| چهارشنبه 26 تیر 1398 | 23:27
سرزمین رمان |sarzaminroman.ir|
قصر رمانها با اتاق هایی که ژانر های مختلف دارند

به نام او…

من دخترک ساده دلی بودم بیگانه با عشق …من محبت را با تو آموختم.
من با تو عاشق شدم.

با تو پروانگی کردم.

من با تو بانو شدم و پر شدم از ظرافت های زنانه.

تو…!
تویی که لبخند بودی بر زندگی خشکی زده ام.

تویی که مظهر صداقت بودی.

من با تو عاشقی کردم.

در کنارت بزرگ شده ام و پرو بال گرفته ام.

با تو همه چیز خوب است.

با تو جهنم هم زیباست.

کنارت حالم خوب است.

به راستی چه زیباست عاشقی که با تو آغاز شود.

خلاصه :
داستان راجب معصومیت و پاکی دختر رعیتی به اسم نازگل
که مجبور میشه برای با ارباب روستا که فردی سرد و خشن ازدواج کنه و…

ژانر عاشقانه ،ارباب،رعیتی

_ بابا ترو خدا نمیخوام زن ارباب کوچیک بشم

_ نازگل دخترم مجبورم
دستور خان بوده من نمیتونم نه بیارم وگرنه مجبور میشیم از این روستا بریم

_ بابا اون سی سالشه من تازه هفده سالمه من نمیتونم زنش بشم

بابا نگاه غمگینی بهم انداخت و از خونه بیرون رفت

خودم رو کشون کشون به اتاق رسوندم
تو آینه نگاهی به صورت بی روحم کردم
دیگه چشمام برق همیشگی رو نداشت

چند روز پیش از طرف ارباب پیغام آوردن که قراره بیان برای خاستگاری.

پسر ارباب چندین سال خارج بوده و تازه برگشته.

از شانس بد من بین تمام دخترای روستا من انتخاب شدم.

کسی جرعت نداره رو حرف ارباب حرف بزنه وگرنه مجبور میشه از این روستا بره.

تو آینه نگاهی به خودم کردم .

چشمای عسلی
موهای مشکی
ابروهای کشیده
لبای قلوه ای

مگه زیبایی الانم مهمه ؟
مگه مهمه وقتی دارم سیاه بخت میشم

حالا چیکار کنم؟
چجور زن یه مرد سی ساله بشم ؟

باید تمام آرزوهام رو با خودم به گور ببرم.
من میدونم هیچوقت خوشبخت نمیشم
از مردم روستا شنیدم ارباب کوچیک بیش از حد خشن و مغروره

اونقدر تو فکر بودم که متوجه گذر زمان نشدم با صدای مامان به خودم اومدم

– نازگل دخترم

– جانم مامان

– دخترم ارباب بزرگ پیغام فرستاده امشب برای خاستگاری میان.

– ولی مامان من نمیخوام باهاش ازدواج کنم.

– نازگل دخترم تو باید به فکر ما هم باشی با ازدواج تو وضع مالی ما هم بهتر میشه

تو این روستا همه ی دخترای هم سن تو ازدواج کردن
حالا بین تمام کسانی که ارزو دارن زن پسر ارباب بشن تو انتخاب شدی

-باشه مامان آماده میشم.

کسی به حرف من گوش نمیده مجبورم این بخت سیاه رو قبول کنم.

یه سارافن آبی فیروزه ای با شال آبی انتخاب کردم و پوشیدم.

چادری رو که مامان دوسال پیش برای روزی مثل امروز آماده کرده بود رو سر کردم و از اتاق بیرون رفتم.

از پشت پنجره داشتم داخل حیاط رو نگاه میکردم .

ارباب و پسرش و خانم بزرگ به سمت خونه میومدن.

من چجور میخواستم با آدمی ازدواج کنم که هنوز اسمش رو هم نمیدونم ؟

با دستی که روی شونه ام گذاشته شد از فکر اومدم بیرون که متوجه شدم مامان داره با چشمای نگران نگاهم میکنه.
– چیزی شده مامان؟

– حواست کجاست نازگل یه ساعت دارم صدات میزنم ؟
– هیچی داشتم فکر میکردم

– الان وقت فکر کردن نیست برو داخل آشپز خونه هر وقت صدات زدم چایی بیار

– چشم

رفتم داخل آشپزخونه.

چند دقیقه بعد صدای مامان بلند شد.

– نازگل جان چایی بیار.

بلند شدم چایی ریختم داخل استکان
چادرم رو مرتب کردم و با گفتن بسم ا…وارد پذیرایی شدم .

با صدای ارومی سلام کردم که همه نگاه ها سمتم برگشت.

ارباب کوچیک با پوزخند نگام میکردم سرم رو پایین انداختم و چایی ها رو تعارف کردم و کنار مامان نشستم .

ارباب شروع به صحبت کرد.

– همونجور که میدونید ما اومدیم تا نازگل رو برای پسرم آرشام خاستگاری کنیم .
اگه اجازه بدین این دوتا جوون صحبتاشون رو بکنن.

با شنیدن صدای بابا نگاهی بهش کردم.

– نازگل دخترم با خان زاده برین بیرون صحبت هاتون رو بکنین.

– چشم

اول ارباب کوچیک بلند شد و به سمت حیاط رفت منم پشت سرش رفتم.

روی صندلی نشست منم با فاصله ی زیادی ازش نشستم.

منتظر بودم شروع کنه ولی سکوت کرده بود.

– نمیخواین چیزی بگین؟

با پوزخندی که رو لبش بود برگشت سمتم و با صدای محکمی گفت:

– ببین دختر جون من هیچ علاقه ای بهت ندارم اگر هم قبول کردم باهات ازدواج کنم فقط بخاطر ارث بوده و گرنه دلیل دیگه ای نداره
اگر قرار وارثی به دنیا بیاد من ترجیح میدم اون وارث رو یه دختر شهری به دنیا بیاره نه یه رعیت زاده

دیگه داشت زیادی تند میرفت.

– نکنه فکر کردی من بهت علاقه ای دارم؟
اگر مجبور نبودم صد سال قبول نمیکردم زن تو بشم.

– پس اینجوری کارمون اسون تره.
ازدواج میکنیم میریم شهر نه من کاری به تو دارم نه تو کاری به من.
هر کس واسه خودش زند گی میکنه.
قبول؟

مجبور بودم قبول کنم اینجوری بهتر بود.

– قبول
از تو آینه نگاهی به خودم انداختم.
چقدر تغیر کردم.

با نازگل قبل زمین تا آسمون فرق داشتم .

مامانم با چشمای اشکی نگاهم میکرد
– الهی مادر فدات بشه ایشالله خوشبخت بشی دختر خوشکلم

یعنی ممکن

منم خوشبخت بشم ؟

همه ی مردم روستا جمع شده بودن.

باشکوه ترین عروسی بود که داخل این روستا برگزار میشه .

هه حالا همه دلشون میخواد جای من بودن و میشدن عروس خان ولی برعکس همه من هیچ تمایلی به این ازدواج نداشتم.

مراسم داخل عمارت ارباب برگزار میشد .

وقتی وارد عمارت شدم دهنم از اون همه زیبایی باز مونده بود.

یعنی قرار من بانوی این عمارت بشم؟

قرار اینجا زندگی کنم؟

ای کاش ازدواجم با عشق بود .

با صدای مامانم به خودم اومدم .

– دخترم نمیخوای بله رو بدی؟

کی خطبه خوندن که من متوجه نشدم؟

سعی کردم بغضم رو قورت بدم.

من نباید دختر ضعیفی باشم.
رو من انتخاب کردم پس باید بخاطرش بجنگم.

– با اجازه پدر و مادرم و بزرگترا بله
صدای کل کشیدم بلند شد.

همه چقد خوشحال بود.

ارشام هم با صدای ارومی بله رو داد
حتی به خودش زحمت نداد سرش رو بلند کنه

حق داره اون هیچوقت انتظار نداشته زنش یه رعیت زاده باشه

خانم بزرگ جعبه زیبایی به ارشام داد
چشمم به جعبه بود که بازش کرد.

یه حلقه تک نگین خیلی زیبا
دستم رو جلو بردم ارشام حلقه رو دستم انداخت و اروم کنار گوشم لب زد:

– زیادی خوشحال نباش این زندگی موقته
خانم بزرگ جلو اومد پیشونی هر دوتامون رو بوسید.

– انشالله که خوشبخت میشین
من انتظار دارم قبل از مرگم وارث رو ببینم.

دلم میخواست بگم قرار نیس که وارث رو من به دنیا بیارم ولی حیف جرعت حرف زدن نداشتم .

– ممنون خانم بزرگ
کم کم مراسم داشت تموم میشد و مردم میرفتن
خانم بزرگ دستمالی به آرشام داد و گفت:

– ما پشت در منتظریم
تمام بدنم شروع به لرزش کرد.

من طاقت اینو دیگه ندارم.

من امشب باید با دخترانگی هام خداحافظی کنم؟

من فقط هفده سالمه چجور اینو تحمل کنم ؟
آرشام کنار گوشم لب زد:
همراه من بیا.

با پاهای لرزون همراهش رفتم.

در اتاقی رو باز کرد.
با هم وارد اتاق شدیم اتاقی که امشب قراره شاهد بدبختیای من باشه.

– برو رو تخت

این الان چی گفت؟

برم رو تخت؟

سرم و انداختم پایین و گفتم:

– قراره یه دختر دیگه وارث رو به دنیا بیاره پس کاری به من نداشته باش

سرم وبلند کردم و با ترس زل زدم تو چشماش.

با پوزخند داشت بهم نزدیک میشد.

هر قدمی که بهم نزدیک تر میشد من یه قدم میرفتم عقب تر .
اونقدر رفتم عقب که چسبیدم به دیوار.

آرشام نزدیکم شد و چادر رو عقب کشید.

سرم و بلند کردم و زل زدم به چشماش.

لعنتی چه چشمای خوشکلی داشت.

چشمای درست مشکی با ابرو های کشید و دماغی که عملی به نظر میرسید.
احساس کردم وقتی صورتم رو دید برای یه لحظه چشماش برق زد.
ولی فقط یه لحظه باز شد همون چشمای یخی و سرد.
محو صورتش بودم که با گرم شدم لبام به خودم اومد.
چشمام از این درشت تر نمیشد
اون داشت منو میبوسید؟
دستم رو گذاشتم رو سینه اش و به عقب هلش دادم ولی یه ذره هم عقب نرفت .
احساس کردم دارم نفس کم میارم وقتی متوجه حالم شد ازم فاصله گرفت.

با چشمایی که حالا خمار بودن بهم نگاه کرد و گفت:
– فکر کردی برام جذابیتی داری؟
نه دختر جون
تو شهردخترا واسه من سر و گردن میشکونن.
یه شب هم تختم خالی نیست.
تو هم فقط به درد یه شبم میخوری.

-حالم ازت بهم میخوره.

با شنیدن حرفم با خشم پرتم کرد رو تخت و روم خیمه زد.

– که حالت از من بهم میخوره اره؟

انگار یادت رفته من الان شوهر توام و همه پشت این در منتظرن دستمال به دست بیرون برم.

دیگه جرعت حرف زدن نداشتم.

وقتی سکوتم رو دید پوزخندی زد و با خشونت شلوارم رو پایین کشید .

سعی داشتم با دستم خودم رو بپوشونم

سرش رو توی گودی گردنم فرد کرد و شروع به مکیدن گردنم کرد

دستش به سمت لباسم رفت
آروم سعی در باز کردنش داشت
دستش رو روی سینه ام میکشید
حالم داشت خراب میشد ولی من اینو نمیخواستم
آرشام هم متوجه حالم شده بود
آرشام سرش رو بلند کرد
پوزخندی زد و از روم بلند شد
چاقویی از روی میز کنار اتاق برداشت و روی رون پام کشید

جیغ بلندی کشیدم که صداش برای خودم هم نااشنا بود

صدای کل کشیدن زنها از پشت در بلند شد

– بهت گفته بودم برام جذابیتی نداری.
تو حتی ارزش اینو نداری که زیر خواب من باشی.

دستمال رو برداشت و خون روی پام رو جمع کرد و از اتاق بیرون رفت.

اشکام سرازیر شد
من چجور این زندگی رو تحمل کنم؟
این مرد روانیه.

پام به شدت میسوخت.

پسره ی احمق انگار مجبور بود پام رو اینجوری زخم کنه.

*ارشام*

لعنتی…!

لعنتی…!
من چجور تونستم اون دختر رعیت رو ببوسم.
از اتاق بیرون اومدم.
خانم بزرگ به سمتم اومد .

دستمال رو ازم گرفت و با صدای شادی گفت:
– مرد شدنت مبارک پسرم.

پوزخندی زدم و گفتم:

– من و این دختره فردا میریم شهر و همونجا زندگی میکنیم.
– چرا پسرم؟
– نکنه توقع دارین تو این روستا زندگی کنم؟
مجبورم کردین با یه دختر رعیت ازدواج کنم ولی نمیتونیم مجبورم کنید اینجا بمونم.

خانم بزرگ با چشمای نمدار نگاهم کرد.

– پسرم من دلم میخواد به دنیا اومدن وارث رو با چشمای خودم ببینم

از کنار زنا رد شدم و وارد اتاق شدم .
دختره یه گوشه اتاق کز کرده بودو اروم گریه میکرد.

– هی دختره اسمت چیه؟

– نازگل

– وسایلات رو جمع کن فردا میریم شهر.

– قرار اونجا زندگی کنیم؟

– اره
باید قبل از خواب حتما دوش میگرفتم.

خواستم به سمت اتاق برم که یه چیزی یادم افتاد.
– فردا اگه خواستن بهت کاچی بدم میخوری کسی نباید به چیزی شک کنه.
اون زخم پات رو هم ببند تا خونریزیش قطع بشه.
چیزی نگفت .
دلم براش میسوخت دختر هفده ساله رو مجبور کردن با ادم سی ساله ازدواج کنه.

آهی کشیدم و به سمت حموم رفتم.

*نازگل*

پام میسوخت و نمیتونستم بخوابم.
پاهام رو داخل شکمم جمع کردم سعی کردم بخوابم.

اونقدر به اینده فکر کردم که نمیدونم کی خوابم برد.

صبح که از خواب بیدار شدم آرشام کنارم نبود.

از روی تخت بلند شدم .

به سمت کمد رفتم لباسی انتخاب کردم و بعد از پوشیدنش از اتاق بیرون رفتم.

عمارت اونقدر بزرگ بود که نمیدونستم از کدوم سمت باید برم
با صدای خدمتکار نگاهم رو به سمتش سوق دادم
– خانم کوچیک همه داخل سالن مشغول خوردن صبحانه هستن
همراه من بیاین

همراه خدمتکا وارد سالن شدم با صدای آرومی سلام دادم که خانم بزرگ با مهربانی جوابم رو داد
– سلام عروس قشنگم بیا بشین غذا بخور ضعیف شدی

متوجه منظورش شدم از شرم سرم رو زیر انداختم میدونم الان صورتم از خجالت قرمز شده

با صدای آرشام سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم

– نازگل بعد از صبحانه وسایلات رو جمع کن میریم شهر

– چشم

-من منتظر وارث هستماا

با شنیدن حرف ارباب نگاهی به آرشام کردم که با پوزخند نگاهم میکرد

– چشم پدر جان زود دست به کار میشم

این پسر واقعا بی حیاست .

دیگه تا اتمام غذا کسی حرفی نزد

بعد از اینکه غذام رو خوردم با تشکری از سر میز بلند شدم.
وارد اتاق شدم و وسایلام رو جمع کردم
یک ساعت بعد حرکت کردیم

هنوز یه رو نشده دلم برای مامان و بابا تنگ شده بود.
من چجور بدون اونا زندگی کنم؟

آخر این ازدواج چی میشه؟

تا رسیدن به تهران حرفی نزدیم .

سه ساعتی تو راه بودیم تا به تهران رسیدیم.

ارشام ماشین رو کنار یه خونه ویلایی پارک کرد و در رو با ریموت باز کرد

_ پیاده شو

– چشم
پیاده شدم و نگاهی به دورتا دور حیاط انداختم.

حیاط نسبتا بزرگی داشت.

درختای بلند و زیبا گوشه و کنار حیاط کاشته شده بود.

درخت بید،چنار،بلوط.

سمت چپ حیاط نزدیکی های در خروجی یه اتاقک کوچیکی بود که از پشت شیشه اش معلوم بود که گل خونه است.

کنار اون اتاقک یه تاب دونفره بود.

دلم عجیب هوس تاب بازی کرده بود.

– اینقد عین ندیده ها نگاه نکن
با شنیدم صدای یهوییش برگشتم سمتش که دیدم با پوزخند داره نگاهم میکنه.
فک کنم این پوزخند جزئی از صورتش بود

چرا همش سعی داشت غرورم رو خورد کنه؟

حقارت رو با تک تک سلول های بدنم حس میکردم.

به سمت خونه حرکت کرد منم پشت سرش رفتم.

خونه نبود که قصر بود .

قشنگ تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم.

– طبقه بالا چهارتا اتاق هست
دوتا اتاقی که درشون قهوه ای هست مال منه .

از بین اون دوتا یکی رو انتخاب کن

– باشه
از پله ها بالا رفتم در اولین اتاق رو باز کردم یه اتاق با دکوراسیون یاسی
یه تخت یه نفره،یه کتابخونه کوچیک که سمت چپ اتاق بود و یه میز ارایش و سرویس که سمت راست اتاق بود.

وسایلام رو گذاشتم داخل اتاق
خیلی خسته بودمم میخواستم فقط بخوابم و فعلا به چیزی فکر نکنم
سرم که به بالشت رسید به سه نرسیده خوابم برد

با صدای آرشام از خواب بیدار شدم

– نازگل بیدار شو

بلند شدم دستی به چشمام کشیدم و با صدای ضعیفی گفتم :

– کارم داشتی؟

– من دارم میرم بیرون امشب هم نمیام.

– میشه شب بیای من از تنهایی میترسم
پوف کلافه ای کشید و گفت:

– نه باید به این وضع زندگی عادت کنی.
آهی کشیدم و گفتم :

– باشه برو به سلامت

از اتاق رفت بیرون با شنیدن صدای در ورودی متوجه شدم که آرشام رفته
حالا من تنهایی چیکار کنم؟

حالا وقت فکر کردن به این چیزا نیست برم یه چیز درست کنم بخورم که ضعف نکنم

رفتم داخل آشپز خونه .

یخچال رو باز کردم.

ایول همه چی داخلش بود.
تصمیم گرفتم زرشک پلو درست کنم
همه وسایلش رو اماده کردم.

دوساعتی طول کشید تا غذا رو درست کنم.
زیر شعله اش رو کم کردم و از اشپز خونه بیرون رفتم.

حالا باید یه دوش بگیرم.

بوی غذا گرفته بودم.

یه دوش نیم ساعت گرفتم.

حوله تن پوشم رو پوشیدم و از حموم اومدم بیرون.

ساعت دوازده شب بود و آرشام هنوز نیومده بود.
از شدت ترس تمام بدنم میلرزید.

گوشه مبل کز کرده بودمو آروم گریه میکردم.
کاش زودتر بیاد
خواستم به سمت اتاق برم که برقا قطع شد.
دیگه جرعت نمیکردم از جام تکون بخورم.
نمیدونم چند ساعت گذشت یا من چند ساعت گریه کردم که باچرخش کلید متوجه شدم آرشام اومده.
هنوز متوجه من نشده بود .
نمیدونم چرا برای یه لحظه احساس کردم باید به آغوشش پناه ببرم.

از جام بلند شدم و به سمتش دویدم و خودم رو پرت کردم داخل بغلش و از ته دل زار زدم .

آرشام که انتظار همیچن کاری رو نداشت یه قدم عقب رفت.

منو از بغلش جدا کرد و گفت:

– چی شده نازگل؟
چرا گریه میکنی؟
برقا چرا خاموشه؟

– فکر کنم فیوز پریده ….خیلی ترسیدم آرشام

– نترس من اینجام
حالا هم بیا بریم داخل اتاقت بخواب.

دستم رو گرفت و به سمت اتاق حرکت کردیم .

میترسیدم ازش جدا بشم.

به اتاق که رسیدیم منو هل داد داخل اتاق .

– تو برو داخل تا من برم فیوز رو بزنم

– ارشام ترو خدا نرو من خیلی میترسم

– نترس…زود میام

– باش

گوشه تخت کز کرده بودم.

پنج مین از رفتن آرشام نگذشته بود کع برقا اومد.

از تخت اومدم پایین و به سمت در رفتم.

در رو که باز کردم با آرشام سینه به سینه شدم.

سرم و بلند کردم و به چشماش نگاه کردم و با صدایی که خودمم هم به زور میشنیدم گفتم:

– میشه امشب تو اتاق تو بخوابم ؟اخه من از تنهایی میترسم.

– باشه

-ممنون

به سمت اتاقش پا تند کرد .

منم پشت سرش حرکت کردم.

در اتاق رو باز کرد و رفت داخل
اتاقی با دکوراسیون قرمز و مشکی .

یه تخت دو نفره وسط اتاق
یه میز و کتابخونه کوچیک هم گوشه ای ای اتاق بود .

اتاقش دو برابر اتاق من بود.

– برو بخواب من باید دوش بگیرم
– چشم.

روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم.
بخوابم بعد ار بیست مین به عالم بی خبری رفتم .

صبح با احساس کسلی شدید از خواب بیدار شدم.

هنوز گیج بودم .

کم کم اتفاقای دیشب یادم اومد.

حالا آرشام چه فکری راجبم میکنه
فکر میکنه من یه دختر لوس و ترسوام.

باید صبحانه اماده میکردم.

به سمت اشپزخونه رفتم.

وسایل صبحونه رو از یخچال بیرون اوردم.

میخواستم بهترین میز صبحونه رو براش بچینم.

وقتی کار چیدن میز تموم شد خواستم برم صدای ارشام بزنم که صداش رو از پشت سرم شنیدم.

– نظرت چیه از این به بعد بشی خدمتکارم؟

اشک توی چشمام جمع شد.

با چشمای اشکی بهش زل زدم.

لعنتی من نباید گریه کنم .

نباید جلوی این مرد غرورم رو خورد کنم.

با صدای لرزونی گفتم :

– برو به جهنم.

و بعد به سرعت به سمت اتاقم رفتم.

وارد اتاق که شدم چشمه ی اشکم جوشید.

دیگه کنترل اشکام دست خودم نبود.

اونقدر گریه کردم که خوابم برد.

وقتی از خواب بیدار شدم همه جا تاریک بود.

اوف من چقد خوابیدم.

به سرعت خودمـ رو به طبقه پایین رسوندم ولی خبری از آرشام نبود.

حتما امشب هم نمیاد.

از اونجایی که ناهار نخورده بودم خیلی گرسنه ام بود ولی حوصله غذا درست کردن نداشتم.

لقمه پنیر و خیاری گرفتم و مشغول خوردن شدم .

بعد از اونکه غذام رو خوردم به سمت اتاقم رفتم .

حالا چجور بخوابم.

کتاب رمانی از داخل کتاب خونه برداشتم و شروع کردم به خوندنش.

ساعت سه شب بود که رمان تموم شد ولی آرشام هنوز نیومده بود.

چشمام داشت گرم خواب میشد که با صدای در ورودی از خواب پریدم.

به سمت طبقه پایین رفتم که آرشام رو با سر و وضعی بهم ریخته دیدم.

— خوبی آرشام ؟

تلو تلو خوران خودش رو بهم رسوند
دهنش بوی گند الکل میداد.

با صدایی که میلرزید گفت:

– اون بهم خیانت کرد…اون لعنتی به من خیانت کرد

نمیفهمیدم چی میگه.

به هر بدبختی بود به اتاق رسوندمش روی تخت خوابوندمش.

ارشام زیر لب هزیون میگفت.

همش از خیانت یه نفر حرف میزد.

ولی اون یه نفر کی بود؟

نمیدونستم چیکار کنم.

دستم رو روی پیشونیش گذاشتم داشت تو تب میسوخت.

باید پاشویه اش میکردم.

یه ظرف اب و دستمال اوردم .

دستمال رو خیس کردم و روی پیشونیش گذاشتم.

لباساش خیس عرق بود باید هر لباساش رو عوض میکردم.

آروم دستم رو گذاشتم روی اولین دکمه پیراهنش و شروع کردم به باز کردن دکمه هاش.

پیراهنش رو بیرون اوردم ولی شلوارش رو چیکار کنم؟

چشمام رو بستم و سعی کردم بدون اینکه بازشون کنم شلوارش رو عوض کنم.

پوف لعنتی!

ده دقیقه ای طول کشید تا شلوارش رو بیرون اوردم.

بلند شدم و از داخل کمد لباسیش لباس بیرون اوردم و تنش کردم .

ساعت شیش صبح بود و منم به شدت خوابم میومد.

تصمیم گرفتم همونجا روی تخت آرشام بخوابم شاید دوباره حالش بد شد.

سرم به بالشت که رسید به سه نرسیده خوابم برد.

*ارشام*

با نوری که تو چشمام بود
چشمام رو باز کردم.

کم کم اتفاقای دیشب یادم اومد.

پوزخندی زدم .

شیدا…شیدا .

دختری که من حاضر بودم جونم رو براش بدم بهم خیانت کرد .

هه !

من چطور تونستم عاشق همچین آدمی باشم؟

چطور تونست بهم خیانت کنه؟

چطور تونست بهم بگه دیگه دوستم نداره؟

آهی کشیدم و سرم رو برگردوندم که متوجه شدم نازگل روی تختم خوابه
.
دیشب متوجه شدم که چطور سعی میکرد تبم رو پایین بیار با همه ی بدی های منم بازم بهم کمک کرد

چقد توی خواب معصوم و زیبا میشه.

کاش شیدا هم مثل نازگل پاک و معصوم بود ولی حیف!

این دختر از برگ گل پاکتره ولی شیدا چی ؟

هه!
باید به زندگی عادیم برگردم
باید برگردم به زمانی که شیدایی وجود نداشت .

اره اینجوری بهتره…

*نازگل*

چند روزی از اون شب میگذره .

ارشام شبا دیر میاد خونه صبحا هم وقتی من خوابم میره.

داشتم تو آشپزخونه غذا درست میکردم که صدای چرخش کلید رو شنیدم.
به سمت در رفتم و با صدای آرومی سلام کردم .

سرش رو تکون داد و به سمت اتاقش رفت.
ده دقیقه بعد در حالی که لباساش رو عوض کرده بود اومد پایین.
– غذا اماده است ؟

– اره الان میز رو میچیینم.
میز رو چیدم و صدای ارشام زدم که بیاد غذا بخوریم.

در طول غذا خوردن هیچ کدوممون حرفی نزدیم فقط صدای قاشق و چنگال ها بود که سکوت رو به هم میزد.

غذاش که تموم شد .
به سمتم برگشت و با صدای رسایی گفت:
– من امشب مهمون دارم بعد از اینکه کارات رو کردی میری تو اتاقت و از اتاقت بیرون نمیای تحت هر شرایطی

– باشه

وقتی کارام رو کردم .

یه قهوه برام آرشام درست کردم و رفتم پیشش.

قهوه رو گذاشتم جلوش و با صدای آروم گفتم:

– شب بخیر.

اونم اروم جوابم رو داد.
به سمت اتاقم رفتم .

اونقدر خسته ام بود که نمیتونستم کاری کنم.
تصمیم گرفتم بخوابم و کارای شخصیم رو صبح انجام بدم .

خودم رو روی تخت پرت کردم و با سه شماره خوابم برد.

نصفه های شب با احساس تشنگی از خواب بیدار شدم.

پارچ روی عسلی خالی بود .

خواستم برم داخل آشپزخونه که صدای اه و ناله های ریزی رو شنیدم.

این صدا ، صدای چی بود؟

نتونستم خودم رو کنترل کنم و کمی از لای در رو باز کردم  سر کشیدم بیرون ببینم چه خبره..

با دیدن صحنه ی مقابلم چشمام گرد شد .

حالا فهمیدم صدای چی بود .

صدای این دختر بود که با نیم متر پارچه روی پاهای آرشام نشسته بود و مشغول بوسیدن همدیگه بودن.

دستم روی در مونده بود و نمیتونستم نگاه ازشون بگیرم.

دهنم خشک شده بود.

قلبم انگار تو گلوم میزد. داشت کار به جاهای باریک میکشید.

چشمام گردتر از این نمیشد .

چرا اینقد وحشی بازی در میاره.

حرکاتش پر از خشونت بود ولی انگار دختره هم خوشش میومد.

به خودم اومدم و در رو بستم و بهش تیکه دادم.

داشتم دیوونه میشدم .

خدایا اینا یه کم شرم و حیا ندارن؟

پسره نمیگه زن من داخل این خونه یکم رعایت کنم؟

اخه مگه تو کی هستی که بخاطرت از عیش و نوشش بگذره.

همونجا تکیه دادم در و نشستم .

اونقدر نشستم تا اینکه صداهاشون توی راهرو پیچید و بعد صدای بهم خوردن در اتاق کناری به گوشم خورد.

صداشون تا بیرون اتاق میومد.

دستم رو روی گوشام گذاشتم که صداشون رو نشونم ولی صداشون بلندتر از این حرفا بود تا صبح بیدار بودم.

روی تخت نشسته بود اما جرعت بیرون رفتم نداشتم .

میترسیدم بازم با صحنه بدی رو به رو بشم .

منتظر بودم تا صدام کنه
دیگه تقریبا ظهر شده بود که تقه ای به در خورد و بعدش هم صدای آرشام بلند شد.

– نازگل

از روی تخت بلند شدم یه تیشرت ساده و یه شلوار ورزشی پاش بود.

این بشر هر چی میپوشید بهش میومد.

نگاهی بهم کرد و با صدای که سعی داشت خشمش رو کنترل کنه نگاهم کرد و گفت :

– بیداری؟

پس چرا نمیای بیرون؟

– ظهر بخیر

-سری از روی تاسف تکون داد و به سمت اشپز خونه رفت منم پشت سرش رفتم

– خودم غذا سفارش میدم نیازی نیس چیزی درست کنی

میخواستم سوالی که ذهنم رو درگیر کرده رو بپرسم ولی جرعت نمیکردم.

تو یه تصمیم یهویی گفتم:

– مهمونت رفت؟

به طور ناخواسته لحنم کنایه داشت و خودم هم اینو حس کرد.

صدایی نشنیدم خواستم برگرم ببینم چرا جوابم رو نمیده که همون لحظی دستی چرخوندم و محکم به کابینت پشت سرم چسبوندم.

با صدایی که از خشم میلرزیر گفت:

– بهت گفته بودم این زندگی به خواسته منـ نیست پس حق نداری تو کارام دخالت کنی.
به توام ربطی نداره.
دفعه اخرت باشه تو کارام دخالت میکنی فهمیدی؟

چیزی نگفتم که با فریادش اشکم سرازیر شد.

– گفتم فهمیدی؟

با گریه گفتم:

– بله

کمرم رو ول کرد و رفت

منم به سمت اتاقم دویدم و شروع کردم گریه کردن.

من طاقت ندارم که هر شب با یه دختر بباد خونه و همخواب بشه.

جدیدا احساس میکنم حسم به آرشام تغیر کرده.

نمیدونم حس دوست داشتنه یا حس وابستگی ولی هر چی هست نمیتونم تحمل کنم هر شب یه دختر بیاد خونه
ولی من که حق اعتراض ندارم باید.

بسوزم و بسازم

تا شب از اتاق بیرون نرفتم.

وقتی هم که رفتم خبری از آرشام نبود.

تصمیم گرفتم لازانیا واسه شام درست کنم تا ذهنم اروم شه.

همیشه آشپزی رو دوست داشتم واسه همین از همون کوچیکی مامان آشپزی رو یادم داد و منم سریع یاد گرفتم.

غذا اماده شده بود ولی هر چی منتظر آرشام موندم نیومد.

خودم غذا خوردم مابقی رو هم گذاشتم داخل یخچال.

یه بسته تخمه از داخل کابینت برداشتم و رفتم جلو تلوزیون .

اونقد شبکه ها رو بالا و پایین کردم تا بالاخره یه فیلم پیدا کردم.

مشغول فیلم دیدن بودم که صدای چرخش کلید اومد .

بلند شدم رفتم جلو در.

ارشام سرش زیر بود و متوجه من نشده بود .

– خوش اومدی .

نگاهی بهم کرد و با صدای کلافه ای گقت :

– تو هنوز نخوابیدی؟

– نه

نگاهی به پشت سرش انداختم که متوجه دختری شدم که پشت سرش بود.

دختری قد بلند با موهای بلوند
با لباسی که اگه نمیپوشید سنگین تر بود.

دختر با صدای چندشی گفت:

– عشقم این کیه؟

ارشام نگاهی به من انداخت و گفت:

– خدمتکار

با بهت به آرشام نگاه کردم.

اشک پشت پلکام جمع شده تند تند پلک میزدم که اشکام نریزه پایین.

خجالت میکشه بگه من زنشم ؟

چیم از این دختره جلف کمتره؟

با صدای آرومی شب بخیر گفتم و به سمت اتاقم پا تند کردم.

که من خدمتکارم اره؟

یه خدمتکاری نشونت بدم حض کنی
پسره ی عوضی.

خجالت نمیکشه.

نمیتونه یه شب تختش را خالی نگه داره
روی تخت دراز کشیدم و مشغول کتاب خوندن شدم.

با این ازدواج از درسم هم عقب افتادم
من باید درسم رو ادامه بدم.

باید به آرشام بگم.
نزدیکای صبح بود که خوابم برد.

با صدای زنگ خونه از خواب بیدار شدم

یه نگاه به ساعت روی میز انداختم

اوف ساعت دوازده بود.

من چقد خوابیدم.

فکر کنم آرشام رفته وگرنه در رو باز میکرد

سریع از روی تخت بلند شدم ابی به صورتم زدم و به سمت طبقه پایین رفتم هنوز داشت زنگ میزد.

اف اف رو برداشتم .

صدای پسری رو شنیدم که میگفت:

– نازگل خانم باز کن از طرف آرشام اومدم .

در رو باز کردم و پشت در منتظر موندم تا بیاد

با عجله داشت به سمت خونه میومد
جلو در که رسیدم با صدای شادی گفت:
– سلام نازگل خانم
ساعت خواب

سرم رو انداختم زیر و با صدای ارومی گفتم:

– سلام
ببخشید پشت در منتطر موندین.

– خواهش میکنم.

من اومدم چندتا برگه رو برای ارشام ببرم با اجازتون میرم داخل اتاقش

چیزی نگفتم اونم رفت تو اتاق آرشام

داشتم داخل آشپزخونه چایی درست میکردم که باصدای پایی به عقب برگشتم

– من امیرم دوست و شریک آرشام تو شرکت

پس ارشام شرکت داشت چه جالب من حتی شغل شوهرم رو هم نمیدونم.

-خوشبختم

– آرشام عادت نداشتت خدمتکار بگیره
خیلی وقته شما اومدین؟

پس به دوستش هم گفته من خدمتکارشم.

هه!
– یک ماهی میشه که اومدم.

– اهان …خب من مزاحم نمیشم
خوشحال شدم دیدمت.

اجازه حرفی رو بهم نداد و به سرعت از سالن بیرون رفت.

خونه نیاز به یه گردگیری حسابی داشت
مشغول گردگیری بودم که صدای تلفن بلند شد

تلفن رو برداشتم که صدای نازک و چندش یه دختر بلند شد.

– ارشام عشقم

– سلام

– توکی هستی؟تو خونه آرشام چیکار میکنی؟

– من زنشم.

با دادی که کشید فهمیدم چه سوتی دادم
– دختره ی هرزه ارشام زن نداره
عشقش منم تو اونجا چه غلطی میکنی ؟

– میتونی از خودش بپرسی

و تق گوشی رو گذاشتم

وای حالا اگه ارشام بفهمه چی ؟
عجب غلطی کردم.

*آرشام*

صبح اونقد با عجله از خونه زدم بیرون که یادم رفت مدارکم رو بیارم  مجبور شدم به امیر بگم بره از خونه بیاره.

داشتم برگه های قرار داد رو میخوندم که کسی در زد.

– بیا تو

منشی با اون قیافه عتیفه اش اومد داخل
نمیدونم چرا سعی داره اینقد خودش رو با آرایش خفه کنه.
با صدای پر از عشوه گفت:

– آرشام خان

– اقای تهرانی

منشی که انگار تو ذوقش خورده بود با حرص گفت:

– طرف قرارداد داخل اتاق جلسات منتظرتون هستن.

– چند دقیقه معطلشون که تا امیر برسه .

– چشم

نیم ساعتی طول کشید تا امیر اومد
مثل  همیشه بدون اینکه در بزنه اومد داخل.

با صدایی که سعی میکردم خشونت داخل نباشه گفتم:

– اینجا طویله نیستا.

– واقعا!
من نمیدوستم فک کردم شاید طویله است.

با صدایی که بخاطر عصبانیتم میلرزید با داد گفتم:

– امیر
-باشه بابا ..گرخیدم
حالا عصبانی نشو
دفعه دیگه در میزنم

پوف کلافه ای کشیدم و خواستم برم داخل اتاق جلسات که صدای تلفنم بلند شد.

نگاهی به شماره انداختم که اخمام توی هم رفت .
بعد از خیانتش با چه رویی باز به من زنگ میزنه.
سعی کردم اروم باشم.
– بفرمایید

– آرشام واقعا ازت انتظار نداشتم
تو عاشق من بودی چجور تونستی ازدواج کنی?

پوزخندی زدم

– برای من صدات رو بالا نبر
تو هم عاشق من بودی چجور تونستی زیر خواب کس دیگه ای بشی?

– من مست بودم نمی دونستم دارم چیکار میکنم

– مهم نیست
دیگه هم به من زنگ نزن

گوشی رو قطع کردم که نگاهم به امیر افتاد با نگاه موشکافانه ای نگاهم میکرد.

– چیزی شده?

– نه مگه باید چیزی بشه?

– آرشام میدونم داری یه غلطایی میکنی ولی نم پس نمیدی.

از کی تا حالا واسه خونت خدمتکار میگیری?

بعد از یک ماه حالا باید به من بگی خدمتکار گرفتی?

-مگه من باید واسه کارام به تو جواب پس بدم?

-نه هر غلطی دلت میخواد بکن

-خودت به جلسه برس من بای  یه سر برم خونه
بدون اینکه منتظر بمونم چیزی بگه از اتاق اومدم بیرون .
از شدت خشم میلرزیدم .

اون دختر رعیت به چه حقی گفته زنه منه?

با اجازه ی کی تلفن خونه رو جواب داده?

بلایی به سرش بیارم که برای آب خوردنش هم ازم اجازه بگیره.

اونقدر عصبانی بودم که مسیر یک ساعته رو بیست دقیقه ای رسیدم.

در رو با ریموت باز کردم و ماشین رو پارک کردم و به سرعت به سمت خونه رفتم .ـ

*نازگل*

داشتم رمان میخوندم که با صدای در ورودی با عجله از روی تخت بلند شدم و به سمت طبقه پایین رفتم.

آرشام تا منو دید شروع کرد به داد و فریاد.
– تو چطور جرعت کردی بگی زن منی هان?
مگه نگفتم این ازدواج صوریه ?
انگار جدی گرفتی که تو زن منی ?

نمیتونستم حرف بزنم از ترس فقط گریه میکردم

– میخوای همه بدونن زن منی?
باشه
همین الان کاری میکنم که همه بفهمن تو زنمی .

تو هم باید وظیفه همسریت رو بجا بیاری.

باید شوهرت رو تمکین کنی.

نکنه میخواست بهم تجاوز کنه?

نه …
نه …
نمیزارم این کار رو کنه.

با سرعتی که نمیدونم یهو از کجا اومد از پله ها بالا رفتم دراولین  اتاق و باز کردم و خودم رو پرت کردم داخل اتاق.

خواستم در رو ببندم که پاش رو گذاشت لای در و با یه حرکت در رو باز کرد

-از دست من فرار میکنی?
زنمی…حق منی
میخوام شب رو با زنم بگذرونم
کار خلاف شرع که نمیکنم.

– آرشام ترو خدا
تو الان عصبانی هستی
نمیدونی میخوای چیکار کنی

– من آلان آرومم
مگه نگفتی زنمی?
پس باید تمکینم کنی.

قدم به قدم بهم نزدیک میشد و من با هر قدم اون عقب تر میرفتم تا جایی که پرت شدم روی تخت.

دکمه های پیراهنش رو باز کرد.

پیراهنش رو پایین تخت انداخت و بهم نزدیک شد.

– آرشام ترو خدا
غلط کردم.

– خفه شو…
خفه شو …

روم خیمه زد و لباش و به لبام نزدیک کرد.

هر چی تقلا میکردم اون بیشتر تحریک میشد .

صدای هق هقم تو گلو خفه میشد .

آرشام با خشونت میبوسید .

– امممم لبات طعم خوبی داره.

سرش رو تو گودی گردنم فرو برد و می مکید.

مطمعن بود فردا جای همش کبود میشه
هر چی گریه میکردم.

هر چی التماس میکردم توجهی نمیکرد
انگار کر شده بود.

دستش که به سمت لباسم رفت جیغی کشیدم که به خودش اومد
نگاه بهم کرد.

چشماش قرمز و خمار بود
– گم شو بیرون

تکونی نخوردم که با صدای بلندتری داد زد:

– میگم گم شو بیرون

با سرعت از اتاق اومدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتمـ

*آرشام*

لعنتی من داشتم چیکار میکردم ?

من میخواستم با اون دختر هم خواب شم .

من در مقابل این دختر هیچ کنترلی روی رفتارم ندارم .

واقعا زیبا و معصومه

با اون نگاه معصومش دل هر مردی رو میبره.

باید از این دختر فاصله بگیرم .

نباید بهش نزدیک بشم .

نزدیک شدن به اون دختر باعث میشه تمام معادلاتم بهم بریزه.

تصمیم گرفتم یه دوش آب سرد بگیرم تا حالم بهتر بشه.

*نازگل*

وارد اتاقم شدم و با صداب بلند شروع کردم به گریه کردن .

اونقدر گریه کردم که نفهمیدم چجور خوابم برد.

صبح با سر درد بدی از خواب بیدار شدم.

وارد سرویس شدم .

بادیدن قیافه ام تو آینه جیغی کشیدمـ

چشمام به شدت ورم کرده بود.

گردنم و لبام کبود شده بودن.

موهام ژولیده .

شده بودم مثل انسان های نخستین.

آبی به صورتم زدم.

از سرویس بیرون اومدم .

لباس مناسبی پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم باید صبحانه آماده میکردم.

میز صبحانه رو چیدم .

خواستم برم صدای آرشام بزنم که خودش اومد پایین .

صبحونه اش رو خورد و برگشت داخل اتاقش .

حتی کرچکترین توجهی هم به من نکرد.
داشتم میز صبحانه رو جمع میکردم که صدای آرشام رو پشت سرم شنیدم.

-قراره با دوستام بریم شمال تو هم همراهم میای اما نه به عنوان همسرم به عنوان یکی از آشناهام

ساعت پنج هم آماده باش میام که بریم وسایلی که نیاز داری رو بخریم.

_ باشه

از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.

قرار بود بعد از یک ماه و نیم از این خونه برم بیرون.

از وقتی که اومدم هنوز جایی نرفتم.

اینقد شوق داشتم که نمیدونم ساعت چجور گذشت .

ساعت چهار بود که تصمیم گرفتم اماده بشم.

در کمد رو باز کردم.

پر بود از لباس ،لباسایی که قبلا از اومدن من اینجا چیده شده بودن.

ولی معلوم بود که نو هستن چون هنوز مارکشون بهشون وصل بود.

یه مانتویی سورمه ای با شلوار جین مشکی و یه شال سورمه ای انتخاب کردم و پوشیدن.

آرایش هم که بلد نبودم .

اصلا نیازی هم به آرایش نداشتم.

چون صورتم به اندازه کافی زیبا بود.

ساعت پنج بود که آرشام اومد.

با صدای بلندی گفت:

– نازگل آماده باش تا بریم.

-چشم.

جلوی در منتطر بودم که آرشام با یه تیپ دختر کش اومد پایین .

هر دختری آرزو داره آرشام شوهرش باشه .

همینجور داشتمـ نگاهش میگردم که با صداش نگاهم به سمتش کشیده شد.

-تموم شدم .

ایشی گفتم و از سالن خارج شدم
سوار ماشین شدیم .

ارشام آهنگ بی کلامی گذاشت و مشغول رانندگی شد .

تو کل مسیر حرفی نزدیم.

جلوی یه مرکز خرید نگه داشت.

– پیاده شو.

پیاده شدم .

با هم قدم بر میداشتیم .

متوجه نگاه های دخترا به آرشام میشدم .

بودن کنار آرشام بهم یه احساس غرور میداد.

نمیدونم چرا ولی احساس میکنم حسم به آرشام حس وابستگی نیس حس دوست داشتنه ولی باید جلوش رو بگیرم .

آرشام برام کلی لباس خرید همشون خوشکل و شیک بودن.

ولی برای خرید هیچکدومشون از من نظری نپرسید.

انگار اصلا من وجود نداشتم.

– دیگه چیزی لازم نداری؟
با حرص گفتم:

– خوبه فهمیدی منم اینجام

– باید طبق سلیقه من لباس بپوشی

و بعد به سمت بیرون پاشاژ حرکت کرد
منم پشت سرش حرکت کردم.

خریدا رو صندوق عقب گذاشت و سوار شد .

نیم ساعتی طول کشید تا رسیدیم خونه
خریدام رو برداشتم.

و با خستگی خودم رو به اتاق رسوندم از
بین لباسای جدیدم تاپ و شلوار قرمز رنگی اتتخاب کردم و لباسام رو عوض کردم.

گرسنه نبودم پس تصمیم گرفتم بخوابم
سرم به بالشت که رسید به سه نرسیده خوابم برد.

نصفه های شب بود که با احساس گرسنگی از خواب بیدار شدم.

تصمیم گرفتم برم غذا بخورم وگرنه ضعف میکردم .

به سمت آشپزخونه رفتم.

یخچال رو باز کردم.

از غذای ظهر کمی مونده بود.

همون رو گرم کردم و شروع کردم به خوردن .

غذام که تموم شد.

مشغول شستن ظرفا شدم که کسی از پشت بغل کردم جیغی از ترس کشیدم .

– هیس منم

-تو این وقت شب اینجا چیکار مییکنی؟

– صدا شنیدم اومدم ببینم صدای چیه.

– خب حالا میشه منو ول کنی؟

– نه …میخوام زنم رو بغل کنم کار اشتباهی که نمیکنم.

دستم رو شستم و برگشتم سمتش
با صدای آرومی لب زدم.

-ولی من زن تو نیستم اقا ارشام.

– اونوقت کی این رو گفته؟

– خودت

– الان میگمـ زن منی.

بعد دستم رو کشید و به سمت طبقه بالا بردم .

– منو کجا میبری؟

-زن باید پیش شوهرش باشه دیگه.

– یعنی چی؟

– یعنی اینکه از این به بعد تو اتاق من و پیش من میخوابی.

-این امکان نداره.

-این رو من تعیین میکنم …حالا هم به جای اینکه مخ منو بخوری راه بیا.

در اتاقش رو باز کرد و وارد اتاق شدیم.

رفت روی تخت خوابید منم بلاتکلیف وسط اتاق وایساده بودم.

-چته اونجا وایسادی؟

– چیکار کنم پس؟

– خانوم کوچولو خیلی خنگی
بیا اینجا بخواب کاریت ندارم.

اون شوهرم بود باید بهش اعتماد میکردم .

با دو دلی به سمت تختش رفتم و کنارش دراز کشیدم

بوسه ی کوتاهی روی لبام زد.

من رو کشید داخل بغلش و با شب بخیری خوابید.

با شنیدن صدای نفسهای منظمش فهمیدم خوابیده.

*آرشام*

تصمیم گرفتم این مدتی که قراره با نازگل زندگی کنم باهاش درست رفتار کنم تا زمانی که ازم جدا شد تمام خاطراتی که ازم داره بد نباشه.

مطمعنم من هیچوقت نمیتونم دوستش داشته باشم.

من گذشته ی درستی نداشتم ولی نازگل چی ؟

اهی کشیدم و سعی کردم بخوابم
صبح با صدای نازگل از خواب بیدار شدم .

– آرشام بیدار شو.

هنوز خوابم میومد و قصد نداشتم بیدار شم .

دستش رو کشیدم که افتاد داخل بغلم
-من هنوز خوابم میاد.

– خب چیکار من داری؟

ولم کن میخوام برم کارام رو انجام بدم
– نه تو هم بگیر بخواب…باعث ایجاد صدا میشی نمیتونم بخوابم.

– عه آرشام ولم کن خوابم نمیاد.

– میگم بگیر بخواب.

دیگه چیزی نگفت.

منم چشمام رو بستم و تو عالم بیخبری فرو رفتم.

وقتی از خواب بیدار شدم نازگل کنارم نبود.

وارد سرویس شدم .

کارای مربوطه رو انجام دادم و اومدم بیرون .

باید با نازگل صحبت میکردم .

به سمت طبقه ی پایین رفتم.

نازگل مشغول غذا درست کردن بود.

-نازگل میشه بیای اینجا کارت دارم
– باشه آلان میام .

چند دقیقه ای طول کشید تا نازگل اومد
فنجون قهوه و کیکی رو روی جلوم گذاشت .

– اینا رو بخور
هنوز چیزی نخوردی.

تشکری کردم و بعد از اینکه کمی از قهوه ام رو خوردم شروع کردم به حرف زدن .

– نازگل

– بله

– چند روزی هست که خان تماس میگیره منتظر وارث هستن.

– خب چیکار کنیم؟

– نمیدونم

اگر خانم بزرگ تماس گرفت براش بهونه بیار
بگو امادگی برای بارداری نداری .

– نازگل من همونجور که قبلا گفتم به تو علاقه ای ندارم و نمیخوام تو بچه ام رو به دنیا بیاری.

سرش رو زیر انداخت میدونم بد حرف زدم .

پشیمون بودم از حرفام ولی غرورم اجازه نمیداد معذرت خواهی کنم.

با صدایی پر از بغض گفت :

– منم علاقه ای به تو ندارم و منتظرم هر چی زودتر این زندگی اجباری تموم بشه

و بعد به سمت اتاقش رفت .

لعنت بر کسایی که ما رو مجبور به این ازدواج اجباری کردن.

*نازگل*

حرفای ارشام خیلی برام سنگین تموم شد.

یعنی چی که دوست ندارم بچش رو من به دنیا بیارم؟

یعنی من تا این حد برای آرشام بی ارزشم؟

اونقدر گریه کردم که خوابم برد.

با صدای آرشام از خواب بیدار شدم.

– نازگل بیدار شو میخوایم بریم همع منتظرمون هستن.

به کل یادم رفته بود که قراره بریم شما
بلند شدم و به سرعت وسایلی رو که نیاز داشتم داخل ساکی گذاشتم.

یه شال طوسی و یه مانتو طوسی و یه شلوار کتون هم پوشیدم .
از اتاق بیرون رفتم که آرشام رو منتظر جلو در دیدم

– اماده ای؟

– اره
با هم از خونه بیرون رفتیم
سوار ماشین شدیم.

حرفی نداشتم با آرشام بزنم.

فقط دلم میخواست زودتر این مدت تموم بشه و از آرشام جدا بشم.

جلو یه خونه ویلایی نگه داشت .

ده دقیقه ای منتظر موندیم
که دوتا ماشین دیگه هم اومدن.

دوتا پسر و سه تا دختر از ماشین ها پیاده شدن .

ارشام هم پیاده شد و باهاشون مشغول احوال پرسی شد .

یکی از دخترا با لباس جلف و بازی از گردن ارشام آویزون شد.

هه حتما یکی از همونایی که هر شب باهاش هم خواب میشه.

مشغول دید زدن بودم که با تقه ای که به شیشه خورد به خودم اومدم.

– عزیزم تو چرا نمیای بیرون؟

از ماشین پیاده شدم و با صدای آرومی گفتم :

– چون من کسی رو نمیشناسم

– بیا بریم با همه آشنا میشی.

همراه دختره به سمت بچه ها رفتیم که همه نگاها به سمت من برگشت.

آرشام نگاهی بهم انداخت و گفت:

– بچها یادم رفت بگم .

ایشون نازگل یکی از دوستان خانوادگی من هست.

خب حالا همه رو معرفی میکنم تا نازگل باهاتون آشنا بشه
به دختری که کنارش بود اشاره کرد و گفت:
– این سوگله.

دختره همچین با غیض نگاهم میکرد انگار ارث باباش رو خورده بودم.

دوتا دختر دیگه رو هم معرفی کرد .

مریم و مینا .

دخترای خوب و مهربونی بودن.

اون دوتا پسرای دیگه هم پرهام و پویا .

پرهام شوهر مینا و پویا شوهر مریم بود .

سوگل هم خواهر پرهام بود .

پسرای خوبی بودن.

با شخصیت و متین.

از همشون خوشم اومد به جز سوگل که عین کنه به آرشام چسبیده بود.

– خب بچه ها دیگه حرکت کنیم.

با حرف آرشام همع به سمت ماشین هاشون رفته بودن.

پویا و مریم سوار ماشینشون شدن و رفتن.

مینا و پرهام هم داشتن به سمت
ماشینشون میرفتن ولی سوگل سر جاش مونده.

پرهام نگاهی به سوگل انداخت و گفت:

– مگه نمیای سوار شی؟

– نه من با آرشام میرم .

نگاهی به آرشام انداختم که بی تفاوت شونه ای بالا انداخت.

– اشکالی نداره همراه ما میاد.

دختره ی عوضی حالا میخواست تو کل مسافرت بچسپه به آرشا و این سفر رو زهر کنه.

خدا بخیر کنه.

به سمت ماشین رفتین که سوگل زودتر از من خودشو رو به ماشین رسوند و در جلو رو باز کرد .

– نازگل جون تو عقب بشین من میخوام کنار آرشام باشم

نگاهی به آرشام انداختم که خیلی بی تفاوت سوار ماشین شد.

به سمت سوگل برگشتم.

– باشه عزیزم اشکالی نداره

سوار شدیم و آرشام حرکت کرد.

تو کل مسیر سوگل از سر و کول آرشام بالا میرفت.

سه ساعتی طول کشید تا رسیدیم.

آرشام ماشین رو کنار یه خونه ویلایی پارک کرد و پیاده شدیم.

به سمت خونه رفتیم.

بقیه بچه ها هم رسیده بودن.

یه ویلای خیلی بزرگـ و قشنگی بود.

– بچه ها چهارتا اتاق طبقه بالا هست
با صدای پرهام به سمتش برگشتم.

– جفت به جفت برین داخل یه اتاق
سوگل با اون صدای چندشش گفت:

– پس من چی؟
من با آرشام میرم تو اتاق

وای که این دختر چقدر بی حیا بود.

جالب این بود که پرهام اصلا کاری بهش نداشت هر غلطی دلش میخواست میکرد.

– من و نازگل تو یه اتاق میمونیم.

با حرف آرشام ،سوگل نگاه عصبی بهم انداخت که با یه لبخند حرص درار جوابش نگاهش کردم.

– باشه

همه به سمت طبقه بالا رفتن.

یکی از اتاقا رو انتخاب کردیم و ساک هامون رو بردیم داخل.

اونقد خسته بودم که فقط دلم میخواست بخوابم.

با همون لباس روی تخت خوابیدم و به عالم بیخبری رفتم.

با صدای پچ پچی از خواب بیدار شدم .

چشمام رو باز کردم و نگاهی به اطرافم انداختم.

آرشام داشت با صدای اروم با تلفن صحبت میکرد.

چند،دقیقه بهش زل زده بودم که تلفن رو قطع کرد و به سمتم برگشت .

– کی بیدار شدی؟

– چند دقیقه ای میشه.

– یه لباس مناسب بپوش تا بریم پیش بچه ها.

بلند شدم و لباسام رو از داخل ساک بیرون اوردم و داخل کمد چیدم.

لباس مناسبی انتخاب کردم و از اتاق بیرون رفتم.

از پله ها که پایین میرفتم چشمم به ارشام و سوگل خورد

سوگل یه لباس قرمز باز پوشیده بود که نپوشیدنش سنگین تر بود.

تمام دار و ندارش رو ریخته بود بیرون.

رو پاهای آرشام نشسته بود و مشغول بوسیدن همدیگه بودن.

من همسرش بودم اونوقت با دخترای دیگه لاس میزنه.

پوزخندی زدم و از پله ها پایین رفتم.

اونقدر تو حس بودن که اصلا متوجه من نشدن.

اصلا بهشون توجه نکردم.

راه اشپزخونه رو در پیش گرفتم.

وارد اشپز خونه که شدم مریم و رو دیدم که مشغول اماده کردن صبحانه بود.

– سلام صبح بخیر

مریم نگاهی بهم انداخت با لبخندی که همیشه مهمون لباش بود گفت:

– سلام صبحت بخیر عزیزم
کی بیدار شدی؟

– یک ساعتی میشه
ببخشید خسته بودم زیادی خوابیدم.

– اشکالی نداره بیا بشین برات چایی بریزم صبحانت رو بخور.

-ممنون

– بقبه صبحونه نمیخورن؟

– بقیه خوردم فقط من و توموندیم.

– اهان

دلم میخواست ازش راجب سوگل بپرسم
دل رو زدم به دریا و گفتم:

– مریم

– جانم

– چرا پرهام کاری به سوگل نداره؟
منظورم اینه سوگل هر کاری میخواد انجام میده پرهام هم چیزی بهش نمیگه

– اخه سوگل خواهر ناتنی پرهامه

پدر پرهام بعد از اینکه مادر پرهام فوت میشه با صمیمی ترین دوستش ازدواج میکنه و سوگل به دنیا میاد.

پرهام هم کاری به سوگل نداره .

رابطه خوبی باهاشون نداره.

سعی میکنه تو کاراش دخالت نکنه.

– اهان

– نازگل یه سوال بپرسمــ ناراحت نمیشی؟

– نه بپرس

– تو واقعا از دوستای خانوادگی آرشام هستی؟

– چطور مگه ؟

– همینجوری…من آرشام رو چندین ساله میشناسم تا حالا بجز شیدا با کسی مسافرت نیومده بود .

برای عجیبه تو رو با خودش اورده.

با تعجب برگشتم سمتش.

– شیدا کیه؟

– ارشام چیزی راجبش بهت نگفته بود؟

– نه

– قضیه اش مفصله وقتی برگشتیم یه روز میام پیشت همه چی برات میگم.

– باشه

– تو همـ میتونی بهم اعتماد کنی و اونی که تو دلت هست رو بهم بگی
– سعیمـ رو میکنم

دیگه چیزی نگفتم و مشغول خوردن صبحونه ام شدم.

صبحونه ام رو که خوردم .

میز رو جمع کردم و رو به مریم گفتم:

– مریم جون تو برو من ظرفا رو میشورم

– باشه ممنون

مشغول شستن ظرفا بودم که با صدای ارشام به سمتش برگشتم.

– خوب با مریم صمیمی شدی.

پوزخندی زدم.

– تو هم خوب با سوگل لاس میزنی
با خشم به سمتم حمله کرد.

– زبونت هم دراز شده
بهت گفتم تو کارای من دخالت نکن

– زبونم دراز بود.

– ولی من میدونم چجوری کوتاهش کنم.

منتظر جواب من نموند و از اشپزخونه بیرون رفت.

پسره ی عوضی
هوسباز

ظرفا رو که شستم به سمت اتاقم رفتم.

نزدیک اتاق سوگل که شدم متوجه شدم صدایی که اتاقش میاد.

هر چی سعی کردم فضولی بیجا نکنم ولی نشد .

کمی از در باز بود از اونجا داخل رو نگاه کردم .

با چیزی که دیدم چشمام گرد شد.

اشک به چشمام هجوم اورد.

اون مرد شوهر منه ولی هر روز و هر شب با زنای دیگه همخواب میشه در صورتی که من حتی با مردای دیگه دست هم ندادم .

دستی به صورتم کشیدم و اشکام رو پاک کردم.

وارد اتاقش شدم خودم رو روی تخت پرت کردم

با باز شدن در متوجه شدم کسی اومد داخل اتاق.

سرم رو بلند کردم که با آرشام چشم تو چشم شدم.

– کار خوبی نیست که وارد حریم خصوصی بقیه بشی نازگل خانم.

– لاس زدن تو با زنا رو قبلا دیده بودم
بار اولم نبود

– زیادتر دهنت حرف میزنی

– لیاقت تو ج*ن*د* های خیابونیه تو…

با دستش کوبید تو دهنم و حرفم نصفه موند.

– فکر کردی با دختر دهاتی مثل تو همخواب میشم وقتی دخترای دیگه برای رابطه با من پیش قدم میشن ؟

تو یه احمقی
دیگه اطرافم نبینمت
ازم فاصله بگیر تا این سفر کوفتی تموم بشه .

چیزی نگفتم که از اتاق بیرون رفت.

سرم رو روی بالشت گذاشتم و از ته دل برای خودم و بخت سیاهم زار زدم .

بعد از دوساعتی که گریه کردم از روی تخت بلند شدم.

یه دوش حالم رو خوب میکرد.

یه دوش نیم ساعته گرفتم و از حموم اومدم بیرون.

لباس مناسبی انتخاب کردم.

پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم.

وارد پذیرایی که شدم آرومی سلامی دادم که همه نگاها به سمتم برگشت .

یه پسر دیگه هم بهشون اضافه شده بود
ولی قیافش خیلی برام اشنا بود احساس میکردم قبلا جایی دیدمش.

پسره بهم نزدیک شد.

با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :

– عه نازگل خانم شمایین ؟

چیزی نگفتم که خودش به حرف اومد
– من امیرم

چند وقت پیش اومده بودم مدارک ارشام رو براش ببرم.

– بله یادم اومد
خوبین شما؟

– ممنون تو خوبی؟

– بله

– راستی تو اینجا چیکار میکنی؟
مگه توخدمت…

ارشام پرید وسط حرفش و گفت :

– امیر نازگل از دوستای خانوادگیمون هستن که چند وقتی با من زندگی میکنه

امیر نگاه مشکوکی به هر دوتامون انداخت و چیزی نگفت.

حداقل شعور داشت که جلوی بچه ها قضیه خدمتکار بودن من رو کش نده.

نگاهی به بقبه انداختم همه مشغول کاری بودن .

سوگل کنار آرشام نشسته بود و از سر و کولش بالا میرفت .

پوزخندی زدم.

روی مبل کنار مریم نشستم
مریم نگاهی بهم انداخت و گفت:

– نازگل حالت خوبه؟

– اره خوبم

– ولی رنگ و روت و اون چشمای ورم کرده چیز دیگه ای میگه.

– چیزی نیست

– باشه
دلم میخواست برم کنار دریا
از سر جام بلند شدم و به سمت در خروجی رفتم.

– نازگل خانم جایی میرین؟

با صدای امیر به سمتش برگشتم.

– بله

میخوام برم کنار دریا
– منم همراهت میام

– باشه
از ویلا خارج شدیم و به سمت دریا رفتیم.

روی تخته سنگی نشستم و نگاهم رو به دریا سپردم .

امیر هم کنارم نشست.

– نمیخوای بگی قضیه چیه؟

– کدوم قضیه؟

– منو چی فرض کردین؟

سر و ته حرفات معلوم نیست
یه بار میگی خدمتکاری
یه بار میگی از دوستای خانوادگیشی .

– چرا از ارشام نمیپرسی؟

– پرسیدم

– چی گفت؟

– گفت خدمتکاری
گفت تو زندگیش دخالت نکنم
ولی من میدونم دوتاتون دارین دروغ میگین

– دلیلی نداره دروغ بگیم

– شاید تو بتونی من و گول بزنی ولی اون غم تو چشمات نمیتونه .

با صدای بغض داری گفتم:

– غمی تو چشمای من نیست

– بغض صدات چی؟
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم
اشکام سرازیر شدن .

کنترل اشکام دست خودم نبود .

پسری که دو روزه منو میشناسه هم فهمید من یه غم بزرگ دارم .

نمیدونم چی شد فقط یه لحظه متوجه شدم که تو آغوش گرم امیر فرو رفتم
سرم رو تو سینش فرو کردم .

تیشرتش رو چنگ زدم و با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن.

امیر چیزی نمیگفت فقط با دستش کمرم رو نوازش میکرد .

نمیدونم چقد تو بغلش گریه کردم که با داد آرشام ازش جدا شدم و با ترس به پشت سرم نگاه کردم.

-تو به چه حقی نازگل رو بغل کردی؟

صورت آرشام از خشم قرمز شده بود رگ گردنش بیرون زده بود.

امیر خونسرد نگاهی به ارشام انداخت گفت:

– دلم خواست بغلش کنم
مشکلش چیه؟
مگه نگفتی خدمتکاره؟
از کی تا حالا واسه یه خدمتکار غیرتی میشی؟

– امیر خفه شو

امیر پوزخندی زد

رو به ارشام گفت :

– نازگل چه نسبتی با تو داره؟

– خدمتکاره

– پس چرا گفتی از دوستای خانوادگیته؟

– چون نمیخواستم بقیه این موضوع رو بدونن.

– من به نازگل علاقه دارم.

با ضرب سرم رو به سمتش برگردوندم .

امیر خونسرد به ارشام نگاه میکرد ولی ارشام مثل یه انبار باروت بود که فقط منتظر جرقه بود تا فوران کنه.

– تو غلط کردی نازگل رو دوست داری.

امیر ابرویی بالا انداخت و گفت:

– اون یه خدمتکاره پس من برای درست داشتنش از تو اجازه نمیگیرم
مگر اینکه چیزی باشه که تو نخوای به من بگی

ارشام به سمتم برگشت با صدایی که از خشم دورگه شده بود گفت :

– نازگل برو داخل ویلا

– ولی آرشام …

– خفه شو میگم برو داخل

بادادی که زد،به سرعت سمت ویلا دویدم

اگه آرشام بلایی سر امیر میاورد چی؟

میدونستم امیر به من علاقه ای نداره

ولی دلیل این حرفش اونم جلوی آرشام رو درک نمیکردم.

داشتم طول و عرض اتاق رو طی میکردم که در با شدت باز شد
از ترس چند قدمی عقب رفتم

ارشام با خشم بهم نزدیک شد دستش رو بالا برد و روی صورتم فرود اورد.
– کارت به جایی رسیده که واسه امیر دلبری میکنی هااا؟

– من….

– صدات رو ببر
نمیخوام صدات رو بشنوم
بهتره تا وقتی اسمت تو شناسنام منه دست از هرزه بازیات بکشی وگرنه زندگیت رو از این جهنم تر میکنم.

چیزی نگفتم .

آرشام هم حرفی نمیزد.

صدای هق هق من و صدای نفسهای عصبی آرشام سکوت اتاق رو میشکست.

– وسایلات رو جمع کن برمیگردیم تهران
کسی ازت چیزی پرسید میگی واسه آرشام مشکلی پیش اومده باید برگردیم

– باشه

یک ساعتی طول کشید تا وسایلام رو جمع کردم.

تو اینه نگاهی به صورتم کردم
دیگه از نازگل چند ماه پیش خبری نبود
دیگه چشمام برق همیشگی رو نداشت.

تو چشمامـ یه غم بزرگ بود .

اهی کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.

ارشام پایین پله ها منتظرم بود.
بچه ها رو مبل نشسته بودن

گوشه لب امیر پاره شده بود
معلوم بود حسابی کتک خورده.

با همه بچه ها خداحافظی کردم
به امیر که رسیدم نگاهی بهم انداخت لبخندی زد و اروم زمزمه کرد:
– خیلی خوشحالم.

سوالی نگاهش کردم که خودش ادامع داد.

– آرشام همه چیز رو بهم گفت مطمعنم تو میتونی باعث تغیر زندگی آرشام بشی
خداحافظ

– خدا خافظ

*******

یک هفته ای از سفر شمال میگذره.

یک هفته که من و آرشام شدیم مثل جن و بسم الله
صبح ها قبل از اونکه آرشام از خواب بیدار بشه براش صبحونه آماده میکنم و شبا هم قبل از اومدنش میز شام رو میچینم و میرم داخل اتاقم .

تا وقتی که خونه است از اتاقم بیرون نمیام.

دلم برای خانواده ام خیلی تنگ شده
برای روزایی که بدون غصه زندگی میکردم.

همیشه آرزو داشتم با عشق ازدواج کنم حتی اگر شوهرم بی پول و فقیر باشه ولی داخل زندگیم عشق باشه.

نه مثل الان که شدم یه زن قراردادی.

اهی کشیدم و مشغول کارم شدم
امروز قرار مریم بیاد پیشم.

خونه رو حسابی گردگیری کردم.

میوه ها رو شستم و با سلیقه داخل ظرف چیدم.

شدیدا به یه دوش نیاز داشتم
به سمت اتاقم رفتم.

وارد حموم شدم.

وان رو پر کردم و داخلش نشستم.

نمیدونم چقد داخل وان بودم
که با سرد شدن اب به خودم لرزیدم.

سریع از وان بیرون اومدم خودم رو شستم و حوله تنش پوشم رو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم .

یه پیراهن قرمز و یه شلوار جین انتخاب کردم رو پوشیدم.

موهام رو هم گیس کردم و انداختم پشت سرم .

به سمت پذیرایی رفتم و روی مبلا نشستم.

نیم ساعتی منتظر بودم که زنگ رو زدن .

در خیاط رو باز کردم و جلو در منتظرش موندم .

مریم به سرعت خودش رو بهم رسوند .

همدیگه رو بغل کردیم.

– خوش اومدی مریم جان
– ممنون عزیزم
– بریم داخل

با مریم به سمت پذیرایی رفتیم.

مانتو و شالش رو در اورد و روی دسته مبل گذاشت .

– نازگل من خیلی وقت ندارم اومدم چند تا سوال بپرسم و برم.

– چه سوالی؟

– رابطه تو و آرشام چیه؟

– میتونم بهت اعتماد کنم؟
– البته
دلم میخواست با یکی درد و دل کنم مریم بهترین کس بود.

هر چی اتفاق تو این مدت افتاده بود رو برای مریم گفتم .

مریم با شنیدن هر کلمه ای که از دهن من خارج میشد چشماش گرد میشد و با تعجب بهم نگاه میکرد.

وقتی حرفام تموم شد با چشمای اشکی به مریم نگاه کردم.

– نه ..
نه…
آرشام هیچوقت نمیتونه با زندگی تو این کار رو کنه

– تقصیر اون نبود ما مجبور به این ازدواج بودیم

مریم کنارم نشست اشکای رو صورتم رو پاک کرد
– ببین نازگل تو میتونی آرشام رو مال خودت کنی .
میتونی این زندگی رو این مال و ثروت رو مال خودت کنی .
تو خوشکلی ،مهربونی،
هر چیزی که یه دختر نیاز داره رو داری ولی …

– ولی چی؟

– ولی تو دلبری کردن رو بلد نیستی
تو حتی لباس پوشیدنت هم مثل یه زن شوهر دار نیست.
تو باید از خودت شروع کنی باید آرشام رو رام کنی

– چجوری؟؟

– از فردا روزی یک ساعت میام اینجا
هر چیزی که برای دلبری کردن و عاشق کردن آرشام لازمه رو یادت میدم
ولی باید خودت هم بخوای

– باشه هر کاری لازم باشه رو انجام میدم
مریم یکساعتی موند و بعد رفت
بعد از رفتم مریم ذهنم همش درگیر حرفاش بود.

یعنی میتونم آرشام رو عاشق کنم؟

یعنی میتونم اونجوری باشم که آرشام میخواد؟

اه یادم رفت راجب شیدا ازش
بپرسم .

دو ساعتی تا اومدن آرشام وقت داشتم .

شام رو اماده کردم میز رو چیدم و به سمت اتاقم رفتم.
مثل هر شب مشغول خوندن کتاب بودم که آرشام بدون در زدن وارد اتاق شد.

– بیا بیرون میخوام باهات صحبت کنم

– باشه

آرشام از اتاق بیرون رفت

منم چند دقیقه بعد رفتم پایین
روب مبل نشسته بود و سیگارش دستش بود توی این مدت اولین باری بود که میدیدم سیگار میکشه.

هنوز متوجع حضور من نشده بود و سخت تو فکر بود.

یه سرفه مصلحتی کردم که آرشام به خودش اومد .

سیگارش رو خاموش کرد و به سمتم برگشت

– من باید یه سفر کاری برم
– خب

– یک ماه طول میکشه تا بیام
تو این یک ماه تنها اینجایی
یه کارت بهت میدم اندازه کافی پول داخلش هست

فردا هم یه موبایل برات میخرم

– چیز دیگه ای هم مونده
که بگی

– چیه خیلی عجله داری

پوزخندی زدم و گفتم:

– دوست ندارم زیاد نزدیکت باشم

از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم

خودم رو روی تخت پرت کردم

بهتر

یک ماه از دستش راحتم

تو این یک ماه هم مریم هر چیزی که لازم باشه رو به میگه
اونقدر فکر کردم که خوابم برد

صبح که از خواب بیدار شدم از طبقه پایین صدا میومد .

از رو تخت بلند،شدم و وارد.

سرویس شدم.

دست و صورتم رو شستم .

موهام رو هم شونه کردم و از اتاق بیرون رفتم .

وارد آشپز خونه که شدم آرشام داشت صبحونه میخورد.

– صبح بخیر .

نگاهی بهم انداخت و سرش رو تکون داد .

ایشالله لال از دنیا بری.

برای خودم چایی ریختم و مشغول خوردن صبحونه ام شدم.

ارشام بعد از اینکه صبحونع اش رو خورد از آشپزخونع بیرون رفت.

منم صبحونع ام رو خوردم و مشغول جمع کردن میز شدم.

آرشام ده دقیقه بعد مرتب و اتو کشیده از اتاقش بیرون اومد .

داشتن از آشپزخونه بیرون میرفتم که با صدای آرشام به سمتش برگشتم.

– من امشب دیر میام خونه.

به درکی گفتم و به سمت اتاقم رفتم .

یه جوری میگه انگار بود و نبودش تو این خونه فرقی داره

تا وقتی که مریم اومد خودم رو سرگرم کردم.

با اومدن مریم یه انرژی خاصی بهم تزریق شد .

دو ساعتی طول کشید تا یادم داد چجار با کفشای پاشنه بلند راه برم

– اه مریم خسته شدم من نمیتونم با این کفشا راه برم

– کم غر بزن نازگل
تازه این اولشه چیزای سختش هنوز مونده .

پوف کلافه ای کشیدم و مشغول راه رفتن با کردمـ.
مریم یه گوشه نشسته بود و به راه رفتن من میخندید.

اصلا نمیتونستم با اون کفشا راه برم .

به زور قدم بر میداشتم .

اونقدر راه رفتم که دیگه پاهام رو حس نمیکردم.

ولی بالاخره راحت باهاشون راه میرفتم

– نازگل من دیگع میرم

تو هم سعی کن با این کفشا راه بری تا برات عادی بشه

– خب برای شام بمون

– مرسی
پرهام منتظرمه

مریم که رفت مشغول درست کردن غذا شدم .

مریم گفته بود از همین حالا رفتارم رو با آرشام تغیر بدم که به چیزی شک نکنه .

ماکارانی درست کردم

نیم ساعتی تا اومدن ارشام وقت بود.

میز رو چیدم و منتظر آرشام موندم

با صدای ماشین از آشپزخونه بیرون اومدم و جلو در منتظرش موندم

آرشام با دیدن من ابرویی بالا انداخت و گفت:
– اتفاقی افتاده؟

– نه مگه باید،چیزی بشه ؟

– اخه تو اینجا
منتظر من باشی چیز عجیبیه

– مگه بده اومدم استقبال شوهرم؟

– نه

-تا تو لباست رو عوض کنی من شام رو آماده میکنم

سری تکون داد و به سمت اتاقش رفت

منم رفتم داخل آشپز خونه
نوشابه رو از داخل یخچال بیرون اوردم و روی میز گذاشتم

ده دقیقه ای طول کشید تا آرشام اومد

صندلی رو عقب کشید و پشت میز نشست

غذا برای خودش کشید و مشغول خوردن شد

اونقدر با ولع غذا میخورد که آدم به اشتها میومد

بعد از تموم شدن غذاش تشکری کرد و از آشپزخونه بیرون رفت .

منم میز رو جمع کردم و ظرفا رو شستم
دوتا فنجون قهوه اماده کردم و رفتم تو پذیرایی و مبل کناری آرشام نشستم

قهوه رو جلوش گذاشتم

-سفرت چند روز طول میکشه؟

– تقریبا یک ماه شاید هم کمتر

-کجا میری

– آلمان

دیگه چیزی نگفتم و مشغول خوردن قهوه ام شدم

_نازگل میشه لطفا یه ساک برای من آماده کنی؟

_اوهوم

فنجون فهوه ام رو روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق آرشام شدم

ساکش رو از بالای کمد برداشتم و هر چیزی که لازم بود رو براش گذاشتم

کارم نیم ساعتی طول کشید
ساک آماده شده رو کنار تختش گذاشتم و از اتاقش اومدم بیرون

از پله ها پایین رفتم و مبل رو به رویی آرشام نشستم

– ساکت رو اماده کردم
هر چیزی که فکر میکردم لازم داری رو برات گذاشتم
خودت هم یه نگاه بنداز
چیزی لازم بود خودت بزار

_ممنون
نازگل میشه یه مسکن بهم بدی؟
سرم خیلی درد میکنه

_باشه الان میار م

 

از داخل جعبه یه مسکن پیدا کردم و با یه لیوان آب براش بردم

سرش رو بین دستاش گرفته بود و بهش فشار میداد

لیوان رو جلوش گرفتم

_ بگیر آرشام

– ممنون
تو دیگه برو بخواب دیر وقته

—تو کی میخوابی؟

_منم چند دیقه دیگه میرم بخوابم

_باشه
شبت بخیر

*آرشام*

از وقتی از شمال برگشتیم سوگل رو به عنوان یکی از کارمندای شرکت انتخاب کردم

درست زیاد به پر و پام میپیچه ولی کارش خوبه

با صدای در اتاق دست از فکر کردن کشیدم.
سرم رو از روی برگه ها بلند کردم .
– بفرمایید.

سوگل با ناز و عشوه وارد اتاق شد.

_آرشام نمیخوای یکم به خودت استراحت بدی؟

_وقت ندارم
همه ی حساب و کتابا بهم ریخته
باید یه سفر کاری بریم با چندتا از کارمندا

بهم نزدیک شد
_منم جز اون کارمندا هستم؟

_دوست داری باشی؟

_ معلومه که دوست دارم باهات بیام سفر

_ولی این یه سفر کاریه

_ خب عیب نداره
بهونه نیار دیگه عشقم

کلافه دستی توی موهام کشیدم

_ باشه

با شنیدن حرفم چشماش برقی زد

با عشقوه به سمتم اومد و روی پاهام نشست

بوسه ای روی لبم زد و ازم جدا شد

_عشقم امشب میای خونه من؟

_نه سوگل امروز اصلا حالم خوب نیست
سرم درد میکنه

_من حالا رو خوب میکنم

_بزار برای شب دیگه

سوگل که انگار تیرش به سنگ خورده بود از روی پاهام بلند شد

_باشه
من دیگه برم تو اتاقم

— فقط مسافرت رو یادت نره

بدون اینکه جوابم رو بده از اتاق بیرون رفت

مشغول کار شدم

ساعت هشت شب بود که وسایلام رو جمع کردم و از شرکت زدم بیرون

نیم ساعتی توی راه بودم تا به خونه رسیدم
با دیدن نازگل که جلو در منتظر من بود تعجب کردم .

سابقه نداشت از این کارا کنه

حق داشتم تعجب کنم از نازگلی که دو دیقه کنار من نمیشینه این چیزا بعیده

غذایی که درست کرده بود محشر بود
خیلی وقت بود از این غذاهای خوشمزه نخورده بودم

زیر چشمی حواسم بهش بود
کمی غذا برای خودش کشید و مشغول خوردنش شد

بعد از خوردن غذا از آشپزخونه بیرون اومدم و روی مبل نشستم
سرم عجیب درد میکرد.

سابقه همچین سردردی رو نداشتم

 

از نازگل خواهش کردم یه مسکن بهم بده .

مسکن رو خوردم احساس کردم سرم کمی آروم تر شدم .

نمیدونم چی شد که همونجا روی مبل خوابم برد.

نمیدونم ساعت چند بود .

نمیدونم صبح بود یا نصفه های شب

فقط متوجه شدم که یکی پتو انداخت روم .

چشمام رو باز کردم که با نازگل چشم تو چشم شدم .

چرا خم شده بود روی صورتم؟

چقد رنگ چشماش خوشکله

موهای بلندش دورش ریخته شده بود و جذاب ترش میکرد .

نمیدونم چقد محو صورتش بودم که با حرف نازگل به خودم اومدم .

— اومدم اب بخورم دیدم اینجا خوابیدی گفتم پتو بندازم روت .

– سرم درد میکرد متوجه نشدم چجور خوابم برد.

– خب بلند شو برو تو اتاقت بخواب .

– نه دیگه همینجا میخوابم.

– باشه هر جور راحتی
من برم بخوابم .

نازگل که رفت منم خوابیدم.

صبح با صدای نازگل از خواب بیدار شدم

– آرشام

آرشام…بیدار شو
تلفن کارت داره

– کش و قوسی به بدنم داد و با صدای خواب الودی گفتم:

—کیه این وقت صبح؟

– اقا امیر

با چشمایی که به زور بازنگهشون داشته بودم از روی مبل بلند شدم

_ چیه امیر ؟
کله سحر زنگ زدی که چی بگی؟

_ ساعت دوازده ظهره
مگه تو پرواز نداری

_شب پرواز دارم نه الان

_ پاشو بیا شرکت کارت دارم

_ باشه تا یه ساعت دیگه خودم رو میرسونم
دیگه قطع کن

_ خدافظ

گوشی رو گذاشتم و به سمت سرویس رفتم.

یه روز خواستیم بخوابیما
نمیذاره که

بعد از انجام کارهای مربوطه به سمت آشپزخونه پا تند کردم

نازگل نبود ولی میز صبحونه آماده بود.

صبحونه ام رو خوردم و لباسام رو پوشیدم .

یه کارت بانکی و یه نامه واسه نازگل گذاشتم روی میز و با برداشتن سوویچ ماشین از خونه زدم بیرون

*نازگل*

دیشب نصف های شب از خواب بیدار شدم .

متوجه روشنایی شدیم.

از اتاق که بیرون اومدم تا آرشام روی مبل خوابش برده.

پتو و بالشتی از داخل کمد بیرون آوردم و از پله ها پایین رفتم .

صورتش توی خواب خیلی معصوم بود دیگه خبری از اون اخم همیشگی روی صورتش نبود.

عجیب دلم میخواست صورتش رو لمس کنم .

دستم رو روی صورتش کشیدم.

بوسه ای روی پیشونیش گذاشتم.

سرم رو که بلند کردم با آرشام چشم تو چشم شدم.

ضربان قلبم رو هزار بود.

فقط تو دلم دعا میکردم متوجه نشده باشه .

محو صورتم شده بود.

اینجوری که به نظر میرسید انگار متوجه نشده بود.

بهونه های الکی آوردم و خودم رو از زیر نگاهش خلاص کردم .

به سرعت به سمت اتاقم رفتم .

خودم رو روی تخت پرت کردم.

دستم رو روی قلبم گذاشتم

لعنتی آروم تر بزن چه خبرته !!

نمیدونم دلیل این تغیر رفتارا چیه؟

چرا وقتی میبینمش ضربان قلب میگیرم ؟

یا وقتی نگاهش میکنم محو چشماش میشم؟

باید راجب اینا با مریم حرف بزنم
نزدیک صبح بود که خوابم برد .

با صدای تلفن از خواب بیدار شدم
سریع از پله ها پایین رفتم و تلفن رو برداشتم

_ الو

_ الو ..نازگل خانم
منم امیر

_ سلام آقا امیر خوب هستین؟

_ممنون خوبم
تو خوبی؟

_به خوبی شما

_آرشام خونه است ؟

_بله خوابیده

_چه وقت خوابه
صداش بزن کار واجب دارم

_چشم

به سمت آرشام رفتم دستم رو روی بازوش گذاشتم هر چی تکونش دادم بیدار نشد

_آرشام

صدام رو کمی بلند تر کردم که چشم هاش رو باز کرد.

_چیه نازگل؟

_تلفن کارت داره

_کیه؟

_اقا امیر

آرشام از سر جاش بلند شد و به سمت تلفن رفت .

منم رفتم داخل آشپزخونه .

میز صبحونه رو آماده کردم .

هر چی منتظر آرشام موندم نیومد .

منم صبحونم رو خوردم و رفتم داخل اتاقم.

وقتی آرشام رفت از اتاق بیرون اومدم

روی میز صبحانه یه برگه و یه کارت بانکی بود .

کاغذ رو باز کردم .

فقط نوشته بود این کارت برای خرجت و ساک رو عصر بده آژانس بیاره.

کاغذ رو پرت کردم روی میز
پسره ی عوضی شعور نداره بگه این دختر مثلا زن منه باید ازش خداحافظی کنم.

تا وقتی که مریم اومد خودم رو با کارای خونه و رمان خوندن سر گرم کردم.

ساعتای پنج عصر بود که مریم اومد.

در رو براش باز کردم یه نایلون بزرگ دستش بود.

نایلون رو از دستش گرفتم گذاشتم جلوی در.

_ اخ نازگل مردم از خستگی

_اینا چیه تو این نایلون؟

_امروز پژمان ماشین رو برده بود منم خرید داشتم
تو فروشگاه سر کوچه شما کلی خرید کردم.

_ بشین برات شربت درست کنم

_ ممنون

مریم روی مبلا نشست منم وارد آشپزخونه شدم و شربت درست کردم و براش بردم

بعد از اینکه شربت رو خورد شروع کرد به حرف زدن .

قرار بود امروز راجب آرایش و زیبایی باهام کار کنه .

تا ساعت نه شب مریم هر چیزی که بود رو یادم داد.

بعد هم غذا سفارش دادیم و خوردیم و مریم یه آژانس گرفت و رفت.

منم ظرفا رو شستم و خونه رو جمع و جور کردم و رفتم داخل اتاقم.

سرم که روی بالشت گذاشتم خوابم برد.

(دو هفته بعد)

دو هفته از رفتن آرشام میگذره تو این دو هفته فقط دو بار زنگ زده و هر دو بار هم اونقدر سرد برخورد کرد که زنگ نمیزد بهتر بود.

تو این مدت مریم همه چیز رو یادم داده
دیگه با نازگل سابق فرق دارم .

حرف زدنم

رفتارم

راه رفتم

لباس پوشیدنم

آرایش کردنم

همه چیزم فرق داره.

امیدوارم آرشام از این تغییر خوشش بیاد.

چند روز پیش با مریم رفتیم یه گوشی خیلی خوشکل خریدیم .

قرار بود آرشام بخره ولی انگار یادش رفته بود.

منم خودم خریدم چون لازم داشتم.

آرشام

تو این دو هفته همش مشغول کارای شرکت بودم .

زیاد وقت تفریح و گشت و گذار نداشتم .
قرار بود امشب با سوگل به یه مهمونی بریم.

آماده شدم و جلوی و هتل منتظر سوگل بودم .
از در هتل که بیرون اومد اون لبای قرمزش بهم چشمک میزد برای خوردنش .

ولی قصد داشتم رابطه ام رو با سوگل کمتر کنم .

بهم نزدیک شد بوسی روی گونه ام و زد و با عشوه ای خاص گفت:

_عشقم چقد خوشتیپ شدی

چیزی نگفتم و سوار ماشیم شدیم
نیم ساعتی طول کشید تا به محل مهمونی رسیدیم .

از ماشین پیاده شدیم.

سوگل دستش رو دور بازوم حلقه کرد و با هم حرکت کردیم .

جلو در کارت دعوت رو نشون دادیم و وارد شدیم

دود سیگار و بوی مشروب فضا رو پر کرده بود.

دختر و پسرایی که وسط داشتن تو بغل هم میرقصیدن ولی شبیه رقص نبود بیشتر شبیه این بود که دارن اون وسط همدیگه رو میمالن.

توی کل مهمونی با یکی از شرکا که اونجا بود صحبت میکردم.

خدمه سینی پر از مشروبی رو اورد اولین پیک رو برداشتم و پیکهای بعدی پشت سر هم.

نمیدونم پیک چندم بود ولی دیگه حالم دست خودم نبود .

دست سوگل رو گرفتم و با خودم بردمش وسط.

دیگه رفتارم دست خودم نبود
بدنم گر گرفته بود.

حسهای مردونه ام بیدار شده بودن و من نمیتونستم کنترلش کنم.

دستم روی اندامش میلغزید.

سوگل هم بدش نمیومد و بیشتر خودش رو بهم میچسپوند.

سرم رد بلند کردم کع نگاهم به
چشمان خمار ومست سوگل بود

متوجه حرفاش نمیشدم نگاهی به اندامش انداختم و چشمام روی لبای قلوه ای خوش رنگش ثابت موند

بزرگ شدن برجستگیم رو احساس میکردم .

دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشوندمش.

از اونحا اومدیم بیرون سوار ماشین شریم و به زور خودم رو رسوندم جلو هتل
با اسانسور بالا رفتیم.

جلو اتاق که رسیدم کلید رو از داخل جیبم در اوردم.

چشمام تار میدید.

چند باری کلید از دستم افتاد.

سوگل از دستم گرفتش و در رو باز کرد.

رفتیم داخل
با پام در رو بستم.

قبل از اینکه سوگل بفهمه هدفم چیه کمرش رو گرفتم و به دیوار چسپوندمش .

لبام رو روی لباش گذاشتم
از کارم شکه شده بود.

چند لحظه گذشت.

انگار بدنش سست شده بود .

دستاش رو دور گردنم حلقه کرد.

منم همین رو میخواستم.

همراهی سوگل رو میخواستم .

لباش طعمه عسل میداد.

دیگه کارام دست خودم نبود.

حس شهوت تمام بدنم رو گرفته.

روی دستام بلندش کردم و به سمت تخت بردمش.
پرتش کردم روی تخت و روش خیمه زدم.

مشغول بوسیدن هم بودیم که با احساس نفس تنگی لبام رو جدا کردم .
سرم رو تو گودی گردنش بردم و گردنش شدم
اهی کشید و این اه شد شروع یک شب رویایی

۩๑ṅḁĵḻḁ:
تو از نظر رفتار و برخورد و حرف زدن تغیر کردی

پس باید ظاهرت هم تغیر کنه

– باشه پس من فردا صبح منتظرت هستم

– باشه خدافظ

– خدافظ

بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم به سمت آشپزخونه رفتم ‌و برای خودم غذا درس کرد.

بعدش هم یه دوش حسابی گرفتم

بعد از اینکه دوش گرفتم

تصمیم گرفتم یه فیلم نگاه کنم

یه فیلم عاشقانه انتخاب کردم

از آشپزخونه کلی خوراکی اوردم

فیلم اونقد غمگین بود که تا اخر فیلم فقط اشک ریختم.

اخرای فیلم بود که همونجا روی مبل خوابم برد .

صبح با گردن درد شدیدی از خواب بیدار شدم.

تلوزیون هنوز روشن بود .

تلوزیون رو خاموش کردم و به سمت سرویس رفتم بعد از انجام کارای مربوطه بیرون اومدم .

موهام رو شونه زدم و از بین لباسام
یه تام و شلوارک قرمز خوشکل انتخاب کردم و پوشیدمش.

از وقتی که آرشام رفته بود دیگه صبحونه نمیخوردم

تنهایی غذا خوردن اذیتم میکرد .

کمی خونه رو جمع و جور کردم و یه آرایش ملیح هم انجام دادم و از بین لباسام یه مانتو صورتی چرک انتخاب کردم و پوشیدم.

نیم ساعتی منتظر موندم تا بالاخره مریم اومد

کیفم و گوشیم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون

سوار ماشین شدم

_سلام مریمی

_سلام عزیزم
خوبی؟

_ای بد نیستم

کجا میریم؟

_از آرایشگاه واست وقت گرفتم
آرایشگاا خوبیه
خودم هم همیشه میرم اونجا از کارشون راضیم

_ باشه

_ باید یه تغیر اساسی بکنی
همچین که آرشام دلش بخواد درسته قورتت بده

بعد هم یه لبخند عمیق زد

_اهه مریم داشتیم؟

_ عزیزم شوهرته دیگه

سرم رو زیر انداختم و با انگشتهای

دستم بازی کردم و زیر لب گفتم:

_ ولی ما مثل بقیه زن و شوهرا نیستیم
نمیدونم مریم شنید یا نه

ولی دیگه چیزی نگفت و به راهش ادامه داد

یک ساعتی طول کشید تا به محل مورد نظر رسیدیم

مریم ماشین رو پارک کرد و با هم وارد آرایشگاه شدیم

وارد آرایشگاه که شدیم که خانم حدوده سی یا سی و دو ساله به استقبالمون اومد

_ سلام مریم جون
خوبی عزیزم
خوش اومدی
خیلی وقته دیگه به ما سر نمیزنی

_ ببخشید
سرم یکم شلوغ بود
خانمه نگاهی به من انداخت

 

مارا در تلگرام دنبال کنید
میزان رضایت خود را بیان کنید
Our Reader Score
[Total: 78 Average: 3.9]
245+
  • 87 روز پيش
  • نجلا باصری
  • 6,597 بار بازدید
  • 10 نظر
https://sarzaminroman.ir/?p=1928
لینک کوتاه مطلب:
نظرات این مطلب
هانیه سنقری
یکشنبه 1 اردیبهشت 1398 | 9:07 بعد از ظهر

عالیه عشقم

35+

[پاسخ]

غزل پاسخ در تاريخ خرداد 25ام, 1398 7:05 بعد از ظهر:

کی میدونه ادامش کی میاد؟

6+

[پاسخ]

نسیم
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398 | 1:22 قبل از ظهر

نجلا جون قلمت رو دوست دارم فکر بازی داری ادامه بده عزیزم انشاءالله روزی رو ببینم که کتابت چاپ میشه

28+

[پاسخ]

نجلا باصری
سه شنبه 10 اردیبهشت 1398 | 9:58 قبل از ظهر

مرسی عزیزم😘

33+

[پاسخ]

غزل پاسخ در تاريخ خرداد 22ام, 1398 5:30 بعد از ظهر:

چند وقت یه بار میزاری دلم میخواد تا آخرشو بخونم

8+

[پاسخ]

مینا زارع
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 | 8:21 بعد از ظهر

نجلا جون رمانت خیلی قشنگه عزیزم😗😗

25+

[پاسخ]

ارزو
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 | 8:23 بعد از ظهر

لطفا زود پارت بزار
رمانت عالیه

33+

[پاسخ]

ارام
پنج شنبه 12 اردیبهشت 1398 | 5:20 بعد از ظهر

رمانت عالیه خانمی😗

26+

[پاسخ]

لیلا
پنج شنبه 16 خرداد 1398 | 11:17 بعد از ظهر

بسیار زیبا

5+

[پاسخ]

leila
پنج شنبه 16 خرداد 1398 | 11:17 بعد از ظهر

بسیار زیبا

17+

[پاسخ]

نام

ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)

وبسایت

آمار سایت
  • 3
  • 439
  • 108
  • 2,870
  • 512
  • 18,434
  • 66,703
  • 276,373
  • 48,775
  • 2,673
کاربران آنلاین
کاربران: 13 کاربر مهمان
آخرین نظرات
  • مهدیه : سلام خسته نباشید نویسنده عزیز لطفا پارت گذاریتون رو به موقع انجام بدین انتظار گذ...
  • نسیم : شرمنده تونم دوست عزیزم بیشتر از ده پارت آماده است اما نتم ضعیفه و سایت دیر میاد...
  • سجاد رشیدی : سلام به این ایدی مراجعه کنید @sajjadrashidi76 ایدی تلگرام با تشکر...
  • زهرا : سلام منم گیخوام رمان بنویسم ایده هم دارم و میخوام تو همین سایت به صورت انلابن با...
  • مهرنوش : سلام دوست عزیزم شما که باز بدقولی کردین. لطفا اگه آماده نیست بهمون بگین که منتظر...
  • Sara : من از اواخر جلد یک با مریم همراه بودم و این همراهی واقعا برام لذت بخش بوده و هست...
  • سوگند : سلام. رمانتون خیلی قشنگه! ولی، ادامه اش رو کجا می تونم بخوانم؟...
  • سجاد رشیدی : سلام دوست عزیز وقتتون بخیر خیر این رمان نویسنده داره به صورت آفلاین ادامه میده ا...
  • Qpsg : دوستان عذر میخوام برای ادامه رمان حتما باید عضو کانال تلگرام بشیم؟؟؟ من خیلی وقت...
  • شهره : مرسی از معرفی رمان های جذاب شما...
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " سرزمین رمان |sarzaminroman.ir| " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
طراح قالب : تمپ کده