خانه / پلیسی / رمان آنلاین اشتباه دوست داشتنی نویسنده نگین زارعی

رمان آنلاین اشتباه دوست داشتنی نویسنده نگین زارعی

به نام خدا
خلاصه:
داستان راجب پسریه که از شهرستان به خاطر دانشگاه به تهران میاد اما مورد تمسخر بقیه قرار میگیره.
( همانطور که میدونین دیگه آدمای خوب و ساده تو این دوران جایی ندارند…پسر قصه ما هم یکی از اون آدماس).
و تصمیم میگیره وارد گروهی بشه تا جلوی این حرفای بیهوده رو بگیره.
اما تو این گروه و ماموریت هایی ک بهش میدند اتفاقاتی میوفته که مسیر زندگیش به کل عوض میشه. مرکتب اشتباهی میشه که بعد ها تبدیل به دوست داشتنی ترین اشتباه اون میشه.

 

پارت اول

همیشه میگفتن آخر هر چیزی خوب میشه اگه خوب نشد، بدون هنوز آخرش نرسیده. فکر میکردم فقط در حد یک حرف هستش اما…

نفس نفس زنان از خونه میام بیرون‌. هنوزم باورم نمیشه که چه خطایی مرتکب شدم.از دور صدای سپهر رو میشنوم:

– سامی بدو دیگه.

قدم هام رو تندتر میکنم و بالاخره نزدیکش میشم‌‌.
– بریم بریم.

پشت موتور میپرم و کلاه ایمنی رو روی سرم میزارم.

-حلش کردی؟
-چی؟

لحظه ای می ایسته و با چشم های گرد شده نگاهم میکنه.
-یعنی چی چی ؟کار رو تموم کردی؟

بعد از توضیح دادن سوالش به اون خونه ای که با عجله ازش بیرون اومده بودم نگاه میکنم.به سمتش برمیگردم و با اضطرابی که سعی میکنم بروزش ندم، میگم
-اره برو.

وقتی متوجه سنگینی نگاهش میشم، خودم رو بیشتر جمع و جور میکنم و با حالت طلبکارانه ای میگم:
-چرا معطلی؟ نکنه بهم اعتماد نداری؟

بدون اینکه حرفی بزنه موتور رو روشن میکنه و راه میوفتیم.
همه حواسم پیش اون دختره موند.اه لعنتی…! یه آمار دقیق به آدم نمیدند.
عصبی بودم و دلشوره عجیبی سراغم اومده بود که یهو با صدای سپهر ب خودم میام ‌.
-خب چیه ساکتی؟
-ها؟

با حالت کلافگی دوباره میپرسه:
– میگم چرا ساکتی؟

اگه سپهر قضیه رو میدونست، هم نمیذاشت دیگه باهاشون کار کنم، هم اینکه برام دردسر می شد و باز هم روز های قبلیم شروع میشد.
-حرفی واسه گفتن ندارم. مگه قرار نبود ساک رو جاساز کنم؟حلش کردم دیگه.

سرش رو تکون میده و با حالت جدی میگه:
– خودت میدونی که این ماموریت چقدر برامون مهمه.برای اینکه بتونی پیش ما بمونی تنها راهش اینه ک کارت رو خوب انجام بدی میفهمی که؟

نگرانیم رو برای چندمین بار پنهان میکنم و با صدای ریلکسی جوابش رو میدم :

– بله…خودم میدونم.

 

پارت دوم

اعتماد میکنه و چند لحظه ای سکوتی بینمون حاکم میشه که خودش باعث شکستن این سکوت میشه.
-فردا کلاس داریم میایی دیگه؟
– فکر نکنم.

با صدای تقریبا بلندی میگه:
-فکر نکنم نداره فردا باید بیایی.

وقتی اجبار رو تو حرفش میبینم متوجه میشم که راه فراری نیست و باید قبول کنم.از وقتی وارد گروهشون شدم هرچیزی که گفتند باید گوش میدادم تا بتونم پیششون بمونم.
– خیلی خب عصبی شدن نداره ک. شب بهت خبر میدم.
-منتظرم.

بیشتر از این چیزی نمیگم و به اطراف نگاه میکنم و تو فکر فرو میرم.
سپهر اولین کسی بود که حاضر شد با من دوست بشه چون نمیخواست بقیه رفتار بدی باهام داشته باشند.پسر خوبیه و چند سال از من بزرگتره ولی تو یه رشته ایم، مهندسی نرم افزار.
تیم آرش سردسته بقیه تیم ها تو دانشگاه هست. جوری که کسی جرئت نداره بهشون چیزی بگه. سپهر هم دوست صمیمیه آرشه.یک روز به خاطر حرفی که بهم زد تونست نظرم رو عوض کنه و وارد گروهشون بشم.
-اگه به تیم ما ملحق بشی دیگه کسی جرئت نمیکنه بهت حرف بیخودی بزنه.

قبول کردم چون فکر می کردم فقط یه تیم ساده دانشگاهی بود و اینجوری میتونستم از حرفای مزخرف بقیه در امان باشم اما قضیه اونطوری نبود که فکر میکردم. ولی ای کاش این رو از همون اول متوجه میشدم.
با لحن مسخره ای صدام میزنه:
-بپر پایین سامی خان .شب بهم ی خبری بده…بسلامت.

بدون اینکه حرف اضافی بزنم با لحن جدی جوابش رو میدم:
– باشه.

می دونم این جدی بودن به خاطر گندی بود که زدم.

 

پارت سوم

کلاه رو میزارم پشت موتور و پیاده میشم.همینطور که دارم به سمت خونه میرم صدای موتور سپهر رو میشنوم که با سرعت زیادی در حال فاصله گرفتن بود.دستم رو توی کیفم میکنم و کلیدم رو برمیدارم.در خونه رو باز میکنم و وارد میشم.
از شهرستان به خاطر دانشگاه به تهران اومده بودم.چون اخلاقم با بقیه جور در نمیومد خوابگاه نرفتم و تصمیم گرفتم یه خونه کوچیکی اجاره کنم.
بعد از اینکه وارد خونه میشم کیفم رو گوشه ای میندازم و کتم رو درمیارم پرت میکنم رو مبلی که کمی از در فاصله داره.
بعد از خوردن آب راهی اتاقم میشم تا لباس هام رو بردارم و برم دوشی بگیرم.به طرف حمام کوچک خونه میرم، شیرآب رو باز میکنم و زیر دوش آب می ایستم . چشمام رو میبندم. صداهایی تو سرم میپیچه:
این چه اتفاقی بود که افتاد؟
چرا انقدر ترسو شدم؟
چرا…؟
با صدای شیر آب به خودم میام دوش که گرفتم ، جلوی آینه میرم تا موهام رو درست کنم. توی آینه دقیق تر نگاه میکنم.
نمیدونم اسم خودم رو چی بزارم؟
احمق؟
ترسو ؟
یا یه عوضیه بزدل؟
اختیارم رو از دست میدم و مشت محکمی ب دیوار میکوبم. از شدت ضربه ای که به دستم وارد شده بود و لب هام رو به دندون میگیرم بعد از کشیدن نفس عمیق سعی میکنم خودم رو کنترل کنم تا بتونم در آرامش این اتفاق پیش آمده رو حل کنم. به سمت آشپزخانه میرم تا چیزی برای شام پیدا کنم.توی این فکرم که شب چه جوابی به سپهر بدم؟
بهتره برم کلاس یا نه؟
اگه نرم که شک میکنند و اگه برم هم باید به آرش چی بگم؟
دستم رو لا به لای موهام می کشم و پوفی میکنم.اگه آرش بفهمه خرابکاری کردم من رو از گروهش میندازه بیرون.
لحظه ای یاد قانون گروه میوفتم. تو جلسه ای که به خاطر ورود من به گروهشون ترتیب داده بود.آرش گفت که اگر کسی کارش رو درست انجام نده باید باروبندیلشو جمع کنه و از ایران بره.
نمیدونم به چه علت همچین چیزی ‌گفت. از سپهر هم پرسیدم اما جواب قانع کننده ای تحویلم نداد.مثل اینکه جز خود آرش کسی جواب این سوال رو نمیدونست.
در یخچال رو باز میکنم و چیزی برای خوردن پیدا نمیکنم .چن روزی بود حال نداشتم برای خونه خرید کنم.ناچار زنگ میزنم تا از بیرون غذا سفارش بدم.
گوشیم رو از جیب کتم برمیدارم و بعد از سفارش دادن یک پیتزا روی کاناپه لم میدم. دستم رو روی سرم میذارم. مغزم در حال منفجر شدن بود.
این افکار لعنتی چرا آسوده م نمیزاره؟!

 

پارت چهارم

وقتی ماموریتی رو قبول میکنیم یه تعهدی از ما میگیرند که اگر اون کار نا موفق بود آرش هیچ مسئولیتی نداره و باید خودمون به گردن بگیریم.
منه احمق با وجود اینکه همه اینارو میدونستم ، بازم به خاطر حرف های مزخرف بقیه قبول کردم به تیمشون برم.
آدم این کارا نیستم .میدونم از پسش برنمیام ،ولی به خاطر چرندیات بقیه خواستم امتحان کنم.

صدای زنگ در که اومد به خودم میام ، از روی کاناپه پا میشم به سمت کیف پولم میرم. فهمیدم حتما سفارشمو اوردند ، چون کسی زیاد پیش من نمیاد.
خانواده م که دو هفته پیش اینجا بودند و زیاد بهم سر نمیزنن.به خاطر اینکه شهری که زندگی میکردم از اینجا دور بود.با سپهر هم که تازه خداحافظی کرده بودم.

بعد از اینکه کیف پولم رو برداشتم ، به سمت در میرم.حدسم درست بود،سفارشم رو که گرفتم به طرف همون کاناپه میرم.پیتزا رو میذارم روی میز. دوباره سراغ گوشیم میرم همزمان که با گوشی بازی میکنم غذا هم میخورم.
در همین حین سپهر زنگ میزنه.دوباره بهم میریزم:
خدایا چی بگم بهش؟

جواب میدم:

_ بله؟

_ خب میشنوم؟

با حالت تعجب میپرسم:

_ چی؟

_ مگه قرارمون این نبود شب بهم ی خبری بدی؟

بعد از کمی مکث کردن میگم:

_ آها آره راست میگی ،یادم رفت‌.

خودمو زدم به اون راه که متوجه نشه عمدا زنگ نزدم.

پارت پنجم

تو فکر فرو میرم.که صدای سپهر رو از پشت گوشی میشنوم:

_ خب؟

_ خب چی؟

عصبی شد.

_ سامیار دیگه داری گیج میزنیا!
یه دفعه بگو نمیام.

نمیخوام شک کنه و سریع جواب میدم:

_ داشتم فکر میکردم خب.چرا الکی داد میزنی؟

بعد از کمی سکوت ادامه میدم:

_ باشه میام.

با لحن آرومی میگه:

_ پس من فردا صبح میام دنبالت ،فعلا.

باشه ای میگم و گوشی رو قطع میکنم.
نگاهی به ساعت میندازم.نزدیک نه بود کار خاصی ندارم انجام بدم تصمیم میگیرم به تخت خوابم پناه ببرم تا بلکه از دست افکارم کمی در امان باشم.
در اتاق رو باز میکنم و به سمت لپتابم میرم و موزیک ملایمی میذارم. گوشی رو پرت میکنم روی تخت و دراز میکشم.
چشمام رو میبندم و سعی میکنم به چیزی فکر نکنم و نمیدونم که چه زمانی خوابم میبره.
صبح با صدای زنگ در بیدار میشم.
دستی روی صورتم میکشم و پوفی میکنم و کلافه از جام پامیشم. کی صبح به این زودی زنگ در رو میزنه؟!
به طرف در میرم و بازش میکنم.نفس عمیقی میکشم و رو به سپهر که بیرون در منتظر بود میگم:

_ چیه سپهر اول صبحی؟

_ فکر کنم امروز صبح قرار بود بیام دنبالت؟!

بعد از چند دقیقه که حرف دیشبش یادم میاد محکم به پیشونیم میزنم.

_اخ آره یادم نبود.

_ حالا که یادت انداختم نمیخوای حاضر بشی؟

_ باشه بیا تو.

نگاهی به ساعت میکنم ، هفت و نیم بود.
به سمت سرویس بهداشتی میرم و پشت سر من سپهر وارد خونه میشه.

پارت ششم

در رو میبنده و صداش رو بلند میکنه تا من بشنوم.

_ این چه وضعیه برا خونه درست کردی؟

متوجه حرفش نمیشم و طوری جواب میدم ک اونم بتونه صدام رو بشنوه.

_ چشه مگه؟

صداهایی به گوشم میخوره.یادم افتاد جعبه پیتزا رو همونجوری گذاشته بودم اونجا بمونه.

_ از کی تا حالا انقدر تنبل شدی؟

از سرویس بهداشتی بیرون میام تا ببینم داره چیکار میکنه که انقدر سر و صدا راه انداخته.

_ هم از بیرون غذا میگیری…هم ریخت و پاشی که کردی رو جمع نمیکنی.

از فاصله ی دور بهش اشاره میکنم.

_ بیخیال بابا.خودم اومدنی جمع میکنم.

نگاهی بهم میندازه و با اخم میگه:

_ شما بهتره زودتر آماده بشین.داره دیر میشه.

سرم رو به نشونِ تایید تکون میدم و دوباره به طرف سرویس بهداشتی میرم.
صدای سپهر به گوشم میخوره که داشت زیر لب غر غر میکرد.

_ عین دخترا یه ساعت طول میکشه آماده بشه.بابا ی چی تنت کن بیا بریم خب.
نچ نچ نگاه وضع خونه زندگیش رو.

ی لحظه سر جام وایستادم و داد زدم:

_ فعلا تو داری مثل دخترا غر میزنی.

چند ثانیه ای سکوتی توی خونه حاکم میشه و پس از آن سپهر به حرف میاد.

_ به جای اظهار نظر آماده شو وگرنه همونجوری میبرمت دانشگاه.

خنده ی کوتاهی میکنم و سرم رو به چپ و راست تکون میدم.

 

پارت هفتم

شیر آب رو باز میکنم.بعد از اینکه دست و صورتم رو میشورم با حوله خشک میکنم.سرم رو بالا میارم، نگاهم به آیینه ای میوفته که روبه روم قرار داره.
دقیق تر به خودم نگاه میکنم.پوزخندی میزنم.به قول مادرم چشمام به رنگ دریاس.بینی کوچک و کشیده با لبایی تقریبا قلوه ای ،موهای تیره و ابروهایی کشیده با ته ریشی که به نظر خواهرم خیلی بهم میاد.
همونطور که مشغول نگاه کردن خودم تو آیینه بودم برای چند لحظه قیافه اون دختره میاد جلوی چشام.
چشمام رو میبندم و با تکون دادن سرم سعی میکنم فراموشش کنم.هنوز مات و مبهوت بودم از اینکه چرا من مرتکب چنین کاری شدم؟؟
کلافه میشم و از سرویس بهداشتی بیرون میام و به طرف اتاقم میرم.
بعد از اینکه لباس مناسبی میپوشم دستی به موهام میکشم تا مرتب بشن.
بعد از زدن ادکلن تلخی کیف کولم رو به همراه گوشیم از کنار تخت برمیدارم و به سمت پذیرایی میرم.
نگاهی به اطراف میندازم.همه ی خرت و پرتا رو سپهر جمع کرده بود و خودش رو کاناپه نشسته بود و با گوشیش مشغول بازی کردن بود.
دستی به شونه هاش میزنم.از جاش میپره.لبخند کم رنگی رو لبام میشینه.
همونطور که از جاش بلند میشه سرم داد میزنه:

_ چته؟ترسیدم.

به گوشیش اشاره میکنه.

_ بیا…راحت شدی باختم.یه ساعت داشتم زور میزدم این مرحله رو ببرم.

با همون لبخند کم رنگ از بازوش میگیرم و به سمت در میکشم.

_ اشکال نداره خودم کمکت میکنم ببری اون مرحله رو فعلا دیر شده.

نگاهی به ساعت مچیش میندازه و گوشیش رو تو جیبش میزاره.در و باز میکنه و کلید ماشینی رو از جیب کتش بیرون میاره.
با تعجب بهش نگاه میکنم‌.متوجه نگاهم میشه و میخنده.

_ لابد میگی کلید ماشین دست من چیکار میکنه؟

سکوت میکنم و خودش متوجه میشه که دقیقا منظورم همونه.
در رو کامل باز میکنه و به رو به رو اشاره میکنه.

پارت هشتم

ماشین نقره ای رنگ پژو ۴۰۵ رو نشونم میده.به نظر میاد تازه خریده شده.
به ماشین اشاره میکنم و رو به سپهر میگم:

_ مال کیه؟

خنده بلندی میکنه و به طرف ماشین قدم برمی داره.در همون حال جواب سوال منم میده.

_ خوشم میاد میدونی من همچین پولی ندارم ک ماشین بخرم.

در ماشین رو باز میکنه و بهم اشاره میکنه.

_ بیا سوار شو تو راه بهت میگم.

بدون گفتن کلمه ای در خونه رو قفل میکنم. کلید رو تو کوله م میندازم و سوار ماشین میشم. همونطور که کیفم رو عقب ماشین میندازم میگم:

_ خب بگو.

به طرف جلو برمیگردم و سپهر هم ماشین رو روشن میکنه.

_ ماشین مال آرشه.
گفت چون دیروز ماموریت مهمی رو انجام دادین فعلا این ماشین رو داشته باشین هر وقت فهمیدم که کارِتون رو خوب انجام دادید میدمش ب شما.

چشمام رو یک لحظه از صورت سپهر نمیکشم.گیج و مبهوت نگاش میکنم.اگه آرش بفهمه چه بلایی سر دختره آوردم… .
پوفی میکنم و دستمو لای موهام میبرم.حتی فکر کردن به نتیجه کارم هم عذابم میده.

پارت نهم

بعد از مکث کوتاهی ادامه میدم:

– که آرش این ماشین رو به خاطر کاری که به ما سپرده بود داده درسته؟؟

همونطور که جلو رو نگاه میکنه سرش رو تکون میده و اوهومی میگه.
از شیشه سمت خودم به بیرون نگاه میکنم و تو فکر فرو میرم . انگشتم رو به دندون میگیرم و سوال ها و جواب هایی تو سرم میگذرند.

– اگه آرش بپرسه که کار رو چجوری انجام دادم چی باید بگم؟

بعد از چند ثانیه جواب خودم رو میدم:
– من که کارم رو درست انجام دادم فقط اون وسطا یه کاری کردم ک قرار نیست آرش متوجه بشه.

دوباره سوالی به ذهنم میاد.
– بعدا که متوجه این موضوع میشه اونوقت باید چیکار کنم؟
هوم که معلوم نیست اون بعدا کی اتفاق بیفته.تا اون موقع یه فکری میکنم.

همینطور داشتم با خودم حرف میزدم که با صدای سپهر به خودم میام.
-سامی؟ سامیار؟

با حالت پرخاشگرانه جواب میدم:
– چیه؟؟

چشماش رو گرد میکنه و همونطور بهم زل میزنه.
– امروز کلا حواست یه جا دیگه س ها.
حالا دیروزم اینجوری بودی،اونو میزنم پای استرست.ولی امروز چته؟

برای چند لحظه سکوت میکنم و به چشماش خیره میمونم و تو ذهنم دنبال جوابی برای سوالش میگردم و بعد از پیدا کردن جوابی لب باز میکنم.
-هیچی بابا.صبح زود از خواب پاشدم به خاطر اونه.

میخنده و میگه:
– آها.پس هنوز ویندوزت نیومده بالا؟

به خاطر حرفش خنده کوتاهی میزنم. نفس عمیقی میکشم و به خودم میام، تا بیشتر شک نکنه.
ولی متوجه شده که چیزی رو ازش پنهان میکنم.اینو از نگاه های زیر چشمی اش میفهمم.

ماشین رو کنار خیابون نگه میداره . کیفم رو از عقب ماشین برمیدارم و به همراه سپهر به طرف دانشگاه میریم.

به طرف سپهر برمیگردم. زل زده بود بهم و درهمون حال حواسش به رانندگیش بود .متوجه میشه که بهم ریختم.سعی میکنم خودم رو کنترل کنم و با لحن آرومی میگم:

_ چیزی نیس یه خورده خوابم میاد.

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 6 Average: 3]
۲۷+
این پست رو با دوستات به اشتراک بزار

در باره نگین زارعی

نگین زارعی
نگین زارعی،۱۸ ساله،دانشجو. نویسنده رمان اشتباه دوست داشتنی.

لطفا همه موارد را مجدد بررسی کنین

رمان آنلاین یک فنجان خاطره نویسنده مهلا ب

اسم شخصیت ها: دختر:آیناز،آفرینش،آفرین،آوا پسر:مهرداد،مبین،ماهان،محمد *خلاصه رمان* داستان زندگی همه اینها زمانی شروع میشه که …

۶ دیدگاه ها

  1. آیسان نیک پی

    نگین هزیز موفق و پیروز باشی عزیزم انشالله شاهد پیشرفت های بیشترت باشم😘

    ۰
  2. موفق باشی عزیزم

    ۰
  3. سجاد رشیدی

    سلام خدمت شما نگین خانوم واقعا رمانتون آلیه منی که اینجور رمانا رو نمیخونم فقط ترسناک میخونم ولی خیلی خوشم اومد موفق باشید

    ۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi