گوشی رو داخل جیب مانتوام گذاشتم.

به رو به رو خیره شدم.که صدای آشنایی توجه ام رو جلب کرد.

به سمت صدا برگشتم که با دیدنش سریع از روی صندلی بلند شدم.

اون اینجا چه غلطی میکرد….؟!

“ادامه دارد”

مهم:

لایک و ستاره یادتون نره دوستان😊😉

تا جمعه پارت نداریم دوستان😔😄واقعا معذرت😊منتظر پارت های هیجانی رمان باشید😚

 

 

 

 

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 5 Average: 3.4]
۱۲+
این پست رو با دوستات به اشتراک بزار

در باره مهلا

مهلا سهیلی
۲۰ساله از مشهد پدرم سرهنگ مادرم خانه دار فرزند سوم

لطفا همه موارد را مجدد بررسی کنین

داستان کوتاه مرد ها گریه نمیکنن نویسنده نیلوفر قنبری

به نام حق مردها-گریه-نمی‌کنند نیلوفر قنبری(سها) آدم های این دوره و زمانه محبت سرشان نمی‌شود. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سلام خدمت همه ی بازدید کنندگان عزیز دوستان هرکی میخاد نویسنده بشه یا نویسنده هست و میخاد تو سایت ما عضو بشه رمان یا داستان کوتا منتشر کنه تو تلگرام ی پیام به این آیدی بده با تشکر آیدی تلگرام @sajjadrashidi76