خانه / داستانهای کوتاه / داستان کوتاه یک قدم تا رسیدن نویسنده زینب قشقایی

داستان کوتاه یک قدم تا رسیدن نویسنده زینب قشقایی

حوالی بهمن ماه توی راه برگشت به خونه
گوشیش رو از توی جیب داخلی پالتوش بیرون آورد .
یه تای ابروش رو بالا انداخت و یک بار دیگه شماره ی ناشناس رو آنالیز کرد، شماره ی ستادی بود که برای معافیت سربازی پیششون رفته بود .
گوشی رو کنار گوشش گذاشت و بدون هیچ حرفی منتظر جواب موند .
که یه صدای خشن و بی روحی بهش گفت:
– آقای راد با معافیتتون موافقت نشد .
یه ممنون گفت و گوشی رو دوباره سرجاش انداخت .
ناامید از همه جا …
سنگ فرش های ولیعصر رو قدم می زد تمام تلاشش رو کرده بود اما انگار به بن بست خورد .
نتیجه ایی جز ناامیدی و خستگی مفرطی که به جونش افتاده بود، نداشت .
شبیه سربازان شکست خورده قیافه ی عصبی و مظلومی به خودش گرفت .
کلاه پالتوش رو روی سرش انداخت، دستاش رو توی جیبش گذاشت .
بعد از قبول نشدن توی آزمون خودش رو به نظام وظیفه معرفی کرد.
بی خبر از همه جا سه روز بعد منطقه ی آموزشی سنندج افتاده بود .
با تمام اعضای خانواده، دوستای صمیمی و نزدیک خداحافظی می کرد .
به ریحانه هم زنگ زد اما خداحافظی از اون به این آسونی ها نبود .
مثل یه بار سنگین روی دوشش بود که باید انجامش می داد و سبک می شد .
ازش خواست تا فردا پارک لاله هم دیگرو ببینن .
آشناییش با ریحانه به پنج سال قبل برمی گشت .
روز کنکور نزدیک دانشگاه امیرکبیر ، برخوردی که باهم داشتن باعث آشنایی بیشترشون شده بود .
حالا بعد از سال ها انگار خداحافظی با اون غیر قابل باور بود .
حس آدمی رو داشت که تفنگ رو جلوی مغزش گرفتن و روزای آخر عمرش رو می گذرونه .
اون شب ساکتش رو بست و گوشه ی تخت گذاشت .
فردا بعد از این که تلفنی دوباره با ریحانه حرف زد لباس ها رو یکی یکی روی تخت پرت می کرد تا شاید معجزه ایی بشه و یه لباس تمیز پیدا کنه .
همه می گن مرد باید بره سربازی تا مرتب بشه اما امیر با تنبلی ایی که از خودش سراغ داشت سربازی هم کاری براش نمی کرد .
اون سال زمستون سردی بود .
سوز سرما هر روز شدیدتر می شد .
یه بلوز یقه بسته با پالتوی مشکی پوشید .جلوی آینه رفت تا شال گردنی که ریحانه براش بافته بود رو دور گردنش پیچوند و دستی به موهای لخت و مدل خامه ایش کشید .
یه کافه نزدیک پارکی که با ریحانه قرار داشت، دید .
بهش زنگ زد تا همون کافه هم دیگرو ببینن .
خبر نداشت که امیر قراره سربازی بره .
داخل کافه شد و روی صندلی نزدیک پنجره نشست .
دستاش رو بهم قفل کرد و توی آهنگی که فضای کافه رو پرکرده بود غرق شده بود .
آهنگ ” تویی انتخابم ” بهنام بانی بود که امیر رو توی فکر برده بود .
– اگه دوسال دیگه انتخاب ریحانه نباشم .

سرش رو به این طرف، اون طرف تکون داد تا از فکر بیرون بیاد .
به بیرون از پنجره چشم دوخته بود .
به درخت هایی که برف اون ها رو نقره گون کرده بود .
به ماشین هایی که ترافیک درست کرده بودن .
بالاخره ریحانه بعد از نیم ساعت وارد کافه شد و روی صندلی بغلی نشست .
– امیر کار داشتی ؟
کلی مقدمه چینی کرد ، از هزار راه وارد شد .
بعد از حرف هاشون خیابون ها رو قدم می زدن تا به آرایشگاه برسن .
خیالش راحت شده بود .
توی ماشین ریحانه سرش رو از پنجره جدا کرد و خودش رو بغل امیر انداخت .
– امیر من منتظرت می مونم .

فردا صبح باید می رفت .
بعد از خوندن نماز صبح لباس سربازی رو پوشید، بند پوتینش رو محکم بست و کوله ی خاکی رنگش رو هم روسی دوشش انداخت .
بعد شروع کرد به آروم کردن مادری که با قرآن و کاسه ی پر از آب جلوی در وایساده بود تا یدونه پسرش رو بدرقه کنه .

وقتی به ترمینال رسید یک ربعی به خاطر پنچری اتوبوس معطل شد .
برف سنگینی از دیشب شروع به باریدن ، کرده بود .
پالتوش رو پوشید، دست به سینه به صندلی تکیه داد.
هنذرفری رو داخل گوشش گذاشت و چشماش رو بست .

یک ساعتی از تهران فاصله گرفته بودن .
تمام خاطراتش با آهنگ هایی که گوش می داد براش زنده می شدن .
تمام حرف های مادرش توی گوشش رژه می رفتن .
تمام قربون صدقه رفتناش .

دوباره سوالی که بعضی وقت ها ذهنش رو مشغول می کرد، سراغش اومد .
– اگه مامان و ریحانه رو دیگه نبینم ؟

آهنگ رو قطع کرده بود.
به درخت هایی که از کنارشون عبور می کرد چشم دوخته بود .
به سفید بودن زمین ، به سروصداهایی که داخل اتوبوس بود .
به پچ پچ های دونفر جلویی نگاه می کرد .
چشماش گرم شده بود که یکهو پرت شدن اتوبوس به دره رو فهمید .
همزمان با پرت شدن اتوبوس تمام مسافرها جیغ کشیدن .
چشماش رو باز کرد .
وقتش بود سوالی که ذهنش رو مشغول کرده بود دیگه واقعیت پیدا کنه .
دوباره چشماش رو بست .

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 2 Average: 3.5]
۲+
این پست رو با دوستات به اشتراک بزار

در باره زینب قشقایی

زینب قشقایی
دانشجوی حسابداری نویسنده و رمان نویس

لطفا همه موارد را مجدد بررسی کنین

داستان کوتا شبهای سپید نویسنده معصومه سلیمی

پاورچین پاورچین از پله های سنگی بالا رفت و بدون اینکه رشید از خواب بیدار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

logo-samandehi